يک داستان عاشقي واقعي ( باور کنيد

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
-
پست: 98
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 10 فروردین 1385, 12:21 am
سپاس‌های دریافتی: 16 بار

يک داستان عاشقي واقعي ( باور کنيد

پست توسط NIRVANA »

دوم ابتدایی بودم تازه خونمون رو عوض کرده بودیم بابام به خاطرضرر زیادی که کرده بود مجبور شد حتی خونمون رو هم بفروشه و یه خونهء کوچیکتر بگیره روز اول بود که اومده بودیم تو اون محل اثاث کشی تموم شده بود ومنو بابام در خونه بودیم بابام کلید انداخت که درو باز کنه یهو یه دختر 6 ساله با یه بلوزدامن سفید تور دار عین مال عروسا از کنارمون رد شد من نمی دونم چرا وقتی اون رو دیدم یه جوری شدم نمی دونم چی بود ولی یه چیزی بود که تا اون موقع احساسش نکرده بودم فقط شنیدم بابام گفت ماشالله!!! این دخترِ کیه خدا نیگهش داره

از اون روز به بعد همش یه موقعهایی میو مدم تو کوچه که ببینمش دیگه عادت کرده بودم هر روز ببینمش و اون حس هر بار که می دیدمش قوی تر می شد بعدها فهمیدم اون عشقی که می گن همینه

من که با عوض کردن خونمون مخالف وخیلی ناراحت بودم حالا نه تنها ناراحت نبودم راضی وشاد هم بودم

سالها می گذشت و من علاقم نسبت به اون بیشتر می شد جوری که تمام زندگیمو گرفته بود آرزوهام رو با بودن اون می ساختم اصلا آرزویی بجز اون نداشتم

بارها تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم اما وقتی می دیدمش انگار لال می شدم هر چی تلاش می کردم نمی تونستم برم جلو گفتم تلفنی باهاش حرف بزنم اما تا صداش رو می شنیدم قلبم همجین به تپش می افتاد که می خواست قفسه سینمو بترکونه و زبونم هم بند میومد اصلا لال می شدم

چه دعواهایی که به خاطرش با بچه های محل یا کسایی که دنبالش می افتادن نکردم

اما حتی یکبار نتونستم حرفم رو بهش بگم

یادمه یه روز نشسته بودم درس بخونم که دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم پشت دره یهو انگار یه تانکر اب سرد رو سرم خالی کردن ... نمی دونم چی شد فقط در بسته بود من یه تیکه گوشت نذری تو دستم بود

اون روز تا شب گیج بودم، یه گیجیه باحال درس مرس که اصلا، کتابو نیگا می کردم چهرش تو نظرم مجسم می شد

همینطور ما بزرگ می شدیم ومن بی عرزه نمی تونستم حرفم رو بهش بگم

حالا من 18 سالم بود و اون 15 سال دیگه واسه خودش خانومی شده بود تو محل خودش و خواهرش به نجابت معروف بودن و همچنین به زیبایی!

من دست به هیچ کار زشتی نمی زدم حتی نیگای دخترای دیگه هم نمی کردم اون پیش من تبدیل به یه موجود مقدس شده بود می گفتم اگه این کارو بکنم دیگه لیاقت اون وجود پاک رو ندارم و اون دیگه منو نمی خواد

یه روز که رفته بودم در مدرسشون تا از دور ببینمش دیدم یه پسره افتاده دنبالش اقا ما هم خونمون به جوش اومد رفتیم به پسره گیر دادیم پسره هم گفت برو بابا این چند ماهه با من دوسته ما همدیگرو می خوایم دیگه هم مزاحم ما نشو

من که باور نمی کردم تا شب گیج بودم ...شب تا صبح خواب به چشمام نرفت و بالاخره تصمیم گرفتم فردا بهش تلفن بزنم و بهش بگم چقدردوسش دارم فردا به هر جون کندنی بود باهاش حرف زدم خودم رو معرفی کردم وگفتم که دوسش دارم ولی اون گوشی رو گذاشت نمی دونم رو زمین بودم یا رو هوا اما خوشحال که حرفم رو بهش زدم

و فکر می کردم حتما خجالت کشیده حرف بزنه خلاصه انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد از ظهرش دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم اون پسرست با چهرهء عصبانی منم سریع برگشتم یه چیز پوشیدم رفتم که برم یه جای خلوت دعوا

ولی وقتی گفت که ادرس خونه مارو اون دختر بهش داده و گفته که بهم بگه دیگه برای من زنگ نزنه وگرنه مامانش رو می فرسته در خونهء ما راهمو برگردوندم به طرف خونه رفتم توی دستشویی تامی تونستم گریه کردم
از اون به بعد وقتی می دیدمش یه تنفر عجیبی نسبت بهش درونم پیدا می شد

بعدها اون پسر رو دیدم و فهمیدم اونرو سر کار گذاشته و بعد از کلی تیغ زدن رفته با یکی دیگه دوست شده...

بله خانوم و البته خواهرشون...

