سفري به قونيه

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major
Major
پست: 205
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 29 فروردین 1385, 10:21 pm
محل اقامت: www.aerospacetalk.ir
سپاس‌های دریافتی: 37 بار
تماس:

سفري به قونيه

پست توسط Tomcattter »

گزارش روزنامه شرق در سال 83


هفتصد هزار نفرى كه در قونيه زندگى مى كنند و ۲۰ شبكه راديويى كه ۲۴ ساعته براى مردم شهر حرف مى زنند، دو شبكه تلويزيونى كه گزارشى از آمدن روزنامه نگاران ايرانى را پخش كرده اند و خبرنگار روزنامه ترجمان كه مى گويد: ما ترك ها با ايرانى ها چندان هم نزديك نيستيم و تصويرى گنگ از قدم زدن مردمان همسايه را در آنتاليا و استانبول در ذهن ات قاب گرفته است. همه مى دانند كه مهمترين اتفاقى كه در قونيه افتاده در هفدهم دسامبر است، آن هم در سال ۱۲۷۳ ميلادى. دقيقاً در همين روز همه مردم شهر يك خبر را بهت زده شنيدند، مولوى همان طور كه از بلخ به قونيه آمده بود، رفت. اين مهم نيست كه هيلتون هتل ساختمان ۴۰ طبقه اى را در شش ماه ساخته كه حالا مى توان از هر كجاى شهر با چشمان غيرمسلح پيدايش كرد. افتتاح مجتمع فرهنگى مولانا با آن طراحى زيگوراتى هم نبايد چندان اهميتى داشته باشد با آن گنبد خضرايى كه همه چيز قونيه گردش جمع شده است، گرچه مولانا دوست نداشت بر سرش چنين طاق نصرتى بزنند و بيشتر مى خواست تا مزارش از باد و باران گزند ببيند، اما دوستان توانگرش گويا به توريستى شدن شهر قونيه فكر كرده اند كه گنبد خضرا را چند دهه پس از رفتن مولانا از قونيه ساختند و كتابخانه و مسجدى در كنارش، البته آنچه توريست ها را به اينجا كشانده گنبد خضرا نيست كه بيشتر سماع درويشان مولويه است كه همه جاى شهر مى توان عكس و كولاژ و آبرنگ آن را پيدا كرد، توريست ها سماع را قبل از مولانا مى بينند، بنابراين بهتر است از مولانا شروع كنيم.• خانه دل باز كبوتر گرفتقونيه سرد است حتى ترك ها هم به اين هوا عادت ندارند اما آنقدر ايمان دارند كه قبل از ورود به «درگاه حضرت مولانا» - نامى كه به آرامگاه مولانا داده اند _ وضو بگيرند و تمام پايشان را زير شير بشويند، گرچه بين لقب رومى و بلخى دعواست و اهالى آناتولى رومى را بيشتر مى پسندند و ايرانى ها بلخى را كه لااقل رومى نيست اما به نظر مى رسد خود مولانا هيچ كدام را نمى خواهد: «اين وطن مصر و عراق و شام نيست. ولى چه بايد كرد ۶۰ هزار بيت مولانا پارسى رنگ است، حتى پرده بزرگى كه بر درگاه است و نقش «يا حضرت مولانا» را دارد به نستعليق است كه خط ايرانى است.» در آرامگاه گفت وگوى تمدن ها در جريان است با نوعى همدلى كه از همزبانى قطعاً بهتر است، ژاپنى ها زمين و زمان را ريز نگاه مى كنند و مثنوى ۷۱۳ ساله اى را كه تازه مانده با چشم تورق مى كنند و راهنما مى گويد: «پرشين» گروه فرانسوى با متد جديد عرفانى با مولانا رابطه برقرار كرده، به حالت يوگا نشسته وذن كرده اند، فرانسوى ها با گروه موسيقى كه اجرايش را تماماً سياهان بر