داستانهاي عاشقانه

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

داستانهاي عاشقانه

پست توسط hichkas »

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.
سير نگاش کردم.
هيچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی
بود.
يه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.
ديگه عادت کرده بودم.
ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده
بود.
نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.
شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.
من به همين تماشای ساده راضی بودم.
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با
همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی
تنم می افتاد.
هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد
چيزديگه ای شبيه نياز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم
باور نمی کردم.
ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.
مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش
کرده بود.
ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده
بود.
نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.
يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.
شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.
اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه
های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه
حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.
از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از
دود پشت سرش به جا گذاشت.
من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا
می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره
مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.
با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی
همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای
خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی
عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ايستادم.
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در
عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی
چشمام منو وادار به ايستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت
ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.
دقيق که نگاه کردم ديدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دويده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست
روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک
صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.
نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.
- شما هم دير رسيديد؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.
- مثه اينکه بايد پياده بريم.
و پياده رفتيم ...
و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد
رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی
ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی .. سها
روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب
عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار
کرده ای و در آینه زنگار گرفته.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که
آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش
التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه
هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود
عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد
برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه
های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم
باور داشت.
می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و
زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی
را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به
صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و
بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت
را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا
معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو
هم ساکن شهرش خواهی شد.
دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از
آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون
وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.
می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و
می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم
ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو
را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را
پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.
این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای
قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه
نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که
داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد
و نه دلی موند و نه آدمی.
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی
امان از دست اين آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد
ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت
تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که
داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و
پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ
قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش
سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون
پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی
کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين
بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.
بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس
سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره
دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می
کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو
برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی
گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می
کرد.
انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو
کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.
....
خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و
ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب
آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته
آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا
کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد.
همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده
بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در
نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز
کرد و آدمو بغل کرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم.
خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه
فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.
آدم با چشاش می خنديد.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از
ته دلش دس خدا رو بوسيد.
اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.
ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم.
خوش به حال آدم و فرشتش.
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را
درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده
بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون
ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد
جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام
مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي
جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند
براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي
عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد
خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را
دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با
قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با
قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،
من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون
اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم
عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم
را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها
همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه
داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با
قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي
چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به
سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي
لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد
و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه
عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنا دارد؟!
من به او خنديدم!
گفت: روي ديوار و درختان ديدم!
باز هم خنديدم!
گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد!
آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد!
بغلش كردم و بوسيدم!
و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفهء درد، سقف ديوار دلت خم گردد
و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها
دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمين راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام
نشت.
ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق
در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل
های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين
انگشتانش خون می ريخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش
می کنم از اين به بعد يار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های
عاشق سرک می کشند ...
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

از خونه شون تو يكي از محله‌هاي غرب تهران مياد بيرون، روز خيلي خوبيه… يه
شلوار جين و يه تي شرت اسپرت پوشيده و اصلاح كرده و با موهاي مرتب، يه ادوكلن
خيلي خوش بو هم زده كه ميتونه شامه هر دختري رو قلقلك بده… امروز قراره
زندگيش متحول بشه و قراره غم‌هاش تموم بشه، قراره يه زندگي خوب و راحت رو
شروع كنه، موفقيتي كه امروز تو ذهنش هست رو هيچ وقت به دست نياورده.
