امثال و حکم

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major II
Major II
پست: 130
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 11:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 42 بار

پست توسط agheleh »

با تشکر از ARMIN و Akhavan ، ضرب المثل امروز رو که از يکي از ابيات مولانا گرفته شده براتون مي نويسم:

_ هر کسي بر طينت خود مي تند

يک خانواده اي بود که همه ي افراد آن از کوچک تا بزرگ کر بودند.
ديوار خانه شان را باران خراب کرده بود و مرد خانه داشت درستش مي کرد، همسايه آمد بگذرد، گفت: خسته نباشيد. خدا قوت!
کره گفت: چشمت به راهت باشد آقا جان، کجي و راستي ديوار به تو چه ارتباطي دارد؟
رفت به درون خانه تا يک استکان چاي بخورد و خستگي در کند، به زنش گفت: امان از دست اين مردم! به اش بگو آخه مردک، فضولي کار مردم را چرا مي کني؟
زن ديد توپ شوهرش خيلي پر است، گفت: خيلي خوب، هر کار مي کني بکن فقط مرا توي اين سن و سال به خانه ي پدرم برنگردان. هرچه بدهي مي پوشم و مي خورم، ممنونت هم هستم!
مرد که چاييش را خورد و برگشت سر ديوار، زن با اشاره دخترش را صدا زد و گفت: خبر نداري، پدرت آمده مي گويد دستش تنگ است و ديگر نمي تواند کار کند، خيال دارد مرا طلاق بدهد. حالا چه کنيم؟
دختر قرمز شد، سرش را انداخت پايين و گفت: اختيار من دست شماست که پدر و مادرم هستيد. پسر عمو و پسر دايي ام هر دو برايم عزيزند، فرقي نمي کند مرا به کدامشان مي دهيد.
پا شد رفت پيش مادر بزرگش، گفت: ننه ام مي گويد براي من خواستگار آمده، خودش مي خواهد مرا به برادرزاده اش بدهد ولي راي پدرم به پسر عويم است، از من پرسيد راي خودت به کيست؟ من هم گفتم اختيارم با شماست.
مادر بزرگ گفت: ننه، راستش ديگه وقت شوهر داري من گذشته. اما حالا که پدرت صلاح دانسته ،رو حرفش حرف نمي آرم. فقط با داماد شرط کند که گوشواره و سينه ريزم را خودم پسند کنم، از اين شهر هم قول بدهد مرا بيرون نبرد، هوو هم سرم نياورد!

------- دوستان! اگه رو اين حکايت تامل کنيد، خيلي حرف ها براي گفتن داره که تو زندگي به دردتون مي خوره .فقط محض خنده نيست!
در ضمن بيت کامل مولانا اينه:
مه فشاند نور و سگ عوعو کند
هر کسي بر طينت خود مي تند
نبودن، هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3051
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 7 اسفند 1384, 3:45 am
سپاس‌های ارسالی: 351 بار
سپاس‌های دریافتی: 1579 بار
تماس:

پست توسط Dr.Akhavan »

خیلی جالب بود
هر کس حرفی را میزند که تو فکرش بوده و کاری به حرف طرف مقابل را نداره :grin: :grin:
Major II
Major II
پست: 130
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 11:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 42 بار

پست توسط agheleh »

akhavan_a,
کاملا درسته. اکثر ما همينجوري هستيم، پس خيلي نبايد از ديگران دلخور باشيم و صفت خودخواهي رو بهشون بدهيم. شايد خود ما هم همينجوري باشيم و متوجه هم نباشيم
نبودن، هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

به بخيلي گفتند : چرا نان به فقرا نان نمي دهي ؟
در جواب اين آيه را خواند : انطعم من لويشاء الله اطعمه ، يعني اينها بندگان خدا يند اگر خدا مي خواست خودش سيرشان مي كرد.
از : كشكول طبسي
----------------------------------------------------------------------------------
از بخيلي پرسيدند :از قرآن كريم ، كدام آيه را بيشتر دوست داري ؟
گفت : ولا تؤ تو السفهاء اموالكم
يعني: اموالتان را به بي خردان ندهيد
از : نشريه ي بشري
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Major II
Major II
پست: 130
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 11:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 42 بار

پست توسط agheleh »

با همه پلاس، با ما هم پلاس؟

_ اشاره به حکايت آن تاجر ورشکسته داردکه چون از پرداخت قرض هاي خود ناتوان ماند، يکي از بستانکاران وي به او آموخت که به ديوانگي تظاهر کرده و در پاسخ هر سوال تنها به گفتن " پلاس " اکتفا کند، به اين شرط که هنگاميکه بستانکاران به جنون او متقاعد شدند و از طلب خود چشم پوشي کردند، وامي را که به شخص او دارد بپردازد.
نتيجه ي کار چنان شد که مي خواستند: طلبکاران به ديوانگي او متفق شده از طلب خويش چشم پوشيدند. اما وقتي بستانکار که همدست آن مرد بود، نزد او آمد و وفاي به عهد را يادآور شد، بدهکار در پاسخ او نيز گفت: پلاس!
بستانکار خنديد که: با همه پلاس، با ما هم پلاس؟
نبودن، هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.
Major II
Major II
پست: 130
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 11:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 42 بار

پست توسط agheleh »

