کمی تامل...

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 87
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1392, 5:53 pm
سپاس‌های ارسالی: 206 بار
سپاس‌های دریافتی: 490 بار

کمی تامل...

پست توسط a.m 76 »

زندگی یک قالی بزرگ است...
هر هزار سال یکبار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند،تا گرد و خاک هزار ساله اش بریزد و هربار با خود می گویند:
"این قالی ای نیست که قرار بود انسان ببافد،این فرش فاجعه است..."
با زمینه سرخ خون و حاشیه های کبود معصیت،و نقش برجسته های ستم.فرشته ها گریه میکنند و قالی آدم را می تکانند و دوباره با اندوه
بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ،گره در گره،نقش در نقش...
قالی بزرگی است زندگی.که تو میبافی و من میبافم؛همه بافنده ایم.
میبافیم و رج به رج بالا میبریم.
میبافیم و می گسترانیم.
دار این جهان را خدا برپا کرد و اوبود که فرمود"ببافید"،و آدم نخستین گره را بر پود قالی زندگی زد.
و هرکه آمد،گره ای تازه زد،رنگی ریخت و طرحی بافت.و چنین شد که قالی آدم رنگارنگ شد.آمیزه ای از زیبایی و نازیبایی.سایه روشنی از
گناه و ثواب!
گره توهم تاابد بر این قالی خواهد ماند،طرح و نقشت نیز،و هزاران سال بعد،آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را توبافته ای.
کاش گوشه ای راکه سهم توست،زیباتر ببافی...
------------------------------------
وقتی توی پیاده رو قدم میزنی گاهی زیر پات صدای خرد شدن یه برگ پاییزی رو میشنوی.
اما تو ساده و بی تفاوت از کنار اون رد میشی.شده تاحالا به عاقبت اون برگ فکر کنی؟
شده پیش خودت بگی تکلیف این برگ زرد که زیر پای روزگار له شد چیه؟
طبیعت با ماحرف میزنه فقط باید شنوا باشیم.باید کمی بیشتر چشم هامونو باز کنیم تاببیــنیم.باید ببینــیم که آخر مسیر این برگ لگدمال شده
به کجا ختم میشه؟
این برگ به زمین میفته و خرد میشه اما...دوباره جذب خاک میشه و به ریشه میرسه و باعث قوت خاک میشه و آغازی میشه برای یک
شکوفایی دیگه.
توهم مثل برگ باش...
هیچوقت از میدون به در نشو،حتی وقتی که کاملا ناامید و خسته شدی.توهم مثل برگ برو به سمت ریشه..به سمت خدا...
و بدون که هیچ چیز در این دنیا بیهوده نیست حتی شکستن تو!شاید این شکست،انگیزه ی یک شروع تازه برای توباشه.
شاید هم یک هشدار باشه که از یه مسیر دیگه بری تــــــا زودتـــــر به مقصــــد برســــی!
هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست
به دنبال کشف راز و رمز ها باش...
داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست...!پسته و بادام هم مغز دارند...!برای انسان بودن باید شعور داشت...!!!!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 87
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1392, 5:53 pm
سپاس‌های ارسالی: 206 بار
سپاس‌های دریافتی: 490 بار

Re: کمی تامل...

پست توسط a.m 76 »

