ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 446
تاریخ عضویت: جمعه 30 اردیبهشت 1390, 8:53 am
سپاس‌های ارسالی: 1062 بار
سپاس‌های دریافتی: 3155 بار

ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط R.A.F »

 
قمپز در کردن


آدمی ذاتا خوش دارد که از خود تعریف کند و به بعضی از اعمال و رفتار خود جنبه شاهکار وپهلوانی بدهد و گمان می برد اگرحرفهای گنده بزند وکارهای مهمی را بر خلاف حقیقت به خود نسبت دهد حقیقت مطلب همیشه مکتوم می ماند و رازش از پرده بیرون نمی افتد در حالی که چنین نیست و قیافه حقیقی این گونه افراد مغرور خودخواه به زودی نمودار میگردد . اینجاست که حاضران مجلس وشنوندگان به یکدیگر چشم می زنند و می گویند : یارو قمپز در می کند . یعنی حرفهایش توخالی است ، پایه و اساسی ندارد . بشنو وباور مکن .

خلاصه قمپز در کردن به گفته علامه دهخدا به معنی :« دعاوی دروغین کردن ، بالیدن نابجا و فخر و مباهات بی مورد کردن » است . اگرچه قمپوز لغت ترکی است و در لغتنامه دهخدا به معنی آلتی موسیقی از ذوات الاوتار است اما بر اثر تحقیقات ومطالعات کافی ، قمپوز توپی بود کوهستانی و سرپر به نام قمپوز کوهی که دولت امپراطوری عثمانی در جنگهای با ایران مورد استفاده قرار میداد .

این توپ اثر تخریبی نداشت زیرا گلوله در آن به کار نمی رفت بلکه مقدار زیادی باروت در آن می ریختند و پارچه های کهنه و مستعمل را با سنبه در آن به فشار جای می دادند و می کوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود . سپس این توپها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا می شد به طرف دشمن آتش می کردند . صدایی آنچنان مهیب و هولناک داشت که تمام کوهستان را به لرزه در می آورد و تا مدتی صحنه جنگ را تحت الشعاع قرار می داد ولی کاری صورت نمی داد زیرا گلوله نداشت .




 در جنگهای اولیه بین ایران و عثمانی صدای عجیب و مهیب آن در روحیه سربازان ایرانیان اثر می گذاشت و از پیشروی آنان تا حدود موثری جلوگیری می کرد ولی بعدها که ایرانیان به ماهیت و توخالی بودن آن پی بردند هرگاه صدای گوشخراشش را می شنیدند به یکدیگر می گفتند :« نترسید قمپوز درمی کنند.» یعنی تو خالی است وگلوله ندارد .
کلمه قمپوز مانند بسیاری از کلمات تحریف و تصحیف شده رفته رفته به صورت قمپز تغییر شکل داده ضرب المثل شده است .  
[External Link Removed for Guests]
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل : سرابي مي‌گويد: «اندراب» است..

مردي بود، دو زن داشت، يكي در سراب، ديگري در اندراب، يك روز اين مرد براي ديدن زن ديگرش از سراب حركت مي‌كند تا به اندراب برود. بين راه رودخانه‌اي بود، در موقع عبور از آن مي‌افتد به آب و خيلي تلاش مي‌كند و خسته مي‌شود و تا صبح همانجا ميماند در آنجا مي‌گويد: «حالا سرابي ميگه اندرابه، اندرابي ميگه سرابه، ديگر نمي‌دانند توي آب درحال شاراپ شاراپه». تصویر
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل : عجب سر گذشتي داشتي كل علي؟
چون يك نفر به دقت تمام براي ديگري حرف بزند اما آخر كار ببيند كه حرفش در او اثر نكرده، اين مثل را به زبان مي‌آورد.

يك بابايي مستطيع شده بود و به مكه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجي و همه به او مي‌گفتند: حاجلي (حاج علي)

اما يك دوست قديمي داشت كه مثل قديم باز به او مي‌گفت: كللي (كل علي ـ كربلايي علي). مثل اينكه اصلاً قبول نداشت كه اين بابا حاجي شده! اين بابا هم از آن آدم‌هايي بود كه تشنه عنوان و لقب هستند و دلشان لك زده براي عنوان! اگر هزار بلا سرشان بيايد راضيند اما به شرط اينكه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند! حاج علي پيش خودش گفت: بايد كاري بكنم تا رفيقم يادش بماند كه من حاجي شده‌ام به اين جهت يك شب شام مفصلي تهيه ديد و رفيقش را دعوت كرد.