بلکه خانه دو در داشته باشد

_ روزي ملا نصرالدين براي پرسيدن تعدادي سوال شرعي به مسجد رفته بود. در هنگام بازگشت، چنان که مرسوم است، به گروهي طلاب که آنجا بودند از سر تعارف گفت: بفرماييد نان و پنيري در خدمتتان صرف کنيم.
طلاب هم بي درنگ پذيرفته و با او به راه افتادند.
چون به خانه رسيدند، ملا آنان را با عذر خواهي بسيار در کوچه گذاشت، به درون رفت و به همسر خود گفت: مي تواني براي چند تن مهمان کبابي چيزي آماده کني؟
زن حيرت زده گفت: مردک! ما خود هفته هاست که جز نان خشکيده نخورده ايم. مهمان آوردن و کباب طلبيدنت چه صيغه اي است؟ نکند ديوانه شده اي يا گمان کرده اي من گنجي پيدا کرده ام؟
ملا گفت: دعوا راه مينداز. برو بگو ملا خانه نيست، روز ديگري بياييد.
زن چنان کرد.
طلاب گفتند: اين ديگر چه شوخي بي جايي است؟ حال آنکه ما همراه او بوديم و در برابر چشمان ما به خانه در آمد.
زن گفت: همين که گفتم. شوهرم خانه نيست.
طلاب گفتند: چگونه ممکن است در خانه نباشد؟ هم اکنون در برابر چشمان ما به درون رفت...
و اين بحث چندان طولاني شد که ملا طاقتش تمام شد. سر از دريچه بيرون کرد و گفت: آخر شعور هم براي اولاد آدم چيز خوبي است. يک لحظه به خاطرتان نگذشت که بلکه اين خانه دري هم به کوچه ي پشتي داشته باشد؟
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3051
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 7 اسفند 1384, 3:45 am
سپاس‌های ارسالی: 351 بار
سپاس‌های دریافتی: 1579 بار
تماس:

پست توسط Dr.Akhavan »

agheleh, خیلی جالب و زیبا بود
ممنون
Major II
Major II
پست: 130
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 11:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 42 بار

پست توسط agheleh »

akhavan_a,
خواهش مي کنم
منم از شما ممنونم و خوشحالم که خوشتون اومده :D
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 285
تاریخ عضویت: دوشنبه 17 بهمن 1384, 10:46 pm
محل اقامت: بغل خونه همسايمون
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 31 بار
تماس:

ماجراهايي از بهلول عاقل

پست توسط arian »

- بهلول و دوست خود:

شخصي كه سابقه دوستي با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسياب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزديك منزل بهلول رسيد اتفاقا" خرش لنگ شد و به زمين افتاد آن شخص با سابقه دوستي كه با بهلول داشت بهلول را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل به رساند.چون بهلول قبلا" قسم خورده بود كه الاغش را به كسي ندهد به آن مرد گفت:
الاغ من نيست . اتفاقا" صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر كردن را گذارد. آن مرد به بهلول گفت الاغ تو در خانه است و مي گويي نيست. بهلول گفت عجب دوست احمقي هستي تو ، پنجاه سال با من رفيقي ، حرف مرا باور نداري ولي حرف الاغ را باور مي نمايي؟

2- بهلول و مستخدم:

آورده اند كه يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ماست خورده و قدري ماست در ريشش ريخته بود بهلول از او سوال نمود چه خورده، مستخدم براي تمسخر گفت:كبوتر خورده ام بهلول جواب داد قبل از آن كه به گويي من دانسته بودم . مستخدم پرسيد از كجا مي دانستي؟ بهلول گفت چون فضله اي بر ريشت نمودار است.

3- بهلول و مرد شياد :

آورده اند كه بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي نمود. شيادي چون شنيده بود كه بهلول ديوانه است جلو آمد و گفت: اگر اين سكه را به من بدهي در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم!بهلول چون سكه هاي او را ديد دانست كه سكه هاي او از مس است و ارزشي ندارد به آن مرد گفت به يك شرط قبول مي نمايم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني . شياد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با اين خريت فهميدي سكه در دست من است از طلاست. من نمي فهمم كه سكه هاي تو از مس است. آن مرد شياد چون كلام بهلول را شنيد از نزد او فرار نمود.

4- بهلول و دزد:

گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد در آن محل مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ايستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد. بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد!

5- بهلول و سوداگر:

روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود.

6- بهلول و عطيه خليفه:

روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد كه من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست. اين بود كه من وجه را به خود خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات و باج و خراج از مردم مي گيرند و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم.

7- بهلول و وزير :

روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت : خليفه تو را حاكم به سك و خروس و خوك نموده است . بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت مني. همراهان وزير همه به خنده افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد.

8- بهلول و امير كوفه:

اسحق بن محمدبن صباح امير كوفه بود . زوجه او دختري زائيد. امير از اين جهت بسيار محزون و غمگين گرديد و از غذا و آب خوردن خود داري نمود چون بهلول اين مطلب را شنيد به نزد وي آمد و گفت: اي امير اين ناله و اندوه براي چيست؟ امير جواب داد من آرزوي اولادي ذكور داشتم متاسفانه زوجه ام دختري آورده است. بهلول جواب داد: آيا خوش داشتي كه به جاي اين دختر زيبا و تام الاعضاء و صحيح و سالم خداوند پسري ديوانه مثل من به تو عطا مي كرد؟ امير بي اختيار خنده اش گرفت و شكر خداي را به جاي آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم براي تبريك و تهنيت به پيشگاه او بيايند.

9- پند دادن بهلول هارون را:

روزي بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفت اگر در بياباني تشنگي بر تو غلبه نمايد و غريب به موت شوي آيا چه مي دهي تا تو را جرئه اي آب دهند كه عطش خود را فرو نشاني ؟ گفت صد دينار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضايت ندهد، چه مي دهي؟ گفت نصف پادشاهي خود را مي دهم. بهلول گفت ، پس از آن كه آشاميدي ، اگر به مرض حيس اليوم مبتلا گردي و رفع آن نتواني باز چه مي دهي تا كسي علاج آن بليه بنمايد؟ هارون گفت نصف ديگر پادشاهي خود را . بهلول گفت پس مغرور به اين پادشاهي مباش كه قيمت آن يك جرعه آب بيش نيست آيا سزاوار نيست كه به خلق خداي عزوجل نيكويي كني؟

10- بهلول و طبيب در بار هارون:

آورده اند كه هارون الرشيد طبيب مخصوصي از يونان جهت در بار خواست. چون آن طبيب وارد بغداد شد هارون با جلال مخصوصي آن طبيب را وارد دربار نمود و بسيار به او احترام نمود. تا چند روز اركان دولت و اكابر شهر بغداد به ديدن آن طبيب مي رفتند تا اين كه روز سوم بهلول هم به اتفاق چند تن به ديدن آن طبيب رفت و در ضمن تعارفات و صحبت هاي معمولي ناگهان بهلول از آن طبيب سوال نمود : شغل شما چه مي باشد؟ طبيب چون سابقه بهلول را شنيده و او را مي شناخت كه ديوانه است خواست او را مسخره نمايد به او جواب داد من طبيب هستم و مرده ها را زنده مي نمايم! بهلول در جواب گفت: تو زنده ها را نكش ، مرده زنده كردنت پيش كش. از جواب بهلول هارون و اهل مجلس خنده بسيار نمودند و طبيب از رو رفت و بغداد را ترك نمود.

