هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

بر دوش می کشم کوله بار خستگیها یم را

و فرو می خورم لحظه لحظه بغض تنها ییم را

پر می شوم از دوری تو .

پر می زنم خواهش اغوشت را

پلک بر هم می زنم یکی یکی خاطره نگاهت را

طنین نفسها یت را نفس می کشم به درد

و از درد می رویم بی نفس ترین فاصله ها را

ای افتاب ارزوهایم...

بی رمق- خسته ام.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 179
تاریخ عضویت: دوشنبه 5 تیر 1385, 5:42 am
سپاس‌های دریافتی: 5 بار

پست توسط FarHouD »

شبها گریه کنم روزا بخندم


دمتون گرم یه خورده از شادی ها تونم با ما تقسیم کنید به جان ملوس دلم براتون کباب شده.
این شعر بالا هم بسیار معنی دار هست ولی حیف که من خیلی خواب را دوست دارم ونمی توانم برای گریه کردن به جز شبه جمعه که اون هم ....... ( فکر بد نکنید هنوز دم به تله ندادم)
ولی کلا می گویم خنده از رحمت ها ی الهی است که تنها به انسان و از برای پاک کردن غم به انسان داده شده .
می دانید اگر این جنگ دلم با فگرم پایان می گرفت شاد دیگر جز غم دوست دیگر فکری در سرم نبود و جز خاک کویش به چیز دیگری فکر نمی کردم . ( یه ۱۵ دقیقه پیش غزل حافظ می خواندم و کف کرده بودم )
و روزها به فکر دنیا نبودم که بخوام غمی داشته باشم و شبها هم دیگه از خستگی غم های روزم خوابم نمی برد و به راز نیاز با آن بی همتا می نشستم.
دل به عشق است عقل به دنبال منطق
که عشق هم منطق حالیش نمی شود.
اگه همه این ها را خواندید دنبال ربطش نگردید چون خودم گشتم و پیدا نشد .
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

دلخوشی ها

قصه دستان مرکبی من اند

که خاطره گنگ لحظه ای را

در تک واژه ای شکسته .

تنها با - دو حرف تنها

تکرار می کنند.

و من همه بارانها و نورها و رنگها.همه درختان ...و هستی را

به کوتاهترین زمزمه ای

تا ابد

به عشق

در سکوت خود .فریاد می کنم.

(اما دلخوشی منم اینه که کسی هست بخونه!)

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

این شب نوشته دیگر - برای تو نیست

این شب نوشته برای من است

من که در یک مای بی بازگشت نفسهایش را باخت و گم شد در سکوت پر غزل

من که تکه تکه دیوارهای قلبش را با نامت اغشت .سنگفرشی کرد بر مرز بی حصار سرزمین ما

این شب نوشته برای من است

که تورا در اغوش به سایه یک ما در یکی یکی شبهای تنهایی بالید و پر شد از حیات و نور

برای من است که پر شد از تو تا پشت هر پنجره ای به اه بی پناه ما

لحظه ها را قطره قطره تا روشنی اسمان پاک ببارد

من که رها شد تا به مایی تا ابد داستان های کودکی را در تمام واژه های عشق فریاد بر ارد

این شب نوشته دیگر برای من نیست

این شب نوشته برای ماست.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

بعضي وقتا چشمام به قلبم حسودي شون مي شه .. مي دوني چرا ؟ چون .. تو هميشه توي قلبم بودي ولي از چشمم دور.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

چشمانم بسته

یاد روشن نگاهت قلبم را می لرزاند .

دستانم خالی

خیال گرم اغوشت تنم را میسوزاند .

اینک من

با چشمانی بسته دستانی خالی

بی تپش سرد بر جای ایستاده

تو حتی ارزویت را با خود برده ای....

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

من دگر نخواهم ناليد... قرنها ناليدن بس است... می خواهم فرياد بزنم...! اگر نتوانستم سكوت ميكنم...

----------------------------

ای کفتران ، شکسته پرم من ،شما چطور؟
از بال خود شکسته ترم من ، شما چطور؟
گهواره ام قفس، قفسم گور، ای دریغ فرصت نشد کمی بپرم من شما چطور ؟
می سوزم از سکوت کویر و سرود رود آتش به کام خشک و ترم من، شما چطور؟
فرقی نمی کند که عروسی ست یا عزا آن سر به تیغ خیر و شرم من ، شما چطور؟
جاده ، سکوت یخ زده، من، گرگ ، حادثه
اینجا همیشه در خطرم من ، شما چطور؟
جایی ندارم و همه جابوی فقر ،چون خانه من است دربدرم من ، شما چطور؟

------------------------------

ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. طبق قوانين ارسال پست هاي متوالي مجار نمي باشد.
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

تماشا کن



همین رنگ است



غم تنهایی باران



سیاه و تلخ ......



اینجا آسمان دیگر نمی بارد



تماشا کن



رفتن خورشید، غروبی بی طلوع دارد



برای هر شبانگاهی که از تو بی خبر ماندم



تماشا کن



که دیدن دارد این غربت



ببین بغض شکسته عالمی دارد .....



تماشا کن



صدایی در غزل پژمرد



نگاهی در قفس جان داد

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

مگذار میان من و تو فاصله باشد
آن کن که دلم با دل تو یک دله باشد
مگذارچو گهواره ز آزار زمانه
در خانه ی آرامش من زلزله باشد
[External Link Removed for Guests]
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

تو به اندازه تک رعد سفید تنهایی

من به اندازه تنهایی تو شادانم

تو به اندازه بی خوابی من ازادی

من به اندازه ازادی تو زندانم

تو به اندازه چشمان سیاهم پاکی

من به اندازه این پاکی تو ناپاکم
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

امشب جام مرا شکسته اند .. ای ساقی پیک اخر را بریز

می خواهم با جام شکسته شراب بنوشم .. می خواهم با لبانم بر لبان جام بوسه زنم

تا خون جاری شده از لبانم ، بر جام شکسته و شراب ریخته سرخی بخشد ...

تا همیشه یادم بماند به هیچ ساقی دل نبندم زیرا که امروز با شرابشان تو را مست

می کنند و فردا

کس دیگری را....

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

تو برو با اون غريبي كه تو قلبت لونه داره
عشق تو مي برم از ياد كه برام فايده نداره
تو به هركسي رسيدي لبا تو خندون كردی
اخرش سير شدي و چشمش و گريون كردی
تو به هر كس رسيدي قلبت و پيشكش كردی
من عروسك نمي خوام عشق و بي ارزش كردی
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”