هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

در کوچه باغ پر طراوت اندوههايم که از صداي شکيب خنده هاي تو آکنده است
تو زيباترين پرنده عشقي هستي که بر برفهاي خوشبختي من تکيه زدي،بگذار بر صفحه تاريک و بي رنگ زندگي ام تنها عطر و بوي تو پاشيده شود که آن گاه در زير باران پر طراوت دوستي بر سجده گاه پيشاني ات بوسه زنم،چرا که من از تمامي چشمها تنها چشمان تو را برگزيده ام

سلام تنها ثروتِ فرداهاي نيامده , مانده تا حالم آن جوري شود كه بتوان راستش را برايت نوشت..... ..... اگر هم لا به لاى حرفهايم طعمِ خوشى را حس كردى بدان ناخواسته از دستِ قلمم در رفته است.

خيلى روزمى شد كه حتى هيچ چيز برايت پاره هم نكرده بودم چه برسد به اينكه بنويسم.......
خسته ام .... حوصله خودم را هم ندارم..... تنها به اين فكر مى كنم كه تمام افرادى كه ناخواسته دليلِ تولدِ ديگران مى شوند محكومند اما هيچ راهِ قانونىِ مناسبى براىِ صدورِ هيچ حكمى در مورد آنان نمى يابم.

ببين!!!ديشب كه در نوشته هاى تكه تكه دفترم پرسه مى زدم حرفى يافتم كه مناسب ترين عنوان براى نامه بى دليلم بود. راستش تمام اين ها رو نوشتم كه آن جمله را بنويسم :
حق با كسى بود كه براى اولين بار اين حرفِ غم انگيز را از روى بدست آوردن تجربه اى به قيمتِ دانه هاى ياقوتىِ اشكهايش زده بود........تو هم بخوان.....شروع كن و لطفاً باورت شود هيچ كس لياقتِ اشكهاى تو را ندارد و كسى كه لياقتِ اشكهاى تو را دارد هيچ گاه اشكِ تو را در نخواهد آورد. جسارت نباشد , اما تو خيلى اشكِ مرا در آوردى.... كم ديدى و كلى هم نديدى و حتى كسى نگذاشت خبرت شود اما مهم نيست.

چقد بد است كه بزرگ مى شويم .... يعنى قدمان , شناسنامه هايمان , كلاس هاى درسى , اندازه لباسهايمان , اما خودمان كاش همان اندازه صادق مى مانديم كه نمانديم.... هر چه سايزها بزرگ شدند ما آب رفتيم.
بچگى من و تو خاطرت هست؟ وقتى اسمِ دو نفر را مى آورند و مى پرسيدند كدام را بيشتر دوست دارى و ما و تمام هم سن و سالهايمان در آن وقت هميشه نام دومى را چون ديرتر مى شنيديم و به خاطرمان مى ماند حفظ مى كرديم و مثل طوطى تحويلشان مى داديم و اگر جاى آن دو را براى دومين بار عوض مى كردند باز هم آن دومى را كه بار اول , اولى بود مى گفتيم و پيشِ خودمان تعجب هم نمى كرديم كه اين بار چرا يكى را بدون اينكه محبتى كرده باشد بيشتر دوست داريم و اين مالِ غريبه تر ها بود.

نمى دانم نامه عاشقانه براي تو مى نويسم يا خاطراتِ امروز و ديروز بچه ها را , خلاصه كه تو كه بچگى ات حرفِ راست را مى شد از زبانت شنيد اينگونه شدى .. واى به حال بچه هايى كه هنوز بچگى را پشتِ سر نگذاشته...عينِ بزرگتر ها شده اند.

دلم عجيب براى فردا كه نه , بى فرداييمان شور مى زند اما چه فايده , آن اتفاقى كه نبايد بيفتد مدتهاست براى من افتاده است....
شبى از آواى آسمانى جواب گرفتم كسى كه دو رو دارد براى جستجوى يكرنگ نيست و هيچ دفاعيه اى برايت نيافتم... دروغ چرا....خيال هم نبافتم وگرنه مى شد مثلِ همه شعرها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام كرد.
اما نكردم چون نخواستم ...چون گاهى وقتى به آخرِ يك خط مى رسى بازگشت از آن ديوانگيست..
گاهى اين آخرِ خط است كه به انسان ياد مى دهد اولِ يك خط كجاست. نه! اشتباه نكن جا نزدم , پشيمان هم نشدم و عينِ بچه ها كه امروز و دو روز بعد از خريد اسباب بازى جديدشان آن را به بقيه ترجيح مى دهند و اگر روز بعد كسى جديد ترش را بخرد آن را هم يه گوشه پرت مى كند تصميم عوض نكردم.