11- بهلول و طعام خليفه:

آورده اند كه هارون الرشيد خوان طعامي براي بهلول فرستاد .خادم خليفه طعام نزد بهلول آورد و پيش او گذاشت و گفت اين طعام مخصوص خليفه است و براي تو فرستاده است تا بخوري . بهلول آن طعام را پيش سگي كه در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانك به او زد كه چرا طعام خليفه را پيش سگ گذاري؟ بهلول گفت دم مزن اگر سگ بشنود اين طعام از خليفه است او هم نخواهد خورد.


13- مباحثه بهلول با مرد فقيه:

آورده اند كه فقهي مشهور از اهل خراسان وارد بغداد شد و چون هارون الرشيد شنيد كه آن مرد فقيه به بغداد آمد او را به دارالخلافه طلبيد. آن مرد نزد هارون الرشيد رفت خليفه مقدم او را گرامي داشت و با عزت او را نزديك خود نشاند و مشغول مباحثه شدند در همين اثنا بهلول وارد شد هارون او را امر به جلوس داد آن مرد نگاهي به وضع بهلول نمود و به هارون الرشيد گفت عجب است از مهر و محبت خليفه كه مردمان عادي را اين طور محبت مي نماييد وبه نزد خود راه مي دهيد چون بهلول فهميد كه آن شخص نظرش با اوست با كمال قدرت به آن مرد تغيير نمود و گفت : به علم ناقص خود غره مشو و به ظاهر من نگاه منما من حاضرم باتو مباحثه نمايم و به خليفه ثابت نمايم كه تو هنوز چيزي نمي داني. آن مرد در جواب گفت شنيده ام كه تو ديوانه اي و مرا با ديوانه كاري نيست . بهلول گفت : من به ديوانگي خود اقرا مي نمايم ولي تو به نفهمي خود قائل نيستي.هارون الرشيد نگاهي از روي غضب به بهلول نمود و او را امر به سكوت داد ولي بهلول ساكت نشد و به هارون گفت اگر اين مرد به علم خود اطمينان دارد مباحثه نمايد هارون به آن مرد فقيه گفت چه ضرر دارد ، مسائلي از بهلول سوال نمايي؟ آن مرد گفت به يك شرط حاضرم و آن شرط بدين قرار است كه من يك معما از بهلول مي پرسم اگر جواب صحيح داد من هزار دينار زر سرخ به او بدهم ولي اگر در جواب عاجز ماند هزار دينار زر بدهد.
بهلول گفت: من از مال دنيا چيزي را مالك نيستم و زر و دينار ندارم ولي حاضرم چنانچه جواب معماي تو را دادم زر از تو بگيرم و به مستحقان بدهم و چنانچه در جواب عاجز ماندم در اختيار تو قرار بگيرم و مانند غلامي براي تو كار نمايم . آن مرد قبول نمود و بعد معمايي بدين نحو از بهلول سوال نمود و گفت: در خانه اي زن با شوهر شرعي خود نشسته اند و نيز در همين خانه يك نفر مشغول نماز گذاردن است و نفري ديگر روزه دارد . در اين حال مردي از خارج وارد اين خانه مي شود به محض وارد شدن آن مرد زن و شوهري كه در آن خانه بودند به يكديگر حرام مي شوند و آن مردي كه نماز مي خواند نمازش باطل مي شود و آن يك نفر ديگر هم روزه داشت روزه اش باطل مي شود .آيا مي تواني بگويي اين مرد كه بود؟بهلول فوري جواب مي دهد اين مرد وارد خانه شده سابقا" شوهر اين زن بود . به مسافرت مي رود و چون سفر او طول مي كشد و خبر مي آورند كه شوهر او مرده است آن زن با اجازه حاكم شرعي به ازدواج اين مرد كه پهلوي او نشسته بود در مي آيد و به دو نفر پول مي دهد. يكي براي شوهر فوت شده اش نماز بخواند و ديگري روزه بگيرد در اين بين شوهر سفر رفته كه خبر او را منتشر كرده بود از سفر باز مي گردد. پس آن شوهر دومي بر زن حرام مي شود و آن مرد كه نماز براي ميت مي خواند نمازش باطل مي شود و همچنين آن يك نفر كه روزه داشت چون براي ميت بود روزه او هم باطل مي شود.

هارون الرشيد و حاضرين مجلس از حل معما و جواب صحيح بهلول بسيار خوشحال شدند و همه به بهلول آفرين گفتند. بعد بهلول گفت الحال نوبت من است تا معمايي سوال نمايم آن مرد گفت سوال كن بهلول گفت:اگر خمره اي پر از شيره و خمره اي پر از سركه داشته باشيم و بخواهيم سركنگبين درست نماييم . پس يك ظرف از سركه برداريم و يك ظرف هم از شيره و اين دو را در ظرفي بريزيم براي درست نمودن سركنگبين و بعد متوجه شويم كه موشي در آن ها است آيا مي تواني تشخيص بدهي آن موش مرده در خمره سركه بوده يا در خمره شيره؟

آن مرد بسيار فكر نمودو عاقبت در جواب دادن عاجز ماند. هارون الرشيد از بهلول خواست تا خود او جواب معما را بدهد پس بهلول گفت : اگر اين مرد به نفهمي خود اقرا نمايد جواب معما را مي دهد ناچار آن مرد اقرار نمود . پس بهلول گفت : بايد آن موش را برداريد و در آب بشوريم پس از آن كه او از شيره و سركه پاك شد شكم او را پاره نماييم اگر در شكم او سركه باشد پس در خمره سركه افتاده بايد سركه را بيرون ريخت. و اگر در شكم او شيره باشد پس در خمره شيره افتاده بايد شيره ها را بيرون ريخت . تمام اهل مجلس تمامي از علم و فراست بهلول تعجب نمودند و بي اختيار او را آفرين مي گفتند . و آن مرد فقيه سر بزير ناچار هزار دينار كه شرط نموده بود تسليم بهلول نمود . بهلول آن زر به گرفت و تمامي آن را بين فقراي بغداد تقسيم نمود.