بعد از اينكه شام خوردند، نشستند به صحبت كردن و او صحبت را به سفر مكه‌اش كشاند و تا توانست توي كله رفيقش كرد كه حاجي شده! توي راه حجاز يك نفر سرش به كجاوه خورد و شكست و يك همچين دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند حاج علي از آن روغن عقربي كه همراهت آورده‌اي به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روي زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خير ببيني حاج علي كه جان بابا را خريدي.



در مدينه منوره كه داشتم زيارت مي‌خواندم يكي از پشت سر صدا زد «حاج علي» من خيال كردم شما هستي برگشتم، ديدم يكي از همسفرهاست، به ياد شما افتادم و نايب‌الزياره بودم.

توي كشتي كه بوديم دو نفر دعوايشان شد نزديك بود خون راه بيفتد همه پيش من آمدند كه حاج علي بداد برس كه الان خون راه مي‌افتد. وسط افتادم و آشتي‌شان دادم همسفرها گفتند: خير ببيني حاج علي كه هميشه قدمت خير است.

نزديكي‌هاي جده بوديم كه دريا طوفاني شد نزديك بود كشتي غرق شود كه يكي از مسافرها گفت: حاج علي! از آن تربت اعلات يك ذره بينداز توي دريا تا دريا آرام بشود. همين كه تربت را توي دريا انداختم دريا شد مثل حوض خانه‌مان... همه همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج علي كه جان همه ما را نجات دادي. خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانه‌شان: همه اهل محل با قرابه‌هاي گلاب آمدند پيشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علي زيارت قبول... همين كه پايم را گذاشتم توي دالان خانه و مادر بچه‌ها چشمش به من افتاد گفت: واي حاج علي‌جون... همين را گفت و از حال رفت.

خلاصه هي حاج علي حاج علي كرد تا قصه سفر مكه‌اش را به آخر رساند وقتي كه خوب حرف‌هاش را زد، ساكت شد تا اثر حرف‌هاش را در رفيقش ببيند، رفيقش هم با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتي داشتي كل علي؟!
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

نه سر پيازم و نه ته پياز


اين ضرب المثل غالباً به منظور دفع مزاحم به كار برده مي شود و يا في الحقيقه در موضوع مورد تقاضا نقش و اثر وجودي نداشته باشد.

عبارت مثلي بالا اگر ريشه تاريخي نداشته باشد قطعاً ريشه گياهي دارد كه بدان جهت جزء امثله سائره شده يادآوري آن را بي مناسبت ندانستيم.

به طوري كه مي دانيم پياز از گياهان خوردني است كه:«حصه داخل زميني آن مدور يا شبيه به آن است به قدر تخم مرغ يا كوچكتر و يا بزرگتر و با شاخي سبز و باريك و ميان كاواك و طعمي تند...»

پياز از سه قسمت سر و ساقه و ريشه كه همان ته پياز است تشكيل شده است. سر پياز همان گل و تخم پياز است كه از آن براي كاشتن استفاده مي كنند تا پياز به دست آيد. ته پياز همان پياز اصلي موردنظر است كه به مصرف خوردن مي رسد و به علت سرشار بودن از ويتامين هاي مقوي خواص و فوايد زيادي براي آن قائل هستند.

اما ساقه پياز چيز بي مصرفي است كه نه تنها بشر از آن طرفي نمي بندد بلكه حيوانات هم آن را نمي خورند بنابراين ملاحظه مي شود كه اگر كسي در وجه مشابهت به مثابه سر يا ته پياز نباشد عنصر بي خاصيتي است كه از او بيم و اميدي نتوان داشت.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل نه آجيل مي دهم، نه آجيل مي گيرم

از مميزات پاكمردان عالم اين است كه انعطاف نمي پذيرند و انحراف نمي جويند. هنگام قدرت و توانايي تحت تأثير و تطميع واقع نمي شوند. هنگام تنگدستي با نان جوين خو مي كنند تا خوان گسترده صاحبان مكنت و ثروت ذائقه آنان را تحريك نكند.

