اگه غم داري بيا تو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

دلخوشی هام اندک اند و کوچک....می تونم همشون رو تو مشتم بگیرم و محکم فشار بدم که مبادا گم بشن....باید خیلی مواظب باشم....روزی ۱۰۰ بار مشتم رو با وحشت باز می کنم که مطمعن شم هنوز اونجان یا نه....تازه وقتی یکی یکی حاضر غایب شون می کنم نفس راحتی می کشم و تو دلم می گم....خدایا شکرت..نه بلند بلند میگم...خدایاااااا شکرت...شکرت...شکرت که از این بدتر نشد.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 66
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 9:11 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط saroman »

تو کجایی

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن ميگيرند هلهله ی جدايی
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان
پا برهنه و عريان ميدود
براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار
انقراض نسل دايناسورند
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یادهایمان اگر تو را با خود نبرند

من می برم

به سبب همان عاشقیت که هم تو می دانی و هم من

هیج خیابانهای آن خوالی را که بی خیال و عاشق تویش پرسه می زدیم اگر خیابان آن حوالی

چشمش را بست و تو را ندید تا از من بگیردت من تز تو نمی گذرم نه از تو نه از تمام آن

خیابانهای پر درخت که خاطره ای از ما و غش غش خنده هایمان دارند ولی لعنت به خط کشی

نا برابر مرزها که تو را از من دور کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

کر بودن چه عالم غریبیست ! انگار که در حباب باشی همه صداها گنگ است و نا مفهوم! آخ!!!!!!
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

چشمانش را ببوس
اگر چه دیگر نمی تابد
میان سکوت ها
میان پرخاش ها
میان فاصله ی دراز و
شکجه ی بی اجر
میان خاطره و افسوس
صبور و سمج ، گاهی
سپیده دم ها اخم می کند
غروب ها می بارد
پلک به هم نمی گذارد
مرز ندارد
در فرصت عشق تا آزادی
پاس لحظه ای شادی
چشمانش را ببوس
زهر سبز را بنوش
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 66
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 9:11 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط saroman »

ای کاش


ای کاش قلب خاک ارامگاه انسان نبود.

ای کاش طوفان غم درخت زندگی را نمی شکست

وزیشه سعادت را در اب بدیها ابیاری نمی کرد.

ای کاش ابر بودم تا بر زمین های خشک باران را هدیه می کردم.

ای کاش رودی بودم تا با جوش وخروش سکوت را از میان عاشقان دوست بر می گرفتم.

ای کاش زورقی بودم شناور در دریای زندگی هر چه کوچک اما وسیله ای برای رسیدن

به ساحل کامیابی.

ای کاش خورشید بودم تا پس از غروب غم طلوع زرین عشق را نوید می دادم.

ای کاش ماه بودم وچراغی بودم در دل تا ریک شب.

ای کاش سکوت بودم و قلب سیاه ظا لمین .

ای کاش چشمه زلال وجودم به لجنزار معصیت نمی امیخت.

ای کاش عاشقان وفا نمی شکستند.

ای کاش اشکم صدای درونم را منعکس می کرد.

ای کاش شاد بودم در رویاهایم ودر زندگیم.

ای کاش رویاها مرا درک می کردند.

ای کاش واقعیت امید در وجودم زنده می ماند.

ای کاش روزگار حسود نبود وتحمل دیدن خو شیهایم را داشت.

ای کاش قطره شبنمی بودم در دریای عشق.

ای کاش عشقم را نمی کشتند وصفای ارزویم را با با چشم دل می پذ یرفتند.

ای کاش احساسم را می کشیدم و انوقت به همه می گفتم:

در دل من قلبی است پر از امید به فردای اخر.

ای کاش طاقت ماندن در قفس دلتنگی را داشتم.

ای کاش در لغتنامه ام وفا را می یافتم انوقت انرا همانند گلی زیبا در اغوش می گرفتم.

ای کاش...........................
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

بیابان در تنهایی خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذریست
که نادانی به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهایی خود غرق است
و حضور ره نوردی را می نگرد
که گامهایش لحظه ای
سکوت سنگین خانه را شکسته است
آسمان در تنهایی خود غرق است
و گذار پرنده ای را می خواهد
که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم
که دیگر نباشم
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 66
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 9:11 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط saroman »

خنده و گريه

لحظه ها و تنها لحظه هاست كه در خاطر مي ماند. تمام بودن ما براي اين لحظه هاست.لحظه هايي كه خنده حتي فرصت نفس كشيدن هم به ما نمي دهد و صورتمان سرخ و پهن مي شود و از حال مي رويم. لحظه هايي كه گريه به سراغمان مي ايد و قطره هاي اشك به داد صورت گرد گرفته مان ميرسد و چه درخششي دارند چشمان پس از باران!
[External Link Removed for Guests]
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

چقدر این شیشه قطور است و چقدر دستهای من از تو دور .

چقدر این شیشه قطور است و چقدر چشمهای من از مردمک چشمهای تو پر. چشمهایم مردمک چشمهایت را از بر کردند برای روز مبادا و این روزها سخت همان روز مباداست.

چقدر این شیشه قطور است و چقدر سردم می شود وقتی که دستهای تو دور شانه هایم نیست.

چقدر دیر هم را پیدا کردیم . و چقدر پاسپورت من زشت است که هیچ کاردار سفارتخانه ای مهر به تو نزدیک شدن را توی آن محکم نمی کوبد که همه دنیا صدای آن را بشنود.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

کسی از شماها آن یکی بال مرا ندید که کجا و کی روزگار آنرا با درد از تن من چید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

خیالت را راحت کنم

دیگر نه به گل ،نه به باد

نه حتی به نیلوفرگان روی مرداب

اعتقادی ندارم

اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند

تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد

دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود

دارم بخشیدن را به نخ می کشم

صبر را خجالت می دهم

چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی

که میان زمستان بی رنگ تهران

خون گریه کردن قرمز قلبم

تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی

حالا که می خواهی باشد برو ولی

دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!

من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم


susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”