14- سوال هارون از بهلول:

روزي بهلول بر هارون وارد شد و بر صدر مجلس كنار هارون نشست. هارون از رفتار بهلول رنجيده خاطر شد و خواست بهلول را در انظار خفيف نمايد سوال نمود آيا بهلول حاضر است جواب معماي مرا بدهد؟ بهلول گفت اگر شرط نمايي و مانند دفعات پيش پشت پا نزني حاضرم.سپس هارون گفت: اگر جواب معماي مرا فوري بدهي هزار دينار زر سرخ به تو مي دهم و چنانچه در جواب عاجز ماني امر مي نمايم تا ريش و سبيل تو را بتراشند و بر الاغي سوارت نمايند در كوچه و بازار بغداد با رسوايي تمام بگردانند. بهلول گفت من به زر احتياجي ندارم ولي با يك شرط حاضرم جواب معماي تو را بدهم . هارون گفت آن شرط چه مي باشد؟ بهلول گفت : اگر جواب معماي تو را دادم از تو مي خواهم تا امر نمايي مگس ها مرا آزار ننمايند. هارون دقيقه اي سر به زير انداخت و بعد گفت اين امر محال است و مگس ها مطيع من نيستند. بهلول گفت: پس از كسي كه در مقابل مگس ناچيز عاجز است چه توقعي مي توان داشت! حاضران مجلس بر عقل و جرات بهلول متحير بودند. هارون هم در مقابل جواب هاي بهلول از رو رفت. ولي بهلول فهميد كه هارون در صدد تلافي است و براي دل جويي او گفت:الحال حاضرم بدون شرط جواب معماي تو را بدهم سپس هارون سوال نمود. اين چه درختي است؟ يك سال عمر دارد و دوازده شاخه و هر شاخه سي برگ و يك روي آن برگ ها روشن است و روي ديگر تاريك. بهلول فوري جواب داد اين درخت سال و ماه و روز و شب است به دليل اين كه هر سال دوازده ماه دارد و هر ماه شامل سي روز است كه نصف آن روز و نصف ديگرش شب است. هارون گفت احسنت ، صحيح است حضار زبان به تحسين بهلول گشودند.



16- بهشت فروختن بهلول:

روزي بهلول نزديك رودخانه لب جويي نشسته بود و چون بي كار بود مانند بچه ها با گل ها چند باغچه كوچك ساخته بود در اين هنگام زبيده زن هارون الرشيد از آن محل عبور مي نمود چون به نزديك بهلول رسيد سوال نمود بهلول چه مي كني؟ بهلول جواب داد بهشت مي سازم زن هارون گفت از اين بهشت ها كه ساخته اي مي فروشي ؟ بهلول گفت مي فروشم . زبيده گفت چند دينار؟ بهلول گفت صد دينار . چون زن هارون مي خواست از اين راه كمكي به بهلول نموده باشد فوري به خادم خود گفت صد دينار به بهلول بده . خادم پول را به بهلول رد نمود . بهلول گفت قباله نمي خواهد؟ زبيده گفت بنويس و بيار . اين به گفت و به راه خود رفت . بهلول پول ها را بين فقرا تقسيم نمود .از آن طرف زبيده همان شب خواب ديد كه باغ بسيار عالي كه مانند آن در بيداري نديده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزي بسيار اعلا زينت يافته و جوي هاي آب روان با گل و رياحين و درخت هاي بسيار قشنگ با خدمه و كنيز هاي ماه رو و همه آماده به خدمت او عرضه نمودند و قباله تنظيم شده به آب طلا به او دادند و گفتند اين همان بهشت است كه از بهلول خريدي. زبيده چون از خواب بيدار شد خوشحال شد و خواب را به هارون گفت. فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد چون بهلول آمد به او گفت از تو مي خواهم اين صد دينار را از من بگيري و يكي از همان بهشت ها كه به زبيده فروختي به من هم به فروشي . بهلول قهقه زد و گفت زبيده ناديده خريد تو شنيدي و مي خواهي بخري ولي افسوس كه به تو نخواهم فروخت.

17- تدبير نمودن بهلول:

آورده اند روزي بهلول از راهي مي گذشت مردي را ديد كه غريب وار و سر به گريبان ناله مي نمايد بهلول به نزد آن رفت و سلام نمود و سپس گفت آيا به تو ظلمي شده كه چنين دلگير و نالان هستي آن مرد جواب داد: من مردي غريب و سياحت پيشه ام و چون به اين شهر رسيدم قصد حمام و چند روزي استراحت نمودم و چون مقداري پول و جواهرات داشتم از بيم سارقين آن ها را به دكان عطاري به امانت سپردم و پس از چند روز كه مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و من را ديوانه خطاب نمود.بهلول گفت: غم مخور من امانت تو را به آساني از آن مرد عطار گرفته پس مي دهم . آنگاه نشاني آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غريب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعتي كه معين مي نمايم در دكان آن مرد بيا و با من ابدا تكلم منما اما به عطار بگو امانت مرا بده . آن مرد قبول نمود. بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت من خيال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون مقداري جواهرات كه قيمت آن ها معادل سي هزار دينار طلا مي شود مي خواهم به امانت نزد تو بگذارم تا چنانچه به سلامت باز گردم آن جواهرات و زر ها را از تو مي گيرم و چنانچه تا فلان مدت باز نگردم تو از جانب من وكيل و امين هستي تا آن جواهرات را بفروشي و از قيمت آن ها مسجدي بسازي. عطار از اين سخن خوشحال شد و گفت بديده منت چه وقت امانت را مي آوري؟ بهلول گفت فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و كيسه چرمي بساخت و مقداري خورده آهن و شيشه در آن جاي داد و سر آن را محكم بدوخت و در همان ساعت معين آن ها را به دكان عطار برد مرد عطار از ديدن كيسه كه تصور مي نمود در آن جواهرات است بسيار خوشحال شد در همان وقت آن مرد غريب آمد و مطالبه امانت خود را نمود آن مرد عطار فوري شاگرد خود را صدا زد و گفت: كيسه امانت از اين شخص در فلان محل در انبار است فوري بياور و به اين مرد بده . شاگرد فوري امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعاي خير براي بهلول نمود.