ارباب توقعات نامشروع به اين زمره از مردم روزگار هرگز مراجعه نمي كنند و در مورد آنها به حربه تهديد و تطميع متوسل نمي شوند زيرا خود بهتر مي دانند كه آزادمردان وارسته نه آجيل مي دهند و نه آجيل مي گيرند، معتكف مي شوند ولي منحرف نمي شوند. از قدرت و مقام ظاهري چشم مي پوشند ولي به خواهشهاي نابجا ترتيب اثر نمي دهند.

باري، بحث بر سر آجيل بود. اكنون بايد ديد كه اين آجيل چيست و چگونه در صف مشكل گشايان جاي گرفت كه از آن به صورت ضرب المثل استفاده مي كنند.

از جمله مشاغلي كه تا پايان سلسله قاجاريه نوعي درجه به شمار مي آمد استيفا بود كه شاغل آن را مستوفي مي گفتند. مستوفيان هر كدام در قسمتي از مملكت به كار اشتغال داشته اند. و دخل و خرج و وصول و ايصال عوايد كشور را نظارت مي كرده اند. امور استيفا به تعبير امروزي همان وزارت دارايي است و وزير دارايي در آن عصر و زمان لقب مستوفي الممالك داشت.

اجداد مرحوم حسن مستوفي الممالك از اوايل سلطنت قاجاريه سمت مستوفي گري داشته اند تا آنكه در زمان سلطنت ناصرالدين شاه قاجار اين لقب به ميرزا يوسف و فرزندش ميرزا حسن رسيد.

ميرزا يوسف مستوفي الممالك صدراعظم ناصرالدين شاه بود كه منطقه يوسف آباد واقع در شمال غربي تهران به نام او نامگذاري شده است زيرا منطقه مزبور قبلاً به صورت قلعه و مزرعه از طرف مرحوم ميرزا يوسف مستوفي الممالك آباد شده بود. ميرزا يوسف از رجال و دربارياني بود كه ناصرالدين شاه او را جناب آقا خطاب مي كرد.

مي گويند روزي يكي از وزراي آن دوره حاضر شد مبلغ كلاني به شاه پيشكش بدهد و به جاي ميرزا يوسف مستوفي مشغول كار شود. ناصرالدين شاه در جواب نوشت:

ما يوسف خود نمي فروشيم
تو سيم سپيد خود نگهدار



اگرچه ناصرالدين شاه ذوق شعري داشت و گاهگاهي طبع آزمايي مي كرد ولي بايد دانست كه شعر بالا از او نيست بلكه از بايسنقر شاهزاده تيموري است كه در وصف خواننده محبوبش خواجه يوسف اندكاني و در پاسخ برادرش ابراهيم ميرزا تيموري كه خواجه يوسف را از او مطالبه كرده بود سروده است.

يك بار هم حاجي ميرزا حسن خان سپسالار به ناصرالدين شاه نوشت كه ميرزا يوسف و دوستعلي خان معيرالممالك مبالغي به خزانه دولت بدهكارند و چون با مسالمت و مدارا حاضر به تصفيه ديون خود نيستند صلاح در اين است كه براي وصول منال ديوان شدت عمل به خرج داده شود.

ناصرالدين شاه در جواب او به اين شعر از سعدي شيرازي اكتفا كرد:

دوست به دنيا و آخرت نتوان داد
صحبت يوسف به از دراهم معدود

حسن مستوفي الممالك كه چهارراه حسن آباد در تهران به نام او نامگذاري شده از رجال نامدار و شريف ايران است كه به علت كمال امانت و صداقت و وطنخواهي به نام آقا معروف بوده و حتي سر سلسله دودمان پهلوي نيز هنگام سلطنت و زمامداري او را آقا خطاب مي كرده است.

مرحوم حسن مستوفي الممالك اهل آشتيان بود و در زمينه نوعدوستي و توجه به ارقاب و بستگان از خود مي گذشت ولي بستگان و نيازمندان را از نظر دور نمي داشت.

دوست دانشمندم آقاي علي اكبر كوثري كه خود اهل آشتيان است براي نگارنده حكايت كرد كه چون مرحوم آقا در اواخر عمر و هنگام گوشه نشيني در مضيقه مالي قرار گرفت چند نفر از خاصان و نزديكان خود را كه از آن جمله مرحوم علي اكبر داور بود مأمور كرد بودجه معتدلي منطبق با درآمد حاصله براي زندگي داخلي او تنظيم نمايند.

