این گل را برای تو چیدم...

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 338
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۸, ۱۱:۰۸ ق.ظ
محل اقامت: شيراز
سپاس‌های ارسالی: 337 بار
سپاس‌های دریافتی: 1377 بار

این گل را برای تو چیدم...

پست توسط ستاره شب تار »

ویکتور ماری هوگو رمان نویس، شاعر و هنرمند فرانسوی در سال 1802م. به دنیا آمد او مهم ترین نویسنده رمانتیک جهان است وی در سال 1885م. در پاریس درگذشت.



اين گل را براي تو چيدم. پيش از آن‌كه بچينم، در شكاف صخره‌اي روي دامنۀ پر شيب تپه‌اي كه بالاي رودخانه سر خم كرده و جز عقاب بلند پرواز را راهي بدان نيست، آرام آرام مي‌روييد. سايهء شامگاهي دامنكشان پيش مي‌آيد و در آن‌جا كه خورشيد فرو مي‌رفت، شب تيره طاقي از ابرهاي مواج چون طاق نصرتي ارغواني كه در ميدان پيروزي بزرگي برپا كنند، پديد آورده بود. بادبان‌هاي قايق‌ها اندك اندك محو مي‌شدند و بام‌هاي خانه‌ها چنان كه گويي از نشان دادن خود بيم دارند، دزدانه مي‌درخشيدند.
دلدار من! اين گل را براي تو از دامنهء تپه چيدم. رنگش قرمز نيست، عطر هم نمي‌افشاند، زيرا ريشۀ آن از صخرۀ سخت جز تلخي نصيبي نبرده است. هنگام چيدن آن به خويش گفتم: گل بيچاره! شايد سرنوشت تو اين بود كه همچون خزه‌ها و ابرها، از بالاي قله به درون درۀ عميق سرازير شوي، اما ديگر چنين نخواهد شد، زيرا من تو را به دلدار خودم ارمغان خواهم كرد تا روي قلب او كه از اين دره نيز عميق‌تر است‏، جان سپاري.
آسمان تو را از آن پديد آورد كه روزي با دست نيسم پرپر شوي و همراه امواج رودخانه به اقيانوس پيوندي، اما من تو را به جاي دريا به دست عشق مي‌دهم. وقتي كه گل را چيدم، باد امواج رود را مي‌لرزانيد و از روز به جز روشنايي پريده رنگي كه اندك اندك محو مي‌شد، چيزي باقي نبود. اوه! نمي‌دانيد دل من چقدر افسرده بود، زيرا در آن حين كه به سرنوشت گل مي‌انديشيدم، احساس مي‌كردم كه همراه نسيم شامگاهان، گرداب تيره‌اي كه در پيش من جاي داشت روح مرا در خود فرو مي‌برد.


ویکتور ماری هوگو
با کسی که میتونی زندگی کنی زندگی نکن

با کسی زندگی کن که بدون اون نمیتونی زندگی کنی
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”