هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

اینجا تنها بغض بی بهانه

پشت پنجره مه الود تنهایی

انطرف چراغهای خاموش

چراغهای روشن

اینجا تنها تپش بی گلایه

پشت درهای بسته دلتنگی

انطرف راه های مسدود

راه های باز

بالاتر

اسمانی پر از ابرهای سیاه

بالاتر خورشید و نور

کجاست پولک دعای من

چراغ روشن اسمان تاریک...

هیچ ارزویی نیست

اینجا حتی باد اواز نمی خواند...

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

کوتاه بود لحظه ماندت ولي طولاني شد ياد تو در خاطر تکيده ام...
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یه تنها

یه عابر

یه اتفاق

یه دل

یه مهر

یه اتفاق

یه کلمه

یه نگاه

یه اتفاق

یه عاشق

یه معشوق

یه اتفاق

یه ستاره

یه ماه

یه اتفاق

یه خورشید

یه ماه

یه اتفاق

یه عشق

یه جدایی

یه اتفاق

یه ستاره رو دیدی یه کاری کردی فقط واسه تو بتابه حالا که خورشیدو دیدی میذاری ستاره خاموش بشه

بازم همه اش یه اتفاق



susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

من

با موهای بلند فر شده

روبه روی خودم ایستاده ام

و تو با قیچی

به جان خاطره هایم می افتی

ریز ریز

می شوم

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

حس آدم مرده ای را دارم که دارد از بالا به دسته عزادارانش نگاه میکند . اولش که میمیریم فکر می کنیم اتفاق خیلی مهمی در عالم بشریت افتاده ولی انگار دنیا حساب نمیکند نبودن مرا .

بعضی ها اصلا متوجه هم نمی شوند . چند ماه بعد از کسی می شوند یا اعلامیه ات را روی دیوار می بینند و اگر خیلی معرفت به خرج دهند یک ای وای حرامت می کنند .

دست آخر می فهمی که برای جلب توجه مردن اصلا راه خوبی نیست !

کسی تو را یادش نمی ماند . به همین سادگی .
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

دستانم بوی گل می داد
مرا به جرم چیدن گل گرفتند
اما هیچ کس با خود فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

نه دلم نمی خواد هیچ حرف تازه ای بشنوم! هنوز دوست داشتن تازست٬ می شه هر روز گفت" عزیزم دوستت دارم" و هیچ وقت خسته نشد. هنوز آسمان به چشم های من نگاه می کنه و هنوز رنگ آ بیش پر از تازگی ست...

منتظرم . یادم نمی ره. یادت نره...



ساعت۱۲شب گذشته..داره برف میاد. دوست داشتم پرده هارو کنار میزدم...

اگه اینجا بودی گرم بودم! برف گرم!

خیلی وقتها می خوام صدات بزنم اما می دونم کسی نخواهد بود.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

کتابهایم را زیرو رو می کردم ! از لای یکی از کتابها یه پاکت نازک کاهی افتاد بیرون و باز من لعنتی رو با خودش برد به روزها و شبهایی که اصلا دلم نمی خواست بهشون بر گردم ! این آخر آخرین نوشته من بود برای او که می خواستم نرود و بماند او رفت و این نوشته ماند !و من ماندم و حالا این نوشته که مال من نیست ولی حس آن روزهای من است !(صبح با صدای تو آغاز میشد و خورشید از نگاه روشن تو گل می کرد کبوتران به شوق پرواز در هوای تو بام بقعه را ترک می کردند و ماهیان به امید دیدار تو در بازار به تور می افتادند!!!!بر بام کدام شب تار تابیده ای که من و کبوتران و ما هیان را از یاد برده ای؟؟؟؟؟؟)
و لعنت به من که دلم را گذاشتم کف دستم!

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

تخته پشتم یکسره یخ کرده است هر چقدر که لباس می پوشم فایده ندارد من سردم اینجا سرد است این آتش بخاری هم مرا گرم نمی کند قرص می خورم که بخوابم قرص می خورم که زمان بگذرد قرص می خورم که بمیرم. هه ولی مردنی در کار نیست فقط رخوت است که به سراغم می آید نه حتی خواب. این قرصها هیچ کدام دردی از من دوا نمی کند این چمدانهای بسته این کتابهای توی کارتن این من که این روزها میان بودن و نبودن نبودن را انتخاب کرده ام و چشمهایی که آن ته ته اش هم دیگر نه گرمایی هست نه برق شیطنت و دهانی که دیگر نه به خنده از ته دلی باز می شود نه به دوستت دارمی! و دلی که دیگر دل من نیست دل من که می تپید پی هر چیزی!و روزها دارند می گذرند و دیگر بر نخواهند گشت آی روزهای رفته بر خواهید گشت؟ نه

می دانم تلخ می نویسم می دانم آن... :razz: گاهی شاد توی هیاهو توی دلتنگی گم شد . دستم نمی رود دروغ بنویسم دستم نمی رود بنویسم آهای من خوشبختم بنویسم چیزی میان این روزگار گم نکرده ام.پس تحملم کنید نصیحتم نکنید .
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

در میان ارتباط ما هیجچ نبود به غیر از یک طناب کلفت کنفی که سفت بسته بودیم به کمر هایمان درست مثل صخره نوردها تو ی بهار خیس میشد خیس خیس . توی تابستان درست وسط هذم کرما خشک و سفت میشد و تو ی فصل قشنگ من پاییز در میان باد تکان می خورد و پرنده ها روی ان می نشستند و زمستان سال پیش خاطرت هست که چه برفی اینجا آمد و تا آنجا کشیده شد و طنابمان شد مثل یک تکه چوب خشک و بعد بهار که سفره هفت سینمان را رویش چیدیم و از دور با هم عکس یادگاری گرفتیم. و باز بهار که آمد تو با شکوفه های سیب برای من گردنبند درست کردی وای که اگر پایم می لغزیذ ولی تو نگهم داشتی طناب را کشیدی من تعادلم حفظ شد. و تابستانمان که تابستانمان شد طناب را جمع کردیم بهم نزدیک شدیم صدای قلبهایمان چه تند می زد . و ساعتهایی که نه تو به یادشان می آوری و نه من و وای وقت رفتن و دوباره گره زدن طنابها و ترمیمشان که جا به جا گره کور زده بودیمشان به یاد زبان تلخ من به خاطر یک دندگی تو ولی طناب هنوز طناب بود طناب مرا که سفت کردی محکم محکم ولی طناب خودت را نمدانم کدام حست گفت که محکم نبندی و حالا این رابطه به مویی بند است

خراب کردن و به آتش کشیدن از ریشه زدن بی نظر بودن آسان است ولی فکرش را برای ثانیه ای کردی که ۲ ساعت بعدش چطور می تواننی و بنشینی و فیلمهایمان را نگاه کنی وباورکن این قیچی نا مرعی تو که دارد ذره ذره این طناب ارتباط را می برد من را معلق میان زمین و هوا ندیده که حتی دیگر دستم نمی رسد گره کوری بزنم و بگویم بی خیال بیا از نو شروع
کنیم
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”