افراد مزبور پس از مدتي مطالعه و مداقه مبلغ معتنابهي از مقرري و نان خانه را كه مرحوم مستوفي الممالك همه ساله به خويشان و نيازمندان مي داد از ستون خرج حذف كردند و بودجه تعديلي را به نظر آقا رسانيدند. مرحوم مستوفي الممالك پس از مطالعه بودجه تعديلي لبخندي زد و گفت:«اين كار را خودم هم مي توانستم بكنم، مقصود من اين بود كه كاري بكنيد حتي الامكان مقرري و نان خانه خويشان و بستگانم قطع نشود.»

مرحوم مستوفي الممالك از ارديبهشت 1286 تا ارديبهشت 1288 هجري شمسي در شش كابينه سمت وزارت جنگ و ماليه را داشت و از سال 1289 تا خرداد 1306 هجري شمسي ده بار نخست وزير شد كه سه كابينه اخير را در زمان سلطنت رضاشاه پهلوي تشكيل داده بود.



باري، پس از آنكه كابينه قوام السلطنه در پنجم خرداد سال 1301 هجري شمسي استعفا كرد مستوفي الممالك با رأي اكثريت مجلس چهارم و جلب نظر احمدشاه قاجار و رضا خان سردار سپه دولت خود را به شرح زير به مجلس معرفي كرد:

مستوفي الممالك رئيس الوزرا و وزير داخله، سردار سپه وزير جنگ، حاج محتشم السلطنه وزير معارف، ممتازالممالك وزير عدليه، ذكاء الملك فروغي وزير خارجه، نصرالملك وزير ماليه، حاج مخبرالسلطنه وزير فوايد عامه.

در اواخر مجلس بر اثر اختلافات شديدي كه بين نمايندگان مجلس و اعضاي دولت پيش آمد- كه البته بر محور انتخابات دوره پنجم مجلس دور مي زد- نامه اي مبني بر عدم اعتماد نسبت به دولت به امضاي چهل و پنج نفر از نمايندگان مجلس رسيد تا دولت مجبور به استعفا شود ولي مرحوم مستوفي الممالك كه به ريشل اختلاف و بازيهاي پشت پرده كاملاً واقف بود مطلقاً زيربار استعفا نرفت و حرفش اين بود كه:«بايد استيضاح كنند و من جواب بگويم. اگر رأي اعتماد به حد كافي نداشتم كنار بروم زيرا من ميل ندارم مثل قوام السلطنه به صرف رؤيت ورقه امضا شده استعفا بدهم.»

كار اين محاوره و مشاجره به درازا كشيد و بالاخره مرحوم مدرس و عده اي از رفقايش كه در صف مخالفان بودند اجباراً ورقه استيضاح را كه مربوط به رويه دولت نسبت به سياست خارجي بود توسط رييس مجلس به دولت ابلاغ كردند و قرار بر اين شد كه روز شنبه بيست و يكم خرداد سال 1302 شمسي استيضاح به عمل آيد.

روز مزبور از طرف ناطقين دو طرف كه مهمترين آنها مدرس و فروغي وزير خارجه بودند بيانات شديداللحني در لفافه تعريض و كنايه ولي با كمال احتياط رد و بدل شد.

عاقبت مرحوم مستوفي الممالك كه دامن خويش را از هر گونه آلودگي منزه مي دانست با كمال ناراحتي پشت تريبون رفت و ضمن نطق تاريخي خويش چنين گفت:«از چندي به اين طرف مشتري زياد براي صحت عمل و اجراي قانون و پاكدامني نمي بينم. هيچ وقت براي رسيدن به مقام تلاش نكرده ام. خوشوقتم كه در اين موقع آقاي مدرس بيش از قصور نسبتي به كابينه نداد و با اطمينان مي گويم كه كابينه اندك قصوري هم در وظيفه نكرده است.

مطالب روشن شد وضعيات امروز طوري است كه مداخله امثال من پيشرفت ندارد. اشخاصي مي خواهند كه آجيلها بخورند و آجيلها بدهند. ايام غيبت مجلس هم ايام بره كشي است. معده من ضعيف است. براي حفظ احترام اكثريت مي روم و استعفاي خودم را خدمت اعليحضرت مي دهم.» و از مجلس خارج شدند و مشيرالدوله مأمور تشكيل كابينه شد.