به نظرش هوا امروز خيلي عاليه، يه هواي خيلي خوب، تو اواخر مرداد ماه يه
همچين هواي ملايمي بعيده…از دم خونشون 7-8 قدم ميره جلوتر و بر ميگرده خونشون
رو نگاه ميكنه، يه مرتبه چهره مادر و پدرش مياد جلوي صورتش و يه لبخند كوچولو
ميزنه. دختر همسايشون از كنارش ميگذره و بهش سلام ميكنه، جواب سلامشو ميده و
چون اصلا حوصله پر چونگي دختر همسايه رو نداره زود خداحافظي ميكنه و به راه
خودش ادامه ميده. به كنار خيابون ميرسه و منتظر يه ماشين ميشه، يه ماشين نگه
ميداره واونم جلو سوار ميشه، عقب يه دختر و پسر جوون نشستن و زير گوش هم ديگه
دارن نجوا ميكنن، خيلي شاد به نظر ميرسن و انگار در كنار هم غمي ندارن… خودش
هم به ياد روزهاي خوش گذشته ميفته و بعد از 1-2 دقيقه از روياهاش مياد بيرون
و تو دلش ميخونه: گذشته‌ها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته. امروز
نبايد غمگين باشه، چون روز آزاديه، روز شادي و مرگ غم‌ها براي اونه.
تو مسير چند تا دختر و پسر ديگه رو هم ميبينه، ولي سعي ميكنه اهميتي نده و
فقط به فكر فرداي بهتر باشه… روزها و ماههاست كه براي يه همچين روزي لحظه
شماري ميكنه، تقريبا 2 سال پيش هم همچين تصميمي گرفته بود ولي اون موقع خودشو
راضي كرده بود كه ميشه آينده رو ساخت… حالا ميخواد آينده رو براي خودش بسازه.
تو دلش به راننده جووني كه گويا 2-3 سال از خودش بزرگتره فوش ميده، چون يارو
خيلي آروم ميره و اين طوري ممنكه دير به سر قرار برسه، ولي در نهايت ساكت
ميمونه.
تو ذهنش زندگي آيندش رو تصور ميكنه و يه لحظه دلش براي اون زندگي پر ميزنه.
ماشين نگه ميداره، پياده ميشه و يه نفس عميق ميكشه، از همون جا ميشه جاي قرار
رو ديد و ساختموني كه ميتونه براي اون اسطوره نجات باشه رو ميبينه… آروم آروم
حركت ميكنه، نميدونه چرا امروز همه دخترها با يه نگاه خاصي بهش نگاه ميكنن
اونم اهميت نميده وفقط به قرارش فكر ميكنه…عقربه‌هاي ساعت 2-3 دقيقه از ساعت
6 عصر گذشته و الان اوج شلوغي تو منطقه‌اي هست كه تقريبا به مركز خريدي با
7-8-10 تا پاساژ تو منطقه غربي تهران تبديل شده…
همون طور كه داره حركت ميكنه، احساس ميكنه كه قدماش دارن سبك ميشن و حالا
انرژي كمتري براي حركت لازم داره، يه دفعه به يادش ميفته كه بهتر بود از
دوستاش خداحافظي ميكرد و با خودش فكر ميكنه كه بره تو يه كافي نت و چند تا
Offline بذاره، ولي بلافاصله پشيمون ميشه.
به راحش ادامه ميده و هنوز هم نگاههاي داغ دخترهايي كه از كنارش ميگذرن، رو
صورتش سنگيني ميكنه… ولي اين اولين باري نيست كه اين نگاهها رو ديده و تو اين
مدت ديگه اين نگاهها براش عادي شده.
تو مسيرش به ياد خيلي چيزا ميفته، به ياد دوستانش، به ياد كساني كه راست و
دروغ بهش گفتن كه دوستش دارن و به ياد خاطراتش… همه اون خاطرات مثل ابري ميان
و از كنارش رد ميشن و اونم سعي ميكنه توجهي نكنه.
يه ساختمون 10-12 طبقه، كه پوششي از آلمينيم و شيشه با معماري سه بعدي و
مكاني عالي اونو به پاتوقي براي جوونا تبديل كرده… به حسن انتخاب خودش تبريك
ميگه و تو دلش احساس خوبي بهش دست ميده، از درب الكترونيكي ساخنمون عبور
ميكنه و به داخل ميره، دستگاههاي تهويه مدرن و قوي ساختمون هواي خيلي مطبوعي
رو در داخل به وجود آوردن… ميره و سوار آسانسور ميشه و به طبقه آخر ساختمون
ميره… درب آسانسور باز ميشه و وقتي ميخواد از آسانسور پا به طبقه آخر بذاره
احساس ميكنه دو تا چشم آشنا داره نگاش ميكنه، اطراف رو نگاه ميكنه و هيچ كس
رو نميبينه.
