اگه غم داري بيا تو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 422
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 2:14 pm
سپاس‌های ارسالی: 5 بار
سپاس‌های دریافتی: 49 بار

پست توسط JASON »

درون كوچه قلبم ....چه غمگينانه ميپيچد... صداي تو كه ميگفتي.... به جز تو دل نميبندم

فريب وعده هايت را.... ندانستم ولي اكنون... به ياد وعده هاي تو..... ميان گريه ميخندم

برو ديگر كه دل از غم رها كردم.... خدا حافظ.... خدا حافظ ...كه ديگر بر نميگردم... كه ديگر بر نميگردم ...


تو بودي آسمان من .. غمت همسايه قلبم .. ولي خورشيد چشم تو ... به بام ديگري سر زد

قسم بر سوز پنهانم .. تو را ديگر نميخواهم .. كه از باغ دو چشم تو .. پرستوي دلم پر زد

برو ديگر كه دل از غم رها كردم.... خدا حافظ.... خدا حافظ ...كه ديگر بر نميگردم... كه ديگر بر نميگردم ...


در آن غمگين غروب سرد .... تو از شهرم سفر كردي ... نگاهم در افقها مرد .... و من افسوس ميخوردم

شيار گونه هايم را ... گل اشكم نوازش كرد ... و من از تو جدا ماندم .... ولي اي كاش ميمردم ...

برو ديگر كه دل از غم رها كردم.... خدا حافظ.... خدا حافظ ...كه ديگر بر نميگردم... كه ديگر بر نميگردم ...

( بابك جهانبخش )
آخرین ويرايش توسط 1 on JASON, ويرايش شده در 0.
درون كوچه قلبم چه غمگينانه ميپيچدصداي تو كه ميگفتي به جز تو دل نيمبندم-فريب وعده هايت را ندانستم ولي اكنون به يادوعده هاي توميان گريه ميخندم
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 491
تاریخ عضویت: جمعه 4 فروردین 1385, 5:32 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 64 بار

پست توسط sara »

چه گویم که ناگفتنم بهتراست :sad: :lol:
امشب دریای دل طوفانیست اسمان دیده ام بارانیست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

آنگاه كه " تقدير" نيست واز" تدبير" نيز كاري ساخته نيست ،



"خواستن" اگر با تمام وجود،



با بسيج همه ي اندام ها و نيروهاي روح و با قدرتي كه در"صميميت" هست ،



تجلي كند ،اگر همه ي هستيمان را يك "خواستن" كنيم ،



يك خواستن مطلق شويم،



واگر با هجوم ها و حمله هاي صادقانه وسرشاراز يقين و اميد وايمان،



"بخواهيم"



پاسخ خويش را خواهيم گرفت .



susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Incredible Poster
Incredible Poster
نمایه کاربر
پست: 3047
تاریخ عضویت: جمعه 7 بهمن 1384, 9:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 58 بار
سپاس‌های دریافتی: 384 بار
تماس:

پست توسط Farhad3614 »

rasoulrasoul جان... مهدي حان هم منظورشان همين بود... اگر سلامتي و آسودگي خيال باشه تمام مشکلات زندگي رفع ميشه ... بايد هميشه شکر گزار خدا باشيم و تلاش کنيم که پيشرفت مثبت داشته باشيم. به نظرم زندگي ساده و با عزت داشتن 100 برابر بهتر از زندگي تجملاتي و با ذلت است :D

هيچ کس نميتونه بگه که توي زندگيش مشکل نداره همه ما به نحوي مشکلات کوچيک و بزرگي داريم که باهاشون زندگي ميکنيم. مشکلات ما همان امتحان الهي است که چه خوب است از اين امتحان سربلند بيرون بياييم :o

سريلند باشيد هميشه. :razz:
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 421
تاریخ عضویت: جمعه 5 خرداد 1385, 4:25 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 65 بار
تماس:

پست توسط M0H@mM@d »

بزرگترين....:::***غم***:::.... خوب معلومه==================>LOVE can destroy everybody :sad:
 [marq=down] *:*:*:*بلندآســـــــــــــــــــــمان جایگاه من است*:*:*:* [/marq] 
 [External Link Removed for Guests] 
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

از جدايي ها


تو را صدا كردم

تو عطر بودي و نور

تو نور بودي و عطرِ گريز رنگِ خيال

درون ديده ي من ابر بود و باران بود

صداي سوت ترن

صوت سوگواران بود



ز پشت پرده ي باران

تو را نمي ديدم

تو را، كه مي رفتي

مرا نمي ديدي

مرا، كه مي ماندم

ميان ماندن و

رفتن

حصار فاصله

فرسنگ هاي سنگي بود

غروب غمزدگي

سايه هاي دلتنگي



تو را صدا كردم

تو رفتي و گل و ريحان

تو را صدا كردند

و برگ برگِ درختان

تو را صدا كردند

صداي برگ درختان

ـــ صداي گل ها را

سرشك ديده ي من ناله ي تمنّا را،

نه ديدي و نه شنيدي

ـــ ترن تو را مي برد

ـــ ترن تو را به تب و تاب تا كجا مي برد؟



و من

حصار فاصله فرسنگ هاي آهن را

غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را

نظاره مي كردم!





susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 77
تاریخ عضویت: شنبه 17 تیر 1385, 12:28 am
تماس:

چه غمناک

پست توسط mhdsoft »

به نام خدا
چه عنوان جالبي براي اين پست انتخاب شده ! اگه غم داري بيا تو !
نمي دونم ميشه اسم اين رو غم گذاشت يا اينکه از سادگي اون بايد خنديد نسبت به غمهاي ديگه :

الف) يک داستان تکراري :

پسري دور از خانه و خانواده در شهري دور - در وسط کوير - احساس عجيبي نسبت به يک دختر پيدا مي کند. آن دختر هم مثل او دور از خانواده - مدتها مي گذرد - آن دو از آن ديار به شهرهاي خودشان بر مي گردند . در تمام طول آن مدت فقط سلامها و احوال پرسيها - اما پسر آنقدر عجول بود که همه مي فهميدند ! هر نگاهي و هر آوازي ! اوه - صداي عشق. ماهها مي کذرد - پسر فارغ التحصيل شده و دختر هم همينطور - اما اينبار پسر در شهر خودش است و دختر دور از خانواده دوباره در شهر ديگري براي ادامه ي تحصيل . پسر او را مي یابد و به او مي گويد که عاشقش است ! دختر نامزدي داشته که به تازگي او را رها کرده بود - پس پسر وقتي آنرا فهميد به دختر گفت من بازهم تو را دوست دارم - دختر سعي مي کند پسر را از خود برنجاند - 6 ماه تمام سعي مي کند - اما پسر بازهم عاشق مي ماند - سر انجام سر روزي به آن شهر دور که دختر در آنجا تحصيل مي کند مي رود تا او را پس از 2 سال براي اولين بار ببيند - آخر تا به حال فقط صداي اورا شنيده بود ! دختر هم به ديدن او مي آيد - با هم گپي مي زنند و در شهر دوري مي زنند و خدا حافظي مي کنند.
چند روز بعد دختر تماس مي گيرد و به پسر مي گويد - نبايد با تو بيرون مي آمدم احساس بدي پيدا کرده ام - پسر به که حتي به دختر حتي در هنگام ديدار نگاه نکرده بود و حتي دست هم به او نزده بود ( به خاطر اعتقاداتش ) به درگاه خدا گريه مي کند که چرا دختر بعد از اينهمه مدت به او اينچنين مي گويد. به دختر مي گويد من بازهم به ديدنت مي آيم.
اينبار که پسر رفت - دختر چند ساعت او را بي خبر گذاشته بود - پسر به هر جا که فکرش ياري مي رساند تماس گرفته بود - اورژانس - بيسمارستان - اما اثري از دختر نبود . دختر حتي تا آن روز شماره تماس خودش را به پسر نداده بود ! پسر درمانده شده بود که نا گهان دختر را ديد . به او سلام گفت و دختر به او گفت که نمي خواسته بيايد اما آمد !
در طول آنروز - دختر به پسر بي محلي مي کرد - اما پسر به روي خود نمي آورد - تا اينکه در لحظه اي که پسر در فرودگاه آماده ي برگشتن به شهر خود بود - جلوي دختر پاهايش سست شد و به گريه افتاد و به او گفت که دلش برايش تنگ مي شود - آخر چيزي در گوشش مي گفت آخرين باري است که او را خواهي ديد !
در همان هنگام پسر بچه اي دعا فروش از راه مي رسد و 3 دعا را به پسر مي دهد - البته پولش را مي گيرد . دعاي معراج - کسا - و ارتباط با خدا - پس از آن دختر ديگر سراغي از پسر نگرفت و سعي کرد رابطه را تمام کند - با گفتن آدرست را بده تا کادو ها را پس فرستم.- پسر داشت ديوانه مي شد - آخر او به دختري عشق مي ورزيد که حتي شماره تماسي از وي نداشت و فقط اين دختر بود که هر از گاهي با او تماس مي گرفت - پسر به آن عکسي مي نگريست که در آخرين ديدار دختر دلش به حال پسر گريان سوخته بود و اجازه داده بود تا از وي عکسي بگيرد-اما پسر فقط با همان سه دعا شبها را به روز و روزها را به شب مي رساند ! تا اينکه پس از يکسال دختر تماس گرفت و احوال پسر را جويا شد.