پیرمرد نشسته بود و باچشمان بسته و پاهای جمع کرده درتفکری عمیق فرو رفته بود.
ناگهان آرامش او باصدای بلند وخشن جوانی شکسته شد.«پیرمرد!برایم از بهشت وجهنم بگو!»
پیرمرد هیچ حرکتی نکرد،انگار که چیزی نشنیده است.اما به تدریج لبخندی کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد.
جوان بی صبرانه کنارش ایستاده بود و هرلحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد.
بالأخره پیرمرد گفت:«تو می خواهی درباره ی بهشت و جهنم بدانی؟تو که اینطور نامرتبی؟توکه دست و پاهایت پر ازخاک است؟
توکه موهایت شانه نکرده است؟نَفَست خطاست.وضعیت مناسبی نداری.توکه زشتی و مادرت این لباسهای مسخره را به تنت پوشانده؛
تو ازمن درباره بهشت وجهنم می پرسی؟»
جوان ناسزایی گفت،دستهایش را بالابرد تاحساب پیرمرد رابرسد.صورتش سرخ شد و رگ های گردنش بیرون زد.
در این لحظه پیرمرد گفت:«این جهنم است.»
دست های جوان سست شد وپایین آمد.درهمان لحظه ی کوتاه.جوان سرشار از احساس تعجب شد و ازاحساس شفقت وعشق به پیرمردی
که جان خودش را به خطر انداخته بود تابه او این درس را بدهد چشمانش پر ازاشک شد.
پیرمرد گفت:«و این بهشت است.»
دوست من!
بهشت و جهنم ازهمین حالا با ماست.از همین جا رقم می خورد.
آن لحظه که درشعله های خشم و حسد و کینه پیچ و تاب می خوریم؛ درجهنم...
و وقتی صفا و آرامش و مهر وعطوفت و مهربانی را در دل خود حس می کنیم؛در بهشت هستیم...
همیــــــشــه بهشـــتی باشیـــد!
داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست...!پسته و بادام هم مغز دارند...!برای انسان بودن باید شعور داشت...!!!!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 87
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1392, 5:53 pm
سپاس‌های ارسالی: 206 بار
سپاس‌های دریافتی: 490 بار

Re: کمی تامل...

پست توسط a.m 76 »

حضرت داوود(ع) میخواست باخدا راز و نیاز و نیایش کند اما درمکانی بود که مردم بسیارزی بودند بنابراین تصمیم گرفت بالای کوه برود و تنهای تنها مشغول گفتگو با خداوند مهربان گردد.بعد از آنکه عبادتش تمام شد فرشته الهی نزد او آمد وگفت:ای داوود پروردگارت می فرماید:چرا بالای کوه رفتی؟ آیا گمان کردی که صدای کسی که مرا میخواند به سبب صدای دیگران برمن مخفی میشود و من آن را نمیشنوم؟!
سپس فرشته الهی حضرت داوود را به نزدیکی دریا برد و او را به زیر آب فرو برد تا در قعر دریا به سنگی رسید.آن سنگ را شکافت، از میان سنگ کرم کوچکی ظاهر شد.
آنگاه فرشته گفت:ای داوود پروردگارت می فرماید:من صدای این کرم را درمیان این سنگ در قعر دریا می شنوم.گمان کردی که اختلاف آوازها مانع شنیدن صدای توست؟
خدارا میتوا در هرکجا خواند!
درشلوغ ترین مکان ها...در دور افتاده ترین سرزمین ها و درمیان هزاران جمعیت..
خداوند برای هر بنده ای که اورا میخواند گوشی گشوده و آغوشی گشاده دارد.و اگر میلیارد ها انسان خدارا همزمان بخوانند صدای هیچ بنده ای در این هیاهو گه نمیشود...
داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست...!پسته و بادام هم مغز دارند...!برای انسان بودن باید شعور داشت...!!!!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 87
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1392, 5:53 pm
سپاس‌های ارسالی: 206 بار
سپاس‌های دریافتی: 490 بار

Re: کمی تامل...

پست توسط a.m 76 »

و خدا فرمود:
«درود بر نوح درمیان جهانیان! این گونه نیکو کاران را پاداش میدهیم.که براستی او از بندگان مومن ما بود. »

چه پیام آور نازنینی! و من هرچه را نیاز داشتم از نوح و کشتی اش آموختم:
از قایق جا نمانید.
بخاطر بسپارید که همه در یک قایق ایم.
قبلا برنامه ریزی کنید.موقعی که حضرت نوح کشتی می ساخت باران نمی بارید.
خود را سالم و سرحال نگه دارید.ممکن است مثلا در سن 60سالگی کسی از شما بخواهد که دست به کار بزرگی بزنید.
به حرف عیب جویان و نقادان مغرض گوش ندهید. بچسبید به کاری که باید انجام دهید.
آینده تان را درجایی بلند و مرتفع بنا کنید.
برای رعایت مسائل ایمنی با یک دوست خوب همراه شوید.
هراسی از طوفان به دل راه ندهید.موقعی که خدا با شماست،همیشه رنگین کمانی در انتظارتان خواهد بود.