حرفهايم نا تمام است تا الهِ صبح مى توانم برايت بنويسم ..... اما فعلاً ديگر كافيست .....هم دست هاى من خسته اند و هم چشم هاى تو .... لطفاً اگر تا به حال فكرى نكرده اى كه مي دانم نكرده اى براى فردا كه چه عرض كنم براى بى فرداييت بكن.

  كس بد ما به خلق گويد ما چهره به غم نمى خراشيم
ما خوبى او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته  
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

 آه ای دوستان مردمان، عابران ،رهگذران ،عاشقان، بی خبران  

صحبت من عشق و مستی و خراب خانه نیست
درد من صحبت یار و دل دیوانه نیست
درد من حال پریشان و غم هجران اوست
درد من سوختن و آتش گرفتن از فراغ یاد اوست
درد من نه حال امروز حال دیروز و فردای من است
درد من درد تمام عاشقانی است که از بی وفایی سوختند
درد من درد کسانی است که تا ابد چشم به درها دوختند
درد من گفتنی نیست خواندنی نیست تمام زندگی است
درد من صحبت میان ماندن و آوارگی است
این همه گفتم نوشتم ناله کردم تا به صبح
هیچ کسی را ولی از درد من آگاه نیست
هیچ کس را مرهمی نیست تا به روی زخم من نهد
چهره ای از او نمی آید به یادم تا خواب به مژگانم کشد
این همه شعر که گفتم بهر تو و دل دیوانه خود
همه از درد جهل تو بود و دل ویرانه خود
تو نه دانستی ، نه خواندنی ، تنها تا ابد شاد به ره خویش برفتی
من دانستم و خواندنم و هر روز نوشتم که تو از من گذشتی و ندانم به کجا رفتی
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه عاشقي مثل من . به تو كه نرمي و لطافت باران در آرامش صدايت بر سجده مي افتد و تو كه عاشقانه سلامم ميدهي .و تو تويي كه جاده از عبورت خجالت ميكشد حرفهايم را به تو مي گويم تا به باد برساني كه تو با باد همسفري و من چون هميشه گرد راهت با تو حرف ميزنم . حرفهايم را به تو مي گويم چون ميدانم كه چشمانت حرف چشمانم را خوب مي فهمد و وجود عاشقت گذر نگاهم را خوب درك مي كند و مرغ عشق خانه ي ما در برابر آواز سكوتت صوت زيبايش را در قفس سينه محبوس ميسازد. حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه آواز عشقت دنياي زرد و بي روح قاصدكها را معنا مي بخشد و تو كه به شدت باد
بر كوير دلم مي تازي...
 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

 من گنه کردم تو بخشایش بکن


من گرفتارم تو آزادم بکن


سر به سودای تو دارم


من خرابم تو آرامم بکن


تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

تحمل کردن زیباست ... اگر قرار باشد به تو برسم. انتظار کشیدن آسان است... اگر قرار باشد دوباره ترا ببینم. زندگی شیرین است ... اگر قرار باشد مزه دستهای ترا بِچشم. مشکلات حل می شود ... اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم. اشکها همه به لبخند تبدیل می شود ... اگر قرار باشد دوباره در کنار تو باشم. و لبخندها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری... اما دوستت دارم. از پشت همه این فاصله ها .. از پشت همه این حرفها...!؟

من از یک شکستِ عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است. نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران؛ پنجره چشمانم را شُسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد. و آدمهای خوشحال. اما من گُمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره هستم و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم(م.ع.غ) از عهده داشتن آن برآید. سقف اِعتماد تعمیری است . مُدام چِکه می کند. آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پُر باشد، خالی است. مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم. به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد. وآتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است. اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید. اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد. به جنون رسیده است. از او راضی است. خلاصه غم سنگینی است اگر برسر نخواستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن سربلند بود. واو را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم. سخت است. بی علاج است. دانستن آن آدم را کم کم می کُشد. اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است.... او یکی را جز من ...!؟ سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد. گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس. بلند مثل اِورست. او نمی شنود ونمی داند که ماه؛ خوشبختی مشترک همه بی ستاره ها است. تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند ودلهایی که آنها را راندند. تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نَبست. ... او یکی را جز من داشت....!؟ من در حسرت ماندن . او در خیال رفتن. او یک دفعه با من بَد شد. از کنار من رد شد. من یا رقیب ؟ او رقیب را انتخاب کرد. قلب مرا پس داد . جلو من او را در آغوش گرفت. او تمام هستی من بود. لحظه های مستی من بود. او روزهای عمرم بود. او یکی را جزمن داشت... او با من غریبی کرد کارهای عجیبی کرد. او برنده شد . شاید دل می گه باید بروم. فال قهوه هم می گفت: دیگر او دوستت ندارد. عاشقان بیائید دیگه او مال من نیست. او یکی را جز من دارد.

