يک داستان عاشقي واقعي ( باور کنيد

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
پست: 130
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 11:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 42 بار

پست توسط agheleh »

کنداليني,
من فکر نمي کنم منظور دوستان از جونور، " جانور" باشه. اين يک اصطلاحه و بنابراين نيازي نيست که به دامپزشک رجوع کنند!
هر کسي " عشق" رو يه جور معني مي کنه. يه نفر ميگه داستان بالا عشق رو نشون مي ده، يکي ميگه ربطي به عشق نداره و يکي هم نظرش اينه که اينا اراجيفه!
به طور کلي اينجا يک انجمنه مثل جامعه، خانواده و...
اعضاي هر انجمن موظف هستند که احترام همديگر رو نگه دارند و اگر به قول خودتون کسي به شما و ديگران توهين کرده، جوابش توهين نيست!
با اينکه حتا خود شما هم مي دونيد که NIRVANA, قصد توهين نداشته و باز هم تکرار مي کنم که "جونور" يک اصطلاحه و عجيبه که من بايد اين نکته رو يادآور بشم!
نبودن، هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.
New Member
پست: 1
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 25 اسفند 1388, 9:03 am

Re: يک داستان عاشقي واقعي ( باور کنيد

پست توسط i_mis_you »

سلام
عاشقي كاري به سن نداره
من حالا 13 سالمه و عاشقم خخخخخخخخخخخخخخ
اسمش محمده فداش شم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
ميكم كي كفته بسرا جونورن بسرا خيليم خوبن اين دخترا هستن كه خيانت كارن و ...................................................

باي
تصویرتصویر
New Member
نمایه کاربر
پست: 13
تاریخ عضویت: جمعه 20 فروردین 1389, 4:09 pm
سپاس‌های ارسالی: 7 بار
سپاس‌های دریافتی: 34 بار

Re: يک داستان عاشقي واقعي ( باور کنيد

پست توسط sabriyena »

ولی به نظر من هیچوقت از احساس لصیف دخترا یه هم چین چیزی بر نمیادتصویر یعنی اگرم باشه خیلی کمهتصویر
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”