پسر از دختر پرسيد چرا ؟ و دختر گفت ديگر طاقت مهربانيت را نداشتم - ديگر فکر تو تمرکز را از من گرفته بود. فقط به تو مي انديشيدم . من لياقت تو را نداشتم . من آمده ام اينجا که درس بخوانم نه اينکه عاشق باشم - اما حالا آنقدر فکر تو به من فشار آورده که فقط خواستم حالت را جويا شوم و نه رابطه اي را بسازم !
پسر از او درخواست ازدواج کرد و دختر نيز قبول کرد. اما روزي که قرار بود مادر دختر و مادر پسر با هم هماهنگ کنند روز و ساعت خواستگاري را - تلفنها جواب نداد ند و اثري از دختر نبود.
يکسال ديگر گذشت و روزي پسر توانست با دختر تماس بگيرد . دختر به او گفت : من هر چه التماس پدر و مادرم کردم - گفتند تا درست تمام نشود هرگز به تو اجازه ازدواج نخاهيم داد ! و پسر در اين هنگام ديگر نمي توانست گريه کند... آخر دليل ديگري هم آورده بودند که اين پسر 6 ماه از تو کوچکتر است !

ب) داستان پسري ديگر :
پسري در دانشگاه محل تحصيل خود دختري را ديده بود که احساس مي کرد مي تواند زندگيش را با او شاد سازد و با هم به افق روند. طرحي ريخت که با او هم کلام شود - از تواناييهاي خود استفاده کرد و کاري را در دانشگاه آغاز کرد و عده اي را بدان کار دعوت کرد. همه آمدند و آن دختر نيز آمد. پس از چندي يک روز سرد زمستاني دختر منتظر خانواده اش بود که بيايند دنبالش - همه از دانشگاه رفته بودند و پسر تقريبا" آخرين شخصي بود که مي خواست از درب دانشگاه خارج شود - از دختر علت ايستادن و انتظارش را پرسيد و دختر از پسر اينگار مي خواست که در اين سکوت و تنهايي اگر مي شود با او لحظاتي بماند - آخر هوا سرد بود و داشت تاريک مي شد. پسر قبول کرد - و با هم چند قدمي راه رفتند. پسر خودش نبود - اينگار در جايي ديگر بود.
پس از آن يک روز پسر دختر را به صرف نهار دعوت مي کند و دختر نيز يک روز با ظرفي کيک دستپخت خودش اين دعوت پسر را جبران مي کند. روزي ديگر پسر مي خواست عشق خود را آشکار کند - پس سر زده به دانشگاه رفت و تا کتابي که براي دختر خريده بود به وي کادو دهد. بازهم دانشگاه تعطِل شد و دختر را ديد - لحظاتي ايستادند - کادو را به وي داد و مي خواست برود که دختر از وي خواست لحظاتي با او باشد - نا گهان نيروي انتظامي آمد و هر دو را به دفتر حراست کلانتري محل برد. پسر ... و دختر .... !
پس از آن پسر با خانواده دختر تماس گرفت و از آنها عذر خواهي کرد. چرا که در آن هنگام آن پليس وظيفه شناس به خانه دختر تماس گرفت و از آنها پرسيد که شما پسر .... را مي شناسيد و آنها تاييد کرده بودند.
پس از آن پسر به صورت علني گفت که او را مي خواهد - و پس از چند ماه مادر پسر و خاله پسر به خواستگاري دختر رفتند ! البته خواستگاري که نه - جلسه ي آشنايي - که پدر بي اطلاع بود. در اين هنگام مادر به شدت از پسر خواست که دختر را فراموش کند - و خاله هم دلايلي آورد - چون دختر قدش تقريبا" نصف پسر بود و خانه دختر در پايين ترين محله ي شهر بود و سطح سواد خانوادشان پايين بود. آخر عشق چه مي شود. پدر پسر هم بعد از تلاشهاي پسر به شدت مخالفت کرد - زيرا به هر حال کسر شان بود. پسر به اتفاق خانواده به پيش مشاور رفت و مشاور به او گفت - بي خيال شو ! پسر خود را بي ياور ديده بود و جريان را به دختر گفت . گريه کردند اما هر از گاهي هديگر را در دانشگاه مي بينند و دختر و پسر با نگاهي به ظاهر معمولي به همديگر سلام و عليک مي کنند. چون ديگر چيزي بينشان نيست حتي کادو ها را نيز به يکديگر پس داده اند ! فقط دو دانشجو - از دو محل مختلف شهر - با دو رشته ي مختلف و
!
پ)و پسر ديگر :
پسري که از کوچکي دختر يکي از فاميلهايشان را مي شناخته است. در روزي از روزها - به محل زادگاه خود مي رود به همراه خانواده اش - آخر آن شب جشن عروسي برادر همان دختر بود. دختر - به زِيبايي و به آراستگي - سر نمي تواند در چشمان دختر بنگرد - اما هر وقت نام دختر ارا مي شنود و يا دختر از آن طرف عبور مي کند - ضربان قلب و حرارت بدن پسر به شدن بالا مي رود به صورتيکه پدر پسر به او مي گويد چر ا اينقدر داغ شده اي . نمي تواند به پدر بگويد.
تمام است - پسر عاشق شده و همه فاميل پسر را دوست دارند. اما - پدر و مادر پسر با خانواده آن دختر ميانه ي خوبي ندارند - و در را بازگشت ار زادگاه به شهر - در نزديک است سر اين مسله پسر را بکشد ! و پسر روزي به کوه مي رود - و در جايي فرياد مي زند - لعنت به تو اي دل - که اراده زندگيم را از من گرفتي

