اگه غم داري بيا تو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش دلهامو به بزرگي بچگي بود

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند

کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

سکوتي را که يک نفر بفهمد بهتر از هزار فريادي است که هيچ کس نفهمد

سکوتي که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هايي که گفتنش يک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

سکوتي که يک نفر در اين دنيا هست که آنرا مي فهمد

يک نفري که برات يه دنيا ارزش داره و بدون اينکه در کنارت باشه سکوتت رو مي فهمه

يک نفر که ......

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن

بزرگ شديم هيچکي نميبينه

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم

بزرگ شديم تو خلوت

بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست

بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه

بچه بوديم اگه دلمون مي شکست با يه آبنبات دلمونو بدست مي آوردن

بزرگ که شديم وقتي دلمون رو شکستن با هيچ چيز ديگه نميشه درستش کرد فقط جاي شکستگيش روي دل ميمونه با هيچ آبنباتي درست نميشه

بچه بوديم همه رو 10 تا دوست داشتيم

بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن

بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگي 10 تا دوست داشتيم

بچه که بوديم اگه با کسي دعوا ميکرديم 1 ساعت بعد از يادمون ميرفت

بزرگ که شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم

بچه که بوديم گاهي با يه تيکه نخ سرگرم مي شديم

بزرگ مه شديم حتي 100 تا کلاف نخم سرگرممون نميکنه

بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود

بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه

بچه که بوديم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم

بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم

بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

بچه که بوديم دوستيامون تا نداشت

بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره

بچه که بوديم بچه بوديم

بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم

پس مي بينيم که چه دنيايي دارن بچه ها و چقدر دنيايي دارن بزرگ ترها

پس اي کاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم و هميشه بچه بوديم
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید
اما نتوانستم...نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی....
اما گناه او چیست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدیتصویرتصویر
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

دیگرحتی سیب سرخ دوستی مان نیز، دلگرمم نمی کند
تمامی سنگ فرش های این جاده ی بی انتها صدای مرا شنیده اند
اشکهایم نیزشرمنده ی دلند
دیگر آبرویی نمانده
حال که باید نگاه را نیز از چشمانم پنهان کنم!!!!
دیگر کجای این زندگی می توان اشرف مخلوقات را ستود؟؟!!
ای آینه ازرویت شرمنده ام
تو هم مجبوری دروغی را نشان دهی که دل خوش کنم
ای زندگی
برای همیشه کنارت خواهم گذاشت
تو هیچ گاه ارزشش را نداشتی
و من نمی دانم به دنبال چه به دنبالت آمدم!!!

با نهایت تاسف
ببخشید....اشتباهی آمدم
مرا به جای اولم بازگردانتصویر
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

باور کن... ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم، نه نگاهي كه در انتظارت بمانم. واژه ها را هم پيدا نمي كنم. اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است! كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟! مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود. آنوقت تنها من مي مانم و من. آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت. آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات. مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد. آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند. آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند. آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند. مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند! مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد! مي گويند اگر نباشي،... نگاه از من پنهان نكن! آنها مي گويند. اما من... هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم، هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه. هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت. هنوز هم دستهايت را مي خواهم.

و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.تصویر

 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

بی قراری ناتوانم می کند
در کنار غربتی غمگین و تلخ
درد را هم آشیانم می کند
گونه هایم خیس شبنم می شوند
آتشی از درد می سوزد مرا
زیر باران شعله ورتر می شوم
این تب شبگرد می سوزد دلم
می زنم فریاد تا شاید کسی
دردهای خفته ام باور کند
نیست آرامش ولی باید که دل
گونه ای تنهایی اش را سر کندتصویر

11بعد از آن شب ...

درست بعد از آن شب

زمانیکه برای گفتن دوستت دارم

برایم بمان

تنهایم نگذار

بغض راه گلویم را بست

فهمیدم که به "تو" مبتلا شده ام...!
 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

انتهای دوست داشتن تنهاییست

لبهای شیرینت امروز برایم چه تلخ شد

چه بود گفتی نازنینم

توعشق باشکوهم را چه بیرحمانه شلاق زدی

تسلیم تسلیم

تنها با روحی خرد

جسمی خسته و کاسته

دردی فزون یافته

همواره اندوهی به وسعت هزاران چشم

عمری شنیدن از زبانهای زهرالود

اماج چشمهایی که شستن نمی دانند

تنها برای با تو بودن

امروز گفتی نهایت عشقم چیست تنهایی

از همین حالا تنهایی به قلبم می تازد

امپراتور جغرافیای قلبم بودی

اما

همواره دوستت دارم وطن فروش

شاید حق باتوست

انتهای دوست داشتن را میگویم
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

