هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 340
تاریخ عضویت: جمعه 11 اسفند 1385, 12:13 pm
سپاس‌های دریافتی: 47 بار

Re: هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

پست توسط Atlantis »

sara نوشته شده:یارب...
غمناکم و از کوی تو با غم نروم
جز شاد و امیدوار و خرم نروم
از درگه همچون تو کریمی هرگز
نومید کسی نرفت و من هم نروم.
یکی یه جمله بگه که دل آدم خنک بشه ....


سلام عزیزان
این متن بالا که نقله قول کردم دو دلیل داره
اول اینکه یه تشکری بشه از صاحبه این تاپیک که سارا جان هستن. :) :) :) :) ....به خاطر راه انداختنه یه همچین جایی.
دوم اینکه من نمیدونم ایا ایشون هنوز به سایت میان یانه؟....به هر حال میخوام به سارا جان بگم که :
سارایه عزیزم: زندگی با همین چیزا قشنگه....با خوبی هاش....با غصه هاش.
اگه غصه نباشه ادم معنیه خوشی رو نمیچشه.....سارا جان هر جایی که هستی از خداوند میخوام که شما به ارزوهات برسی.
از خدا میخوام که دل شما رو شاد شاد شاد کنه.
[External Link Removed for Guests]
New Member
پست: 5
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 17 اسفند 1385, 10:05 pm

پست توسط rooh mohammad ali »

روزي روزگاري توي يه جايي از اين دنياي بزرگ يه پسر هيزم شکني زندگي ميکرد که هر روز صبح به جنگل ميرفت و هيزم جمع ميکرد. يه روزي از روزهاي خدا که پسر هيزم شکن رفته بود جنگل ديد که يک کالاسکه در گودالي گير کرده اون پسر رفت تا کمک کنه تا کالاسکه از چاله در بياد وقتي کالسکه رو از چاله در اورد چشمش به درون کالسکه افتاد و درون کالاسکه يک دختربسيار زيبا رو ديد و پسر با يک نگاه عاشق اون دختر شد پسر بعدا فهميد که اون دختر پادشاه و تصميم گرفت هر کاري بکنه که دختر پادشاه رو بدست بياره پسر اونقدر زياد دختر رو دوست داشت که حتي حاضر بوده جونش رو هم براي دختر پادشاه بده.
بالاخره يه روزي پسر تصميم گرفت که به دختر بگه که چقدر دوسش داره. اون به هر زحمتي بود داخل قصر شد و چشمش به دختر پادشاه افتاد که داره در حياط قصر قدم ميزنه اون خودشو به دختر رسوند و تمام ماجرا رو براي اون تعريف کرد.
دختر پادشاه بعد از کمي فکر گفت من با تو ازدواج ميکنم به شرط اينکه 100 شبانه روز جولوي در وروده قصر باستي .پسر هم که از اين موضوع خوشحال شده بود رفت و جولوي قصر ايستاد شب اول پسر ديد که پرده اتاق دختر کنار رفت و دختر يک نگاه به پسر انداخت و بعد رفت و چراق اتاق خاموش شد اين موضوع هر شب تکرار ميشد و پسر هر شب زير و در هر شرايطي که بود در جولوي قصر ايستاده بود حتي شب سال نو هم که مردم ميرفتن خونشون و جشن ميگرفتن پسر جولوي در قصر ايستاده بود و در اون شب هم مثل همه شب ها پسر ديد که پرده اتاق دختر کنار رفت و دختر يک نگاه به پسر انداخت و بعد رفت و چراق اتاق خاموش شد
100روز گذشت وباز هم مثل هميشه
پسر ديد که پرده اتاق دختر کنار رفت و دختر يک نگاه به پسر انداخت اما اين بار قبل از اينکه دختر بره و بخوابه ديد که پسر يه نگاهي بهش انداخت و اهي کشيد و پشتشو به دختر پادشاه کرد و ارام ارام از اونجا رفت و ديگه هيچوقت برنگشت.

به نظر شما چرا اين پسر گذشت و رفت . لطفا حتما نظرتونو در اين باره بگين که چرا پسر سرشو انداخت پايين و رفت واقا چرا :-x
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

رنگين کمان پاداش کساني است که تا آخرين قطره زير باران بمانند
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

[quote="rooh mohammad ali"].

به نظر شما چرا اين پسر گذشت و رفت . لطفا حتما نظرتونو در اين باره بگين که چرا پسر سرشو انداخت پايين و رفت واقا چرا :-x[/quote]

اگر از جانب معشوقه نباشد كششي
كوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

......در انتهای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و

استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !

حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش

گلویت را می فشارد. میشکنی ... میشکنی و از مرور خاطره ها خیس میشوی !
می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید . می دانی در زیر لایه های

سکوت و فراموشی خواهی پوسید.