باري، عبارت نه آجيل مي دهم و نه آجيل مي گيرم از آن تاريخ ضرب المثل گرديده است.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل : نمك خوارگي و نمك شناسي

يكي از مهمترين مظاهر احساسات عاليه بشري رعايت حق خدمت و قبول منت ارباب لطف و محبت است كه در عرف اصطلاح عامه به حق نمك خوارگي و نمك شناسي تعبير شده است.
حق نان و نمك در نظر رادمردان پاكدل از حقوق مسلمه و لازم التباع و خلاصه از جمله كمالات انساني شناخته شده است.
پاكبازان عالم را اگر پاي جان در ميان باشد از ايثارش در مقام نان و نمك باكي ندارند زيرا جان را مايه حيات ولي نمك شناسي را پايه و اساس مردي و مردانگي مي دانند. اگر چنين نبود نمك خوارگي و نمك شناسي صورت ضرب المثل پيدا نمي كرد. اما ريشه تاريخي آن:
يعقوب ليث سردودمان سلسله صفاري اولين سردار نامدار ايراني است كه از قبول تسلط و سيادت خلفاي بني عباس سرباز زد و سلسله مستقل ايراني را تشكيل داد.
يعقوب به برادرانش در ابتداي جواني به رويگري در سيستان مشغول بوده اند و به همين جهت اين سلسله به صفاريان مشهور گرديده است.
چون طبع بلند و هوش سرشار يعقوب به اين شغل حقير تن در نمي داد لذا عياري پيشه كرد و از اين رهگذر به دنبال حصول مقصود شتافت.
به طوري كه مي دانيم عيار كسي را گويند كه از طريق تسلط بر زورمندان و ثروتمندان مال و منالي فراهم آورده به دستگيري درماندگان بپردازد.
جوانمردي و بخشندگي يعقوب سبب شد كه جمعي كثير از جوانان غيور سيستان به گرد او حلقه زنند و در اجراي مقاصد و منويات مقدسش از جان ومال دريغ و مضايقت نورزند.
كار يعقوب ليث و يارانش اين بود كه به خزانه و قوافل متمكنان و توانگران دستبرد مي زدند و آن را بين مسكينان و مستمندان تقسيم مي كردند.
قضا را شبي ياران يعقوب به خزانه درهم بن حسين كه در آن موقع از اعيان سيستان بود دست يافتند و تمام نقدينه و جواهرش را به خارج شهر انتقال دادند تا در فرصت مناسبي بين خود و ارباب حاجت تقسيم كنند.

اتفاقاً در ميان جواهر درهم تكه سنگ متبلوري ديده شده كه در الماس بودنش ترديد داشتند. يعقوب آن سنگ را بر زبان زد و چون از شورمزگي آن دانست كه نمك متبلور است نه الماس، پس فرمان داد تا كليه اموال درهم را به محل اوليه اش بازگردانند. ياران و همراهانش از اين تصميم در شگفت شده علت را پرسيدند.

يعقوب گفت:«چون نمك درهم را خوردم نمك ناشناسي را شرط مروت و جوانمردي نمي دانم. هر چه زودتر گنجينه درهم را سرجايش بازگردانيد تا مردم سيستان عياري ما را به راهزني و دغلبازي تعبير نكنند.»

فرمان يعقوب ليث بي درنگ اجرا شد و كليه اموال و جواهر درهم را به خزانه اش باز گردانيدند. درهم بن حسين را از عمل جوانمردانه يعقوب آن چنان خوش آمد كه چون به جاي صالح بن نصر به حكومت سيستان برگزيده شد فرماندهي و سپهسالاري قشون خويش را به يعقوب سپرد و به همت و پايمردي او به دفع مخالفان و دشمنان پرداخت تا اينكه به روايتي حكمران خراسان بر درهم دست يافت و يعقوب جاي درهم را گرفت.
به روايت ديگر پس از چندي از قدرت و محبوبيت يعقوب در سرزمين سيستان بيمناك شده به دفع و رفع وي پرداخت ولي در جنگ با يعقوب منهزم گرديد و با او به نام حاكم سيستان بيعت كرد.
حمدالله مستوفي اين واقعه را مربوط به ليث پدر يعقوب مي داند و در اين مورد چنين مي نويسد:

«... ليث رويگر بچه سيستاني بود و چون در خود نخوتي مي ديد از سلاح ورزي به عياري و راهزني افتاد اما در آن راه طريق انصاف سپردي و مال كسي به يكبارگي نبردي. و بودي كه برده بعضي بازدادي. شبي خزانه درهم بن نصربن رافع بن ليث بن نصر سيار را كه والي سيستان بود بريد و مال بي قياس بيرون برد، نمك بود. چون حق نمك پيش او بر قبض مال غالب آمد مال بگذاشت و برفت. شبگير خازن از آن متعجب شد به درهم بن نصر بنمود. درهم منادي كرد و دزد را امان داد تا حاضر شود.»
«ليث صفار پيش او رفت. درهم پرسيد:«چون بر اموال قادر شدي موجب نابردن چه بود؟» ليث حكايت نمك و حق آن را ياد كرد. درهم را پسنديده آمد و او را به درگاه خود راه داد. پيش او مرتبه و جاه يافت و امير لشكر شد.»
شك نيست كه حق نان و نمك و يا به اصطلاح ديگر نمك خوارگي و نمك شناسي قبل از اين تاريخ رعايت مي شد. اگر جز اين بود ليث حكايت نمك و حق آن را ياد نمي كرد ولي چون پس از اين واقعه تاريخي بر سر زبانها افتاد به صورت ضرب المثل درآمد.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل : يهودي سرگردان

كساني كه هميشه در حال سير و سفر به سر برند و محل و مكان مشخصي براي اقامت و استقرار دائم نداشته باشند در مورد آنها به عبارت مثالي بالا استشهاد و تمثيل كرده مي گويند: « فلاني مثل يهودي سرگردان است، جاي ثابت و مشخصي ندارد.»

پومپه سردار مشهور رم پس از تسخير سوريه بر بيت المقدس دست يافت و يهوديان را به تبعيت درآورد.

در زمان نرون قيصر رم يهوديان شورش كردند و عمال رمي را به قتل رسانيدند. اين عمل موجب خشم رميان شد و در دوران فرمانروايي امپراطوران رم به قدري مورد اذيت و آزار واقع شدند كه به ناچار از فلسطين خارج شده در عراق و سوريه و مصر و يمن و ممالك اروپايي پراكنده گرديدند و دوران سرگرداني يهود از اين تاريخ كه نيم قرن به ميلاد مسيح باقي مانده بود شروع گرديده است.

يهوديان سرگردان از آن به بعد ديگر استقلال و موجوديت سياسي به خود نديده اند و در هر كشوري از كشورهاي جهان به صورت اقليت مذهبي ادامه زندگي مي دهند.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل : يك « واو» نبايد كم و زياد شود

عبارت بالا كنايه از اصرار و پافشاري در امري مهم و لايتغير است كه مجري يا مجريان نبايد به خلاف دستور و فرمان عمل كنند.

به طوري كه مي دانيم قرآن كريم به منظور هدايت و ارشاد افراد بشر كه در اعصار مختلف و اقليمهاي گوناگون به سر برده و مي برند نازل شده بدين جهت هيچ گاه اقتضاي زمان و مكان در اركان رهبري آن خلل و عللي وارد نمي سازد زيرا قوانين آن بر موازين فطرت آدمي تنظيم شده جنبه كلي و همگاني دارد و از هر جهت تغيير ناپذير خواهد بود.

كتاب آسماني قرآن مجيد براساس همين اصل كلي و لايتغيير بودن الزاماً از هر گونه تحريف و دخل و تصرفي بايد مصون باشد تا هر كسي به ميل وارده و نفع شخصي نخواهد و نتواند كلمه يا حرفي را از آن حذف و يا بر آن بيفزايد.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل : يدبيضا مي كند

قبول و انجام كارهاي مهم و خطير را كه از عهده و يد قدرت ديگران خارج باشد به يد بيضا تعبير و تمثيل مي كنند.

اجمالاً يد بيضاً به اين ترتيب بود كه هرگاه حضرت موسي دست در جيب يا بغل خويش مي برد و بيرون مي آورد نور خيره كننده اي از كف دستش ساطع و لامع مي شد كه همه عالم را روشن مي كرد و چون به بغل مي برد برطرف مي شد.

