صفحه 1 از 113

داستانک (داستانهای کوتاه)

ارسال شده: چهارشنبه 12 مهر 1385, 7:59 am
توسط ganjineh
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكترفوق تخصصي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

ارسال شده: چهارشنبه 12 مهر 1385, 8:31 pm
توسط ganjineh
با سرعت انگشتانش را روي دكمه‌ها فشار مي‌داد و حروف به سرعت به هم مي‌چسبيدند و روي صفحه حك مي‌شدند.
«از همان روزي كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داري. تو مثل دخترهاي ديگر نبودي و نيستي. و شايد براي همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بداني كه تو اولين و آخرين عشق من هستي, براي هميشه.»
فكر كرد همين‌قدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعي بشود. حالا فقط بايد براي چهارتايي‌شون آف مي‌زد و منتظر جواب مي‌ماند

ارسال شده: چهارشنبه 12 مهر 1385, 8:32 pm
توسط ganjineh
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختر يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم. يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام،برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!

ارسال شده: چهارشنبه 12 مهر 1385, 8:35 pm
توسط ganjineh
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم

ارسال شده: چهارشنبه 12 مهر 1385, 8:37 pm
توسط ganjineh
توماس اديسون دو هزار آلياژ مختلف را برای اختراع لامپ آزمايش کرد.وقتی هيچکدام از اين مواد در آزمايش درست جواب ندادند.دستيار او با ناراحتی گفت بيهوده است ما هيچ چيز جديدی ياد نگرفتيم. ولی اديسون با اطمينان جواب داد:نه، ما پيشرفت کرده ايم ما اکنون ميدانيم که دو هزار آلياژ وجود دارند که نميتوانند در لامپ روشنائی ايجاد کنند!

ارسال شده: چهارشنبه 12 مهر 1385, 8:41 pm
توسط ganjineh
کاترين بيوه زن 45 ساله اي بود که صاحب يک پانسيون بود.پانسيونی که در همه شهر ارزانتر از آن يافت نميشدامّا با اين حال تمام مردان مجرد شهر دشمن کاترين بودند،زيرا از حدود دو سال قبل که شوهر کاترين مرده بود،او ديگر اتاق های پانسيونش را به مردان اجاره نميداد و مستاجرانش فقط زنها بودند.کاترين متعقد بود که اينطوری راحت تر است و در ضمن فرصت درد دل کردن و درد دل شنيدن با مستاجرانش را داردمانند بانو ربرتا که پيرزنی 65 سله بود و کاترين بيش از هرچيز از موهای بلند و خورمايی رنگش خوششمی آمد.پيرزن اگرچه به ندرت از اتاقش بيرون ميآمد،اما خانوم کاترين حداقل هفته اي دوبار به سراغ اين پيرزن می آمد و با او درد دل ميکرد و...تا اينکه يک روز صبح خانم روبرتا دچار سکته قلبی شد و کاترين نيز به خواهر زاده او زنگ زد و خبر داد تا قبل از ظهر پيرزن را به بيمارستن رساندند.امّا سه روز بعد خانم روبرتا تمام کرد و کاترين داشت تويه خانه اش برای مرگ همدمش ميگريست که خواهر زاده او آمد و بسته ای را به زن داد و رفت.کاترين بسته را باز کرد و يک کلاه گيس خرمايی رنگ و بلند را ديد که کنارش اين ياد داشت قرار داشت:خانوم کاترين اين تنها چيز با ارزشی است که ميتواند شما را خوشحال کند.مرا برای همه چيز ببخشيد.امضاء:رابرت يانگ.خوشحال کند.

ارسال شده: چهارشنبه 12 مهر 1385, 8:49 pm
توسط ganjineh
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر !

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم!
:smile: :smile: :smile: :smile: :smile:

ارسال شده: چهارشنبه 12 مهر 1385, 11:43 pm
توسط Karim1504
جالبه دوست عزیز :smile: :smile: :smile:

ادامه بده

:-)