18- حمام رفتن بهلول و هارون :

روزي خليفه هارون الرشيد به اتفاق بهلول به حمام رفت خليفه از روي شوخي از بهلول سوال نمود اگر من غلام بودم چند ارزش داشتم؟ بهلول جواب داد پنجاه دينار . خليفه غضبناك شده گفت : ديوانه تنها لنگي كه به خود بسته ام پنجاه دينار ارزش دارد. بهلول جواب داد: من هم فقط لنگ را قيمت كردم و الا خليفه ارزشي ندارد.

19- بهلول و منجم:

آورده اند كه شخصي به نزد خليفه هارون الرشيد آمد و ادعاي دانستن علم نجوم نمود. بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقا" آن منجم كنار بهلول قرار گرفته بود بهلول از او سوال نمود آيا مي تواني بگويي در همسايگي تو كه نشسته است؟ آن مرد گفت: نمي دانم. بهلول گفت: تو كه همسايه ات را نمي شناسي چطور از ستاره هاي آسمان خبر مي دهي. آن مرد از حرف بهلول جا خورده و مجلس را ترك نمود.

20- قضاوت بهلول:

آورده اند كه اعرابي فقير وارد بغداد شد و چون عبورش از جلوي دكان خوراك پزي افتاد از بوي خوراك هاي متنوعه خوشش آمد و چون پول نداشت نان خشكي كه در توبره داشت بيرون آورده و به بخار ديگ خوراك گرفته و چون نرم مي شد مي خورد . آشپز چند دقيقه اي اين منظره را به حيرت نگاه كرد تا نان اعرابي تمام شد و چون خواست برود آشپز جلو او را گرفت و مطالبه پول نمود بين آن ها مشاجره شد و اتفاقا" بهلول از آن جا عبور مي نمود اعرابي از بهلول قضاوت خواست بهلول به آشپز گفت: اين مرد از خوراك هاي تو خورده است يا نه ؟ آشپز گفت از خوراك ها نخورده ولي از بوي و بخار آن ها استفاده نموده است. بهلول به آشپز گفت : درست گوش بده و بعد سكه از جيبش بيرون آورد يكي يكي آن ها را نشان آشپز مي داد و به زمين مي انداخت و آن ها را بر مي داشت و به آشپز مي گفت صداي پول ها را تحويل بگير. آشپز با كمال تحير گفت: اين چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت و قضاوت من كسي كه بخار و بوي غذا بفروشد بايد در عوض هم صداي پول را دريافت كند.
تا حالا به معني کلمه مادر دقت کردي
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3051
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 7 اسفند 1384, 3:45 am
سپاس‌های ارسالی: 351 بار
سپاس‌های دریافتی: 1579 بار
تماس:

پست توسط Dr.Akhavan »

خیلی خیلی زیبا بود
ممنون
Major II
Major II
پست: 130
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 11:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 42 بار

پست توسط agheleh »

اگر شما چوب آنها را مي خورديد، چهارپا مي شديد

__ روزي ملا نصرالدين به قصد آشنايي با حاکم تازه، غازي را که زنش به دستور او بريان کرده بود در طبق به زير سرپوشي نهاد و از ده به سوي شهر راه افتاد. در ميان راه عطر اشتها انگيز غاز، تاب و تحمل ملا را از دست داد، چندان که راني از آن کند و خورد. وقتي حاکم سرپوش از طبق برداشت، گفت: اين درست نيست که غاز برياني به نزد حاکم آرند که يک پايش را خورده باشند!
ملا گفت: فرمايش حضرت حاکم در کمال صحت است، اما چه توان کرد که در اين ولايت غاز ها يک پا بيشتر ندارند. ( و چون به ناگاه چشمش به کنار آبگير ديوانخانه افتاد و غاز ها را ديد که بر يک پاي ايستاده اند گفت: ) حجت نيز دور نيست، اگر حضرت حاکم نظري به آبگير بيفکنند، صحت عرايض مرا به چشم مشاهده خواهند فرمود.
اتفاقا همان لحظه غلام سراي حاکم به قصد راندن غاز ها به لانه، چوبي بر ايشان زد که از آن حال خارج شدند. حاکم به خنده افتاد که: اينک افشاي دروغ تو! مي بيني که اينان نيز چون غازان ديگر دو پاي دارند.
ملا گفت: بالله که نمي خواهم بالاي فرمايش شما حضرت حاکم به جسارت عرضي کرده باشم؛ ليکن به خدا قسم چوبي که آن غلام بر آنها کوفت، اگر بر شما فرود آمده بود، حالي چهار پا شده بوديد!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 285
تاریخ عضویت: دوشنبه 17 بهمن 1384, 10:46 pm
محل اقامت: بغل خونه همسايمون
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 31 بار
تماس:

ماجراهايي از ملانصرالدين

پست توسط arian »

-حاضر جوابي ملا:

روزي ملا به ميدان مال فروشان رفته بود تا خر بخرد .جمع زيادي از دهاتي ها آن جا بودند و بازار خر فروشي رواج داشت. در اين بين مردي كه ادعاي نكته سنجي مي كرد با خري كه بار ميوه داشت از آن جا مي گذشت خواست كمي سر به سر ملا بگذارد پس گفت: در اين ميدان به جز دهاتي و خر چيز ديگري پيدا نمي شود. ملا پرسيد: شما دهاتي هستيد؟ مرد گفت: خير . ملا گفت: پس معلوم شد كه چه هستيد!

