اگه غم داري بيا تو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

حجم انبوه تنهايي من مرا به چنين راهي کشاند

:-o قابل تامله!
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه فراوان دارم

گله از بازي روزگار دارم
به تن زندگي ام زخم فراوان دارم

دل گريان و
لب خندان دارم
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :
"خدا" خیلی تنهاست !!!
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

تورا با دیگری دیدم

که گرم گفتگو بودی

با او آهسته می رفتی

سراپا محو او بودی

نگاهت کردم و بر من

چو بیگانه نگه کردی

شکستی عهد دیرین را

گنه کردی,گنه کردی

گناهت را نمی بخشم...

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 66
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 9:11 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط saroman »

مرگ

الان كه نوشتن را شروع ميكنم شايد يكي از خاطره انگيزترين نوارهاي زندگيم را بعد از مدتها گوش مي دهم حيف كه نميشود احساس را در بند كلمات اسير كرد،خلاصه حال خوشيست.
به سراغ مرگ رفتم ، مشغله ي فكري هميشگيم .آره ميدانم مرگ پليست بين دو جهان ، مرگ فقط يك انتقال است، مرگ پايان همه چيز نيست،مرگ خوب است و ..... پس چرا من ميترسم .خود مرگ كه ترس ندارد اين آنچه بعد از آن اتفاق ميافتد است كه ترس دارد، اگر چيزي با شد .
من تعجب ميكنم ازاين همه آدم ، وقتي ازآنها راجع به مرگ مي پرسند با آن حالت روحاني مسخره وكمي باد درغبغب از اطمينان كامل خود به آن طرف وباقي قضايا حرف ميزنند.اين بيشتر حالت يك عادت درآمده چراكه هيچ امكان ديگري را متصورهم نميشوند،از بچگي داخل كله شان كردند كه اين است ولاغير،اصلا آقا فكر كردن به اين مسئله كفر است ، معصيت دارد.
براي يك با رهم كه شده واقعا به مرگ اين بزرگترين وقابل احترام ترين وحقيقت ترين حقيقت در رابطه با انسان فكر كن ومهتر بعد از آن . چيزي كه اگر تنها يك قطعيت در اين دنيا باشد بي شك آن ، مرگ است. به اين كه شايد امشب كه درتاريكي مطلق، در رختخوابت آرام خوابيدي ديگر بر نخواهي خواست ، اگر توانستي بگويي بعد از آن چه خواهد شد يك عمر راحتي تقديم تو باد.


از جمله ي رفتگان اين راه در از بازآمدهاي كو كه به ما گويد راز
هان بر سر اين دوراهه ازروي نياز چيزي نگذاري كه نمي آيي باز

مرگ بزرگترين اسرار است

انسانها خواب هستند وقتي مي ميرند بيدار مي شوند ؟
[External Link Removed for Guests]
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

حرفهاي ما هنوز ناتمام

حرفهاي ما هنوز ناتمام
تانگاه مي كني : وقت رفتن است
بازهم همان حكايت هميشگي
پيش از انكه با خبر شوي
لحظه ي عظيمت تو نا گزير مي شود
اي
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 66
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 9:11 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط saroman »

بیکران ریگستان سکوت:

چقدر فرق کرده اي !
- خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز.
- تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
- دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه.
- اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.
- قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
- آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم.
- خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه.
- ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم.
- اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
- براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
- مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.
- نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
- نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ .
- همون موقع امانتت رو پس ميگيري.
- کدوم امانت رو ؟
- سکوت

همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت.
باز هم يه عالم سوال بي جواب.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست.
خدا کنه راه درست ، همين باشه.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب.
آره ...
گيرش ميارم.
[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

زماني که لحظه هاي خوش را سپري مي کنيم بهتر است تمام وقتمان را به اين خوشي نسپاريم و مدت زماني هم تلاش کنيم تا که اين خوشي از دست نرود در هر صورت اين خوشي را شخصي به وجود آورده که او هم احتياج به خوشي دارد.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

اگه مي دونستي چقدر تنهام، هميشه برام اشك مي ريختي
اگه مي دونستي هميشه اشك مي ريزم، هيچ وقت تنهام نميزاشتي!
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 350
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 اسفند 1384, 1:10 pm
سپاس‌های دریافتی: 20 بار
تماس:

