قدرت عهد شباب

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه 15 دی 1385, 7:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

قدرت عهد شباب

پست توسط hedayat.m »

طی شد این عمر تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند چنان باد خزان

همه تقصیر من است این که خود می دانم
که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی
ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ
که پس از این زچه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و وارسته زغم
همه شادی دیدن
همچو مرغی آزاد
هر زمان بال گشادن
سر هر بام که شد خوابیدن


من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رو
بایدم نالیدن
هیچ کس نیز نگفت
زندگی چیست ؟ چرا می آییم؟
بعد از این چند صباح به چه سان باید رفت؟
به کجا باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ
هیچ کس نیز نگفت

نوجوانی سپری گشت
به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ وحیات

بعداز آن باز نفهمیدم من
که چه سان عمر گذشت
لیک گفتند همه که جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند بهره از عمر برد کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعداز این باز، ورا عمری هست

یک نفر بانگ بر آورد که او
از هم اکنون باید فکر فردا بکند

دیگری آوا داد
که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گفت:
همان گونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش، همچنین فردایش

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت
آن همه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند
عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده
و مرا می گفتند که چون آنها باشم
که چو آنان دائم فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم ,فکر تامین معاش ,فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت : زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن ,فکرخوردن و غافل زجهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش می فهمم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هوا ها گسلم
پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوان مردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرئت و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

آن چه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و باشعله ی خویش
ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر برباد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم
کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت

کودکی در غفلت , در جوانی شهوت, وقت پیری حسرت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”