عهده داشتند و نظاره اش را سفيدها، يك روز قبل موسيقى «راك» اجرا كرده اند و حالا كنار مولانا در نواى نى كه تمام درگاه را پر كرده و ميان اين همه زبان هاى شرقى و غربى كه در هوا پراكنده است، چشم ها را بسته اند و چهار زانو نشسته اند، دختر تركى كنار ستونى كه تا بالاى گنبد رفته با لهجه تركى گويا كه حاجتى داشته باشد، دم گرفته: «ياميلانا» نام تمامى امامان شيعه را بر سقف مى توان ديد، دوازده نام كه چندين گوشه گنبد نقش گرفته اند و آرامگاه مولانا نزديكتر به گوشه امام حسن مجتبى است. درست پائين تر در قابى بزرگ و شيشه اى همه آنچه بتوان كنسرتى به راه انداخت هست: تنبور، قانون، بربط، كمانچه و البته نى و دف، دليلش هم روشن است: «ميا بى دف به گور من برادر‎/كه در بزم خدا غمگين نشايد» فارسى از در و ديوار مى ريزد، بر پنج تابلو مثنوى نى نامه كه برگرداگرد حرم تاب خورده بشنو از نى را تا در نيابد حال پخته هيچ خام، نوشته اند. مسلمان، مسيحى، سنى، شيعى و حتى بودايى و شايد كسانى كه به دين خاصى نيستند، در يكجا جمع شده اند. زنان با حجاب هستند، بى حجاب هم، شايد آنچه رخ داده ميان اين دو حرف مولانا در نوسان است، هر كسى از ظن خود شد يار من و با اين حال اين وسعت را هم دارد كه هيچ آداب و ترتيبى نخواهد. مولانا و پسرش بهاءالدين ولد در كنار هم آرميده اند و كمى آن سوتر سلطان العلما پدر مولانا و بسيارى از مريدان و بزرگان فرقه مولويه در گوشه و كنار، اما كمتر مى دانند كه پس از رفتن مولانا در خانه اش گربه اى بود كه آنقدر نخورد تا رفت و دختر مولانا اين گربه را كنار پدر دفن كرد، شايد چند كبوترى كه بيرون از درگاه چرخ مى زنند و سماع مى كنند اين را بدانند.• من ز هر جمعيتى نالان شدمجمعيت سالن را پر كرده اگر حرف هاى مديركل وزارت جهانگردى قونيه را با ترديد بپذيريم كه هر ساله يك ميليون جهانگرد به قونيه مى آيند و اين چندان با ۱۲ هتل و ۲۰۰۰ تختى كه شهر دارد جور در نمى آيد اما اين را مى توان پذيرفت كه ۲۵۰۰ صندلى سالن سماع مجتمع مولانا پر شده است و حالا وقت سماع است. سماعى رنگين كه به مدد پروژكتورها جان گرفته و تكنولوژى معنوى ساخته است و سماع صنعتى. كف سالن پاركت است و كناره دايره سماع، پوستين هاى سپيدى پهن كرده اند و چيزى بر زمين مى پاشند كه صوفيان سرنخورده و سماع نيشخند نشود. اينجا بيشتر به استاديوم هاى يونانى شبيه است كه اين بار براى گلادياتورهاى عرفانى ساخته اند. زن ها بيشتر نيمه باحجابند و روسرى كه تا آخرين موى را استتار كرده بر سر دارند. پوستين سرخ در جايى جدا از ديگر پوستين ها نشسته و نور قرمزى از بالا مى ريزد درست بر سرش. درويشانى كه ساز و آواز مى خوانند روى سن مى آيند و جمعيت درويشان چرخ زن _ نامى كه فرنگى ها به مولويه داده اند _ آرام و نرم وارد مى شوند، صندلى تماشاچيان راحت نيست، شايد مى خواسته اند رياضتى را ناخواسته منتقل كنند، البته اين توجيه طراحى بد صندلى ها نيز مى تواند باشد. درويش هاى چرخ زن پشت سر هم مى