مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Junior Poster
Junior Poster
پست: 171
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 8 شهریور 1390, 5:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 69 بار
سپاس‌های دریافتی: 406 بار

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

پست توسط aliamous »

به قول ایشان:
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر راحرام دیدارش کردم؟!
هستم اگر نيستم گر نروم ميروم تصویر
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 1118
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 3 آبان 1386, 3:56 pm
محل اقامت: ايران....از خزر تا خليج هميشه فارس
سپاس‌های ارسالی: 1224 بار
سپاس‌های دریافتی: 1160 بار
تماس:

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

پست توسط big-man »

نمیدانم چرا؟؟؟ ولی اکثر شعرهای اکبر اکسیر رو میگن شاعرش حسین پناهیه....



چه ضد حالیه به این اکبر اکثیر.... مثل اینکه توووو کلاس به یه سوال سخت جواب بدی بعدش به اشتباه نمرتو واس یکی دیگه بزارن
خدایا ...!

نیازی به زمین لرزه نیست ...!

کاخِ آرزوهای این مردم به تلنگری هم فرو میریخت ...!!!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 598
تاریخ عضویت: جمعه 28 دی 1386, 12:47 pm
محل اقامت: پشت كامپيوتر !
سپاس‌های ارسالی: 10734 بار
سپاس‌های دریافتی: 5977 بار
تماس:

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

پست توسط nima-rad »

  تصویر


تصویر تصویر تصویر 
 [External Link Removed for Guests] 
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 97
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 7 آذر 1391, 6:56 pm
سپاس‌های ارسالی: 188 بار
سپاس‌های دریافتی: 487 بار

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

پست توسط Nika »

يه نگا به پايين كنيد يعني امضا بنده اينم يكي از گفته هاي حسين پناهي هستش تصویر
مي خواهم برگردم به روز هاي كودكي آن زمانها كه:
پدر تنها قهرمان بود.
عشق,تنها در آغوش مادر بود.
بالاترين نقطه زمين,شانه هاي پدر بود.
بدترين دشمنانم,خواهران و برادران خودم بودند.
بدترين دردم,زانوهاي زخمي ام بودند.
تنها چيزي كه ميشكست,اسباب بازي هايم بودند.
و
معناي خداخافظ, تا فردا بود....
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 97
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 7 آذر 1391, 6:56 pm
سپاس‌های ارسالی: 188 بار
سپاس‌های دریافتی: 487 بار

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

پست توسط Nika »

:K:L اين روز ها بجاي شرافت از آدم ها شر و آفت ميبيني!!!!
ميدوني بهشت كجاست؟يه فضا چند در چند وجب!بين بازو كسي كه دوسش داري!!!
وقتي كسي اندازت نيست,دست به اندازه خودت نزن.
اين روزها "بي" در دنيا من غوغا ميكند:بي كس,بي مار,بي چاره,بي تاب,بي دار,بي يار,بي دل,بي ريخت,بي صدا,بي جان,بي نوا,بي حس,بي نوا,بي عقل,بي خبر,بي نشان,بي نشان,بي بال,بي وفا,بي كلام,بي جواب,بي شمار,بي نفس, بي هوا,بي خود,بي داد,بي روح,بي هدف,بي راه,بي همزبان ووووو بي تو
مي خواهم برگردم به روز هاي كودكي آن زمانها كه:
پدر تنها قهرمان بود.
عشق,تنها در آغوش مادر بود.
بالاترين نقطه زمين,شانه هاي پدر بود.
بدترين دشمنانم,خواهران و برادران خودم بودند.
بدترين دردم,زانوهاي زخمي ام بودند.
تنها چيزي كه ميشكست,اسباب بازي هايم بودند.
و
معناي خداخافظ, تا فردا بود....
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 97
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 7 آذر 1391, 6:56 pm
سپاس‌های ارسالی: 188 بار
سپاس‌های دریافتی: 487 بار

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

پست توسط Nika »

اين روزها نيز دروغ گفتن را نيز خوب ياد گرفته ام:
حالم خوب است,خوب خوب!!!
مي كوشم غم هايم را غرق كنم اكا بي شرف ها ياد گرفته اند شنا كنند!!!!
مگر اشك چقدر وزن دارد,كه با جاري شدنش اينقدر سبك ميشويم!!!!
اشك سه حرف ندارد,دقت كني حرف ها دارد!!!!
صفر رابستند كه ما به بيرون زنگ نزنيم,از شما چه پنهون از درون زنگ زديم!!!
مي خواهم برگردم به روز هاي كودكي آن زمانها كه:
پدر تنها قهرمان بود.
عشق,تنها در آغوش مادر بود.
بالاترين نقطه زمين,شانه هاي پدر بود.
بدترين دشمنانم,خواهران و برادران خودم بودند.
بدترين دردم,زانوهاي زخمي ام بودند.
تنها چيزي كه ميشكست,اسباب بازي هايم بودند.
و
معناي خداخافظ, تا فردا بود....
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 97
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 7 آذر 1391, 6:56 pm
سپاس‌های ارسالی: 188 بار
سپاس‌های دریافتی: 487 بار

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

پست توسط Nika »

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
حسین پناهی
.
مي خواهم برگردم به روز هاي كودكي آن زمانها كه:
پدر تنها قهرمان بود.
عشق,تنها در آغوش مادر بود.
بالاترين نقطه زمين,شانه هاي پدر بود.
بدترين دشمنانم,خواهران و برادران خودم بودند.
بدترين دردم,زانوهاي زخمي ام بودند.
تنها چيزي كه ميشكست,اسباب بازي هايم بودند.
و
معناي خداخافظ, تا فردا بود....
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 97
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 7 آذر 1391, 6:56 pm
سپاس‌های ارسالی: 188 بار
سپاس‌های دریافتی: 487 بار

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

پست توسط Nika »

جملاتي ديگر از حسين بناهي
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…
حسین پناهی
.
.
.
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …
حسین پناهی
.
.
.
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…
حسین پناهی
.
.
.
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
حسین پناهی
.
.
.
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
.
.
.
ما چیستیم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!
حسین پناهی
.
.
.
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
حسین پناهی
.
.
.
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی
.
.
.
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی
.
.
.
به من بگویید
فرزانه گانِ رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟
حسین پناهی
.
.
.
انسانم !
ساکت ، چون درخت سیب !
گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور ، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند ،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!
حسین پناهی
.
.
.
میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،
این بود زندگی …
حسین پناهی
.
.
.
نیستیم !
به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم …
و بعد
دوباره باز
نیستیم
حسین پناهی
.
.
.
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو !
حسین پناهی
.
.
.
ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.
حسین پناهی
.
.
.
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
حسین پناهی
مي خواهم برگردم به روز هاي كودكي آن زمانها كه:
پدر تنها قهرمان بود.
عشق,تنها در آغوش مادر بود.
بالاترين نقطه زمين,شانه هاي پدر بود.
بدترين دشمنانم,خواهران و برادران خودم بودند.
بدترين دردم,زانوهاي زخمي ام بودند.
تنها چيزي كه ميشكست,اسباب بازي هايم بودند.
و
معناي خداخافظ, تا فردا بود....
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”