از پنجره‌هاي ساختمون به بيرون نگاه ميكنه و از اين فاصله آدمها رو خيلي
كوچيك و حقير ميبينه، حقارتي كه براي اولين بار در وجود آدمي ميبينه… سعي
ميكنه اين مسئله رو فراموش كنه و فقط به فكر قرارش باشه، قرارش راس ساعت 6:30
هستش و الان ساعت 6:20 هستش. مثل هميشه زود به سر قرارش رسيده و بايد چند
لحظه‌اي منتظر بشه تا اين عقربه‌هاي تنبل حركت كنن، براي اولين بار تو زندگيش
احساس ميكنه نميخواد زمان قرار برسه و احساس ميكنه بر خلاف گذشته دوست نداره
طرفش به موقع و يا زودتر سر قرار بياد، ولي اومدن طرفش سر قرار ديگه دست اون
نيست… البته ميدونه كه مسيري كه اون ميخواد از اونجا بياد اصلا ترافيك نداره
و 100% سر ساعت مشخص ميرسه سر قرار.
تو اين مدت ده دقيقه فكر و خيال ميكنه، يه دفعه از روياهاش مياد بيرون و به
ساعتش نگاه ميكنه، ساعت دقيقا 6:29:30 هست و فقط 30 ثانيه مونده كه موقع قرار
برسه، به خودش نگاهي ميكنه، نميخواد تيپش بد باشه و دوست داره خيلي مرتب
باشه. اضطراب ميخواد تو قلبش نفوذ كنه، ولي بهش اجازه نميده…قلبش ديگه پر شده
و جايي براي اضطراب باقي نمونده.
عقربه ثانيه شمار با ناز و عشوه ميره رو 12 و حالا ديگه دقيقا ساعت 6:30
هستش.
همون لحظه طرفش رو ميبينه كه داره با يه لبخند به طرف اون مياد، اونم چون يه
كم عجله داره، با يه شيرجه سعي ميكنه خودشو زودتر به اون برسونه و اونو در
آغوش بگيره، همون طوري كه داره شيرجه ميزنه، به ياد گذشته‌ها ميفته… ميدونه
كه زمان زيادي نداره و با توجه به قوانين مطلق فيزيك اين ارتفاع 20-30 متري
رو در زمان خيلي كمي طي ميكنه… تو همون زمان كم يه ياد عشقش ميفته و بعدش هم
صورت پدر و مادرش مياد جلوش و خوشحاله كه چهره پدر و مادرش رو دوباره ميبينه،
يه لحظه به ياد حرفهاي پدرش ميفته و تو ذهن خودش، يه دادگاه تشكيل ميده و
خودشو به خاطر اين كارش و قبول نشدن تو كنكور محاكمه ميكنه ولي خودش خوب
ميدونه كه دليل اين تصميمش كنكور نبوده و نيست…
احساس ميكنه همه اون پايين دارن نگاش ميكن و منتظرن كه اون سقوط كنه، يه لحظه
به پايين نگاه ميكنه و احساس لذت ميكنه… به خودش ميگه كه ديگه غم و غصه تموم
شد و هيچ كسي نميتونه دل منو بشكنه… با اينكه تو فصل گرما قرار داره، به خاطر
سرعت زيادش يه باد ملايم و مطبوعي به صورتش ميخوره و گونه‌هاش رو نوازش ميده…
دوباره به پايين و جايي كه طرفش اونجا منتظره تا اونو در آغوش بكشه، نگاه
ميكنه و حدس ميزنه كه از اون بالا، تا به اينجا مثل يك عمر براش گذشته،
چشمهاش رو ميبنده و يه لبخند ميزنه و يه دفعه يه صداي بلند مثل انفجار ميشنوه
و ديگه نه چيزي احساس ميكنه و نه چيزي ميشنوه…
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

زن شيشه اي
زن جلوي آيينه ايستاد و آه كشيد. يك لكهء كوچك ابر، ذهن آيينه را مشوش كرد.