2-با انصافي ملا:

ملا مقداري چغندر و هويج و شلغم و ترب و سبزيجات مختلف ديگر خريد و در خورجيني ريخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد. يكي از دوستانش كه آن حال را ديد پرسيد: ملا جان چرا خورجين را به ترك خر نمي اندازي؟ ملا جواب داد : دوست عزيز آخر من مرد منصفي هستم و خدا را خوش نمي آيد كه هم خودم سوار خر باشم و هم خورجين را روي حيوان بيندازم!

3-ادعاي عالم بودن:

شخصي كه ادعاي معلومات بسيار داشت روزي در مجلسي كه ملا هم آن جا بود داد سخن مي داد و اظهار وجود مي كرد و خود را برتر از همه مي پنداشت. ملا كه از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسيد: اين معلومات را از كجا فرا گرفته اي؟ آن مرد گفت: از كتاب هاي بسياري كه مطالعه كرده ام. ملا گفت: مثلا" چند كتاب خوانده اي ؟ آن شخص گفت:به قدر موهاي سرم.ملا كه مي دانست آن شخص كچل است و حتي يك تار مو هم به سر ندارد ، ذربيني از جيب در آورد و بعد از برداشتن كلاه او ذربين را روي كله بي موي او گرفت و پس از دقت بسيار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است!!

4-زن زشت:

همسايه هاي ملا او گول زده و زن زشتي را به او تحميل نمودن. پس از عروسي وقتي ملا خواست از خانه بيرون رود آن زن گفت: خوب بود به من مي گفتي كه هر يك از نزديكان و دوستانت را چه قسم احترام به گزارم و دوست داشته باشم. ملا گفت: سعي كن از من يكي بدت بيايد، باقي را خود داني هر كه را مي خواهي دوست داشته باشي مهم نيست!

5-مردن ملا:

روزي ملا از زنش پرسيد: از كجا معلوم مي شود كه يك نفر مرده است؟ زنش جواب داد: اولين علامت اين است كه دست و پاي او سرد مي شود. چند روز بعد كه ملا براي آوردن هيزم به جنگل رفته بود هوا خيلي سرد بود، دست و پايش يخ كرد.ناگهان به ياد گفته زنش افتاد و با خود گفت: نكند كه من مرده باشم و خودم خبر ندارم.براثر اين فكر خودش را به زمين انداخت و مانند مردگان دراز به دراز خوابيد. اتفاقا" يك دسته گرگ گرسنه از راه رسيدند و اول به سراغ خر رفته و آن حيوان زبان بسته را از هم دريده و مشغول خوردن شدند. ملا آهسته سر خود را بلند كرد و گفت: حيف كه مرده ام و گر نه به شما حالي مي كردم كه خوردن خر مردم اين قدر ها هم بي حساب نيست!

6-خر بد ادا:

روزي ملا خر خود را به بازار برد تا بفروشد، ولي هر مشتري كه داوطلب خريدن آن درازگوش مي شد. اگر از جلو مي آمد خر مي خواست او را گاز بگيرد و اگر از عقب مي رفت به آن لگد مي زد. شخصي به ملا گفت : با اين بد ادايي هايي كه اين حيوان از خود در مي آورد هيچ كس خريدارش نمي شود. ملا گفت: من هم براي همين اين حيوان را به بازار آورده ام تا مردم بدانند كه من از دست اين حيون چه مي كشم!

7-قضاوت ملا:

دو نفر به شراكت شتري خريدند. يكي دو ثلث قيمت و ديگري ثلث قيمت آن را پرداخته و قرار گذاشتند كه منفعت را هم به تناسب سرمايه قسمت كنند.اتفاقا" شتر با بار در صحرا گرفتار سيل شد و از بين رفت. در نتيجه بين شركا نزاع در گرفت و صاحب دو ثلث كه مرد ثروتمندي بود از شريكش دست بردار نبود و از وي خسارت مي طلبيد. عاقبت كارشان به محضر قاضي كشيده شد و هر دو نفر نزد ملا كه بر مسند قضاوت نشسته بود رفتند.ملا پس از شنيدن ادعاي طرفين چون وضعيت را حس كرد چنين راي داد : چون دو سهم صاحب دو ثلث سنگيني كرده و باعث غرق شتر در سيل گشته است، او بايستي سهم طرف ديگر را به پردازد!

8-ملا و گدا:

روزي ملا در بالاخانه بود كه صداي در خانه بلند شد.ملا از بالا پرسيد:كيست؟كسي كه در مي زد، گفت بي زحمت بياييد پايين در را باز كنيد.ملا پايين آمد و در را باز كرد . چشمش به گدايي افتاد كه گفت: محض رضاي خدا يك لقمه نان به من بده. ملا گفت: با من بيا بالا. مرد فقير به دنبال ملا از پله ها بالا رفت، چون به بالاخانه رسيدند ملا گفت: خدا بدهد، چيزي ندارم. گدا گفت: خوب مرد حسابي تو كه نمي خواستي چيزي به من بدهي چرا همان پايين به من نگفتي و از اين همه پله مرا بالا آوردي!؟ ملا گفت: تو كه چيزي مي خواستي ، چرا از همان پايين نگفتي و مرا تا دم در كشاندي؟!

9-گمشدن خورجين ملا:

روزي ملا از دهي عبور مي كرد خورجينش را از روي الاغش ربودند. ملا هم اهل آن آبادي را جمع كرد و گفت : يا خورجين مرا پيدا مي كنيد يا كاري را كه نبايد بكنم خواهم كرد. دهاتي هاي ساده دل با هزار زحمت خورجين ملا را پيدا كردند و به او دادند. وقتي ملا مي خواست برود كدخدا از او پرسيد: ملا جان، اگر خورجينت پيدا نمي شد چه مي كردي؟ ملا جواب داد: هيچ، گليمي را كه در خانه دارم پاره مي كردم و خورجين ديگري براي الاغم مي دوختم!

