به كجا چنين شتابان !!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

به كجا چنين شتابان !!

پست توسط ganjineh »

 تصویرتصویرتصویر
تصویر  

 به كجا چنين شتابان! 

 [COLOR=#NaNNaNNaN]گاهى سعادت يا شقاوت، درِ خانه ما را مى‏زند. گاهى نه؛ مى‏آيد و كنج خانه‏مان لانه مى‏كند.  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]بعضى اوقات، آغوش مى‏گشاييم و اين يا آن را در بر مى‏گيريم، گاهى هم نه؛ دست رد به سينه‏شان مى‏زنيم.  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]نمى‏دانم ما از كدامين قبيله‏ايم!  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]نمى‏دانم با كه خويشيم و از كه مى‏گريزيم؟! اما مى‏دانم با مسافر اين قبيله احساس غريبى نمى‏كنيم.  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]مسافر اين قبيله كيست؟ من كمى دير با او آشنا شدم. هر چه بيشتر مى‏گشتم، كمتر اثرى از او مى‏يافتم. تا يكى از شما به يارى‏ام شتافت و نامه‏هاى او را برايم فرستاد. دستش بى‏درد!  
 [COLOR=#NaNNaNNaN]مسافر اين قبيله، خود را با نامه‏اى شناساند و هنوز جواب نامه خويش را دريافت نكرده بود كه...  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]×××  
 [COLOR=#NaNNaNNaN]سى‏ام آذر سال 1365؛  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]عقربه‏هاى ساعت، دو و سى و پنج دقيقه بعدازظهر را نشان مى‏دهند. نوجوانى هفده ساله، همسفر تندبادى دهشتناك در كوره‏راهى پر فراز و نشيب، گوشه خانه‏اى نشسته و براى مجله مورد علاقه خود نامه مى‏نويسد. مدت‏هاست مى‏خواهد با كسى حرف بزند؛ درددل كند و از مشكل بزرگى كه بر سر راهش قرار گرفته، ديگران را خبر كند.  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]شايد گوش شنوايى نيافته يا خيال كرده خود به تنهايى مى‏تواند بر اين دشوارى فائق آيد؛ اما سرانجام چه؟ بالاخره چاره چيست؟ هواى بارانىِ آن روز، روح لطيف او را هم به بازى مى‏گيرد و آن بغض مانده در گلو را واژه واژه، بر صفحه سفيد كاغذ مى‏تركاند.  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]او از خودش آغاز مى‏كند؛ از اينكه در خانواده‏اى مرفه و ثروتمند زندگى مى‏كند. از پدر و مادرى مى‏گويد كه هر دو پزشك هستند و از صبح على‏الطلوع تا پاسى از شب، بيرون خانه! پدر و مادرى بى‏قيد، لاابالى و بى‏اهميت به تربيت تنها فرزند خويش!  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]او از تنهايى‏ها، غربت‏ها و بى‏كسى خود مى‏گويد... و چاره‏اى كه والدين براى حل اين معضل انديشيده‏اند كه در حقيقت، آغاز مشكل اوست.  
 [COLOR=#NaNNaNNaN]»مشكل اصلى من از حدود يك سال پيش شروع شد. پدر و مادرم به دليل اينكه من تنها فرزند خانواده هستم و ضمناً وضع مادى‏شان هم خوب است، دختر خاله‏ام را كه در خانواده‏اى متوسط زندگى مى‏كند و همسن خود من است، به سرپرستى قبول كردند. از آن تاريخ به بعد، خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز، كسى جز من در آن زندگى نمى‏كرد، تبديل به محل زندگى پسرى شد با دخترى كه به مراتب از شيطان حرفه‏اى‏تر است!«  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]بگذاريد فكر و خيال من به سمت و سوى ديگرى نرود. بگذاريد نگويم كه شايد در ميان جوانان و نوجوانان ما كسانى باشند كه همين جا ]حتى بى‏مطالعه ادامه اين ماجرا[ به من نهيب بزنند كه: صبر كن! تند نرو؛ مگه چه اتفاقى افتاده؟ آسمون كه به زمين نيومده!  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]براى بعضى ممكن است آسمان به زمين نيامده باشد؛ اما براى او كه خسته از دردى جانكاه، در جاده‏اى چنين پرپيچ و خم، نفس نفس زنان مى‏رود، تصور اين كه مبادا بلغزد، كابوسى وحشتناك است:  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]»حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله‏ام در خانه تنها هستيم. او يك لحظه مرا تنها نمى‏گذارد و دائماً در سرم فكر گناه مى‏اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه مى‏كند. البته من پسرى نيستم كه اسير خواهش و حرف‏هاى او شوم و هميشه سعى مى‏كنم خودم را از او دور كنم؛ ولى او مانند شيطانى است كه سر راه هر انسانى ظاهر مى‏شود و او را به قعر جهنم پرتاب مى‏كند و براى همين است كه من از او احتراز مى‏كنم؛ ولى او دست از سر من برنمى‏دارد.«  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]تا نوجوان و جوان نباشيد، تا صداى گروپ گروپ قلب خود را در مقابل غمزه‏اى و كرشمه‏اى نشنيده باشيد، تا پس از شنيدن صداى نازكى، ميزان الحراره‏اى بر تن داغ خود ننهاده، گرماى ناخودآگاه آن را حس نكرده باشيد، مگر مى‏توانيد بفهميد كه ده ساعت تنهايى با دخترى كه كَتِ شيطان را از پشت بسته، يعنى چه؛ آن هم با شرايطى كه او دارد:  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]»البته فكر مى‏كنم همه اين بدبختى‏ها به خاطر اين است كه من مقدارى زيبا هستم. فكر مى‏كنم اگر اين موهاى طلايى و پوست روشن را نداشتم، حتماً اين مشكل سرم نمى‏آمد.«  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]او در اين نامه، چهار بار به صراحت تقاضاى كمك مى‏كند و از مخاطبان خويش در آن مجله، عاجزانه مى‏خواهد كه نگذارند برادرشان پاكى خود را از دست بدهد. بعد هم نامه را امضا مى‏كند و به نشانى مجله مى‏فرستد. دست‏اندركاران آن مجله، پس از دو هفته، پاسخ بسيار كوتاهى را به آدرس دبيرستان محل تحصيل اين نوجوان مى‏فرستند:  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]برادر گرامى...  
 [COLOR=#NaNNaNNaN]با سلام. حتماً موضوع را با خانواده خود در ميان بگذاريد؛ زيرا آگاهى خانواده‏تان مى‏تواند براى شما مؤثر باشد.  
 [COLOR=#NaNNaNNaN]موفق   

 [COLOR=#NaNNaNNaN]و چند روز بعد، پاسخى دريافت مى‏كنند به انضمام نامه‏اى ديگر:  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]مجله محترم...  
 [COLOR=#NaNNaNNaN]با سلام، برادر امير... در تاريخ 65/10/5 در عمليات كربلاى چهار به شهادت رسيده‏اند. نامه شهيد ضميمه مى‏شود.  
 [COLOR=#NaNNaNNaN]رئيس   
 [COLOR=#NaNNaNNaN]65/10/  


 [COLOR=#NaNNaNNaN]من امروز احساس دست‏اندركاران آن مجله را پس از رسيدن خبر شهادت امير و نامه دومش درك مى‏كنم. نامه‏اى كه قرار بود اساساً وقتى به دست آنان برسد كه او پر كشيده باشد! در لابلاى سطر به سطر نامه دوم، دنبال چيزى مى‏گرديم. هم من و هم مخاطبان آن روز امير در آن مجله:  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]آيا سرانجام او توانست لجام آن اسب سركش را بگيرد و نلغزد؟ آيا توانست با نفس خويش بجنگد و آن را زمين بزند؟ بخشى از نامه او، پاسخ اين پرسش است:  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]من مى‏روم؛ اما بگذار اين دختر فاسد بماند. من فقط خوشحالم كه حالا كه عازم جبهه هستم، هيچ گناه كبيره‏اى ندارم و براى گناهان ريز و درشت ديگرم از خداوند طلب مغفرت مى‏كنم.  

 [COLOR=#NaNNaNNaN]نه هر كه چهره برافروخت، دلبرى   
 [COLOR=#NaNNaNNaN]نه هر كه آينه سازد، سكندرى   
 [COLOR=#NaNNaNNaN]نه هر كه طرف كله، كج نهاد و تند   
 [COLOR=#NaNNaNNaN]كلاهدارى و آيين سرورى   
 [COLOR=#NaNNaNNaN]مدار نقطه بينش، ز خال توست   
 [COLOR=#NaNNaNNaN]كه قدر گوهر يكدانه، گوهرى   
 [COLOR=#NaNNaNNaN]تو بندگى چو گدايان به شرط مزد   
 [COLOR=#NaNNaNNaN]كه خواجه خود روش بنده‏پرورى   

  تصویر 
گنجینه الهی
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”