آيند و با گردشى مورب به هم دست مى دهند، بنابر راهنمايى كه اداره توريست قونيه به هفت زبان و اخيراً فارسى منتشر كرده هر كدام از حركات نمادى از مراحل عرفان است، اما آنچه مى توان ديد نمادهاى پس ذهن درويشان نيست بلكه حركات موزونى است كه با همنوايى درويشان نوازنده و دم زير و بم شان كند و تند مى شود. اتفاقاً درويشان اشعار مولانا را مى خوانند و به چنان لهجه غليظى كه فارسى گم مى شود و زبانى شكل مى گيرد كه نه فارس مى فهمد و نه ترك. عاقبت پس از يك حركت ممتد تعظيم و دست دادن با هم درست وقتى كه تماشاچيان از ديدن سماع دل كنده اند درويشان شروع به چرخيدن مى كنند. بيشترينه سبيل كوتاهى دارند و دو سه نفرى ريش، اول نزديك شيخ كه بر همان پوستين قرمز ايستاده مى آيند، دستى مى بوسند و بعد چرخ مى زنند، كفش هاى درويشان از نوع «موزه هاى ميكائيلى» است كه از عهد بيهقى جا مانده، كلاه درويشان همه خردلى است جز كلاه شيخ كه حجمى بزرگتر دارد و گويا ميان تركان كلاه بزرگتر بر درجات مى افزايد. هر چه هست اين شيخ قدى كوتاهتر از ديگران دارد. درويشان كه ميانسال و جوان و نوجوانند در دايره چرخ مى زنند، دور خود و دور دايره مثالى از منظومه شمسى و گشتن زمين و خورشيد، دامن ناموزون سپيد چرخ مى خورد، دامنى كه تمامى زيبايى اين رقص را بر دوش مى كشد. درويشان درست مثل هواپيمايى كه اوج بگيرد و چرخ ها را ببندد، دست ها را باز مى كنند و گردن را مورب به دوش مى گذارند و در همين حال فاصله مجاز را حفظ مى كنند، اگر كسى سربخورد و يا دو درويش با هم تصادف كنند، بعيد است كه ديگر بشود ادامه سماع را ديد، براى رسيدن به اين مرحله از برنامه امشب كه سماع است، مجريان برنامه كلى شعر تركى خوانده اند و موسيقى زنده نواخته اند تا معنويت دست آموزى را ميان جمع به حركت درآورند، آن وقت يك حركت اشتباه مى تواند اين معنويت را مانند وضويى باطل كند، همان طور كه دهان موبايلى كه بى موقع باز شد، همه چيز را لحظاتى برهم زد. ماراتنى از چرخ زدن آغاز شده، دور سوم است كه درويشان به پيش شيخ خم و راست مى شوند و بعد دست ها مى گشايند و با همان ريتم تكرارى آوازه خوانان چرخ مى زنند، سالن سرگيجه گرفته و شيخ سرش را به علامتى كه نمى توان به تائيد يا تاسف تعبيرش كرد مدام تكان مى دهد، راحت ترين كار پس از شيخ را درويش سياه خرقه اى انجام مى دهد كه ميان اين چرخ ها آرام گام برمى دارد، شايد به گونه اى فاصله ها را مرتب مى كند و با علامت هاى چشم و ابرو به درويشان حالى مى كند كه فاصله شان دور است يا نزديك، مى توان راه رفتنش را تعبيرى عرفانى كرد اما كاربردش بهتر است.