سوگلي......(یک داستان)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

سوگلي......(یک داستان)

پست توسط susan »

من و سوگلي از دوم دبستان با هم همكلاسي شديم.جز شاگرد زرنگا بود.يادمه كلاس چهارم معدلش 20 شد و معدل من 03/19.كلاس پنجم كه تموم شد ديگه ازش خبر نداشتم،سال اول راهنمايي روز اول توي حياط مدرسه داشتن اسمها رو مي خوندن واسه كلاس بندي،يهو اسمشو شنيدم.خيلي خوشحال شدم رفتم توي شلوغي گشتم و پيداش كردم ،سه سال راهنمايي هم همچنان درسش خوب بود،از من هم بهتر.سال آخر امتحان دبيرستان نمونه داديم و هردومون قبول شديم.ديگه شده بوديم يك روح در دو بدن.هم محله اي هم بوديم.با هم مي رفتيم مدرسه و برمي گشتيم.ولي ديگه مثل قبل درس نمي خوند.روز به روز افت مي كرد.خوشگل بود.خوش هيكل بود.هميشه هر جا مي رفتيم چند نفر دنبالمون راه مي افتادن.به خاطر سوگلي.خيلي ها عاشقش بودن.لبخنداي خوشگلش بدجوري دل مي برد.دبيرستان تموم شد.سوگلي دانشگاه قبول نشد.اشكاش هنوز يادمه تنها كسي بود كه گريه هاش هميشه دل منو ميلرزوند.يادمه توي جشني كه مامانم واسه خاطر قبولي دانشگاه گرفته بود،با همه ناراحتي قبول نشدنش مي رقصيد.رقصش هم معركه بود.به من هم خودش رقصيدن ياد داد.آرزو داشتم عروسمون بشه،فكر كنم خودش هم بدش نمي اومد ولي داداشي مي گفت سوگلي مثه خواهر مي مونه برام.هر از گاهي با من مي اومد دانشگاه.ما يه اكيپ داشتيم كه با هم بيشتر صميمي بوديم.يه روز دعوتشون كردم خونه.به سوگلي هم گفتم اومد.ارژنگ يكي از بچه هاي همين اكيپ بود.درس خون و مؤدب و خيلي جدي.هيچوقت تصورش هم نمي كرديم يه روز ارژنگ عاشق بشه.برا همين هم وقتي كه گفت عاشق سوگلي شده،همه تعجب كردن.به سوگلي گفتم،زياد از ارژنگ خوشش نيومده بود.از ارژنگ اصرار و از سوگلي انكار.بالاخره هم ارژنگ موفق شد.اون موقع هنوز يه سال از درس ارژنگ مونده بود.سوگلي هم كارداني كامپيوتر يكي از شهراي نزديك به شيراز مي خوند.تا ارژنگ ليسانسشو گرفت،خونوادش هم راضي كرد وازدواجش و فارغ التحصيلش و قبولي فوق ليسانسش همزمان شد.هيچوقت اولين خونه اي كه توش ساكن شدنو يادم نمي ره،يه زيرزمين 45 متري كه يه آدم قد بلند نمي تونست توش وايسه.باباي ارژنگ ماهي 200 تومن مي فرستاد كه هم اجاره خونشونو بدن و هم زندگيشونو بگذرونن.....
بعد از مدتي ارژنگ به كمك يكي از دوستاش تونست توي آموزشكده فني دخترانه (دانشجوهاي دوره كارداني فني) به صورت پاره وقت مشغول به كار بشه،كم كم وضعشون بهتر شد و تونستن يه خونه بهتر يه جاي بهتر اجاره كنن.بعد از يه مدت ارژنگ از همون دانشجوهاش، شاگرد خصوصي مي گرفت براي كنكور كارداني به كارشناسي.سال اول از بين 12تا شاگردش 10 نفرشون كارشناسي قبول شدن و همين تبليغ خوبي شد واسه ارژنگ.با پس اندازي كه توي اين مدت كرده بود يه رنو خريد و انداخت زير پاش.ديگه انقدر سرش شلوغ شده بود كه آموزشكده هم نمي رفت و همه وقتشو كلاساي خصوصيش پر كرده بودن.بعضي وقتا مي ديدم سوگلي از اين وضعيت ناراضيه.نه اينكه از پولدار شدن بدش بياد،از اينكه همه جور دختري به خونشون رفت و آمد پيدا كرده بود.من به اين افكارش مي خنديدم و مي گفتم كه بابا ارژنگ 4سال توي دانشگاه سرشو بالا نياورد كسيو ببينه،انقدر جدي بود كه من مي ترسيدم باهاش سلام عليك كنم،حالاتو نگران چي هستي؟و سوگلي جواب ميداد من از شوهرم مطمئنم ولي از دخترا نه.به هر حال اون يه مرد جوون 22-23 ساله هست و ممكنه تحت تاثير قرار بگيره.ولي من باز هم توي دلم به تصورات سوگلي مي خنديدم.روز به روز وضع ماليشون بهتر مي شد و رنو تبديل به پرايد و بعد پژو405 شد و به يه خونه بزرگ لوكس توي بهترين نقطه شهر نقل مكان كردن.ارژنگ همه داراييشو به نام سوگلي كرده بود و همه درآمدشو به سوگلي ميداد ولي هيچكدوم از اين دست و دلبازيا باعث نشد كه نگراني سوگلي برطرف بشه.