شانهء كوچك طلايي رنگ را برداشت و موهايي را كه از قيد سنجاقها رها كرده بود
آراست.
موهاي شلال و پر كلاغي ريخت روي شانه اش. از داخل آيينه مي توانست تا دورها
را ببيند.
اما، آسمانخراشي كه پنجره هايي به شكل قلب داشت از بين همهء تصاوير به هم
فشرده، بيشترين جذابيت را برايش داشت. لبخندي زد. لكه ابر بخار شد. صداي زنگ
تلفن سكوت را شكست. دست روي قلبش گذاشت و موجي از درد را راند. دمپايي هاي
قرمز رنگش را پوشيد و به طرف ميز تلفن دويد. بر لبه صندلي، كنار ميز نشست و
گوشي را برداشت.
ـ الو، بفرماييد.
صداي آشناي مرد بود.
ـ منم...سهراب...چطوري؟
درد تا شانه هايش آمد و تا نوك انگشتان دست چپش، اما خنديد.
ـ خوبم. صدايت را كه مي شنوم ديگر خوبم. كجايي؟
ـ همين دور و برها.
ــ مثلا؟
ـ تو دفترم هستم. دوستهايم هم هستند. براي راه اندازي يك نشريه همهء قوايمان
را جمع كرده ايم.
ـ خوب؟
ـ اجازه كه هست امشب دير بيايم؟
ـ باز هم؟
مرد مكث كرد. صداي كشيدن كبريت آمد و بعد سكوت و رخوتي در صحبت مجدد.
ـ خوب. خانم قبول؟!
زن با ترديد پرسيد: "يعني برنامه امشب به هم خورد؟ بنا بود شام را با هم
بخوريم و بعد هم ديدن فيلمي..."
مرد خميازه اي كشيد.
ـ راستي گلها را آب داده اي؟
زن نگاهش را به اطراف سالن چرخاند. گلهاي شاداب، برگهاي هميشه سبز. خواست
بگويد: "تو بيشتر از من به فكر گلهايت هستي" اما صداي مرد را شنيد.
ـ سلام، خوش آمدي، چه عجب!
به شيشه پنجره نگاه كرد. اين ترك تازه از چه بود؟ دستش را بيشتر روي قلبش
فشرد و يك بار ديگر صداي او.
ـ خوب عزيزم، ديگر كاري نداري؟!
زن نيم خيز شد. ابري سياه از دورها مي آمد. تند، تند گفت: "شب كه آمدي كلاه و
چترت را فراموش نكن. هوا باراني است."
مرد گفت: "خداحافظ."
و زن گوشي را گذاشت. سردش بود. دستش را دراز كرد و از روي لبه مبل روبد و
شامبرش را برداشت و پوشيد. حالا مطمئن بود كه اژدهايي به پشت دارد، اژدهايي
با شعله اي از آتش در دهان، اژدهايي بر زمينه اي ابريشمين.
پيش از آنكه گرمش شود به خود لرزيد.
كنار پنجره رفت. لكهء ابر جلوتر امده بود و آسمان تيرهءتيره به نظر مي رسيد.
از اين بالا آدمها چه كوچك بودند، كوچك و تنها. درد در دلش پيچيد. پنجه اش را
خم كرد و دستگيرهء فلزي پنجره را چسبيد. كدام پنجره باز بود؟ اين سوز سرد از
كجا مي آمد؟ چقدر سالن بزرگ بود! اين همه بزرگي براي اين همه تنهايي؟!
روي زمين نشست. چيزي از درون خمش كرد. درد... درد... ميله اي از آهن سرخ...
رعد و برق.
دكتر مي گفت: "اين طور مواقع سعي كن عضلاتت را سست كني." اما اين كار مثل فرو
رفتن در يك باتلاق براي آدمي بود كه گرفتار آمده باشد. "كاش مرد مي آمد ...
كاش."