10-گردن بند:

ملا هميشه از دست اذيت هاي دو زن خود در عذاب و ناراحتي به سر مي برد . روزي براي جلب محبت و آسودگي از دست و زبان آن ها دو عدد گردن بند خريد و هر كدام را به يكي از آن ها داد و سفارش كرد ديگري نفهمد، ولي پس از چند روز باز زن ها تصميم گرفتند او را وادار سازند كه اقرار كند به كدام يك بيشتر محبت دارد. ملا كه مي دانست آن ها قضيه گردن بند را به همديگر نگفته اند ، فكري به خاطرش رسيد و گفت: من به آن كسي كه گردن بند داده ام بيشتر علاقمندم. با اين جواب هر دو راضي و خوش حال شدند. زيرا هر يك خيال مي كرد كه تنها خودش گردن بند را از ملا گرفته است.

11-لحاف ملا:

شبي از شب هاي سرد زمستان ملا خوابيده بود كه ناگاه سر و صداي زيادي از كوچه به گوشش رسيد. ملا براي اين كه ببيند چه خبر است لحافش را به دور خود پيچيد و به كوچه رفت . اتفاقا" رندي دست انداخت و لحاف ملا را از دوش او بر داشت و فرار كرد و در همين بين غائله دعوا نيز خوابيد. ملا كه چنين ديد، بدون لحاف به خانه برگشت. زنش پرسيد: اين سر و صدا براي چه بود و مردم چرا دعوا مي كردند؟ ملا گفت : چيزي نبود تمام دعوا بر سر لحاف من بود!

12-دم الاغ ملا:

روزي ملا الاغ خود را به بازار برد تا بفروشد. در بين راه الاغ در لجن زاري افتاد و دمش كثيف شد. ملا با خود گفت: اگر الاغ را با اين دم كثيف به بازار ببرم ممكن است خوب نخرند. و با اين خيال دم الاغ زبان بسته را بريد و در خورجين نهاد. چون به ميدان مال فروشان رسيد شخصي مشتري الاغ شد وقتي با دقت اعضاي حيوان را نگاه كرد متوجه دم بريده آن شد و گفت: اين الاغ هيچ عيبي ندارد الا اين كه دمش را بريده اند و من الاغ بي دم نمي پسندم. ملا با عجله گفت: شما اول معامله را تمام كنيد و از بابت دم نگراني نداشته باشيد من آن را از خورجين در آورده به شما تقديم مي كنم.

13-شمردن الاغ:

گويند روزي ملا نصرالدين ده تا خر داشت. روزي بر يكي از آن ها سوار شد و بقيه خر ها را شمرد چون خري را كه خود سوار بر آن بود نمي شمرد ديد تعداد آن ها نه تا است سپس پياده شد و شمارش كرد ديد ده تا درست است . چندين بار سواره و پياده آن ها را شمرد همان نتيجه اول به دست مي آمد كاملا" گيج شده بود و علت را نمي فهميد. عاقبت پياده شده و گفت: اين خرسواري به گم شدن يك خر نمي ارزد!!

14-دل درد زن ملا:

زن ملا دل درد شديدي گرفت و ملا براي آوردن طبيب بيرون رفت. چون به كوچه رسيد زنش از پنجره گفت : دلم آرام گرفت، طبيب لازم نيست. ملا به حرف او گوش نداد و به خانه طبيب رفت و او را از اندرون بيرون كشيد و گفت: زن من دل درد شديدي گرفته بود ومن براي آوردن شما مي آمدم كه از پنجره صدا كرد دلم آرام گرفته و به طبيب احتياجي نيست. من هم آمدم كه به شما اطلاع دهم كه به آمدن شما نيازي نيست!

15-الاغ گمشده:

ملا الاغش را گم كرده بود و در كوچه و بازار دنبال آن مي گشت و خدا را شكر مي كرد . وقتي علت شكر را از او پرسيدن ، جواب داد : براي اين كه اگر من هم سوار آن بودم حالا بايد ديگري دنبال من و الاغ مي گشت.

16-سركه ي هفت ساله:

شخصي نزد ملا آمد و پرسيد : مي گويند شما سركه هفت ساله داريد آيا راست است؟ملا جواب داد بله ، آن شخص گفت: خواهش مي كنم يك كاسه به من بدهيد.ملا گفت: عجب ، اگر مي خواستم آن را به هر كس بدهم كه يك ماه هم نمي ماند و هفت ساله نمي شد.!

17-قرباني:

ملا پيراهنش را روي طناب بالاي بام آويخته بود. اتفاقا" باد سختي وزيد و پيراهن را به ميان حياط انداخت. ملا به زنش گفت: بايستي گوسفندي قرباني كنيم. وقتي زنش علت اين كار را پرسيد ملا گفت : براي اين كه من ميان پيراهن نبودم و گرنه چيزي از من باقي نمي ماند.

18-مزد حمالي:

روزي ملا باري به دوش حمالي گذاشت كه همراهش به منزل بياورد. دربين راه حمال گم شد و هر چه گشت او را نيافت تا ده روز كارش جستجوي او بود بالاخره روز دهم با جمعي از دوستانش از كوچه مي گذشتند كه چشمش به آن حمال افتاد كه بار ديگري به دوش دارد به دوستانش گفت: اين همان حمال است كه من در تعقيبش هستم . ولي بدون اين كه به حمال حرفي بزند، از آن جا دور شد . دوستانش پرسيدند: چرا از حمال باز خواست نكردي و بارت را مطالبه ننمودي ؟ گفت: فكر كردم اگر اجرت اين ده روز حمالي را از من بخواهد چه كنم؟

19-كلاغ و صابون:

روزي زن ملا رخت مي شست كه ناگهان كلاغي صابون را برداشت و بالاي درختي برد. ملا را صدا زد و گفت:بيا كلاغ صابون را برد. ملا با بي اعتنايي گفت: مي بيني كه لباس بچه كلاغ از ما سياه تر است، پس احتياج او به صابون بيشتر است.