ارسال شده: پنج‌شنبه 13 مهر 1385, 7:30 am
توسط ganjineh
لبخند نسترن

باران هنوز مي باريد. تمام شب باران مدام به پنجره ها و شيرواني خانه ها کوبيده بود . مثل اينکه شکم آسمان پاره شده بود و آب شرشر از آن بالا مي ريخت . ديوار خانه ها تا ايوان رطوبت و نم را بخود جذب کرده بودند . در وسط کوچه ها ؛ آبگيرهاي کوچکي به وجود آمده بودند که رفت و آمد را سخت تر مي کرد .
بچه ها با هاي و هوي از مدرسه بيرون مي زنند . ولي عوض رفتن به طرف خانه ها يشان در چند قدمي درب مدرسه جمع مي شوند و دور پسربچه اي حلقه مي زنند . همه يک صدا فرياد مي زدند : هو- هو ديونه ... هو- هو ديونه !!
يکي از بچه ها که از بقيه بزرگتر بود خود را بزور داخل معرکه چپاند و با حرکاتي زشت و زننده اداي پسرک را در مي آورد . همه دست مي زدند و مي خنديدند . پسرک هم به دقت به راه رفتن او که مانند اردک ميان بچه ها دور مي زد ؛ نگاه مي کرد و مي خنديد. بيچاره پسرک فکر مي کرد که آنها با او دوست هستند و بازي مي کنند . ولي اين بچه دجلها که اکثرشان از پدراني بعمل آمده بودند که هميشه دائم الخمر بودند و در خانه هايشان هم نسبت به همسرانشان بي رحم بودند . طوري که اگر همسرانشان براي آنها اعتراضي مي کردند ؛ بشدت کتک مي خوردند . حالا بچه هايشان دور پسرکي لال و شل جمع شده اند و از اذيت کردن او لذت مي بردند .
حلقه محاصره تنگ تر و تنگ تر مي شد . پسرک خودش را باخته بود و با چشماني وحشت زده به چهره تک تک آنها نگاه مي کرد . مانند مرغان يک حياط که به مرغ زخمي حمله ور مي شوند و هر کدام به نوبه خود نوکي به سر و روي آن مي زنند - اينها هم هر کدام همان کار را انجام مي دادند تا از قافله عقب نمانند . پسرک براي اينکه نيفتد به درخت تکيه داد . او متعجب بود از اينکه در قبال اين بچه ها چه جرمي را مرتکب شده است !
پسرک عادتا" جلوي مدرسه مي ايستاد و دانش آموزاني را که با همهمه و خوشحالي خارج مي شدند تماشا مي کرد . دلش مي خواست او هم مثل آنها کيف بردارد و مرتب لباس بپوشد وبه مدرسه برود و با همه آنها دوست شود . براي همين هم هر روز لباس تروتميزي مي پوشيد ؛ امروز هم مادرش لباسش را بدقت اطو کرده بود . ولي بچه ها دنبال بازي ديگري بودند . آنها مي خواستند که هميشه برنده باشند و چه کسي بهتر از اين پسرک ؛ که در مقابل آنها هيچ مقاومتي نشان نمي داد و وقتي هم دردش مي آمد آهسته گريه مي کرد . اما آن دجل ها همانند پدرانشان که به گريه هاي مادرشان اهميتي نمي دهند – به گريه پسرک وقعي ننهاده ؛ مي زدند و مي خنديدند . بعد از اينکه پسرک را کتک زدند راهشان را گرفتند و هر کدام به سوي خانه هايشان روانه شدند . پسرک با سر و رويي گل آلود ؛ در حالي که پاچه شلوارش هم پاره شده بود ؛ بلند شد و لنگ لنگان به خانه برگشت .
مادر پسرک در ايوان مشغول کاري بود . سراسيمه از پله ها پايين آمد و در حالي که موهاي خيس پسرش را نوازش مي کرد با محبت پرسيد : چي شده عزيزم ؟ باز اون ذليل مرده ها اذيتت کردن ؟ ... گريه نکن عزيز دلم ... گريه نکن پسر گلم ...
مادر سر پسرش را به سينه اش چسبانده بود . آهي کشيد و با اندوه گفت : - خدايا شکرت ... خدايا ! آخه چرا من ؟ چرا من ؟... چرا بنده هاتو اينطوري آزمايش مي کني ؟ آخه اين طفل معصوم چه گناهي داشت که ....
او نتوانست ادامه بدهد قطرات اشک صورتش را خيس کرد . درست است که بچه اش ناقص بود ولي او طوري رفتار مي کرد که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و هر روز لباس هاي تروتميزي به او مي پوشاند ؛ موهايش را خوب آب و شانه مي کرد و مرتب مي ساخت . سعي مي کرد کمبود پسرش را اينطوري جبران کند . با اين حال تعدادي از اهالي روستا با نيش و کنايه دل مادر پسرک را تيکه پاره مي کردند .
نسترن دوان دوان وارد حياط شد . مادر در حالي که لباسهاي گل آلود پسرک را در مي آورد رو به نسترن کرد و گفت : دخترم برو خونه تون ؛ منم اينو مي برم حموم ... بعدا" مي آيي با هم بازي مي کنيد ... آ فرين دخترکم ... به مامان سلام برسون .
دخترک در حالي که آستين پيراهنش را بدهن گرفته و مي جويد ؛ با تکان دادن سرش برگشت و همانطور که آمده بود دوان دوان خارج شد . او تنها همبازي پسرک بود . هر دو همسن وسال بودند . موهاي مواج دخترک همانند آبشار طلايي و چشمان تند – ماوي رنگش همانند دريا بود . چشم چپش انحراف کمي داشت که او را متشخص تر نشان مي داد . در باغچه حياط دختر لالايي را که از مادرش ياد گرفته بود مي خواند و پسرک هم دو سه قايق کاغذي مي ساخت ( اين کار را خوب بلد بود) و در گودال کوچکي که از پس آب حوض بوجود آمده بود – مي گذاشت و با فوت دادن آنها را مجبور به حرکت مي کرد . وقتي هم حوصله شان سر مي رفت ؛ نفري چوبي را برمي داشتند و سوارش مي شدند و با هي هي گفتن دور باغچه مي دويدند . آنها به خوشي زندگي شان را سپري مي کردند.