آخرين پرتو روز، از پنجره هاي بسته، كف سالن را سايه روشن مي زد. صداي در مي
آمد. چرخش خشك كليد در قفل. حتما او بود. ناله اش را فرو خورد. نه، نمي خواست
صدايش را بشنود. خيال مي كرد اگر مرد بداند آن مشت دروني ضرباتش را شديد تر
كرده تا در همش بشكند، ديگر دوستش نخواهد داشت و اين دردش از آن دردي كه در
تمام تنش مي دويد كمتر نبود. چند لحظه به راهروي تاريك و باريك خيره شد. اگر
شبح او را مي ديد، كلاه به سر و پالتو به تن، در حالي كه چتري به دست داشت،
مي توانست روي پاهايش بلند شود. با دمپايي هاي سرخ رنگ به طرفش بدود و بگويد:
"چاي؟ يك فنجان چاي داغ، ميل داري؟"
اما در همچنان بسته مانده بود.

دکتر به عکس ها اشاره کرده و گفته بود: "هنوز اميدوارم، اميد به باقی
ماندنت."
و او در آن لحظه نمي خواست برگردد و به آن صفحهء روشن که رعد و برق بر آن مي
تابيد، بی امان نگاه کند تا هيولايی با هزاران دست را در حال چيدن قلبش
ببيند.
به دکتر گفته بود: "چطور مي توانم زنده بمانم دکتر؟ من نمی خواهم بميرم!"
و دکتر به او گفته بود: تنها داروی دوامت اين است که بودن را دوست بداری.
و زن با حرص، با همهء وجود، با تشنگی و گرسنگی به زمين و زمان نگاه کرده و
گفته بود: "دکتر من هميشه عاشق بوده ام، همهء چيزهايي را که نشانی از هستی
دارند دوست داشته ام.
پس چرا از بين همه، مرگ بايد مرا انتخاب کند؟ چرا من؟" و به گريه افتاده بود.
من هيچوقت ميوه ای را قبل از اين که خوب تماشايش کنم نمي خورم... من... و بعد
در را باز کرده بود و چون طو فانی راه افتاده بود.
- سر راهش به هر گلی رسيده بود، پژمرده بود. هر شاخه ای، شکسته بود. هر زنی
جيغ کشيده بود و هر آبی يخ بسته بود و چون به مردش رسيده بود، با وحشت و
نياز، دستهايش را دراز کرده و گفته بود: "کمکم کن، کمک..."
و مرد با وحشت نگاهش کرده بود، بدون کلامی. زن با التماس دستهايش را به او
تکيه داده بود.
ـ بايد دوستم بداری... همان طور که من... برای ماندنم به شعله ای محتاجم.
آنچه می کشاندم مرگ است، جاذبهء عشق بايد باشد تا دفعش کنم. گودال عميقی است.
من نمي خواهم بميرم، نمي خواهم...
مرد، همچون کسی که تازه فهميده باشد، چه اتفاقی افتاده، خيره نگاه کرده و
پرسيده بود: "دکتر چه گفت؟"
و زن پنجه هايش را در گوشت بازو های او فرو کرده بود:
ـ گفت پيش می رود، نرم و خزنده، و شاخه ميدهد و شاخه ها هم شاخه. بعد آن قدر
رشد ميکند که گلدان مي شکند، تنها همين.
مرد گفته بود: "نه، غير ممکن است... يعنی... ؟"
زن دور خودش چرخيده بود، طوفانی از برگ، گرد بادی هميشگي. رنگش چون نيلوفر
کبود شده بود.
ـ اگر زودتر فهميده بودم، شايد... اما هميشه خيال ميکردم اين دردی که در تنم
است درد زندگي است، نه درد مرگ.
مرد دستش را دراز کرده بود و بازوی او را چسبيده بود.
ـ بيا برويم با هم قدم بزنيم. اين طور که ايستاده ای و مي لرزی، هر لحظه ممکن
است بشکنی و فرو بريزی.
و زن به دنبال او کشيده شده بود.
در جادهء غروب جلو رفتند. سايه هاشان دنبالهء مرگ و زندگی.
مرد به مهربانی گفته بود: "اين دروغه، يک دروغ بزرگ، تو نخواهي مرد... نه..."
و زن به تلخی خنديده بود.
و مرد او را به طرف زندگی سرانده بود.