به قولي ديگر در كف دست او نوري بود كه چون آينه مي درخشيد و به جانب هركه مي داشت بي هوش مي شد و چون دست را به بغل مي برد به هوش مي آمد.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 446
تاریخ عضویت: جمعه 30 اردیبهشت 1390, 8:53 am
سپاس‌های ارسالی: 1062 بار
سپاس‌های دریافتی: 3155 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط R.A.F »

1doost.com

میدانید ضرب المثل ماست ها را کیسه کرد از کجا اومده؟

تصویر مختار السلطنه رییس اداره ی احتسابیه در دوران مظفرالدین شاه بود . او فردی منضبط , سالم و سخت گیر بود و از هر زیاده خواهی و زور گویی در بازار به سختی جلوگیری می کرد . پسر او رکن الدین مختاری هم در دوران رضا شاه رییس شهربانی تهران بود و با نام سرپاس مختاری مشهور است .
 تصویر 

روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است. مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.
ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید: چه جور ماستی می خواهی؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه! مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم. حال کدام می خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش را محکم بستند.
سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش بستند.
سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی آب داخل ماست بکنی!
چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، فورا همگی ماست ها را کیسه کردند .
[External Link Removed for Guests]
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل «در دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نه»چطور سر زبانها افتاد

هر گاه کسی از عیب جویی و خرده گیری دیگران در مورد اعمال و رفتار خود احساس تألم و ناراحتی کند عبارت «دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی شود بست»را بکار می برد.این عبارت از باب دلجویی و نصیحت گفته می شود تا رضای وجدان و خشنودی خالق را وجهۀ نظر و همت قرار دهد و به گفتار و انتقادات نابجای عیب جویان و خرده گیران وقعی ننهد و در کار خویش دلسرد و مأیوس نگردد.

اکنون ببینیم این عبارت مثلی از کیست و چه واقعه ای آن را بر سر زبانها انداخته است.بعضی از داستان نویسان عبارت مثلی بالا را از ملانصرالدین می دانند در حالی که ملانصرالدین و یا ملانصیرالدین یک شخصیت افسانه ای است که هنوز وجود تاریخی وی مشخص نگردیده و به عقیدۀ صاحب ریحانة الادب، این کلمه ظاهراً از تخلیط نام چند تن از هزل گویان و لیطفه پردازان بوده است.

حقیقت مطلب این است که ذوق لطیف ایرانی از یکی از مواعظ و نصایح حکیمانه لقمان به فرزندش استفاده کرده آن را به شکل و هیئت عنوان این مقاله در افواه عمومی مصطلح گردانیده است.

تاریخچۀ احوال و آثار این حکیم متفکر و خاموش و پاک و نهاد در مقالۀ لقمان را حکمت آموختن مذکور افتاد که خوانندۀ محترم می تواند به مقالت مزبور در این کتاب مراجعه کند. لقمان حکیم را نصایح آموزنده ای است که اگرچه روی سخن با فرزند دارد ولی مقصودش جلب توجه عمومی است تا نیک و بد را بشناسند و زشت و زیبا را از یکدیگر تمیز دهند.

یکی از نصایح حکیمانۀ لقمان به فرزندش این بود که در اعمال و رفتارش صرفاً خشنودی خالق و رضای وجدان را منظور دارد. از تمجید و تحسین خلق مغرور نشود و تعریض و کنایۀ عیب جویان و خرده گیران را با خونسردی و بی اعتنایی تلقی کند. پسر لقمان که چون پدرش اهل چون و چرا بود برای اطمینان خاطر شاهد عینی خواست تا فروغ حکمت پدر از روزنۀ دیده بر دل و جانش روشنی بخشد.

چون نویسندۀ دانشمند آقای صدر بلاغی در این مورد حق مطلب را به خوبی ادا کرده است علی هذا بهتر دانستیم که دنبالۀ مطلب را در رابطه با ضرب المثل بالا به دست و زبان این روحانی گرانقدر بسپاریم:

"...لقمان گفت:"هم اکنون ساز و برگ سفر بساز و مرکب را آماده کن تا در طی سفر پرده از این راز بردارم." فرزند لقمان دستور پدر را به کار بست و چون مرکب را آماده ساخت لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا به دنبال او روان گشت. در آن حال بر قومی بگذشتند که در مزارع به زراعت مشغول بودند. قوم چون در ایشان بنگریستند زبان به اعتراض بگشودند و گفتند:"زهی مرد بی رحم و سنگین دل که خود لذت سواری همی چشد و کودک ضعیف را به دنبال خود پیاده می کشد."

"در این هنگام لقمان پسر را سوار کرد و خود پیاده در پی او روان شد و همچنان می رفت تا به گروهی دیگر بگذشت. این بار چون نظارگان این حال بدیدند زبان اعتراض باز کردند که:"این پدر مغفل را بنگرید که در تربیت فرزند چندان قصور کرده که حرمت پدر را نمی شناسد و خود که جوان و نیرومند است سوار می شود و پدر پیر و موقر خویش را پیاده از پی همی ببرد.

