هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1420
تاریخ عضویت: دوشنبه 17 مهر 1385, 9:56 am
محل اقامت: سرزمین تاریکی ها
سپاس‌های ارسالی: 1082 بار
سپاس‌های دریافتی: 869 بار
تماس:

پست توسط gigi64 »

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
...
:sad: کاش پیشم بودی.
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم من که ديگر کنار اقليم اين روياها به خواندن همين گريه های يواشکی قانعم. تو هم اينطور نمک به زخم بی کسيم نپاش. بگذار با تکرار همين ترانه های ساده سر کنم . بگذار سبد خنده ها از آوار گريه های من بوی باران بگيرد. برای تو چه فرق ميکند؟ گاهی همه خنده ها و گريه ها ادامه همين سکوت هزار ساله است. چقدر در تاريکی و تنهايی شعر نوشتن خوب است. اگز در اين ترانه ها فرياد هم بزنم کسی نميشنود . اگر حتی در ناباوريشان بميرم کسی گريه نميکند. اگر از تو بخواهم که بر گردی و بمانی هيچ کس سادگی و خوش خياليم را ملامت نميکند. اين ترانه ها را دوست دارم که واگويه ای از خلوت و تنهايی هميشگی منند

حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی.



susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

به دیار اقاقی ها راه می پیمایم و در سکوت زنبق به دنبال نشانی گمشده ام می گردم...

اما زنبق نگاهش را از من می گیرد گویی شرم دارد از بازگویی حقیقت...

به آلوچه های وحشی سری می زنم اما آنها نیز از شرم سرخرنگ شده اند و در سکوت خویش

می میرند...در این سکوت مرگبار که قلبم را سخت می فشارد از که نشان تو را بگیرم؟؟

سرراهم گویی درختان شاخه هایشان را گره می زنند تا راهم را ببندند به سختی راه می گشایم و

در پی تو ندا سر می دهم اما گویی درختان صدای مرا در چند قدمی ام مانع می شوند که مباد به

تو برسد.

به همان جوی قدیمی می رسم اما نگاهش را از من می گیرد و از شرم گل آلود می شود...

به چنار پیر می رسم نشانی تو را می پرسم اما او نیز روی بر می گرداند و می بینم که انگار

روی تنه خشک چنار اسم من از کنار اسم تو خط خورده است. گذشت زمان را بهانه می کنم و

دوباره مشتاقتر در پی تو راه می پیمایم.

آخر من تنها گل تو بودم آخر خودت همیشه می گفتی تنها عشقت هستم خودت می گفتی من با

همه شقایق های دنیا فرق دارم می گفتی شقایقت را با دنیا عوض نمی کنی می گفتی...

کاش تو را نمی دیدم، کاش تو را نمی یافتم و کاش تو را برای همیشه گم کرده بودم...

نشانت را که یافتم سر وعده گاه قدیمی مان، تو را دیدم که گلی دیگر را می بویی و حال راز آن

شرم را دانستم و حقیقت این بود:

«که تو حرمت عشق مرا شکستی»

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

حقیقت این بود:

«که تو حرمت عشق مرا شکستی»

:smile: :smile:
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

امشب از درد نالیدم

کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد روحم را در هم می

شکند.

امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم بر تو بر خویش و بر تنهائی و چشمان

بارانی ام که در انتظار ماندند گریستم.

کاش بودی و دست های تنهایم را می فشردی و من سر بر سینه مهرت

می گذاشتم تا بغض و ناباوری ام را برای همیشه به گور فراموشی بسپارم.



آرام باش آرام باش ما خدا را داریم

آن حقیقت آن یگانه آن هوادار شبانه

آن همه خوبی و احساس وفا را داریم


susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

آخر اي محبوب زيبا

بعد از آن دير آشنايي

آمدي خواندي برايم

قصه تلخ جدايي

مانده ام سر در گريبان

بي تو در شبهاي غمگين

بي تو باشد همدم من

ياد پيمانهاي ديرين

آن گل سرخي كه دادي

در سكوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت

در خزان سينه افسرد

اكنون نشسته در نگاهم

تصوير پر غرور چشمت

يكدم نميرود از يادم

چشمه هاي پر نور چشمت

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 491
تاریخ عضویت: جمعه 4 فروردین 1385, 5:32 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 64 بار

پست توسط sara »

یا لطیف!