ـ نگاه کن! از اين بالا، به آن بچه هايي که سوار تاب هستند و آن مرغابي هايي
که در آب غو طه مي خورند. آن پيرمردی که سوار سرسره است. خنده دار نيست؟
زن به نگاه مرد آويخته بود.
ـ فقط دوستم بدار، اين بالا ترين درمان است.
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

عشق ده ساله


از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون
مياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و
راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج
كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد
موندني رو ميگذرونن…
سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و
به ياد دوران دوستيشون ميفته… زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از
چيزها ميترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با
همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از
حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش
به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي
هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و
هر بار هم كلي با هم حرف زدن… اين خيلي وقته كه براشون عادت شده كه با هم
تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون هم اگه
اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم
خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته
بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از
منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون براي همديگه خيلي تنگ شده و
هر دوشون منتظر ديدن هم بودن… حدود 30 دقيقه‌اي با هم صحبت كردن و در نهايت
مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل
كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشت در ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي
دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانه…هيچ كدوم نتونستن طاقت
بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونه‌هاي هم سير شدن و خلاصه بعد
از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و
نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه
با هم آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت
تلفن اول دختره شروع به صحبت ميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه
كارهايي كرده و مرده هم ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند
دقيقه دختره بازم خودش رو به آغوش پسره انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و
دختره شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسره تعريف كرد كه چي شده و چي كارا
كرده و …
عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي
مشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشون به
ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت
به دوستيشون افتخار ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم ميمردن.
هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها
لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل
خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بود…هر دو داشتن به لحظاتي فكر ميكردن كه با
وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوست مونده بودن و هيچ
وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.
اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام
بيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و
چشماشون خونده ميشد.
ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد
و دراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش
بيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين
باري بود كه اين كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم
متكاش رو برداشت و رفت پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش
پسره و گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم از پيشم بري
اقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو
تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو و سختيهاش ماله من
و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.
صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و
حدوداي ساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم
گفت: عسلم پاشو ببين صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.
هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدش
نميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌ها
صورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو
ميپرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با
هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.
پسره موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي
يه مبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش
عادي ميشد، دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختره خبر
داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز رو فهميد و
اومد پسره رو بغل كرد و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات رو ميگيرم و
ميبرم دكتر… جواب آزمايشها حدود يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش
براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم ميخواست بهونه بياره كه دختر انگشتش
رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا پسر…من امروز ميرم و ميگيرمشون
و ميبرم پيش دكتر.
ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به
راه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه
بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد
از كلي ماساژ شونه‌هاي دختر و با زور اب قند دختر به هوش اومد و از جاش بلند
شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا
سرگردون بود و نميدونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش
قفل كرده بود…خاطرات مثل فيلم از مغزش ميگذشت و هيچ چيز نميفهميد و انگار كه
اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت
كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتي نميتونست جايي رو
ببينه.
ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه
حتي ناي گريه كردن هم نداشت.
اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار
هم شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه به
اينكه بخواد تلفن رو جواب بده.
ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز
آشناييشون كه مطادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون
گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت،
كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و
عشقش رو ديد كه رو مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يه مرتبه گريه به دختر
امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون
پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر
همه چيزو خودش بگه…
يا دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيم…نذار روح اون خدا بيامرز
با گريه‌هات عذاب بكشه… انقدر اذيتش نكن.
صداي پدر دختر بود… امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر
جلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن
باشه… اصلا دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.
اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا
حتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با
عصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري!
تنها رفتي؟؟!!
و صداي پسر رو شنيد كه گفت: گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟"
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در
هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا
خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر
ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد
داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد
و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب
کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
hichkas, ممنون. داستان هاي واقعا جالبي هستند. داستان آخر از پائولوکوئليو است. اين داستان در کتاب مکتوب نوشته شده است.
ممنون از شما :D
Don't play games with the ones who love you
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”