" در این حال لقمان نیز در ردیف فرزند سوار شد و همی رفت تا به قومی دیگر بگذشت. قوم چون این حال بدیدند از سر عیب جویی گفتند:"زهی مردم بی رحم که هر دو بر پشت حیوانی ضعیف برآمده و باری چنین گران بر چارپایی چنان ناتوان نهاده اند در صورتی که اگر هر کدام از ایشان به نوبت سوار می شدند هم خود از زحمت راه می رستند و هم مرکبشان از بارگران به ستوه نمی آمد."

"دراین هنگام لقمان و پسر هر دو از مرکب به زیر آمدند و پیاده روان شدند تا به دهکده ای رسیدند. مردم دهکده چون ایشان را بر آن حال دیدند نکوهش آغاز کردند و از سر تعجب گفتند:"این پیر سالخورده و جوان خردسال را بنگرید که هر دو پیاده می روند و رنج راه را بر خود
می نهند در صورتی که مرکب آماده پیش رویشان روان است، گویی که ایشان این چارپا را از جان خود بیشتر دوست دارند."

"چون کار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید لقمان با تبسمی آمیخته به تحسر فرزند را گفت: این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم و اکنون تو خود در طی آزمایش و عمل دریافتی که خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیب جویان و یاوه سرایان امکان پذیر نیست و از این رو مرد خردمند به جای آنکه گفتار و کردار خود را جلب رضا و کسب ثنای مردم قرار دهد می باید تا خشنود وجدان و رضای خالق را وجهۀ همت خود سازد و در راه مستقیمی که می پیماید به تمجید و تحسین بهمان و توبیخ و تقریع فلان گوش فرا ندهد."
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه 26 اسفند 1391, 6:05 pm
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

Re: ریشهء ضرب المثلهای ایرانی..........

پست توسط mohammad area51 »

ضرب المثل «شتر دیدی؟ ندیدی» از کجا رایج شد؟

برخی از ضرب المثل فارسی، به دلیل کاربرد زیادی که دارند جزو ضرب المثل های معروف به حساب می آیند.یکی از این المثل های معروف «شتر دیدی؟ ندیدی» است.

مورد استفاذه این مثل زمانی است که یک نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن، باعث زحمت و گرفتاری خودش با دیگری شود. در این مواقع به او می‌گویند شتر دیدی ندیدی.

ریشه تاریخی این ضرب المثل

‌گویند سعدی از دیاری به دیار دگر می‌رفت. در راه چشمش به جای پای یک مرد و یک شتر افتاد که از آنجا عبور کرده بودند. کمی که رفت جای پنجه‌های دست مسافر را دید که به زمین تکیه داده و بلند شده، پیش خود گفت: «سوار این شتر زن آبستنی بوده» بعد یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید.

پیش خود گفت: «یک لنگه بار این شتر عسل، لنگه دیگرش روغن بوده» باز نگاهش به خط راه افتاد دید علف‌های یک طرف جاده چریده شده و طرف دیگر نچریده باقی مانده؛ گمانش برد: « شتریک چشم کور، یک چشم بینا داشته»

از قضا خیالات سعدی همه درست بود و ساربانی که از مقابلش گذشته بود به خواب می‌رود و وقتی که بیدار می‌شود می‌بیند شترش رفته. او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. پرسید: «شتر مرا ندیدی؟»

سعدی گفت: «ترا شتر یک چشم کور نبود؟» مرد گفت: «آری» گفت: « یک لنگه بار شتر عسل، لنگه دیگرش روغن نبود؟» گفت: «آری» گفت: «زن آبستنی بر شتر سوار نبود؟» گفت: «چرا» سعدی گفت: «من ندیدم!» مرد ساربان که همه نشان‌ها را درست شنید اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا دزدیده‌ای همه نشانی‌ها نیز صادق است.»

بعد با چوبی که در دست داشت شروع به زدن سعدی کرد. سعدی تا خواست بگوید من از روی جای پا و علامت‌ها فهمیدم چند تایی چوب ساربانی خورده بود، وقتی مرد ساربان باور کرد که او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت. سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت:

سعدیا چند خوری چوب شترداران را تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم!
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”