من و باران و پنجره

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

من و باران و پنجره

پست توسط susan »

دستهای خسته ابر تنهایی پنجره را معنا میکند کاش انقدر جاده صدایم نمیکرد از تنهایی پونه دلگیرم از تنهایی باغچه برای دستهایی که بی صدا مرا به سویی راند که ندانستم پرتگاه لحظه های بودن من بود .کاش با من از صداقت گل نمیگفتی که امروز صدها بار به خود نگویم پس شبنم گلبرگهای زندگیم کجاست؟ کاش از باران نمیگفتی تا امروز پنجره های تنهاییم برای دستهای خالی از رویایشان بیتابی نکنند . تمامی لحظات تاقچه خاطراتم ابریست چمدانم کجاست؟ آیا واقعا جای من اینجاست؟ پنجره غوغا میکند ابرهای پر هیایو مرا میخوانند تنهایی بهتر از گره های کال دستهای حسرت است باور میکنم . باور کنید باور میکنم که پنجره بی عشق و بی باران و بی چشمان منتظر مانده است . آیا کسی مرا از پشت پرچین خیالش تنها

برای خودم و به نام حقیقیم میخواند؟ آیا کسی بودنم را بی هیچ خواهشی باور میکند کسی میشناسد آنچه در درون من خسته دل میگذرد ؟ نه . دیریست من و باران و پنجره تنها مانده ایم . اگر من تنها مانده ام گله ای نیست تنهایی این عادتیست دیرین سال با رگهای پینه بسته ز بی کسی قلب تنهایم تنهایی باران را نیز دستان پر قساوت ابر پاسخ گوست اما پنجره امروز برای دستان من که تنها مانده اند تنهاست برای نگاه هایی که دیگر در انتظار دستان آشنایت نیستند پنجره برای خود خواهی ابر تنهاست . کاش میشد دوباره کنار دیوار لحظات با تو بودن را صادقانه از بر کرد . کاش چوب خاطراتت انقدر با قساوت دستان خالی از حرمت صداقت عشق را تازیانه نمیزد . کاش میگفتی اینچنین است بودنت من عشق را باور ندارم . تنها ارمغان جاده با تو بودن تنهایی بود و ناباوری باور من .باری من تنها .باران تنها و پنجره نیز هم .

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”