حکایت تلخ باران و ترانه

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1160
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 27 اسفند 1388, 1:51 pm
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 15611 بار
سپاس‌های دریافتی: 6443 بار
تماس:

حکایت تلخ باران و ترانه

پست توسط ASHKAN95 »

دیروز:

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

میخورد بر بام خانه...


تصویر


و اما امروز:

باز باران بی ترانه

با تمام بی کسی های شبانه

میخورد بر مرد تنها

میچکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمیدانم...نمیفهمم...

کجای قطره های بی کسی زیباست؟

نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمیفهمم...

کجای اشک یه بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟؟؟

نمیدانم...

نمیدانم چرا مردم نمیدانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

نمیفهمم کجای مرگ ما زیباست؟؟؟

یاد آرم روز باران را

یار آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

میدویدم زیر باران... از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان میداد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمیدانم کجای این لجن زیباست؟!!!

بشنو از من کودک من

پیش چشمم مرد فردا

" که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست

و آن باران که عشق دارد... فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد"

خدا هم خوب میداند

که این عدل زمینی عدل کم دارد...
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 504
تاریخ عضویت: شنبه 21 اسفند 1389, 1:05 pm
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1604 بار
سپاس‌های دریافتی: 2353 بار
تماس:

Re: حکایت تلخ باران و ترانه

پست توسط Ph.Sepehr »

سلام. :razz:
واقعا شعر قشنگي بود اشكان جان. :smile: :smile: با يك سپاس نميشد تشكر كرد.واقعا تحت تأثير قرار گرفتم. :lol: :lol: :K:L :K:L ::sa
خيلي ممنون. :razz: :razz: :razz: :razz: :razz: :razz: :razz:
[External Link Removed for Guests]

وقتی انسان نمی تواند کلمات مناسب برای بیان احوالش بیابد چه شکنجه ای را تحمل می کند
shapooor
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”