آره پسرا ودخترا مواظب عاشقیتهاتون باشید ببینید با کی عاشقیت می کنید مخصوصا شما دخترا اخه هم ما پسرا خیلی جونوریم هم شما خیلی اسیب پذیر البته بعضی از شما هم خیلی بدتر از پسرا هستین.....
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 491
تاریخ عضویت: جمعه 4 فروردین 1385, 5:32 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 64 بار

پست توسط sara »

وا بچه دوم ابتدايي رو چه به اين حرفا :::P :::P
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3051
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 7 اسفند 1384, 3:45 am
سپاس‌های ارسالی: 351 بار
سپاس‌های دریافتی: 1579 بار
تماس:

پست توسط Dr.Akhavan »

خدا بهت رحم كرد كه هم از نو سوئ استفاده نكرده و هم تيغت نزده :shock:
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 2833
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 10 فروردین 1385, 1:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 158 بار
سپاس‌های دریافتی: 747 بار

پست توسط Leila »

چه داستاني
پس خوبه اقا پسرا خودشون قبول دارن كه جونورن :-)
اگر مي توانستيد خريدار باور باشيد، كدام باور از همه برايتان مفيد تر بود؟؟
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
اين که تو هر دو جنس جونور پيدا مي شه رو همه قبول دارند.
ولي ياد يه جمله افتادم که انيگما توي يکي از شعر هاش مي خوند. LOVE & HATE ARE ONE IN ALL يعني عشق و نفرت هردو يکي است. اگر ما ديوانه وار عاشق يکي باشيم با ديدن کوچکترين اشتباه به شدت از او متنفر مي شويم. توي داستان هم گفته شد :‌« از اون به بعد وقتی می دیدمش یه تنفر عجیبی نسبت بهش درونم پیدا می شد» .
NIRVANA, ممنون. واقعا زيبا بود.
Don't play games with the ones who love you
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

NARIVANA
من معتقدم عشق هيچ سن و سالي نميشناسه هر وقت كه بتونه سرو كلش پيدا ميشه اما عاشق هميشه بايد صبر رو با خودش همراه داشته باشه بنظر من اگر از همون بچگي با هم صميمي مي شدين اينطور نميشد ولي به بالاتر كه رسيدين بايد امتحانش ميكردي تا ببيني همون چيزي كه ميگي هست يانه آرزوي موفقيت برات دارم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Novice Poster
Novice Poster
پست: 59
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 17 فروردین 1385, 11:03 am
سپاس‌های دریافتی: 4 بار

پست توسط کنداليني »

خواهش مي کنم ديگه اسم اين اراجيف رو داستان عاشقانه نذارين...PLZ
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

کنداليني نوشته شده:خواهش مي کنم ديگه اسم اين اراجيف رو داستان عاشقانه نذارين...

از شما هم خواهش ميشه که بيشتر به پست گذاشتنت دقت کني اصلا کار خوبي نيست ادم بياد توي تاپيک يه نفر و لفظ اراجيف رو براي اون بکار ببره :-? اتفاقا داستان جالبي بود.

PLZ

در ضمن زبان اين فروم فارسي هست قوانين رو مطالعه فرماييد. :shock:
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
کنداليني, حرف شما اصلا درست نبود. از نظر نويسنده اين يک داستان عاشقانه است و همان طور که ديديد نظر دوستان ديگر هم همين است حال اگر شما به اين مسائل داستان عاشقانه نمي گوييد دليل ندارد به داستان يک نفر توهين کنيد. مي توانستيد اعلام کنيد از نظر من داستان عاشقانه نيست همين، نه اينکه .....
اميدوارم ديگر اين گونه مسائل تکرار نشود. :D
Don't play games with the ones who love you
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 2833
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 10 فروردین 1385, 1:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 158 بار
سپاس‌های دریافتی: 747 بار

پست توسط Leila »

درسته جنابNIRVANA,
عشق سن و سال نداره
ولي نه اينكه هر سني
حالا جديدا بچه هايي رو مي بينيم كه اصلا نمي دونن عشق چيه ولي مي گن عاشق شدن
عشق بچگي بعد از يه مدت محو مي شه و فقط يه خاطره از اون باقي مي مونه.
اگر مي توانستيد خريدار باور باشيد، كدام باور از همه برايتان مفيد تر بود؟؟
Novice Poster
Novice Poster
پست: 59
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 17 فروردین 1385, 11:03 am
سپاس‌های دریافتی: 4 بار

پست توسط کنداليني »

محسن و آرمين عزيز
من نه تنها اين داستان (به قول نويسنده اون) اراجيف مي دونم بلکه اون رو توهيني به تموم پسر ها و دختر هاي حاضر در فروم مي دونم....
ما پسرا خیلی جونوریم هم شما خیلی اسیب پذیر البته بعضی از شما هم خیلی بدتر از پسرا هستین.....


دوست عزيز اگر شما حسي مبني بر جونور بودن داريد لازم نيست اون رو به تمام پسر هاي موجود در فروم منتقل کنيد و هر چه سريعتر خودتون رو به يک دامپزشک نشون بديد...
دوستان من
مثل اينکه شما همه اين به قول معروف داستان عاشقانه رو نخونديد تا دلايلي مبني بر اراجيف بودن اون پيدا کنيد و يا.......
نمي دونم آيا اهانت از جانب من صورت گرفته يا ...
خودتون قضاوت کنيد
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
کنداليني, اين تاپيک جاي بحث در مورد اين مسئله نيست. کمکم داريم از روال اصلي تاپيک دور مي شويم. همه متوجه شديم شما با ديگر پسر ها فرق داريد و اين گونه مسائل براي شما اراجيف است. شايد شما تا به حال عاشق نشده ايد يا اگر هم شده ايد به اين گونه نشده ايد. ببينيد اين يک خاطره بود حالا هر کي دوست داشت نظرش رو گفت شما هم گفتيد اراجيف بود. پس بهتر است ديگر در اين مورد بحث نکنيد. :D
Don't play games with the ones who love you
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”