6-5 مرداد بود كه من رفتم شيراز و يه سر به سوگلي زدم كه هم كارت دعوت عروسي رو بهش بدم و هم بعر از كلي وقت بشينيم و يه گپ حسابي بزنيم.در خونه رو كه باز كرد،غمو از توي چشمش خوندم.ديگه از اون شادابي و شيطنت هميشگي چهره ش خبري نبود.يه ربعي گذشت و من مطمئن شدم كه اشتباه نفهميدم و سوگلي غمي داره كه سعي ميكنه اونو مخفي كنه.بهش گفتم سوگلي چي تو دلت سنگيني مي كنه؟گفت هيچي.گفتم خودت مي دوني كه به طوطيا نمي توني دروغ بگي ، ما با هم بزرگ شديم، روحيه همديگه رو خوب مي شناسيم.ديدم بغض كرد،قرمز شد،سرشو گذاشت رو سينم و تركيد.طبق معمول اشكش دلمو لرزوند،باهاش گريه كردم،نازش كردم،بوسش كردم.گريه كرد،وقتي آروم شد گفت كه ارژنگ عوض شده ،گفت كه ارژنگ اذيتش مي كنه،با نيش و كنايه باهاش حرف مي زنه.من ساكت نشسته بودم به حرفاش گوش مي كردم.گفت ارژنگ با يه دختر رابطه داره ‌، از شاگرداش!اينجا ديگه ساكت نموندم.گفتم اشتباه مي كني،گفتم بدبيني،گفت زير صندلي ماشين يه ريمل پيدا كردم.گفتم حتما ميخواد سر به سرت بذاره،خودش انداخته.ولي سوگلي ديگه مطمئن بو كه ارژنگ دلش جاي ديگس.چند روز بعد بهم زنگ زد گفت با مامانم اينا تعقيبش كرديم ،رفته دنبال دختره باهم رفتن بيرون.داداشاي سوگلي گرفته بودنشون و برده بودنشون كلانتري.تعهد ميگيرن ازشون كه ديگه با هم نباشن.مملكت گل و بلبله ديگه.به همين راحتي يه دختر هرزه رو ول مي كنن.الان باز سوگلي و ارژنگ دارن با هم زندگي مي كنن،ولي بدون هيچ عشق و اعتمادي.سوگلي ترجيح داد با شوهر خائنش زندگي كنه ولي دردسرهاي مطلقه بودن توي جامعه ي اسلاميمونو!!! نداشته باشه.من براش دعا مي كنم.خدا رو قسم ميدم به معصوميت و پاكي سوگلي بهش كمك كنه.شايد سر ارژنگ به سنگ خورده باشه.
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”