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را...
داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست...!پسته و بادام هم مغز دارند...!برای انسان بودن باید شعور داشت...!!!!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 87
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1392, 5:53 pm
سپاس‌های ارسالی: 206 بار
سپاس‌های دریافتی: 490 بار

Re: کمی تامل...

پست توسط a.m 76 »

پیرزن زل زده بود به مردمی که میوه می خریدن.شاگرد میوه فروش تندتند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها می گذاشت و انعام می گرفت.
پیرزن باخودش فکر کرد چی می شد اگر اون هم می تونست برای خونه میوه بخره.چشمش افتاد به میوه های خراب بیرون مغازه.باخودش گفت: خوبه سالم ترهاشو برداره.سرما رو فراموش کرد!تا دستش رو برد داخل جعبه،شاگرد میوه فروش گفت:دست نزن ! برودنبال کارت!
پیرزن زود بلندشد.چندتا از مشتری ها نگاهش کردند.خجالت کشید.دوباره سرد شد!راهش رو کشید و رفت.
خانمی صداش زد: مادرجان مادرجان !
پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد!زن لبخندی زد وگفت: اینها رو برای شما گرفتم!
سه تا پلاستیک دستش بود پر از موز و پرتقال و سیب. پیرزن گفت: ممنون! من مستحق نیست!
زن گفت: اما من مستحق هستم!مادر! من مستحق داشتن شعور انسانی بودن هستم و محتاج کمک به همنوع.اگه اینارو نگیری دلم رو شکستی!
زن منتظر جواب پیرزن نموند.میوه هارو داد و سریع دور شد.گرمای مهربانی اون زن،تا هفته ها پیرزن رو گرم نگهداشته بود.
ما همیشه فکرمیکنیم که برخی آدم ها محتاجند و ما باید به آنها کمک کنیم.
ولی قرار بگذاریم یادمان نرود ما محتاجیم به دیگران کمک کنیم.
داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست...!پسته و بادام هم مغز دارند...!برای انسان بودن باید شعور داشت...!!!!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 87
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1392, 5:53 pm
سپاس‌های ارسالی: 206 بار
سپاس‌های دریافتی: 490 بار

Re: کمی تامل...

پست توسط a.m 76 »

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت ،نگهبان پیری را دیدکه با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت:چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و میگویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد،اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده ی پیرمرد را درحوالی قصر پیدا کردند،درحالی که کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:«ای پادشاه، من هرشب باهمین لباس کم سرما را تحمل میکردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد!»
یادمان باشد، به راحتی به دیگران وعده ندهیم و اگر دادیم،بر سر پیمان باشیم و در اجرای عهد، پایدار بمانیم که گفته اند جوانمردان در گرو عهد و پیمان خود هستند.
داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست...!پسته و بادام هم مغز دارند...!برای انسان بودن باید شعور داشت...!!!!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 87
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1392, 5:53 pm
سپاس‌های ارسالی: 206 بار
سپاس‌های دریافتی: 490 بار

Re: کمی تامل...

پست توسط a.m 76 »

چه زمانی به بالا نگاه می کنید؟!

روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰند.

ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود.

ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می*اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند.

ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی*دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می شود.
ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می گذارد.
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می*کند.

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می*کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می*کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می*گوید.

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ،

ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می*فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می*افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ.

بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯم

ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ...
داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست...!پسته و بادام هم مغز دارند...!برای انسان بودن باید شعور داشت...!!!!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 87
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1392, 5:53 pm
سپاس‌های ارسالی: 206 بار
سپاس‌های دریافتی: 490 بار

Re: کمی تامل...