20-لباس نو:

روزي ملا به ضيافتي رفت و چون لباس هاي كهنه و معمولي خود را پوشيده بود كسي به او اعتنايي نكرد و محل مناسبي به او نشان نداد.ملا ملتفت اين امر شده. آهسته از آن جا بيرون آمد و به خانه خويش رفت لباس فاخري پوشيد و مراجعت نمود. اين بار صاحب خانه با احترام تمام از او پذيرايي نمود و او را در صدر مجلس نشاند.چون هنگام نهار شد و مهمانان بر سر سفره حاضر شدند ملا آستين لباسش را به غذا نزديك كرد و گفت:( آستين نو بخور پلو .) حاضرين تعجب كردند و سبب را جويا شدند.ملا گفت: چون در اين جا به لباس من احترام گذاشتند ، نه به خود من، پس بنابراين لباس من بايد غذا بخورد نه من!!

21-نقل مكان:

شبي ملا در خانه خود خفته بود كه دزدي كم روزي وارد شد ، مختصر اثاثيه او را جمع كرد و به دوش كشيد و بيرون رفت. ملا نيز بر خاست و رختخواب را بر داشت و دنبال دزد به راه افتاد تا هر دو وارد منزل دزد شدند. دزد او را ديد و با تشدد گفت : اين جا چه مي كني ؟ ملا گفت: هيچ، بنده تغيير منزل داده ام ، اجرت حمالي شما نيز حاضر است.

22-شكر خدا:

شبي ملا به حياط رفت، ديد دزدي در گوشه حياط ايستاده. زنش را صدا زد و تير و كمانش را خواست . زن آن را آورد و ملا تيري به جانب دزد رها كرد و گفت:ديگر تا صبح كاري ندارم.چون صبح شد ملا به سراغ دزد آمد، ديد دزد همان قباي خودش است كه به ميخ آويزان بوده و تير هم به قبا خورده و آن را سوراخ كرده است.پس به زنش گفت: شكر خدا كن كه خودم در ميان قبا نبودم و گر نه من هم به جاي دزد مرده بودم.

23-معما:

روزي شخصي تخم مرغي در دست خود پنهان كرد و از ملا پرسيد: اگر گفتي در دست من چيست آن را به خودت مي دهم تا با آن خاگينه درست كني و بخوري. ملا گفت: قدري راهنمايي كن. آن شخص گفت: از مشخصات آن اين است كه اطرافش سفيد و داخل آن سفيدي ، زرد رنگ است. ملا پس از كمي فكر كردن گفت: فهميدم، شلغمي است كه درون آن را خالي كرده و در آن هويج كار گذاشته اند.

24-تجارت ملا:

روزي ملا از بازار عبور مي كرد، از او پرسيدند كه امروز سوم ماه است يا چهارم؟ گفت: نمي دانم، چون مدتي است كه تجارت ماه نكرده ام!

25-شما چرا:

روزي ملا كنار نهر آبي نشسته بود كه ده نفر نابينا به او رسيدند و گفتند: در مقابل دريافت نفري يك دينار ما را از نهر بگذران.ملا 9 نفر را رد كرد و هنگامي كه داشت نفر آخري را از آب مي گذراند ناگهان نابيناي بيچاره داخل آب افتاد. با سر و صداي او بقيه متوجه غرق شدن او گرديدند و بانگ بر آوردند كه چرا مواظب نبودي و موجب غرق شدن برادر ما گرديدي؟ ملا در جواب گفت: من يك دينار ضرر كرده ام شما چرا ناراحتيد و داد و فرياد راه انداخته ايد؟!!

26-ماه كهنه:

شخصي از ملا سئوال كرد : اين ماهي كه هر ماه نو مي شود، كهنه ي آن را چه مي كنند؟ملا در جواب گفت:اي احمق، هنوز اين مطلب را نفهميده اي؟ماه هاي كهنه را خرد مي كنند و با آن اين ستاره ها را مي سازند كه در آسمان است.

27-بسيار بد:

روزي ملا بر سر سفره امير حاضر بود پس از صرف غذا امير از ملا پرسيد:چگونه غذايي بود؟ ملا گفت: بسيار بد. امير فرمان داد تا او را بزنند. ملا به فرياد در آمد كه براي يك بار بد بود. ولي اگر بار ديگر بخورم بسيار غذاي لذيذي است. امير او را بخشيد و مقرر كرد تا شام هم به او بدهند.

28-وزن گربه:

روزي ملا سه كيلو گوشت خريد و به خانه برد كه زنش غذايي درست كند. زن ملا گوشت را كباب كرد و با زن همسايه با فراغت خوردند . چون ملا به خانه آمد و غذا خواست زنش گفت: مرا ببخش كه غافل شدم و گربه تمام گوشت ها را خورد. ملا گربه را گرفت و در ترازو گذاشت و ديد سه كيلو بيشتر نيست پس خطاب به زنش گفت: اي بد جنس اين وزن سه كيلو گوشت ، پس وزن گربه كجاست؟!

29-پشيماني:

شبي ملا در خواب ديد كه كسي 9 دينار به او مي دهد. ملا به او گفت: كه الاكرام بالاتمام ، ده دينارش كن . در اين اثنا از خواب بيدار شد و چيزي در دست خود نديد. از گفته خود پشيمان شد. فورا" چشم بر هم نهاد و دستش را دراز كرد و گفت: همان 9 دينار را بده قبول دارم.

30-مريض شدن ملا:

وقتي ملا مريض شد جمعي از اقوامش به ديدن او آمدند، نشستند و خيال رفتن نداشتند. ملا كه به تنگ آمده بود برخاست و گفت: خداوند مريض شما را شفا داد، برخيزيد و به خانه برويد. پايان
تا حالا به معني کلمه مادر دقت کردي
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”