می دانی در چشم این رهگذران غریبه مهجور خواهی ماند. آری خوب می دانی

که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی.
می دانی دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با این

روزمرگی بیهوده بجنگی اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی

سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد.
و ای کاش کسی معنای این سکوت ا می فهمید! :K:L
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

گفتي شتاب رفتن من از براي توست
آهسته تر بروكه دلم زير پاي توست
با قهر مي گريزي و گويا كه غافلي
آرام سايه اي,همه جا در قفاي توست
اي دل نگفتمت حذر ار راه عاشقي؟
رفتي، بسوز،اين همه آتش, سزاي توست...
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
New Member
پست: 19
تاریخ عضویت: چهارشنبه 25 بهمن 1385, 10:49 am

پست توسط za_gam83 »

قلبها برايت مي تپند
در اين سراي غربت که سراسر بي مهري وبي وفايي است، فقط يک چيز قلبم را تسکين مي دهد وفقط يک چيز گامهاي مرا مستحکم تراز ديروزمي کند وآن فقط نام وياد توست.هرپنج شنبه غروب، به ياد روزي که مي آيي، کميل مي خوانم، به غروب خورشيدچشم مي دوزم وبازتاب دلتنگي خود را درسرخي شفق مي بينم.
وقتي به نم نم باران نگاه مي کنم، به ياد اشک چشم عاشقانت درجمکران مي افتم.
وقتي صداي سينه سرخها را مي شنوم، به ياد صداي قلبهايي مي افتم که براي تو مي تپند و به اميد ديدنت هر روز دلهايشان را آب وجارو مي کنند.

به اميد ظهور آقا امام زمان(عج)
خدایا!
از بادۀ جام تو نوشیدم وهمه چیز را از یاد بردم .
هر آنچه را که دارم ترک می کنم ، تا بادۀ تو را دوباره بیایم
Captain
Captain
پست: 434
تاریخ عضویت: چهارشنبه 11 بهمن 1385, 8:03 pm
محل اقامت: www.centralclubs.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 16 بار

پست توسط dewdrop »

  با  
در خواب خدا را ديدم.
خدا پرسيد : ميخواهي با من گفتگو کني ؟ در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد ؟
خدا خنديد و گفت : وقت من بي نهايت است ... در ذهنت چيستکه ميخواهي از من بپرسي ؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب ميسازد ؟
خدا پاسخ داد : اينکه آنها از کودکي شان خسته ميشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو ميکنند که کودک باشند .اينکه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي خود را به دست آورند .اينکه با اضطراب به آينده مينگرند و حال را فراموش مي کنند بنابراين نه در حال زندگي ميکنند و نه در آينده .
اينکه آنها به گونه اي زندگي ميکنند که گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگززندگي نکرده اند.
خدا دست هايم را گرفت . براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم : «به عنوان يک پدر ميخواهي فرزندانت کدام درس هاي زندگي را بياموزند ؟»
خدا گفت : بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد تنها کاري که آنها مي توانند بکنند اينست که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند .
بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان که دوستشان داريد ايجاد کنيم ، اما سالها طول ميکشد تا آن زخم ها التيام بخشيم .
بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد ، کسي است که به کمترين ها نياز دارد .
بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .
بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند .
بياموزند که کافي نيست فقط آنهاديگران را ببخشند بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند .
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم . آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد و گفت « فقط اينکه بدانند من اينجا هستم ، هميشه »

با آرزوي بهترين ها براي شما عزيزان.
New Member
پست: 1
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 24 اسفند 1385, 1:40 pm

پست توسط zra 13 »

rooh mohammad ali نوشته شده:
به نظر شما چرا اين پسر گذشت و رفت . لطفا حتما نظرتونو در اين باره بگين که چرا پسر سرشو انداخت پايين و رفت واقا چرا :-x

به نظر من اون پسر برای این گذشتو رفت چون که فهمید دختر پادشاه اون چیزی نبوده که فکر میکرده و فهمید که اون یه دختر بی احساس بوده
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

به نظر من پسر ميخواست بگه :
"آره ما عاشقتيم حتي اگه دوست داشته باشي از بهترينهامون بزنيم , مي زنيم"
و دختر سنگدل رو ترك كرد...... :lol:

-----------------------------------
"من رفتم...
با همه خوبیها و بدی هایم...
اما تو...
تویی که می مانی...
تویی که می دانم پس از رفتن من قطره ای اشک نخواهی ریخت...
آری..با تو هستم...
هروفت آسمان ابری شد،به یاد بغضهای فروخفته من به آسمان نگاه کن و به یاد من باش...
هروقت گرمای خورشید تورا به ستوه آورد،یاد من باش کهآتش عشقت امانم را بریده بود...
هروقت نیلوفری تنها را در مرداب دیدی،به یاد تنهایی من بیفت که در مرداب دنیا بدون تو و به عشق تو زنده بود...
می دانم هیچگاه دلتنگ من نخواهی شد..هیچگاه ذره ای از عشق من در وجودت رخنه نخواهد کرد...
اما...
ازتو می خواهم اجازه بدهی تا در گوشه یاد تو بمانم..." :lol: :lol:
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

در گذار کوچه ی تشویش
مرد سرگردان پس از دشنام بر ثقل در و دیوار
بار دیوار و درش بر دوش
با نگاهشمی دود تا قعر هر آوار
وز دل خود می کشد فریاد حاصل چیست
هر در خاموش را پنهان نواگر کیست
همچنان سرگشته او با خویش می پیچد
آه !
هر دری لب بسته از بیداد
گر که چشمان دری یک لحظه حتی می پرید از خواب
می شدم زین تنگنا آزاد
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

دیشب من بودم و یاد تو یاد لحظه به لحظه های عاشق شدن یاد یادگاری در تک درخت آرزو یاد روزهای خوب رفته یاد آن گل سرخ آغاز عشق من و تو

دیشب من بودم و یاد تو یاد اشکهای روی گونه هایت یاد پر کشیدن تو و تا ابد تنها شدن

دیشب من بودم و یاد تو یاد آن گل سرخ پر پر شده پایان عشق من و تو
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”