پست توسط a.m 76 »

روزی روبرت دو ونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی، لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی او داخل پارکینگ، تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به او نزدیک شد. زن، پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش بخاطر ابتلا به یک بیماری سخت، مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت و دکتر و هزینه ی بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود درحالی که آن را توی دست زن می فشارد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه ی مریض و مشرف به موت ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده دوست عزیز!
دو ونسنزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
- بله کاملا همینطور است.
دو ونسنزو می گوید: این بهترین خبری است که در این هفته شنیدم.
داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست...!پسته و بادام هم مغز دارند...!برای انسان بودن باید شعور داشت...!!!!
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 24
تاریخ عضویت: شنبه 20 خرداد 1396, 9:45 am
سپاس‌های دریافتی: 3 بار
تماس:

Re: کمی تامل...

پست توسط resane.modern1111 »

a.m 76 نوشته شده:زندگی یک قالی بزرگ است...
هر هزار سال یکبار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند،تا گرد و خاک هزار ساله اش بریزد و هربار با خود می گویند:
"این قالی ای نیست که قرار بود انسان ببافد،این فرش فاجعه است..."
با زمینه سرخ خون و حاشیه های کبود معصیت،و نقش برجسته های ستم.فرشته ها گریه میکنند و قالی آدم را می تکانند و دوباره با اندوه
بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ،گره در گره،نقش در نقش...
قالی بزرگی است زندگی.که تو میبافی و من میبافم؛همه بافنده ایم.
میبافیم و رج به رج بالا میبریم.
میبافیم و می گسترانیم.
دار این جهان را خدا برپا کرد و اوبود که فرمود"ببافید"،و آدم نخستین گره را بر پود قالی زندگی زد.
و هرکه آمد،گره ای تازه زد،رنگی ریخت و طرحی بافت.و چنین شد که قالی آدم رنگارنگ شد.آمیزه ای از زیبایی و نازیبایی.سایه روشنی از
گناه و ثواب!
گره توهم تاابد بر این قالی خواهد ماند،طرح و نقشت نیز،و هزاران سال بعد،آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را توبافته ای.
کاش گوشه ای راکه سهم توست،زیباتر ببافی...
------------------------------------
وقتی توی پیاده رو قدم میزنی گاهی زیر پات صدای خرد شدن یه برگ پاییزی رو میشنوی.
اما تو ساده و بی تفاوت از کنار اون رد میشی.شده تاحالا به عاقبت اون برگ فکر کنی؟
شده پیش خودت بگی تکلیف این برگ زرد که زیر پای روزگار له شد چیه؟
طبیعت با ماحرف میزنه فقط باید شنوا باشیم.باید کمی بیشتر چشم هامونو باز کنیم تاببیــنیم.باید ببینــیم که آخر مسیر این برگ لگدمال شده
به کجا ختم میشه؟
این برگ به زمین میفته و خرد میشه اما...دوباره جذب خاک میشه و به ریشه میرسه و باعث قوت خاک میشه و آغازی میشه برای یک
شکوفایی دیگه.
توهم مثل برگ باش...
هیچوقت از میدون به در نشو،حتی وقتی که کاملا ناامید و خسته شدی.توهم مثل برگ برو به سمت ریشه..به سمت خدا...
و بدون که هیچ چیز در این دنیا بیهوده نیست حتی شکستن تو!شاید این شکست،انگیزه ی یک شروع تازه برای توباشه.
شاید هم یک هشدار باشه که از یه مسیر دیگه بری تــــــا زودتـــــر به مقصــــد برســــی!
هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست
به دنبال کشف راز و رمز ها باش...




گره توهم تاابد بر این قالی خواهد ماند،طرح و نقشت نیز،و هزاران سال بعد،آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را توبافته ای.
کاش گوشه ای راکه سهم توست،زیباتر ببافی...
آمین که بتونیم ...
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”