۲۸ نفر چرخ مى زنند كه در هر دور چهار پنج نفرى آهسته كنار مى آيند و تازه نفسان به زمين مى روند. يك باره خود شيخ آرام با گردش هايى كه نمى توان چرخ نامش گذاشت به ميانه زمين مى رود و درويشان كلاه خردلى به گونه اى غريزى ميانه را خالى مى كنند و شيخ پس از اين پياده روى مختصر، دوباره به پوستين سرخ خود رجعت مى كند تا اينكه موسيقى قطع شده و قارى، قرآن تلاوت مى كند: لايكلف الله نفس الاوسعها، شيخ بلند مى شود و دعا مى خواند به فارسى از خلفاى راشدين ياد مى كند و بعد از ائمه شيعه و بر روح شمس و مولانا فاتحه مى فرستد و در آخر براى رهبران تركيه از آتاتورك گرفته تا نخست وزير دعا مى كند. آتاتورك نبايد چندان ميان مولويه محبوب باشد، مراسم سماع از ابتداى سال ۱۹۲۵ از سوى دولت لائيك تركيه ممنوع اعلام شد و تازه در سال ۱۹۵۴ بود كه دوباره رخصت سماع دادند. در اولين سماع پس از آزادى آن مارى شيمل مولوى شناس بزرگ هم شركت داشت، حدس مى توان زد كه آنچه شيمل ديده با سماعى كه حالا انجام مى شود، توفير دارد. آن روزها هنوز توليد انبوه سماع نشده بود، هر سال يك بار در ۱۷ دسامبر سالروز رفتن مولانا سماع انجام مى شد و بس. اما حالا يك هفته و هر شب سماع است. گرچه سماع آزاد است و وزارت جهانگردى تركيه مروج آن اما فعاليت هاى فرقه مولويه، كاملاً كنترل شده است. وقتى از دكتر شفق استاد فارسى دانشگاه آنكارا نام رهبر فرقه را مى خواهيم، سريع مى گويد كه مولويه فعاليتى ندارد و لابد شيخ و رهبرى هم ندارند، به هر حال مولوى ها دين بزرگى بر گردن فرهنگ ترك دارند، آن چند بيت تركى مولانا اولين اشعار ترك زبان ها است. مريدان مولانا در سنوات بعد آن قدر شاعر و موسيقيدان و خطاط تربيت كردند كه بتوان گفت موسيقى و شعر تركى با مولوى ها گره خورده است.تصوير آتاتورك را كه صورتكى است در ادارات دولتى در مجتمع فرهنگى مولانا هم مى توان يافت، چهره اى برنزى كه مثل ماسك بر بالاى ديوارى چسبانده اند، مى شود از چهره اش خواند كه از اين سماع راضى بوده، اگر وقت كنيد پس از سماع، شيخ و درويشان را مى بينيد كه گوشه اى با كت و شلوار و كاپشن ايستاده اند و بر سر و كول هم مى زنند. احتمالاً بازى را برده اند، موبايل زنگ مى زند و معنويت خاموش مى شود تا فردا شب كه توريست ها بيايند.• من از اين شهر مبارك به سفر مى رومقونيه شهر پنجم تركيه است. گسترش شهر در يكى دو سال اخير بوده و ۲۰ درصد جمعيت از توريسم كار و بار مى گذرانند، قونيه هم از آن فروشگاه هاى بزرگ دارد كه مى توان عمرى را به خريد در آن گذراند. با اين توسعه همه جانبه ديگر نمى توان در كوچه و پس كوچه هاى شهر ردى از شمس و مولانا را جست، جلال الدين مولانا اما فارغ از اين زرق و برقى كه چشم دوستدارانش را گرفته روزگار مى گذراند، شايد تمام دلبستگى جلال الدين به قونيه را بتوان با عشقش به شمس توجيه كرد. اينجا آخرين جايى است كه مولانا، شمس را ديده و ديگر آن محبوب را نه در شام و عراق و نه در فارس و بلخ هيچ جا نديده است. بوى شمس در قونيه مانده و مولانا لحظه اى از اين شهر مبارك به سفر نخواهد رفت.
براي غلبه بر ظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ، چون نمي توان ظلمت را روشن كرد .
*****
سایت مرجع هوانوردی و هوافضای پارسی
[External Link Removed for Guests]
*****
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”