باز باران....می خورد بر بام خانه

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1648
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14921 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط oweiys »

به نام خداوند بخشاینده مهربان


باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
می خورد بر بام خانه
تصویر
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل هاي گيلان
كودكی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
می دويدم همچو آهو
می پريدم ازلب جوی
دور ميگشتم ز خانه
می شنيدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران
پاره می‌کرد ابرها را
تندر دیوانه غراّن
مشت می‌زد ابرها را
جنگل از باد گریزان
چرخ ‌ها میزد چو دریا
دانه های گرد باران پهن می‌گشتند هر جا

تصویر
سبزه در زیر درختان رفته، رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران
به چه زيبا بود باران

تصویر
می شنيدم اندر اين گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهاي آسمانی
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا

(مرحوم قیصر امین پور)
تصویر
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1648
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14921 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط oweiys »

چشمها را باي شست

جور ديگر بايد ديد

واژها را بايد شست

واژه بايد خود باد , واژه بايد خود باران باشد

چتر ها را بايد بست....

زير باران بايد رفت ...

فكر را ، خاطره را زير باران بايد برد

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت

دوست را زير باران بايد ديد

عشق را زير باران بايد جست

زير باران بايد بازی كرد

زير باران بايد چيز نوشت ، نيلوفر كاشت....

زندگي تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است....

(از صدای پای آب مرحوم سهراب سپهری)

تصویر
Moderator
Moderator
پست: 2646
تاریخ عضویت: چهارشنبه 9 خرداد 1386, 7:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 22547 بار
سپاس‌های دریافتی: 14742 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط Shahbaz »


باز باران با ترانه

(مرحوم قیصر امین پور)




باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.


یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”


مجد الدین میرفخرایی (گلچین گیلانی)
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif][FONT=times new roman,times]     [FONT=Times New Roman,serif]   [FONT=Times New Roman,serif]    امام خمینی (ره ) :
اگر بند بند استخوان هایمان را جدا سازند ، اگر سرمان را بالای دار برند ، اگر زنده زنده در شعله های آتش مان بسوزانند ، اگر زن و فرزندان و هستی مان را در جلوی دیدگان مان به اسارت و غارت برند ، هرگز امان نامه ی کفر و شرک را امضا نمی کنیم .  
           
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1648
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14921 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط oweiys »

این شعر اولی تقریبا شبیه همان شعر کتابهای درسیمان بود , به همین خاطر کامل آن را نزدم , چون بالعکس شعر کامل , با بیت به بیتش خاطره داریم و آشناییم یادش به خیر
کودکی....


[HR]
بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است...

....بزن باران به نام هرچه خوبیست به زیر آوار گاه پایکوبیست

مزار تشنه جویباران پر از سنگ بزن باران که وقت لای روبیست

...بزن باران و شادی بخش جان را بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بام غرقه در خون دیارم به پا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بیصبرند یاران نمان خاموش , گریان شو , بباران....

بزن باران بشوی آلودگی را ز دامان بلند روزگاران....

تصویر
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1648
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14921 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط oweiys »

((باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره ‌زار خس ))

(سعدی)

تصویر
آخرین ويرايش توسط 1 on oweiys, ويرايش شده در 0.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 338
تاریخ عضویت: دوشنبه 29 تیر 1388, 11:08 am
محل اقامت: شيراز
سپاس‌های ارسالی: 337 بار
سپاس‌های دریافتی: 1377 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط ستاره شب تار »

[SIZE=150]باران اشكم مى‏رود وز ابرم آتش مى‏ 
با پختگان‌گوى اين‌سخن،سوزش‌نباشد خام‌را


سعدی
با کسی که میتونی زندگی کنی زندگی نکن

با کسی زندگی کن که بدون اون نمیتونی زندگی کنی
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 440
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 18 مرداد 1388, 2:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 2919 بار
سپاس‌های دریافتی: 2347 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط DTN »

  ، باران ،

باران،
شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،

وای باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشیهاست!

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشیهاست.

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید:

گر چه شب تاریک است ، دل قوی دار ، سحرنزدیک است

باران
شیشه پنجره را باران شست.



"حمید مصدق" 

 تصویر 
[COLOR=#92d050]
زندگی
، جیرهء مختصریست ؛ مثل یک فنجان چای  
تصویر ؛ [COLOR=#000000]و کنارش عشق است ، مثل یک حبهء قند. زندگی را با عشق ، نوش جان باید کرد سهراب سپهری
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1648
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14921 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط oweiys »

[External Link Removed for Guests]


آه من آه من

بارش بارانم بود

بیرق کاوه آهنگر در دستم بود

غرش رعد مهیبی بودم

چشم در ظلمت من برقی بود

به فراخی زمین گوشم بود

[HR]
(میعاد با کوه مرد - اسماعیل آیینی)
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 629
تاریخ عضویت: جمعه 6 شهریور 1388, 9:25 am
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1394 بار
سپاس‌های دریافتی: 2882 بار
تماس:

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط Takhrib Chi »

تصویر
چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد,نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی (اکنون) است
ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگارتصویر ما داغ دل را گذارد مرهمی.
http://www.centralclubs.com/topic-t78644.html
طلبه جوان دیگری در دفاع از ناموس مردم، چاقو خورد
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 486
تاریخ عضویت: جمعه 27 مرداد 1385, 3:58 am
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 4873 بار
سپاس‌های دریافتی: 2877 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط mahshid-banoo »

باران

باران را باید تقدیم کرد...
و من ماندم در این هستی زیبا
که هستند همه زیبا، چون زلال قطره ای باران،
باران را به که تقدیم کنم؟!

-مهشید.ا

تصویر
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 629
تاریخ عضویت: جمعه 6 شهریور 1388, 9:25 am
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1394 بار
سپاس‌های دریافتی: 2882 بار
تماس:

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط Takhrib Chi »

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان


مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست


و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد

ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگارتصویر ما داغ دل را گذارد مرهمی.
http://www.centralclubs.com/topic-t78644.html
طلبه جوان دیگری در دفاع از ناموس مردم، چاقو خورد
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1648
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14921 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه

پست توسط oweiys »

صفحه کهنه یاد داشتهای من

گفت [COLOR=#974806]دوشنبه   میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخ ابر که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه


آخ اگه بارون بزنه ....


تصویر
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”