  از یک نفس عمیق با اندیشه هایم به دنیای تنهایی ام سفری خواهم کرد آنجا که به هیچ کس
در نیافته است این امنیت ها چگونه بوجود آمده اند.
امشب تمامی حکایت ها سفرها در من نقش بسته اند و هر یکی پس از دیگری مرا به سوی خویش
می کشانند و من غریبانه با تمام تمناهای ماندن هر یک به یک آنها را در آغوش سبزم می نشانم
تمام وجود خستگی های من بوی رفتن میدهد بوی بیقراری همه دیار برای من تنها بیابان عطش
است. عطش عشق من خاموش نگردد هرگز .
حالا همه دوبیتی ها اینجا نشسته اند و من حس میکنم تنهاترینم هیچ طلوعی کنار من نمی ماند
خانزاده از کوچه درویشی ما نمی گذرد هیچ نجوایی نیست که با شبهای سکوت من عاشقانه بماند
و من در اندوهم پی سکوت سکوت آن روزها همراه من بود و من محکوم به همنشینی با او بودم
هنوز احساس می کنم سخنان سالیانه من در سینه ام سنگینی می کند فقط با تخیلاتم در تنهاییم
سرگرم بایگانی بعضی ها هستم .
ذهن خسته من هر لحظه فریاد سر می دهد نا کجا آباد کجاست؟ ولی به آنجا می روم به دعوت ذهن
معشوقم تو هرگز مرا درک نخواهی کرد که من درختی بی بارم . تو هرگز با من دوام نخواهی آورد.
من دلم می خواهد رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.... 

 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

مرگ! واژه ای سه حرفی به اندازه ی یک دنیا غم.
می گویند تو سالهاست که مردی! راست نمیگویند. چون تو زنده ای. برای من و برای آنان که دوستت دارند. تو تنها از قفس تنگ و تاریک تن خود بیرون رفتی و به جاودانگی شتافتی و جاودانگی یعنی زندگی.
کسی به من گفت: برایش شمع روشن کن... زیر این همه خاک جای سرد و تاریکی است.
آه.... آنها نمیدانند که آن گور برای تو دریست بسوی نور.
من سر مزار تو شمع روشن نمیکنم. تنها در دلم به یادت شمعی روشن میکنم تا فراموشم نشود دل من بی شمع یاد تو تاریک و سرد است.


دوستت دارم به وسعت قداست همان مزاری که در آن آرمیده ای.
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

برای خدا
خیلی وقت بود که می خواستم برایت بنویسم که دلم عحیب گرفته است خیلی وقت است که می خواستم برایت بنویسم که دلم شکسته است خیلی وقت است که دستم را بلند کر ده ام تا دستم را بگیری ولی انگار که دور مرا مه گرفته است و تو مرا هیچ نمی بینی . آخ که چقدر دلم برای سینه ات تنگ است که بشود سرم را فرو کنم تویش و های های زار بزنم و تو ساکت گوش کنی و موهایم را ناز کنی . چقدر دلم برای بوسیدنت تنگ است برای بوسیدن دستهایت برای بویت چقدر دلم برایت تنگ است خدا . بیا مرا ببر . به ابرها . به کهکشان . به رودها . بیا مرا ببر من می خواهم پیش تو باشم دیگر خسته ام از این ترس همیشگی بیا دستم را محکم بگیر و ببر . دلم برای داغی دستهایت یکذره شده است . مرا تنها گذاشتی ؟ بیا مرا ببر خسته ام. بیا مرا ببر می ترسم. ...............
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

گاهي اوقات

گفتن بعضي کلمات

انقدر سخت مي شود

که شکستن بغض سينه براي هميشه نا ممکن است

....دوستت دارم ...

مي نويسم ..

به همه مي گويم....

اما در مقابل ديدگانت

صدايي از من بر نمي آيد

مي خواهم فرياد بزنم

در آغوش بر گيرمت

اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد

حال تو مي روي

نمی خواهم بروی

!..بمان
اما تمناي محاليست

که بمان و منتظر باش

دورتر مي شوي .

و من دريغ از يک کلمه:

!.....بمان. . :AA: :K:L
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

دیگر حرفی برای گفتن ندارم
چرا که پیش از آنکه چیزی بگویم اتفاق می افتد
اتفاقی که دور می شوم از خود
نه دیگر حرفی دارم نه دیگر چیزی برای نوشتن
این همه واژه ، این همه حرف
اما گویی که حرفی برای گفتن ندارم
به همه چیز می نگرم
به همه چیز می اندیشم
سکوت می کنم و
پیشه عاشقانه ام را صبر اختیار می کنم
ذهنم تهی می شود و خاموش
در درون من هیچ چیز نیست تا شعله ای برافروزد
هر چه بود اتفاق افتاد
هر چه بود گذشت
و من سرد شدم
و من یخ بستم
و من خشکیدم
و من دیگر در هیچ کجا ریشه نکردم
جوانه ای نزدم، نروییدم
و حرفی نو نداشتم
جر تکرار ، تکرار، تکرار
این روزها برای من پر است از حسی کهنه
حسی که می شناسمش
حسی که می دانمش
و باز هم بازی سرنوشت
نمی دانم برنده ام یا بازنده
اما می دانم اشکم از شکست نیست
اشکم از بازی سرنوشت نیست
اشکم از سر تنهایی است
تنهایی عجیب این روزها
غربت اینجا و تحمل بیجا
نزدیک شدم باز به انتهای فصلی دیگر
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
اینجا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”