پست توسط jeeerjeeerak »

الان که دارم مي نويسم نميدونم برا چي زنده ام . آخه برا چي به اين دنيا اومدم و برا چي از اين دنيا مي رم چرا هميشه بايد نگران از دست دادن عزيزانم باشم که بالاخره يه روز ....
مشترک مورد نظر در دسترس نمي باشد !!
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

به ياد آر كه چگونه دستان پر شوقم را به اميد پرواز در دستان سرد تو جاي دادم.و چه غريبانه نگاهم را به نگاه خالي از احساست دوختم.نمي دانم....نمي دانم آيا به ياد داري كه با ذوق بچه گانه ام و با چه احساس پاكي تپش قلبم را با تپش قلبت يكسان نمودم؟لحظه ي بي تو ماندن را لحظه ي مرگ مي دانستم.لبخند دروغينت را من راست ترين واژه ي عالم مي پنداشتم!به خيال خود ليلاي دل مجنونت بودم!اما هنگامي كه فهميدم .........هنگامي كه فهميدم نگاه هايت و يا كلمه به كلمه ي حرفهايت جز دروغ و ريا چيز ديگري نبود از درون شكستم, خورد شدم و قلبم ذره ذره سنگ شد!تو چه كردي با من؟هر آن چه كه كردي گناهت را نمي بخشم.
و حال تا هميشه دروازه ي قلبم را بر روي ورود هر قلب ديگري مانند قلب تو مي بندم!

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 66
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 9:11 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط saroman »

زندگي

حافظه اش را پاك از دست داده است، ديگركمتر چيزي به يادش مي ماند، تنها واكنشش در جواب حرفت لبخندي ازجنس سكوت است ، آدم احساس مي كند بزرگ شده در حالي كه رفتارش كودكانه است ، و اين از آن گونه تضادهاست كه من دوستش دارم يك تضاد كه گويا در چارچوب اين دنياا نمي گنجد ، ماورايي است. بعد ازاينكه ازراه چشم وسينه نتوانسته بود كاري بكند ازراه سروارد شده ، سرطان كارش را ساخته ، مادر بزرگم را مي گويم . اورا به پيرزني آرام كه شايد در روز چند كلمه اي بيشتر حرف نزند تبديل كرده آرام آرام همچون قاب عكسي در يك راهرو نيمه تاريك، او هر روز بيشتر به مرده ها ودنيايشان شبيه مي شود،او بزرگترين حقيقت يعني مرگ را در آغوش خواهد كشيد آري او خواهد مرد.
زندگي وهزار پرسش كه چرا...... ؟ پيدا كردن يك كافي نت در دشت كوير از پاسخ به اين سوال آسانتر است.ولي ازآنجا كه مهمترين زمان حال است وما در حال زندگيمان را داريم بايد دنبال چه بود. از جملات تكراري كه مثلا زنده اي تا زندگي كني يا زندگي مي كني تا زنده بماني يا زندگي يك محكوميت است والخ كه بگذريم داستان ما به فردي مي ماند كه ناگهان به درون دريا پرتابش مي كنند او ديگر نمي پرسد كه چرا مرا انداختي يا قرار نبود ويا من نمي خواستم درآن زمان كه زمان حال است فقط يك چيز مهم است وآن راهي براي نجات هر چند موقت و احيانآ اگر فرصتي بود، براي پرسشهاي بعدي. اين چيز مهم هدف ، ايدئولوژي ، آرمان ، مانيفست ويا هر اسم ديگري كه دوست داريد در زندگي است . به قول نيچه ، فيلسوف بزرگ((هر كس چرايي براي زندگي كردن يافت با هر چگونه اي خواهد ساخت))
به دور از شعارزدگي وبا همه تلخي، اين شرنگ زندگي همين است كه مي بيني، ما هستيم ، به قول آن خانم شاعر كه اي زندگي اين منم كه هنوز با همه ي پوچي از تو سرشارم.


اسرار ازل را نه تو داني و نه من---------------وين حرف معما نه تو خواني ونه من
هست از پس پرده گفتگوي من وتو-------------چون پرده برافتد نه تو ماني ونه من
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”