آیا این تقدیر من است...؟ تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم وافسوسِ دوری ترا بِخورم. درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند. افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی . افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زد. افسوس که هر چه بِدوم و بِدوم .. تو دور و دورتر می شوی. گفتی ما بدون هم خوشبخت هستیم. اما ... اما خوشبختی من در با تو بودن بود. افسوس که خوشی ها تمام شد. افسوس که با هم بودنها تمام شد. اما اگر تو بدون من خوشبخت هستی. دوری را تحمل می کنم. من وتو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند. وتا آخراین دنیا موازی خواهیم ماند... لعنت با این دنیا...
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

کاش کمي هم نان و خرما
سهمي از زندگي ما در اين روزگار باشد
تنها خرما نيز کافي است ؛
اگر طعم شيرين بدهد
ولي حيف ،
سهم من فقط يک " يادت بخير" ساده است
که بعد از من شايد.........................

باز خيابان را باران زد
و من در زير باران ، بدون چتري در حکم يک سايه بان
قدم زنان بر روي سنگفرشهاي سرد خيال تو
و فقط آرزوي يک آزادي بيکران
من هيچ نيستم براي تو،
و نبوده ام ، که نرم نرم سايه ات را مي کشي از روي من کنار
همين بس که در خوابهايم ديده شوي ؛
سهم من همين اندازه بود که :"سکوت "...........................
تو با سحر رها شدي و من با غروب غرق
چاره اي نيست ،
تو را سپيديها در آغوش مي کشد و مرا تيره رنگهاي شب،
تو هواي تازه اندازه مي کني و من ستاره ها را مي شمارم
آري ،اين همان سهم تلخ من از تمام روياي تو بود ،همين
تصویر
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
New Member
پست: 5
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 17 اسفند 1385, 10:05 pm

پست توسط rooh mohammad ali »

[color=blue] ميخواهم بگذارم و بروم ....
اما ميترسم که دنبالم نيايي.....
مي خواهم بگويم دوستت دارم....
اما ميترسم که از من رو بر گرداني ....
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

به نام خداوند عشق
مي خوام از تو بنويسم براي تو كه در تمام لحظاتم وجود داري خنده هايم براي توست با تو بودن مرا شاد مي كند و بي تو بودن مرا گريان. تو با من هستي در حالي كه در كنارم نيستي تو با مني چون در قلب مني. قلبم را با دنيا عوض نمي كنم چون تو در آني و من تنها تو را دوست دارم كه سبزي مانند بهار استواري مانند كوه لطيفي مانند گل و رواني همچون دريا
 تصویرتصویرتصویرتصویرتصویر   مثل نم نم بارون تو يه هواي پاك

مثل يه نگاه پر از رمز ورازه

زندگي مثل شبنم به روي برگه

مثل راستي تو نگاه

زندگي مثل عشق لطیف و نازه

مثل يه اتاق پر از كتابه

زندگي مثل يه نوشته بر روي ديواره

مثل تولد كودك پر نشاط

زندگي مثل انار تو لحاف

مثل يه گلدون پر احساس

زندگي مثل يه سايه درازه

مثل يه طاقچه در انتظاره

زندگي مثل يه سكوت پر از سوال

مثل يه واگن تو راه؟ 
 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

  خاطره هاي تو نشسته تو خيالم!
بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم!
ياد من نبودي اما.من به ياد تو شکستم!
غير تو که دوري از من.دل به هيچ کسي نبستم!
هم ترانه ياد من باش!
بي بهانه ياد من باش!
وقت بيداري مهتاب. عاشقانه ياد من باش!
اگه باشي با نگاهت.ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت.گر گرفتن بلد شد!
اگه دوري.اگه نيستي.نفس فرياد من باش!
تا ابد تا ته دنيا.تا هميشه ياد من باش... 

 تصویر 

زندگي سه چيز است:اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

نمیدانم چه میخواهم بگویم،
زبانم در دهان باز بستست...
در باز قفس بازست و افسوس
که بال مرغ آوازم شکستست... :sad:
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”