اشعار مولانا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 356
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶, ۶:۳۵ ب.ظ
محل اقامت: Victoria, Australia
سپاس‌های ارسالی: 6778 بار
سپاس‌های دریافتی: 2887 بار

اشعار مولانا

پست توسط noora »

 
تصویر 



 به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی

 
 نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
 
 گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
 
 تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
 
 تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
 




 مولانا جلال الدین رومی بلخی 
هرچه مردم نا آگاه تر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانی تر خواهد بود
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 356
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶, ۶:۳۵ ب.ظ
محل اقامت: Victoria, Australia
سپاس‌های ارسالی: 6778 بار
سپاس‌های دریافتی: 2887 بار

Re: اشعار مولانا

پست توسط noora »

 تصویر [BLOCKQUOTE] 



در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت

آمدی کآتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت

ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت


من تو را مشغول می​کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت

عشق را بی​خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت

یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت

شمع عالم بود لطف چاره گر شمع را پروانه کردی عاقبت

یک سرم این سوست یک سر سوی تو دوسرم چون شانه کردی عاقبت

دانه​ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت

دانه را باغ و بستان ساختی دانه را دردانه کردی عاقبت

شمس تبریزی که مر هر ذره را خاک را کاشانه کردی عاقبت

ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت


کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت

جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت

شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت
 
[/BLOCKQUOTE]   
هرچه مردم نا آگاه تر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانی تر خواهد بود
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”