در اندیشه آن بودم که همچنان که تو با منی، بی تو نباشم...خواستم برایت همانی باشم که خواستی ...
به یاد آوردم کلام آن صاحبدل را که فرمود: تقوا جز این نیست که بر خارها پا گذاری و خار در پایت اثر نکند،جز آن نیست که بر آب روی و دامنت تر نشود.

حال باور می کنم...حس می کنم و از این حس دلپذیر گرم می شوم،که بهای یافتن تقوا حیا ورزیدن است،حیایی که در خلوت ترین خلوتها،و در کنج تنهایی ات تو را باز دارد از آنچه پسند یار نیست.
اگر در مقابل چشمهای بندگان خدا، حیا منعت می کند از همان گناه که در خلوت می کنی،بدان که بنده خدا نیستی که، در بند بندگان خدایی.
حال چه می کنی؟
بنده ی کدام صاحب و مولا می شوی؟
***
خدایا!
عصیان کردم و از تو رمیدم،اما بی تو به هیچ نرسیدم.
خدایا!
بیچاره و بی نصیب است هر انکه تو را نشناسد،بی کس و تنهاست هر انکه تو را نخواند،خراب باد خانه ی دلی که از نور تو روشن نیست
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است
ولـــي خطوط فاصلـه چه پـررنگ است
تمام غصه ي من، بي كسي وتنهايي است
ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است
دگـــــر نخواهـم ديد آن چشمهاي زيبا را
دلـــم بـراي نگـــاهت چقـدر دلتنگ است
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 491
تاریخ عضویت: جمعه 4 فروردین 1385, 5:32 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 64 بار

پست توسط sara »

تا كي زغمش چو شمع گريان باشم

در آتـــش عـشــق او فـــروزان باشم

تـا چـنـــد در انتـــظار او آيينـــه وار

سر تا به قدم ديده ي حيران باشم؟...
Old Moderator
Old Moderator
پست: 2294
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1385, 1:56 pm
محل اقامت: _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ _
سپاس‌های ارسالی: 403 بار
سپاس‌های دریافتی: 1073 بار
تماس:

پست توسط Ma3ouD »

می خوام برات بميرم...

نمی خوام از آسمون ماه و برات بیارم




نمی خوام عکس تو رو ستاره ها بذارم




نمی خوام برای چشمات هر چی گله بچینم




نمی خوام باز تو رو تو خواب گلا ببینم




می خوام برات بمیرم می خوام برات بمیرم




برای اولین بار اجازه هم نگیرم




می خوام برات بمیرم




نمی خوام توی رویا سوار ابرا بشم




تو دشت آرزوها باز باتو تنها بشم




نمی خوام داشتن تو واسه من آسون بشه




نعمت با تو بودن واسم فراوون بشه




می خوام برات بمیرم می خوام برات بمیرم




برای اولین بار اجازه هم نگیرم




می خوام برات بمیرم




نمی خوام بهت بگم که چشات خود ستاره است




کارستاره بی تو بی نور ونیمه کاره است




نه نه نمی خوام داشتنت واسه من آسون بشه




نعمت با تو بودن بازم فراوون بشه




نه نمی خوام بهار شه من عاشق پائیزم




پائیز می شه عاشق تر واسه تو اشک بریزم




نه نمی خوام فکر کنی که عاشقی یه حَرفه




اگه یه وقت نباشی آب می شه مثل برفه




می خوام برات بمیرم می خوام برات بمیرم
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

روی قبرم بنویسد مسافر بوده است
بنویسیدکه یک مرغ مهاجر بوده است
بنوسید زمین کوچه سرگردانیست
او در این معبر پر حادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست
در رثایم بنویسید که شاعر بوده است
بنویسیداگر شعری از او مانده به جای
مردی از طایفه شعر معاصر بوده است
مدح گویی و ثنا خوانی اگر دینداریست
بنویسید در این مرحله کافر بوده است
غزل هجرت ما را همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”