هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

روزگاریست که گل سرخ محبت را از گل باغچه برداشته اند و علف هرز کاشته اند.....اما من بعد از تو صحرای دلم را شورستان خواهم کرد تا نه علف هرز ریشه زند و نه گل سرخ محبتی بروید.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

من شکستم در خود
من نشستم در خویش
لیک هرگز نگذشتم از
پل
که ز رگ های رنگین بسته ست کنون
بر دو سوی رود آسودن
باورن کن نگذشتم از پل
غرق یکباره شدم
من فرو رفتم
در حرکت دستان تو
من فرو رفتم
در هر قدمت ، در میدان
من نگفتم به ذوالکتاف سلام
شانه ات بوسیدم
تا تو از این همه ناهمواری
به دیار پکی راه بری
که در آن یکسانی پیروزست
من شکستم در خود
من نشستم در خویش
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

من در اين كوچه تنهايي خيال ، درون كلبه‌ي تنهايم ، منتظر ميهماني غريبم
سفره‌ي هفت سين من يك سين بيشتر ندارد ، سكوت . . .
پس در انتظار ميهمانم در اين سكوت مي‌نشينم
و سكوت را با بي صدايي هایم مي‌شكنم
شايد رهگذري به ميهماني من بيايد و شاید . . .
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

سهم من از تموم خاطرات گریه بود

تصویر
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

ابلیس می شوم به لباس فرشته ای
تسلیم دستهای تو ... آن خوبهای بد
لبخند می زنم و نگاهت نمی کنم
مثل کبوتری که بنا نیست بپرد
لعنت به من ... به تو ... به تمام گذشته ها
لعنت به هر چه یاد تو را یادم آورد.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

به ستاره ها دل نمی بندم به اسمانی که روی تموم تنهاییام اشک بی وفایی رو گذاشت بذار شبم بی ستاره بمونه خالی تر از تو ............


susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

دريا خودش را با موج تعريف ميكند
جنگل خودش را با درخت
آسمان خودش را با ستاره ها
و من خودم را با تو تعريف ميكنم
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

وقتی کسی هست که

تمام صلیبهای دنیا را بدوش می کشد٬

دیگر از کدام شبح خیمه شب بازی باید ترسید؟

دستهایم به تاریکی شبهای خالی بودن آلودست!

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

با رنگ سرخ مي افكنم طرحي از آبي را
از رنگ زرد براي قلبم بستري مي ساز
و خاهم پوشانيد رنگ سبز را در پيراهني سياه
تا به سوگواري هر چيز سبز ،‌ تا به سوگواري
هر خواب سبز بنشيند
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي

كوتاه در برابر نگاههاي پست و پليد و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و

اندك و تنگ قرار گيرد انسانيت حدو مرزي نمي‌شناسد ... قبل از آنكه داراي

هويت زن يا مرد بودن باشيم انسانيم و تكليف آدميت از جنسيت بالاتر است

همديگر را با اين نام بشناسيم، كه مقام بالاتري داريم .....
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

امشب در امتداد پیله تنهایی من
کسی خواب پروانه شدن می بیند
و بازوان شکسته
پناه خواهد شد
شبی را که باردار روز خواهد بود
و دست خسته سفر در این شب وحشت
تمام بامداد و نغمه گنجشک ها را
برای او که زاده تبسم درد است
به ایه هستی
به ارمغان آورد
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

افسانه حیات دو روزی نبود بیش

آن هم کلیم،با تو بگویم چه سان گذشت؟

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل ز این و آن گذشت


آره واقعا دنیا همینه

پس چرا ما آدما این قدر خودم را درگیرش می کنیم؟؟؟

چرا این قدر به هم زخم زبون میزنیم؟؟؟

چرا؟؟؟

چرا؟؟؟

واقعا خیلی از ما آدمها فقط کارمون بی وفایی است

فقط بلدیم دل بشکنیم،غافل از اینکه دنیا دار مکافات است و یک روز هم این دل خود ماست که میشکنه ،حتی شاید سخت

تر از آن طور یکه ما شکستیم........

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”