ج) و در دوران هخامنشيان :
پسر يکي از پادشاهان هخامنش - عاشق دختر يکي از پادشاهان روم مي شود. در آن هنگام - جنگي ميان اين دو خطه بوده و پس از سالها اين دو پادشاه با يکديگر صلح مي کنند . پسر به سوي سراي دختر مي تازد . در کنار ستونهاي بلند تخت جمشيد دختر با چشمان براق خود پسر را مي نگرد و مي گريد. پسر از اسپش پياده مي شود و به سوي دختر باه مي رود. در چند قدمي او مي ايستد و به نشانه ي احترام زانو مي زند و براي لحظاتي سرش را پايين مي اورد - در آن لحظه صداي جيغي مي شنود - سرش را بالا مي کند - دختر نقش زمين شده است - به سوي او مي دود - آه - عقرب ( کژدم ) سياه رنگي پاي دختر را گزيده است.

ت ) و در عصر معاصر :
پسري معلوليت حرکتي دار د - بيشتر عمرش را بر روي صندلي چرخ دار بوده است. دختري را مي بيند - عاشق مي شود - اما به خاطر معلوليتش نمي تواند برود و حتي چند کلمه با وي صحبت کند.

و ...

کداميک از اين داستانها غمناک تر بود ؟
کداميک واقعي تر مي نمود ؟
ايا قابل قياس با هم بودند ؟

منتظر جوابهاي شما دوستان هستم
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

وقتی دلت خسته باشد، خنده دیگر معنای خاصی ندارد. می‏خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را پنهان کنی. وقتی دلت خسته باشد حتی اشک‏ها‏ی شبانه آرامت نمی‏کند، گریه می‏کنی چون به گریه کردن عادت کرده‏ای. وقتی دلت خسته باشد هیچ‏چیز آرامت نمی‏کند به‏جز پرواز از فراز پلی بلند، ساختمانی سر به‏فلک کشیده.
وقتی دلت خسته باشد...
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

در خواب نازي بودم
ديدم كسي در مي زند
در را گشودم روي او
ديدم غم است در مي زند
اي دوستان بي وفا
از غم بياموزيد وفا را
غم با آن بيگانگي
هر شب به من سر مي زند
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

ز دیار من آمدی


سکوت جانم به هم زدی


شیشه غم به تلنگری


زدی شکست


چو نغمه ای بیش و کم زدی


به دل ریشم تو چنگ زدی


روشنی چشمون تو


به دل نشست


هوای من شد هوای تو


صدای من شد صدای تو


تپیدن قلب به خاطراتت


کشیدن درد برای تو


ای گل یاس و سپید من


ای طلوع خورشید من


عطر تن تو به جان من


چه خوش نشست


ای تو هم گریه ی دلپذیر


ای تو صفای دل اسیر


بی تو ای آیت زندگی


دلم شکست

اگه نفس بود


برای تو


غم هوس بود


برای من


اگه عزیز بود


برای تو


حرف و حدیث بود


برای من


تو ز دیار من آمدی


سکوت جانم به هم زدی...

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
New Member
نمایه کاربر
پست: 2
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 28 آبان 1385, 1:28 am

پست توسط mina_sh »

زندگي قصه ي تلخيست که از آغازش

بس که آزرده شدم چشم به پايان دارم
:sad:
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

ادما از ادما زود سیر میشن

ادما از عشق هم دلگیر میشن

ادما رو عشقشون پا می زارن

ادما ادمو تنها می زارن


منو دیگه نمی خوای خوب می دونم

تو کتا ب دلت اینو می خونم

یا دته اون عشق رسوا یادته

اون همه دیونگی ها یا دته

تو می گفتی که گناه مقدس

اول و اخر هر عشق هوس

ادما اخ ادمای روزگار

چی می مو نه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دورو خسته شدم

نمی خوای بمونی توی این خونه

چشم تو دنبال چشم های اونه

همه حرفهای تو یک بهونست

اون جهنمی که می گن این خونست




susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”