پشت خانه آنها استخر پرورش ماهي قرار داشت که منظره دلبازي به آنجا مي داد . دورها دور استخر باغ بود و از درختان سرسبزي پوشيده شده بود . پسرک خيلي اوقات در کنار استخر روي چمنها ولو مي شد و در سايه درختان به درياچه خيره مي شد . در دنياي خودش تصور مي کرد که : با دخترک سوار بر قايقي در درياچه مي گردند و او همان لالايي دوران بچگي را زمزمه مي کند . اين بزرگترين آرزوي پسرک بود .
پسرک هفدهمين بهار زندگيش را با نفس عميقي تو کشيد . احساس خوشايندي داشت مثل پرواز کردن ؛ دويدن و يا فرياد کشيدن .
خورشيد مي رفت و ماه با قرص کامل نماينگر مي شد . گلها عطرافشاني کرده اند . بوي علف و سبزي تازه همه جا را فرا گرفته است . نواي دل انگيز جيرجيرکها سکوت شب را مي شکست . پسرک سرشار از عشق و شادي افتان و خيزان به محل هميشگي ش مي رود . از لاي بوته هاي تمشک بسختي گذشت . از خانه باغ گلي که در کنار استخر بود صداهايي مي آمد . صدا شبيه ناله کسي بود که انگار تنگي نفس دارد و در حال خفه شدن است . پسرک خودش را به خانه رساند و از حفره هايي که در ديوار کلبه ايجاد کرده بودند به داخل نظاره کرد . در سايه روشن اتاق – برادرش را ديد که با دختري معاشقه مي کرد . پسرک از اينکه آنها را به آن حالت مي ديد راضي بود . او حالا دختر را هم مي ديد . نسترن را ديد که با چشماني نيمه باز در ..... !!
لبان پسرک به لرزه افتاد . باورش نمي شد . دستانش را روي چشمانش گذاشت و به سرعت از آن محل دور شد . بغض گلويش را مي فشرد . در خلوتگاهش دمر روي علفهاي سبز افتاد . بدنش با هق هق هايش بالا و پايين مي رفت ...
از گريه دست کشيد و به پشت خوابيد . گونه هايش خيس اشک بود . او حالا غمگين ترين پسرک دنيا بود . نيم خيز شد . به سطح آب استخر که عکس ماه رويش مي رقصيد خيره شد .- روي آب قايقي سفيد رنگ قرار داشت . زني داخل قايق ايستاده بود و براي پسرک دست تکان مي داد . چشمانش را بست و دوباره نگاه کرد . آري نسترن بود ... نسيم ملايمي مي وزيد و حرکات موزوني به لباس سرتا پا سفيدي که به تن داشت مي داد ... دختر او را بطرف خودش مي خواند . با چشماني نيمه باز صدا مي کرد – بيا عزيزم ... تو مال مني ... بيا ...
پسرک صداي تپش قلبش را مي شنيد .


آنسوتر در خانه باغ ؛ نسترن بعد از يک معاشقه طولاني در کنار برادر پسرک خفته بود . صدايي شبيه صداي چيزي که توي آب بيفتد ؛ به گوش رسيد . نسترن براي لحظه اي پلکهايش را از هم گشود . عنکبوتي از تيرک سقف آويزان بود و بسوي طعمه اش مي رفت . دخترک چشمهايش را بست و لبخندي بر لبانش نشست .
فردا دمدماي صبح اهالي روستا ؛ جسد پسرک را از آب در آوردند . بدنش کبود شده بود . او را به پشت خواباندند . لبخند تلخي بر لب داشت ...

ارسال شده: پنج‌شنبه 13 مهر 1385, 3:37 pm
توسط Ines
مرد زنگ در را زد ! کسی جواب نداد . از در وارد خانه شد و سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد ، همسر به او اعتنایی نکرد ، حتی دختر کوچکش هم به او توجهی نکرد ، آرام رفت و روی مبل نسشت ، صدای زنگ تلفن به صدا درآمد ، زن تلفن را برداشت ، صدایی از پشت خط گفت : متاسفانه همسر شما چند ساعت پیش درسانحه ای جان خود را از دست داده است .

ارسال شده: پنج‌شنبه 13 مهر 1385, 6:25 pm
توسط Karim1504
گرافیتی

رو به ديوار ايستاده‌ام و كاري ميكنم. مردي مي‌آيد و از پشت مويم را ميگيرد و سرم را به ديوار مي‌كوبد. آنقدر ميكوبد كه دسته موهايم كنده ميشود و من به زمين مي‌افتم. چند ساعت بعد كه به هوش مي‌آيم دسته موهاي خشكيده‌ام را مي‌برم و مي‌شويم. با آن قلم‌مويي درست ميكنم تا يك نقاشي روي ديوار خون‌آلود بكشم. طرحم چيز قشنگي ميشود. يك زن زيبا به رنگ خون كه موقع عادت ماهانه‌اش شده است.

:grin: :grin: :grin: :grin: :grin:

ارسال شده: شنبه 15 مهر 1385, 11:48 pm
توسط ganjineh
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .