داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

بازمانده- بخش پانزدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش پانزدهم
مدتی از برگشت معیری از سفر تبریز گذشته بود و او خود را برای کاهش رنج فقدان دخترش با ماندن بیشتر سر کار و یا با رفتن به ماموریت خارج از کرج و یا بردن باران به پارک و کمک به او برای انجام تکالیف پیش دبستانی سرگرم میکرد ، اوائل نگاه غمگین دختر کوچک مادر از دست داده ، بسیار برای خانواده آنها رنج آور بود و چاره ایی جز پذیرش تقدیر و سوختن و ساختن با شرایط غم انگیز نداشتند ، آقای معیری وقتی در مقابل پرسشهای مکرر پسر و همسر خود قرار گرفت ، با وجود اکراه به پاسخگوئی ،  عاقبت  برای اینکه دیگر دست از سر او بردارند ، یکروز  ماجرای گفتگویی که در اداره آگاهی پیش آمده بود را برای خانواده تعریف کرد، چون احساس میکرد ، فاصله بین آنها و کرمانشاه در حدی هست  ، از او که خواسته شده بود راجع به مظنون شماره یک ، با سکوت آنرا ابراز ننماید ، با وجود افشا نزد خانواده ، محفوظ خواهد ماند ، هر چند که بعد از این قضیه چند بار حمید از اینکه دست روی دست گذاشته اند و کاری برای خونخواهی خواهرش انجام نمیشود ، بشدت عصبانیت خود را با پرخاشگری ابراز کرده بود . 
تقریبا بیش از نه ماه از قتل نازی گذشته بود ، در یک بعدازظهر پایانی خرداد ماه که مادربزرگ همراه با نوه اش به جایگاهی که برای اسکیت رانی کودکان در نزدیک محله آنها وجود داشت رفته بود ،  وقتی زنگ در منزل آنها به صدا در آمد ، فخری پرده پنجره را پس زد و به پدر که در حال تعمیر جاروبرقی منزل بود گفت : بابا یک ماشین نیروی انتظامی دم در ساختمان ایستاده و با برداشتن آیفون ، صدای مامور که تقاضای ورود به منزل آنها را داشت شنیده شد ، با خوشحالی زایدالوصفی که بر چهره پدر نشست برای فخری نیز نوید دهنده این بود که قاتل خواهرش پیدا شده است .
دقایقی بعد با ورود یک افسر آگاهی ، ایشان را به اتاق پذیرایی هدایت کردند ، افسر گفت : از اینکه بد موقع مزاحم شدم معذرت میخواهم ، موضوع مهمی را میخواستم با شما در میان بگذارم ، آقای معیری با لبخندی بر لب گفت : شما لطف کرده اید و مراحم هستید نه مزاحم ، مدتهاست که منتظر این لحظه بودیم تا آرامش از دست داده مان را بدست بیاوریم .
مامور که متوجه حرفهای مخاطب خود نمیشد گفت : آقای محترم ، بگذارید صریح بگویم ، پسر شما همراه با دوستش در رابطه با قتل ، هم اینک در کرمانشاه بازداشت شده اند و لازم است به سوالاتی که از شما میپرسم بدون کم و کاست و دقیقا پاسخ دهید .
آهی خاموش شبیه به بازدم نفسی که مدتی طولانی حبس شده از نهاد معیری بلند شد و از اینکه ماشین خود را به عنوان تفریح به پسر جوانش و دو دوست او داده بود ، مضطرب شده و رنگش پرید ، ای دل غافل ، چطور نتوانستی متوجه شوی که او را برای رفتن به مقتل ، کمک کردی !.
حمید از دو هفته قبل به پدر گفته بود ، ماشین او را برای رفتن به محل تفریحی ریجاب ، نزدیک به شهرستان سرپل ذهاب که محل زندگی یکی از دوستان صمیمی دانشجوی او میباشد نیاز دارد و بعد از موافقت و رفتن آنها ، نقشه ایی از راهها را که در منزل داشت باز کرده و متوجه شد که برای رسیدن به ریجاب ، آنها از کرمانشاه عبور خواهند کرد .
فشارش افتاده و عرق سردی بر گرده کمر و پیشانیش نشست ، از مامور سوال کرد ، پسر من و دوستش به جرم قتل چه کسی بازداشت شده اند ؟ !  
افسر گفت : همکاران من در آگاهی کرمانشاه ، فاکسی را امروز قبل از ظهر فرستاده اند ،  مظنونین به قتل مردی بنام احسان شیری که هفت روز پیش کشته شده ، در مسافرخانه نبوت کرمانشاه اتاق گرفته اند و دیشب با اعلام اسامی آنها توسط مسئول مسافرخانه ، ماموران بسراغشان رفته و دستگیر شدند .  
لطفا بمن بفرمائید چرا خودروی خود را در اختیار ایشان گذاشتید ؟  معیری پاسخ داد ، پسرم قرار بوده که به اتفاق دو دوستش که یکی از آنها اهل سر پل ذهاب بود ، چند روز مهمان او در منزل عمویش در محلی تفریحی بنام ریجاب باشند و بعد مجددا با هم برای امتحانات پایان ترم دانشگاه ، به کرج برگردند .
افسر پرسید: چرا شما که مردی پخته و فهمیده هستید بذر انتقام را در دل پسرتان کاشتید و دست او را به خون آلوده کردید ؟ . معیری مثل کسی که ضربه محکمی بسرش خورده و نمیتواند وضعیت خود را کنترل کند ، در حالیکه ضربان نامنظم قلبش را در سینه حس میکرد ، نفس زنان پاسخ داد ، نمیدانم چه بگویم ، واقعا از شنیدن این حرف گیج شده ام ، نمیدانم .
پس از کمی سکوت و نگاه خیره کننده افسر که منتظر جواب از او بود ، معیری  بر افکار خود مسلط شده و گفت : جناب سروان ، حمید گرچه برای قتل خواهرش اوائل بشدت ناراحت و عصبی بود ،  اما این اواخر آرام شده و کمتر در اینمورد حرف میزد ، ضمنا تا آنجا که به خاطر دارم پسرم هرگز چهره احسان شیری را ندیده بود و از آدرس محل کار و یا سکونتش ، بی خبر بود و من نیز در اینمورد مطلبی به او نگفته بودم .
افسر گفت : خودروی شما در پارکینگ نیروی انتظامی کرمانشاه گذاشته شده و فقط خودتان میتوانید آنرا با مدارکی که به نامتان هست ترخیص کنید .  معیری گفت : آیا شواهدی وجود دارد که نشان بدهد پسرم و دوستش در این قتل دست داشته اند ، افسر گفت : متاسفانه بله ، نزدیکی مسافرخانه به منزل مقتول احسان شیری و اینکه شب قتل در همین مسافرخانه پسر شما حمید معیری و دوستش جمال شکوهی مهمان بوده اند و در برگشت از روستا مجددا همین مسافرخانه را برای اقامت دو شب و احتمالا برای کسب خبر از وضعیت مضروب انتخاب کرده اند .
افسر سپس پرسید آخرین باری که با هم تماس تلفنی داشته اید کی و چه ساعتی بوده ؟ معیری پاسخ داد ، پریروز بود ، حدود شش عصر بمن زنگ زد و گفت ؛ به اتفاق دوستش در مسافرخانه نبوت هستند و پس فردا بعد از ظهر ، پس از پیوستن دوست دیگرشان ، بطرف کرج حرکت میکنند . افسر پرسید آیا به شما راجع به انتقام از احسان شیری طی این چند روز چیزی نگفتند ؟ معیری گفت : خیر ، طی تمام تماسهایی که با پسرم برای جویا شدن از سلامتی و وضعیتش داشتم ، بهیچوجه اثری از هیجان و یا خوشحالی عجیب ، که نشانی از مقابله به مثل باشد متوجه نشدم ، میتوانم بپرسم چرا دوست سر پل ذهابی آنها بازداشت نشده ؟ . افسر گفت : قبل از وقوع قتل ، دوست  آنها در کرمانشاه از آن دو جدا شده و به منزلشان در سر پل ذهاب رفته است و فردای آنروز ، مظنونین به قتل ، ساعت هشت صبح با تصفیه حساب مسافرخانه نبوت را ترک کرده اند . 
افسر سپس کپی ارسالی تصویر اسلحه سرد ، از طرف آگاهی کرمانشاه را نشان معیری داد و پرسید این یک خنجر تیغه بلند مخصوص ضرب و جرح عمیق هست و در قلب احسان شیری فرو کرده بودند ، آیا شما در لوازم پسرت چنین چیزی را قبلا دیده بودی ؟ .
معیری پاسخ داد ؛ پسر من آدم آرامی هست و هیچوقت بدنبال دردسر و دعوا و درگیری نبوده و نیست و چنین چیزی را من هرگز در وسائلش ندیده ام . 
افسر در حال بلند شدن از روی مبل گفت : آقا خدا کند همینطور باشد که میگویید و این قتل ربطی به پسرت و دوستش نداشته باشد چون نتیجه انتقامجوی های شخصی همیشه خیلی بدتر از آنچه که افراد خانواده مقتول تصور میکنند از آب در می آید . 
لطفا مطابق دستوری که به من ابلاغ شده خودتان را در اسرع وقت به اداره آگاهی کرمانشاه معرفی کنید و روی این برگه نیز شماره تلفن منزل و تلفن همراهتان را بنویسید .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه ۱۳۹۹
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

بازمانده - بخش شانزدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش شانزدهم
آقای معیری در غروب همان روز پس از رفتن مامور آگاهی ، خود را به فرودگاه مهرآباد رساند و در لیست ذخیره مسافران کرمانشاه ثبت نام کرد ، و شب را در سالن فرودگاه ماند و عاقبت توانست با کنسل شدن بلیط یکی از مسافرین ، با پرواز ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بامداد ،  به سمت کرمانشاه حرکت کند ، وقتی با تاکسی مستقیما به آدرسی که به او داده شده بود مراجعه کرد ، واحد اطلاعات اداره آگاهی، ایشان را به دفتر مسئول جرایم جنائی هدایت نمودند ، پس از حدود پانزده دقیقه انتظار ، در حالیکه روی مبل نشسته  و  مکالمات  مکرر و نامفهوم و کوتاه تلفنی آقای سر دفتر را ، بناچار میشنید  ، ماموری وارد اتاق مراجعین که تنها فرد غیر خودی در آنجا او بود شد ، مامور تازه وارد با نگاهی تقریبا ممتد به سردفتر و سپس اجازه وی با حرکت انگشت  ، داخل اتاق مسئول گردید و چند لحظه بعد ، وقتی از اتاق بیرون آمد ، با لبخندی بر لب به آقای معیری گفت: تشریف ببرید داخل ، رئیس منتظرتان هستند . 
آدمهای با زندگی آرام و معمولی وقتی پا به محلهایی میگذارند که منتظر عواقب و بازتاب غیر عادی آن هستند ، شرایط روانی آنها را از حالت طبیعی ، چنان به وضعیت بحرانی ، متغیر میکند ، که در چهره شان به وضوح ، رنگ پریدگی ناشی از اضطراب دیده میشود ، انتظار برای کسب خبر در پشت درب اتاق عمل و اورژانس و درب آمبولانسی که تازه از راه رسیده و خدا خدا کردن برای آنچه که تمایل نداریم ببینیم ، گرچه هیچ شباهتی به درب اتاق یک مسئول انتظامی ندارد ، اما وقتی فرزندت متهم به قتل هست ، حس ناخوشایند پیش روی ، و وحشت اینکه با چنین جرمی ، او را از دست داده میپنداری ، در اینصورت هر کلامی حتی غیر مرتبط که در چنین محلی از افراد دست اندر کار میشنوی ، در ذهن خود یکبار آنرا توجیه به وضعیت خیلی بد و عدم امید به نجات ، و لحظه دیگر با رد و قبول نداشتن اینکه ، امکان ندارد فرزند من جنایتکار باشد و احتمالا و یا قطعا ، فقط مورد شک و تردید با عنوان مظنون بقتل هست ، کورسوئی نور امید را در تاریکی میبینی و از حس گناهی که دامنگیرت برای پرورش غیر متعارف شده ، رهائی پیدا میکنی و با امید به تحقیق و کشف قاتل واقعی توسط مامورین ، از فشار روحی وارده بر شخص قیم کاسته میشود .
ایا لبخندی که مامور به او زده بود نشانه ایی از نجات پسرش بود و یا شباهت آن به لبخند خوشحالی یک شکارچی پس از بدام انداختن گرگی درنده ؟!!!
با پا گذاشتن به اتاق ، و بلند شدن افسر مسئول برای دست دادن و خوش آمد گوئی به او ، گرچه بخشی از تصورات منفی در حال زدوده شدن از افکار آقای معیری بود ، اما این ذهنیت که نکند بخاطر ماجرای قتل دخترش ، و اینک شرایط بد پسرش ، دست دادن او ،  بمنزله تسلی محسوب میشود و یا فقط ناشی از خوش برخوردی ذاتی و همیشگی ، آن افسر متشخص هست .  
با اشاره به صندلی روبروی میز جلسات ، و نشستن و قرار گرفتن رئیس روبروی او ، معیری همچنان دچار تشویش و دلهره بود . رئیس گفت : سر دفترم چندین بار امروز صبح با تلفن همراه شما تماس گرفت و تلفنتان خاموش بود ، معیری پاسخ داد :  در هواپیما بودم .
رئیس گفت : من هم مثل شما یک پدر هستم ، میخواستم زودتر شما را از نگرانی خارج کنم.
معیری با شنیدن این جمله ، بدنش را که بر اثر استرس تا لحظاتی قبل بشدت منقبض بود ، وا رهانید و با نفسی عمیق ، آلودگیهای ذهنی را بدور ریخت و توانست پاسخ تبسم فرد مقابلش را که اینک با دید مثبت میدید ، با لبخند متقابل ارائه بدهد .  مسئول گفت : بزودی پسرت و دوستش  که بر حسب تحقیقات بیگناه بوده اند و از بازداشتگاه آزاد شده اند را میبینی ، اگر تلفنت را از ساعت هشت خاموش نکرده بودی ، میتوانستیم به شما اطلاع بدهیم که لزومی به آمدنتان به کرمانشاه نیست ، معیری گفت : ممنون از لطفتان ، حدود ساعت هفت ، بعد از تماس با گوشی همراه سرپرستم و گرفتن مرخصی تلفنی ، چون نمیخواستم کسی از همکارانم مزاحمم شده و جویای مرخصی ناگهانیم شوند ، تلفن را خاموش کردم و هم اینک نیز تلفنم در اتاق نگهبان ورودی میباشد. 
رئیس گفت : همزمانی قتل احسان شیری و آمدن پسرتان و دوستش به مسافرخانه نزدیک منزل ایشان در شب وقوع قتل ، و همچنین تحقیق بعدی در مورد ساعت خروج آنها از متصدی مسافرخانه که مطابق با زمان وقوع مرگ بوده ، باعث دستگیری آنها  که به کرمانشاه مجددا برگشته بودند گردید ،  عدم صداقت و راز پوشی در گفتار دو دوست ، جمال شکوهی را که برای قصد انجام یک خلاف شرعی ، جهت پیدا کردن فروشنده ایی ، بقصد شرب خمر بوده  ، پسرتان و خودش  را در محذور قرار داد ، در صورتیکه با راستگوئی و عدم تناقض گوئی ، آنها همان شب رها میشدند .
آقای معیری گفت : صحیح میفرمائید پسر من مشروب نمیخورد و احتمالا قصد داشته توجیه بیرون آمدن از مسافرخانه را در آنوقت شب ، بخاطر دوستش  پرده پوشی کند ، و علت برگشتشان به کرمانشاه و سکونت مجدد در آن مسافرخانه ، مطابق با تماسی که سه روز پیش با من داشت برای سیاحت و تفریح بوده است .
رئیس گفت : متاسفانه ناچارم خبری ناگوار نیز به شما بگویم .
آقای معیری که تازه از بحران روحی خارج و از خبر آزاد شدن پسرش میخواست از خوشحالی پر در بیاورد ، با شنیدن این کلمات از جناب سرهنگ جا خورد ، بطوریکه نمیدانست تا لحظاتی دیگر باید نگران چه موضوعی شود . رئیس پس از مکثی کوتاه گفت : همکاران ما در روانسر ، امروز اول وقت اداری از قتل مادر بزرگ نوه شما ،  ما را تلفنی مطلع کردند ، این خانم سه روز پس از کشته شدن پسر برادر شوهرش ، بفوریت آپارتمان خود را در کرمانشاه ، بقصد روانسر و اسکان در منزل دختر برادرش ترک کرده ، و روز حادثه مقتول حدود ساعت پنج و نیم صبح که در حال آب دادن به گلهای باغچه بوده ، احتمالا با شنیدن صدای تق تق به درب حیاط ، آنرا باز و وارد کوچه خلوت شده و توسط مهاجم که در پس دیوار جانبی پنهان شده بود ، غافلگیر و بوسیله گرز چوبی مورد حمله از ناحیه سر قرار گرفته و بر اثر خونریزی ناشی از شکستگی جمجمه فوت نموده اند ،  بر حسب تصویری که حدود یکساعت پیش برای ما ارسال شد با مقایسه اثر یکسان جای عاج لاستیک موتور در دو صحنه ، و همچنین بجا گذاشتن آلت قتاله ، نشان از آن میدهد که قاتل و یا قاتلین آقای احسان شیری و خانم روژین خاور ، یکی هستند و خانم روژین خاور همسر آقای شیری مرحوم ،  به احتمال قریب به یقین ، بخاطر ترس از کشته شدنش کرمانشاه را ترک کرده و متاسفانه ظاهرا با کسی موضوع تعقیب شدن خود را در میان نگذاشته و اگر هم به فردی گفته تا این لحظه به ما اطلاعی داده نشده است.
معیری که نمیتوانست ساده لوحانه از مرگ مسببین قتل دخترش ، بخاطر وجود باران ، خوشحال باشد ، به جناب سرهنگ گفت : بیچاره این دختر بچه یتیم ما ، چگونه از بدبیاری روزگار ، پدر و مادر و عمه و مادربزرگ خود را به شکل بسیار دردناک و فجیعی از دست داد . 
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

بازمانده - بخش هفدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش هفدهم
گویا ظاهرا خدا میخواست ، انتقام خون دختر آقای معیری در همین دنیا باز پس گرفته شود ، و رنجهائی را که این پدر نمیتوانست آنها را برای کسی بازگوئی کند ، و باعث آزار شبانه روحی اش بجای رویاهای خوش شده بود ، پس از آن با فشار و تعداد کمتری بر او تحمیل میشد ، انتقام و خونخواهی گاهی شبیه به طنابی هست که بر بازوی ما بسته شده و دشمن در لبه دره ائی عمیق ایستاده و آنرا میکشد و زخم دردناکی بر اندام ما می اندازد ، حد فشار بصورتی هست که اجازه باز کردن گره طناب را از ما سلب کرده و به جلو آمدن برای کاهش آسیب  نیز ، باعث سرنگونی او و ما در دره  مرگ میشود ، تحمل و پایداری و ایستائی و صبر ، عاقبت باعث پاره شدن این طناب بدون اینکه دشمن ابله متوجه آن شود میگردد و همان زوری که بر ما وارد کرده بود ، او را در آن شکاف عمیق پرتاب و سرنگون کرده و عامل نیستی آن خبیث میشود . 
زخم و جرح بیادگار مانده بر بازوانمان از این واکنش نابهنجار ، تا مدتها درد آن احساس و رفته رفته ، به فراموشی سپرده میشود ، گرچه جای آن زخم دیده میشود ، ولی اینبار پستی ها و رذالتهای دشمن ما کمرنگ شده ، و حتی ممکن است جای آنرا به بخشهایی از صفات نیکوئی که داشته  واگذار گردد  و اثر مهر او برای دیگران و یا برای ما را ، با عطوفتی همراه با گذشت ، بلاخره  فرا میگیرد . این رازی هست که برای سلامت روح و روان ، بهتر است قصاص و انتقام را به خدا سپرد .
چند سال از وقوع این حوادث پیاپی گذشته بود ، یکروز مرد جوان موتور سواری در همدان پس از  کیف قاپی ، در بلوار ملت  در حین گریز از دست مامورین ، کنترل موتور خود را از دست داد و محکم بزمین خورد ، پس از دستگیری جهت معالجه زخمهای سرش به بیمارستان برده شد ، سپس بخاطر اعتراف به سوابق متعدد باجگیری جزئی و سرقت لوازم خودرو و کیف قاپی به ندامتگاه الوند منتقل گردید ، این مرد معتاد نبود ، و اندامی قوی و تنومند داشت ولی بخاطر اینکه قادر نبود خوی و سرشت سر بزیر و آرامی داشته باشد و بتواند مثل سایرین در پرتو کار و زحمت ، از دسترنج خودش امرار معاش کند ، سرقت و باجگیری را پیشه کار خود ساخته و تاکنون نیز بعلت جابجایی مکرر از این شهر به آن شهر و فروش لوازم سرقتی به غیر مالخرها و افراد طمعکار عادی ، و باجگیریهای متفرقه با ارزش کم ، در چنگ پلیس هرگز گرفتار نشده بود ، او مثل ماهی بود که به قطعه کوچکی از طعمه سر قلاب ماهیگیر، قناعت و بسنده کرده و پس از بدست آوردن لقمه خود ، مسیر دیگری را در دریا برای پرهیز از قلاب انتخاب میکرد ، این مرد حدود سی ساله پس از محاکمه و زندانی شدن بر اثر زمین خوردن با موتور ، دچار عارضه ایی مغزی شده بود که گاهی ، همچون آدم ساده لوحی ، شروع به اقرار کردن به مسائلی مینمود که همواره افراد عادی نیز از گفتن آن بعلت شرمساری ، ابا دارند ، و این موضوع باعث شده بود که مورد تمسخر و خنده سایر زندانیان قرار بگیرد و پس از اینکه توسط پزشک معاینه شد و مشخص گردید ، نمیتوان او را با دارو فعلا معالجه کرد و باید منتظر گذشت ایام و بهبودی او شد و یا انتظار فلج شدن و یا مرگ نابهنگامش بخاطر سکته مغزی بود ، این مرد را به بند افرادی که تعداد آنها زیاد نبود و مسن تر از او بودند فرستادند ، تا کمتر مورد استهزای دیگران قرار بگیرد ، تحمل این مرد سارق توسط هم بندهای او که اینک از حرف زدنهای یاوه مانند و بیهوده اش ، اینبار بجای خندیدن ، دل میسوزاندند راحت تر بود و میشود گفت ؛ چون گوش شنوایی در آنجا نمی یافت کمتر حرف میزد ، در آن بند ، مرد قالی فروش و متشخص تبریزی بود که بخاطر عدم توجه به اتمام زمان بیمه ماشینش ، و تصادف با دو عابر پیاده و زخمی نمودن آنها ، در همان ایام در همدان  ، در زندان بسر میبرد ، یکشب که مثل مواقعی که گاهی تراب قاط میزد و شروع به اراجیف گوئی های بی پایان مینمود ، قالی فروش که خوابش نمیرفت و نمیخواست سایرین از فک زدنهای با صدای بلند او ناراحت شوند ، تراب را به گوشه ایی کشاند و از او خواست بجای حرفهای بیمورد صد من یه غاز ، از زندگی کودکی خود برای او تعریف کند ، البته جهت دادن به حرفهای تراب خیلی سخت بود ، مثلا وقتی شروع میکرد به گفتن اینکه آقا شریف به عباس آقا گفته ،  شونه داری بدهی موهایم را مرتب کنم ، یکبند و یکریز میگفت ، آقا شریف شانه میخوای چکار اینجا کسی به موی بلند و مرتب یا نامرتب داشتن و یا نداشتنت کاری نداره و رو میکرد به عباس آقا و میگفت شونه بهش نده ، تا موهاش را مرتب نکنه ، اینجوری مثل فیلسوفها میمونه ، تراب اینقدر زر میزد و ور میزد که حال آدم را از تکرار کلمات هذیان گونه اش بهم میخورد و شاید بهتر بود پیش همون افراد بند قبلی که مسخره اش میکردند میموند .
قالی فروش لیوانی چای ریخت و  به تراب تعارف و کرده گفت : پسرم فکر میکنم علت سارق شدن تو نداشتن پدر بوده ، و حتما زندگی سختی در گذشته داشته ایی ، چهره خشن تو با روح حساسی که داری یکی نیست ، تو مثل مردی میمونی که گنجینه ایی از کلمات را در مغز خود دارد ، اما بواسطه بهم ریختگی ارتباطش با آن ، قادر به جمع آوری آن نیست و چشمش  بعلت اینکه فقط بر  یک نقطه از زمین خیره شده ، زر و زیورهای اطرافش را نمیبیند و عادت میکند در محاوره ، شنیده های دیگران را تکرار کند .
بعد دست پر عطوفت خود را بر شانه های سارق کشید . 
تراب تنومند که در مقابل گفتار و رفتار آن بزرگ مرد کوچک اندام ، که قبلا نیز بارها ارادت خود را در بند و میان سایرین ، به او نشان داده بود ، احساس آرامش میکرد و آشفتگی روحیش را تسکین میداد و به اینصورت بود که مهار از هم گسیخته کلمات نامفهوم و تکراریش را آن مرد قالی فروش میتوانست ، همچون در آغوش گرفتنی نادیدنی ، با غلبه و احاطه بر او ، مثل یک حامی ، تفکرات مغشوشش را ، بدون چرخش بیهوده زبانش، سر و سامان دهد ، او میدانست که دیوانه نیست ، بلکه اسیر وسواس گفتاری هست ، و قادر به کنترل آن نیست ، و با بر زبان آوردن  سعی در کاهش ، تنش انفجارگونه در مغزش که دیگران از آن بیخبرند ، دارد و تمام این موضوع ناشی از نارسایی خون رسانی کافی به قسمتی از مخ او بود که چنین رنجشی ناخود آگاه را ایجاد میکرد .
چای را که تراب سر کشید ، یک نخ سیگار برایش روشن کرد و گفت ؛ گوشهایم منتظر شنیدن غمهائی هست که نتوانستی تاکنون برای کسی بگوئی ، روح و جان و دلت را بمن بسپار تا آرامش پیدا کنی ، مرا غریبه نپندار ، بزودی از این محل آزاد میشوم و قصد دارم دستت را بگیرم و نگذارم زندگیت هرز بگذرد ، هر چه قصه و غصه داری چه بد و چه خوب برایم بگو ، تا از این درهم تنیدگی افکار مغشوش خلاص شوی ، پلیدیهای شیطانی وجودت ، که ترا از راه ، به بیراهه کشاند و علیرغم ذاتت که تمایل به اتکا خواهشهای نفسانی مفید انسانی دارد ، چگونه شد که ناهمواری راه خطا ، برایت سهل و آسان گردید و خود را در منجلاب گرفتاری غرق کردی ؟
تراب زبان گشود و از دورانی گفت که فقر و نداری ، پس از ترک پدر و رفتن او به آنسوی مرز برای کار ، و برنگشتنش بخاطر ازدواج با زنی دیگر ، دامنگیر مادر و برادر کوچک او شد ، حد و حدود کم زمین مناسب زراعی ، و درآمد ناچیز حاصل از آن که فقط به برکت نزول برف و باران بود ، عاقبت مادر را بخاطر سو تغذیه ، به چنگال عفریت خانمان سوز بیماری سل انداخت و جوانمرگ شد ، خوی وحشی گری با فاصله ایی زیادی که از سایر منازل روستائیان داشتند ، و عدم ارتباط اجتماعی با سایرین ، دو برادر را مشابه به گرگهای درنده ایی کرد که با ظاهر رام و آدمگونه خود ، میتوانستند برای دیگران تظاهر به بیخطری بنمایند و هر از گاهی در گله آدمیان نفوذ کرده و طعمه ایی را برای رزق و روزی خود بر میگزیدند ، به اینصورت که اوائل شبانه در هنگام بارش برف ، در مسیری کمین کرده و راه را بر خودرویی عبوری میبستند و با عجز و التماس طلب خوراکی مینمودند و با این شرایط نابسامان هوا موفق به جلب ترحم میشدند ، پس از مدتی روش خود را تغییر دادند و اگر متوجه میشدند که کمک کننده در خودرو تنها و یا با همراهی زنی با گردنبند و دستهای پر از النگو هست ، با ضربه سنگ و یا چماق به سر آنها ، کار را تمام کرده و نقدینگی و طلای موجود را می ربودند و سپس از مسیر کوهستان به غاری پناه برده و جای پای آنها را برف شبانه پر میکرد و قبل از طلوع آفتاب در صورت وجود بارش برف به منزل خشت و گلی خود که دور از محل وقوع جرم بود ، برمیگشتند و پس از خرج کردن پولهای دزدیده شده در مقادیر کم، عاقبت تکه ای از طلاها را از محل پنهان شده خارج و در مسیری دیگر به خودروهای عبوری افرادی متمول ، با عنوان طلای اسقاطی مادرشان میفروختند ، و چون سن و سالی نداشتند مورد ظن و شک قرار نمیگرفتند و با هوش گرگ گونه خود نمیگذاشتند کسی از محل اختفا و یا به عبارتی محل زندگیشان سر در بیاورد ، صفت ممتاز قناعت آنها همچون خزندگان باعث میگردید پس از یک سرقت تا مدتها دست به کار دیگری نزنند و همانند سایر روستائیان با آمدن فصل گرم برای کشت و کار ، روی زمین کشاورزی خود عرق ریخته و برای  بدست آوردن محصول کار میکردند ، با بزرگ شدن دو برادر   همچون علفهای هرزه  ، چون نابهنجار بودن رفتار آنها و جنایتهایی که مرتکب شده بودند مورد مواخذه ، احدی بعلت پنهانکاری قرار نگرفته بود ، از نظر وجدانی بهیچ وجه معذب نبودند و فقط نسبت به هم فقط ترحم داشتند و فاقد عواطف رقیق انسانی که بر اثر معاشرتهای اجتماعی حاصل میشود بودند .
تراب از برادر کوچکش افشار ، سه سال بزرگتر بود و با حمایتهایش نمیگذاشت افشار را که با وجود جثه کوچکتر ، در رفتار بیرحمتر از او بود افسار گسیخته گردد و باعث شود ، روستائیان به جنایات زمستانی آنها شک کنند ،  و همواره او را به شکیبائی دعوت و راهنمائی میکرد ، و نمیخواست دندانهای تیز خود را برای میدانداری که مثلا برای خرید محصول آنها چک و چانه میزد و یا نزد آنها ممکن بود یکشب بماند ، نمایش دهد و زهره او را بترکاند ، هر دو برای رفتن به روانسر یا قزانچی برای خرید مایحتاج از موتور استفاده میکردند ، و شیوه سرقت زمستانی گرگ صفتی را از کشتن سوژه ها به پاشش اسپری فلفل و  بیهوشی تبدیل کرده و مدتها بود که قتلی را مرتکب نشده بودند و پای پیاده مسافت رفتن به غار و برگشت به منزل را کماکان در هنگام بارش برف انجام میدادند ، شبی افشار کلتی را که خریده بود نشان تراب داد و با وجود عصبانیت تراب از وجود اسلحه ، حاضر نشد آنرا پس بدهد و گفت برای دفاع شخصی آنرا خریده ام ، و نمیخواهم در جاده غافلگیر سارقین مسلح گردم .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه ۱۳۹۹
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

بازمانده - بخش هیجدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش هیجدهم
 دو برادر با خرید زمینی که در جوار جاده و کانال آبیاری داشت همراه با فروش زمین کوچک خود ، کشاورزی را با محصولات جالیزی نیز رونق دادند و دو سالی بود که دست به سرقت نمیزدند ، و مثل آدمهایی که شکمشان از شام شب سیر و نگران معاش خود نیستند ، بدنبال شناسائی تبار مادری ، از افراد کهنسال روستای همجوار به زمین قدیمی ، به جستجو و تکاپو افتادند و فهمیدند  دائی ناتنی زن مرده ایی در کامیاران دارند ، ولذا راه کامیاران را با موتورهای خود ، بقصد دیدار با دائی پیر و کسب خبر از گذشته مادرشان ، که تنها گنجینه بخاک سپرده شده آنها بود ، برای گپ و گفت و دیداری کوتاه ، در پیش گرفتند ، بر حسب اتفاق وقتی در آنجا بودند ، خاله ناتنی آنها نیز در نزد برادرش حضور داشت ،  در آنجا بود که خانم شیری ، کلت کمری پنهان شده در لباس افشار ، پسر خواهر ناتنی اش را دید و در حیاط منزل او را که از دستشوئی بر میگشت ، نگهداشت و با گفتن خلاصه ایی از آنچه که بر سر او و خانواده اش در تبریز گذشته بود ، وی را ترغیب به کشتن عروسش نمود ، او با دادن چهار النگو و گردنبند طلایش به افشار و گفتن اینکه نیمی از  مبلغ فروش منزلش را نیز به او خواهد داد وی را راضی نمود که به تبریز رفته و کار بگور سپاری عروسش را عهده دار شود ، افشار با اقرار به ترس از برادر بزرگش ،  درخواست کرد که از این موضوع با احدی صحبت نکند و پول منزل را فعلا به او ندهد و در عوض آن ، خاله آپارتمانی بزرگ در کرمانشاه بنام خودش بخرد تا وقتی آبها کامل از چرخ آسیاب افتاد ، یک یا دو سال بعد ، با فروش یا تعویض آن به آپارتمانی کوچک ، مانده پول را ، به او بدهد ، به اینصورت در دام قانون نمی افتم و مورد شک قرار نمیگیرم .  
از این عهدی که بین پیره زن و افشار بسته شد ، هیچکس حتی برادرش تراب نیز باخبر نگردید ، و با مرگ نابهنگام دائی پیر ، جریان دیدار آن دو برادر ، بر همه کس پوشیده ماند . 
چندی بعد که بذرها در زمین افشانده شده و کاری برای زراعت ، بجز انتظار برف و باران نداشتند ، افشار به بهانه رفتن به کرمانشاه ، برای تفریح ، منزل روستایی جدیدشان را با یک خداحافظی ساده ترک کرد و دیگر بمنزل بازنگشت ،  تراب به جستجوی برادرش به کرمانشاه رفت هیچ اثری از او نیافت ، بخاطر خلافها و قتلهای پیشین ، تصور نمود ، شاید برادرش را شناسائی و دستگیر کرده اند ،  وقتی دید کسی از نیروی انتظامی بسراغش نیامد ، احساس کرد  که حتما افشار درگیر ماجرایی گردیده و کلتی که بهمراهش داشت ، او را دچار مخمصه ایی گریز ناپذیر کرده و باعث کشته شدنش شده ، ولذا پس از مدتی دوباره به کرمانشاه رفت و خبر مفقود شدن برادرش را به کلانتری مرکزی اعلام نمود ، افشار آب شده و در زمین فرو رفته بود و هیچکس نمیتوانست اطلاعی ، ولو کم ، از او بدستش برساند ، آن زمان تلفن همراه برای  همه مردم کالایی کارا و ارزشی محسوب نمیشد ،  تعداد دارندگان آن کم بود و بخشی از افراد هنوز پی به توانایهایی که با داشتنش بدست می آوردند ، نبرده بودند .
افشار پس از رفتن با موتور به تبریز ، به بهانه تفریح در کرمانشاه ، اقدام به کمین در کوچه ای که آپارتمان نازی معیری در آن بود کرد ، او با تعقیب خودروی سفید رنگ  ،  با پیدا کردن محل کار وی ، و مطمئن شدن از انتخاب صحیح سوژه ، در سطل بازیافت بازار ، کارتن خالی کفشی را پیدا کرده و در آن شب شوم ، اقدام به قتل نازی برای بدست آوردن نیمی از مبلغ موجود در بانک روانسر از فروش منزل ، مطابق با پیشنهاد خاله  خود میکند . 
وقتی روابط فامیلی در مواردی همچون فقر و یا کم بینی ، بخاطر فاصله سکونت ، گسسته میشود ، در صورت عدم تشابه فامیلی ، یادآوری نام و فامیل ممکن است فقط ختم  به ، ذکر خاله یا عمو و دائی گردد ، و فرزندان نتوانند آنها را و یا بچه هایشان را شناسائی و پیدا کنند ، تراب نیز نمیتوانست ،خاله  ناتنی را پیدا کند و از او بپرسد که آنروز در حیاط منزل دائی مرحوم ، با افشار چه گفتگوئی داشته  که کمی طولانی شده است ؟!   
تراب یکبار  به کامیاران رفت و از ساکن جدید منزلی که دائی در آنجا مستاجر بود ، و همچنین از اهالی کوچه ، پرسشهایی سر سری انجام داد ، به هیچ نتیجه ایی برای دنبال کردن رد خاله  یا به عبارتی خانم روژین خاور نرسید ، دو کهنسال روستائی که او را قبلا برای یافتن دائی پیر به کامیاران راهنمایی کرده بودند  ، بیش از آنچه که قبلا فقط با ذکر نام کوچک او ، و کوچه ایی که در آن زندگی میکرد ، گفته بودند ؛ چیز دیگری نمیدانستند ، روزی تراب ناراحت و غمگین از این جستجوی بیحاصل ، در کنج دیوار منزل مزرعه شان نشسته بود ، او متوجه شد علفهای هرز در یک تکه از زمین که محل راه رفتن بین کرتها بود رویش نداشتند ، با کنجکاوی برخاست و بوسیله بیلچه ، نقطه ایی را که فاقد علفهای خودرو بود ، کند و پلاک موتورسیکلت افشار را که در زیر خاک مدفون شده بود ، پیدا کرد ، تصوری که از مخفی کردن پلاک ، و پیدا نکردن سند موتور در منزل گرفت ، این بود که برادرش احتملا نمیخواسته ردی از خود ، در جائی که قصد رفتن به آنرا داشته ، بجا بگذارد و سند موتورش را محض احتیاط با خود برده ، که اگر جلوی او را گرفتند بگوید از افتادن پلاک موتور بیخبر هست و سند همراهش ، گواهی هست که موتور او مسروقه نیست، برایش مسلم بود که  افشار سر از خود و بیخبر ، بقصد کاری خلاف رفته و شاید پلاکی سرقتی را روی موتور خود برای عدم شناسایی نصب کرده ، ولذا شکش به گفتگوی طولانی در حیاط منزل دائی ،  به یقین نزدیک شد ، و اهتمام و تلاش خود را برای یافتن خاله ، بیشتر کرد ، با یادآوری خاطره صحبتهای آنروز خود در کامیاران، هیچ نکته ارزشمند و بدرد بخوری نیافت و تمام مطالب رد و بدل شده در مورد مادر مرحوم خودش ، و زندگی او در دوران دختری بود ، او  نمیتوانست از مردی که اینک مرده بود بیش از این چیزی بداند . 
ناگهان متوجه شد  با یافتن محل مدفن ، از روی نوشته حک شده روی سنگ قبر دائی ، میتوانست به نام فامیلی مشترک با خواهرش برسد ، برای بار دوم عازم کامیاران شد و فهمید دائی ناتنی را برای خاکسپاری به روستای زادگاه پدریش ، مروارید برده اند ، مسیر روستا را در پیش گرفت ،با توجه به حدود سن و تاریخ فوت ، در قبرستان مروارید ،  توانست بفهمد قبر دایی کدام هست ،  فامیل خاله و دائی ناتنی بخاطر ازدواج مادر بزرگ آنها با مردی دیگر ، پس از مرگ همسر اولش ، متفاوت با فامیل خانوادگی مادر آنها بود ، در حالیکه از این کشف خرسند شده بود ، هنوز  نتیجه ایی برای یافتن نام و آدرس خاله نگرفته بود ، یک بار دیگر با رفتن به روستای مروارید در پنجشنبه ، به بهانه فاتحه ، در  قبرستان حضور پیدا کرد ، اما از آمدن بستگان دائی و فک و فامیلش بر سر قبر او ، خبری نشد ولذا تصمیم گرفت ، توسط افرادی که بر سر مزار عزیزانشان آمده اند ، بی پروا برای یافتن و کسب اطلاعاتی که او را به خاله برساند ، جستجو کند ، و نتایجی که گرفت این بود ؛  خاله نامش روژین اما فامیلیش کشتکار نیست ، خاله پس از رفتن به شهر و  مدرسه در کرمانشاه ، تغییر فامیل داده و روستائیان از فامیل جدیدش بی اطلاع بودند ،تراب باوند با سوال و پرس از آنها ، پی میبرد که دائی تک فرزند بوده و دختری مجرد  دارد و آن دختر در روانسر و در بانکی شاغل هست و بهمین علت شاید نمیتواند به سر مزار پدر که برای یک دختر دورافتاده ، محسوب میشد بیاید، و این خانم بجز مراسم خاکسپاری ، یکبار دیگر ، برای چهلم پدرش ، بهمراه عمه و پسر برادر شوهر عمه اش ، با ماشین او به روستا آمده اند و نام و فامیل پسر برادر شوهر مجرد بزرگسال عمه ، احسان شیری هست ، و با افتخار میگفت در شرکت فلان شاغل میباشد .
افشار باوند ، ساعاتی قبل از قتل نازی معیری ، پلاک سرقتی را بر موتور خود نصب کرد ، و پس از کشتن او ، پلاک را همانشب در مسیر بازگشت در بیابانهای اطراف جاده انداخت و بعلت گذران شبهای قبل از قتل ، در پارکها برای خواب و خستگی ناشی از مسیر طولانی ، در نزدیکی عجب شیر  ، برای پرهیز از سرما ، در عقب سر تریلی کانتیرداری ، مدتی بدون اینکه راننده از وجود او مطلع باشد ، حرکت میکند و عاقبت در پس پیچی ، با برخورد به سر گارد ریل ،  بشدت خود و موتورش ، در هم شکسته و روانه دره میشوند ، موتور آتش میگیرد و تبدیل به آهن قراضه و سوخته میگردد  ، جسد او توسط جانوران وحشی خورده میشود  و  استخوانهایش در گل و لای سیلاب خیز ، به دور از منطقه حادثه برده و در خاک مدفون میشود ، با آب شدن برفهای زمستانی ، چوپانی اسلحه ایی زنگ زده ، که دسته چوبی آن نیز  سوخته بود ، در نزدیکی گارد ریل پیدا میکند و به پاسگاه محلی میبرد ، این تنها اثری از افشار بود که وجود داشت زیرا گل و لای سیلاب ، بقایای موتور را نیز در خود پنهان کرده بود .  
تراب راهی روانسر میشود و در اولین بانک که بر حسب اتفاق بانک تجارت بوده ، از طریق گفتگوئی با ظاهر معمولی به صندوقدار میگوید برای عرض تسلیت بدنبال خانم کشتکار هستم ، آنروز دختر دائی ، مرخصی بود ، و روز بعد توسط تراب شناسائی و تعقیب شده و منزلش را پیدا میکند ، با فرا رسیدن غروب ، او سه کاسه آش کوچک از بازار میخرد ، و در کنج دیوار حیاط منزل دختر دایی ، می ایستد ، و وقتی پسر بچه ایی را در حال عبور از کوچه میبیند ، از او میخواهد که یک کاسه آش نذری را برای منزلشان و دو کاسه دیگر را به منزلی که اشاره میکند ، بدهد و بگوید آش نذری مال خودشان هست ، چون با من قهر هستند ، از من چیزی نگو  ، اگر یکی از کاسه ها را برداشتند ، دو کاسه آش را برای خودش ببرد ، تراب متوجه شد ، یک کاسه را دختر دایی گرفت و از پذیرفتن کاسه دوم ابا کرد . به اینصورت استنباط کرد ،  حتما تنها هست و خاله پیش او نیست ، برای اطمینان ، نیم ساعت بعد ، درب منزل دختر دائی که او را نمیشناخت رفت و با رفتاری توام با ادب و نزاکت گفت : مادرم با عمه شما در کرمانشاه دوست و همکلاسی قدیمی بودند و البته با پدرم در همدان زندگی میکند ، برای سر زدن به منزل خواهرم در کرمانشاه آمده و از آنجایی که دلش میخواست او را ببیند و هم چنین شنیده بود برادرش نیز فوت کرده ، بر خود واجب دانسته که حتما پیش او برای عرض تسلیت و دلجویی برود ، سپس گفت : خانم کشتکار ، من نیز بواسطه یکی از دوستانم از فوت پدرتان مطلع و آدرس شما را پیدا کردم و مزاحم شدم . دختر دائی از محل زندگی عمه روژین در کرمانشاه اظهار بی اطلاعی میکند و میگوید فقط میدانم عمه ام آمده بود که برای همیشه اینجا بماند ، اما از پیش من با تصمیم فوری که گرفت ، وقتی پسر برادر شوهرش آپارتمانی برای او در کرمانشاه خرید  ، رفت ، و پاسخ تماسهایم را با محبتهایی که به او کرده بودم ، دیگر نداد ، نمیدانم ، شاید پیره زن دوست نداشت با من مراوده داشته باشد .
تراب در این گفتگو به نام خانوادگی خاور نیز رسید و تشکر کرد و رفت ، روز بعد حدود ساعت چهار عصر ، به آدرس شرکتی که احسان شیری در آن کار میکرد میرود ، و برای شناسایی نشدن نقاب کلاه کاسکت را پائین کشید ، او خود را مشغول خواندن تابلو اعلانات شرکت ، که نزدیک اتاق شیشه ای نگهبانی بود ، نشان داد ، و از طریق اتیکت نام و فامیل بر روی جیب لباس ، احسان را شناسایی نمود ، سپس سرویس نوبتکار را با موتور تعقیب ، و آدرس محل زندگی او را پیدا کرد ، تراب محض احتیاط با خرید یک دشنه تیغ بلند ، با پنهان کردن آن در زیر کاپشن ، بسراغ احسان شیری ، برای بدست آوردن آدرس خاله رفت ، خود را در آیفون درب ساختمان ، با عنوان فامیلی قدیمی معرفی کرد ، و پس از راهیابی به آپارتمان احسان ، به او گفت : تراب باوند هستم ، زن عموی شما خاله ناتنی من هست ، مدتی هست  برادر کوچکم افشار را گم کرده ام  ، شاید خاله بتواند بمن بگوید او کجاست .
احسان نیز با احساس مساعدت به او گفت : خانم شیری چطور میتواند به تو کمک کند ؟! 
تراب گفت : آخرین بار با برادرم گفتگویی داشته که نفهمیدم مربوط به چه موضوعی بوده ، تقریبا یکماه پس از آن ، برادرم رفت و دیگر پیدا نشد .
احسان بیکباره متوجه موضوعی شد که برای خودش نیز ، تاکنون لاینحل باقیمانده بود و آن این بود که چرا زن عمو از او خواسته بود پول فروش منزل تبریزیش را کامل برای خرید یک آپارتمان بزرگ در کرمانشاه صرف کند . او پس از قتل عروس زن عمو در تبریز ، در مظان اتهام قرار گرفت و بوسیله یکی از مشاوران ملکی که دوست او بود ، متوجه شد که ماموری از اداره آگاهی در دفاتر بنگاهها ، پیگیر خرید آپارتمان ، توسط او بوده اند ، در حالیکه هیچ خطائی را مدتها بود  مرتکب نشده و قصد داشت بنا به قولی که بخود داده بود ، دور بر کارهای خطا نرود و پاکی را منبعد سرشت خود نماید ، چه رابطه ایی بین برادر تراب و زن عمو بوده ؟! ، علت اینکه زن عمو تصمیم میگیرد از روانسر که رفته بود در آنجا برای همیشه بماند ، با آمدن ناگهانی به کرمانشاه چه بوده ؟ آیا او از چیزی میترسید و آنرا پنهان میکرد  ؟!  
احسان به بهانه سر زدن به موتور تراب ، پس از ریختن شربت برای او ، اتاق را ترک کرد و با تلفن زن عمویش تماس برقرار کرد ، با وجود اینکه ارتباط برقرار نشده بود ، دوبار زمزمه کنان  گفت : زن عمو ، زن عمو ، چرا گوشی را بر نمیداری ، او غافل از این بود که تراب باوند در راه پله گوش تیز کرده و صدای او را میشنید ، احسان پس از نگاهی به موتور که با زنجیر به علمک گاز بسته شده بود ، به اتاق و نزد مهمان خود بازگشت ، تراب پرسید : آدرسی از خاله داری تا بتوانم او را ببینم ؟  احسان گفت : بعد از مرگ پسر عمویم دیگر زن عمو را ندیده ام و به گمانم باید در روستایی که نام آنرا نمیدانم ، نزد خویشاوندانش باشد ، تراب دروغگوئی او را به روی خود نیاورد و پرسید ؛ اگر آدرسی از یکی فامیلهایش داری بمن بگو ، به اینصورت شاید بتوانم پیدایش کنم ؟  احسان که راه گریزی برای بافتن دروغی جدید نمی یافت جوابداد ؛ بگذار یک لیوان چای با لقمه ایی نان و پنیر برایت بیاورم ، حتما گرسنه هستی و به آشپزخانه برای دم کردن چای و آوردن نان و پنیر رفت ، هنگامیکه میخواست وارد اتاق شود ،  کمی درنگ کرد تا چهره تراب را ، از درز بین در و لولای آن ، بخاطر اثر حرفهایش بر او بسنجد ،  تراب برای پیش کشیدن قندان خم شد ، نوک تیغه براق خنجر برای لحظه ای کوتاه از یقه کاپشن بالا زده او پیدا شد ، احسان وحشتزده بلافاصله برگشت و چاقوی گوشت بری را در کمربند شلوار خود جا داد و پیراهنش را بر روی تیغه آن انداخت .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

بازمانده - بخش نوزدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش نوزدهم
با ورود احسان به اتاق ، و گذاشتن سینی چای ، همراه با نان و پنیر ، سکوت مرگباری اتاق را ابتدا فرا گرفت ، دو مرد تنومند ، همانند دو افعی که چمبره زده و برای پرش و زدن نیش منتظر حرکت هم هستند ، در کنار هم نشسته و در حال خوردن غذا ، وانمود میکردند که اوضاع عادی و طبیعی هست ، سپس با سخنانی پراکنده از موضوعات متفرقه در مورد کار و کسب همدیگر ، سکوت را شکسته ولی چشم در چشم نمیشدند ، یکربع بعد ، تراب از جا برخواست و گفت : جناب شیری بزرگوار ، ممنون از لطفی که امشب بمن داشتی ، وقتی فکر میکنم میبینم ، بیهوده بدنبال سوال کردن از خاله برای پیدا کردن برادرم هستم ، شاید صحبتهای او در حد نصیحت مادرانه بوده ، و از او خواسته که مستقل شود و دست از شراکت با من بردارد ، تا در آینده با هم درگیر مسائل مالی و اختلاف نشویم ، چون مبلغی قابل توجه در منزل پس انداز داشتیم که آنرا افشار با خودش برده و حتما فعلا از دیدن روی من ، خجالت زده هست .
تراب چون در دورانی بر اثر فقر مجبور بود و یاد گرفته بود ، چگونه با نیتهای رذیلانه ، کلاهبردار ترحم و عاطفه باشد ، دو دست احسان را محکم گرفت و چشمانش را ریاکارانه اما با صداقتی انکار ناپذیر  به او دوخت و گفت :  مزاحمت شدم در حالیکه با جوانمردی مرا مراحم فرض کردی ، با برخورد آقا منشانه خوبی که با من داشتی ، همیشه بیادم خواهی ماند ، اگر روزی روزگاری خاله را دیدی و متوجه شدی چنین پند و اندرزی را کرده ، به او بگو ، خاله کارت درست بود و برادرم میبایست روی پای خودش می ایستاد و ممنونم که راه صحیح زندگی را به او نشان دادی .
احسان با شنیدن این حرفها از تراب ، خجول پندار زشت خویش نسبت به او شد ،اینکه مردی مسیری طولانی را در شب میخواست برای رفتن به منزلش طی کند ، نیاز به سلاحی برای دفاع از خود داشت و طبیعی بود ، بدبینی احسان بیمورد بود و همانقدر که احتیاط کرده و آدرس زن عمویش را به او نگفت ، کافی بود ،پس از برداشتن سینی برای گذاشتن آن در آشپزخانه ، چاقو را در کشو گذاشت و شرمنده حال بدنبال تراب ، برای بدرقه اش از پله ها با هم پائین آمدند ، با باز کردن قفل زنجیر از علمک گاز و روشن کردن موتور ، تراب بسمت احسان آمد و با خنده گفت : فامیل سببی عزیز ، یکدست ورق بازی برای خودم امشب خریده بودم ، دیدم ورقهای بازی شما که در طاقچه بود ، رنگ و رو رفته هستند ، لطفا بدون چک و چونه این هدیه ناقابل را از من بگیر ، دلم میخواهد یادگاری پیشت بجا بگذارم ، سپس بسرعت زیپ کاپشنش را باز کرد و خیلی سریع ، خنجر بلند را چنان تا دسته در قلب احسان که زیرپوش نازکی بتن داشت فرو کرد که صدای شکستن استخوان دنده او شنیده شد و بلافاصله بدون معطلی سوار بر موتور شد و رفت .
بعداز ظهر پنج روز بعد ، به روانسر و در نزدیکی منزل دختر دائی رفت ،  از ساعت چهار تا شش عصر ، نظاره گر درب منزل از فاصله دوری بود ، یک زن از منزل بیرون آمد و زن دیگری ابتدا و انتهای کوچه را نگاهی انداخت و بعد در را بست ، با تعقیب آن خانم فهمید ، دختر دائی هست که بقصد خرید نان ، از منزل خارج شده بود ، هوا که تاریک و کوچه خلوت شد ، در بغل دیوار ، و زمین خالی همجوار ، موتور را روی پایه اش گذاشت و روی زین رفت و توانست آنسمت دیوار و ساختمان موجود در حیاط را ببیند ، همانطور که مشام قوی کوسه ، رد صید را ، با بجا گذاری زخم و بوی خونش ، از فواصل دور برای دسترسی گرگ دریا آسان میکند ، حدس ذهنی تراب نیز پس از کشتن احسان درست بود ، تراب تصور میکرد اگر خاله با شنیدن کشته شدن پسر برادر شوهرش وحشتزده شده و کرمانشاه را ترک کند ، حتما و صددرصد ، مقصر ماجرای ناپدید شدن برادرش هست . 
خانم شیری چون میدانست ، احسان آدرسی از فامیلهای او در روانسر ندارد ، با این فکر که  نسبت به ماندن در کرمانشاه ، با فرض لو دادن آدرس آپارتمانش ، در اینجا بسیار مطمئن و امن هست ، به نزد دختر برادرش بر میگردد ، حیاط را یک چراغ کم نور روشن میکرد اما در پس پنجره هایی که با پرده آنرا هنوز نپوشانده بودند ، به وضوح خاله دیده میشد که در حال پهن کردن سفره شام بود .
تراب بدون اینکه موتور را روشن کند با هل دادن آن در تاریکی به سمت انتهای زمین خالی رفت و سپس پیاده از باریکه راهی خود را بالا کشید ، این محل که تقریبا در انتهای حومه شهر قرار داشت تا دور دستها فاقد ساختمان بود ، و با ارتفاع آن ، مشرف به حیاط خانم کشتکار بود ، تراب با دقت نگاه کرد و فهمید ، از این نقطه میتواند کسی را که وارد حیاط میشود ببیند ، برای او که قبلا میتوانست براحتی انسانی را بدون رنج و اندوه در وجدانش بکشد ، اینبار حس قیاس خوبی و بدی ، که علت بخشی از آن ، مربوط به فهم از رفاهی بود که نصیبش شده بود ، اجازه نمیداد ، از دیوار بداخل حیاط بپرد و دو زن را با چماقش از بین ببرد ، چون امکان اینکه دستگیر شود نیز وجود داشت ،  یکساعت بعد در منزلش بود ، آنشب با خود فکر میکرد که چگونه کار را تمام کند ، آیا نیاز بود قبل از کشتن خاله ، ابتدا از او درباره برادرش ، تمام جزئیات را  بپرسد ؟! . 
شب بعد به این نتیجه رسید که اگر رودرو با پیرزن شد ، ترسش از دیدن او تمام آنچه را که لازم است به او بفهماند ، کافیست .
صبح زود که برای آب انداختن روی مزرعه بیدار شد ، در انتظار دمیدن خورشید و انتقام برادرش بی طاقت شد و هوا تاریک بسمت روانسر براه افتاد ، نور آسمان گرگ و میش بود که موتور را در  زمین مشرف به حیاط نگهداشت و چشمهایش را بر منزل که چراغهای آن خاموش بود دوخت ، کمتر از نیمساعت بعد چراغ یک اتاق روشن شد و بیست دقیقه که گذشت ، خاله برای آب دادن به گلهای باغچه به حیاط آمد ، از سر زیری زمین خالی ، موتور خاموش را پائین آورد و در کنج دیوار نگهداشت و با ته گرزش چند تلنگری آرام به در زد ، و به گوشه دیوار خزید ، درب که باز شد ، چون خاله کسی را ندید ، دو متری از در برای اینکه بفهمد چه کسی دقه به آن زده ، فاصله گرفت و به سر و ته کوچه نگاهی انداخت ، با پیدا شدن تراب از پس دیوار ، در حالیکه چماق را در پشت دستش پنهان کرده بود ، چشمان خانم شیری با دیدن او از ترس گرد گردید و سریع رو به عقب برگشت ، تراب با کشیدن یقه لباسش که قصد داخل رفتن و بستن در را داشت ، او را لحظاتی نگهداشت ، خاله با دیدن چماق با عجله گفت : غلط کردم مرا ببخش ، سپس تراب با تمام قدرت استخوان جمجمه او را درهم شکست . 
تراب باوند آنشب برای مرد قالی فروش تعریف کرد ، روزی پس از خرید مایحتاج ، از قزانچی به سر زمینم ، بر میگشتم ، با اشاره یکی از موتور سواران روستائی که از طرف مقابل می آمد ایستادم ، او بمن گفت از آگاهی کرمانشاه بدنبالت برای سوالاتی در مورد برادرت که گم شده ، آمده بودند ، به آنها گفتم ؛ فکر میکنم تو رفتی قزانچی ، ماموران تشکر کردند و سوار ماشینشان شده و رفتند .
تراب در جاده از کنار زمین کشاورزی خود رد میشود و متوجه میگردد که یکنفر نزدیک منزلش در میان بوته های ذرت ، نشسته ، او بدون توقف عبور میکند ، حدود سه کیلومتر بعد ، دو نفر را در خودروی سواری که آندست در بغل جاده پارک کرده بود میبیند ، راننده بیسیم در دستش داشت ، برایش مسلم میگردد که آنها مامورانی هستند که بدنبال او میباشند ، مسیر روانسر را ادامه میدهد و سپس از جاده خارج و پشت تپه ایی پنهان میشود ، سه ساعت بعد بر میگردد و بدون اینکه بمنزل برود به کرمانشاه رفته و پس از آن آواره شهرهای مختلف شده و با سرقتهای جزئی امرار معاش میکند .
گرچه قالی فروش واقعا قصد داشت که پس از آزادی خود ،  تراب را با آوردن در حجره اش حمایت کند ، تا منبعد زندگی سالمی را داشته و رازهای او را برای همیشه سر بمهر بگذارد ، اما وجود عدالت و دست پنهان اجل ، به تراب اجازه ادامه حیات را نداد و چند هفته بعد ، بخاطر مشکل خونرسانی به مغزش ، سکته کرد و مرد .
پایان فصل اول
ادامه دارد. 
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

بازمانده - بخش بیستم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش بیستم
در خانه پدر بزرگم دوران مدرسه ابتدایی را گذراندم، خاله فخری با پسر همسایه مان ازدواج کرد ، دائی حمید با دختری در دانشگاه آشنا شد و بعداز پایان درسش و گرفتن  مدرک با آن خانم سر زندگی خود رفتند، به دوران نوجوانی رسیده بودم و زیبائی مادرم در من  نیز نمایان میشد ، بطوریکه همه میگفتند ؛  باران مانند جوانی مادرش خوش اندام و قشنگه.
مدرسه راهنمایی  و سپس دوره  دبیرستان را با نمرات عالی خاتمه دادم ، برای ادامه تحصیل در دانشگاه صنعتی شریف تهران قبول شدم، پدر بزرگ  برای اینکه رفت وآمدم  آسان شود ، ماشین ماتیزی برایم تهیه نمود، 
سال اول دانشگاه  را گذرانده بودم ، در سال دوم متوجه ابراز علاقه سینا که  خود را به عناوین مختلفه بمن نشان  میداد شدم ، او به بهانه های مختلف سعی در نزدیک شدن را داشت، اما هنوز هیچ مکالمه طولانی بین ما رخ نداده بود ، تا اینکه روزی در خلوت  سایه درختان دانشگاه رو به گفت : سرکار خانم شیری چند دقیقه وقت داری که با هم صحبت کنیم .
با توجه به شخصیت خوبی که سینا داشت بناچار به احترامش در سر جای خود  ماندم و سرم را برای تائید تکان دادم ،  بی مقدمه خطاب کرد شاید این را ندانی که از همان سال اول دانشگاه مدام شما را زیر نظر داشته ام و روز به روز شیفتگی و علاقه ام بهتان  زیادتر از قبل شده است،  محتملا در رد نگاههایم اخیرا متوجه شده بودید ، اما چون  نمیخواستم که همکلاسیها ، به علاقه ام نسبت به شما مطلع گردند ، سکوت اختیار کرده و نزدیک شما نمیشدم ،  الان به شما میگویم که واقعا از ته قلب دوستتان دارم و عاشقتان هستم.
سکوتی کوتاه آغاز شد و نیاز بود برای ادامه از زبان اشاره استفاده شود ،
از اینکه مثل هر دختری روزی منتظر شنیدن چنین پیام مسرت بخشی بودم ، ناخودآگاه بر لبانم تبسمی آشکار شد که نشانی از رضایت داشت و جسارت سینا را برای ادامه دادن به حرفهایش بیشتر نمود ، او گفت : درباره خانواده ات تحقیق کرده ام و از برجسته بودن شخصیت آنها مطلع هستم و میدانم  که شما با پدر و مادر بزرگتان زندگی میکنید، و تقریبا از بخشی وقایع ناگوار اتفاق افتاده در دوره کودکیت خبر دارم، خواهشمندم این موضوع را با خانواده ات درمیان بگذار تا اگر علاقمند نیستی و یا اینکه آنها مرا شایسته همسری با شما نمی‌دانند ، بیشتر از این دلسپرده و  وابسته بهتان نگردم.  امیدی در من هست است که امیدوارم ، نا امیدی پیش نیاید .
و خیلی حرفهای دیگر که همگی از عشق و تمنای وصال زده شد، حالا دیگه جرقه عشق و دوست داشتن در من نیز پدیدار گردیده  بود، و احساس اینکه این مرد همان نیمه گمشده من باشد در وجودم همچون غنچه ای زیبا سر باز کرده بود.
اغلب روزهای آخر هفته  فخری با همسر و دو بچه اش برای ناهار  بمنزل ما می آمدند و دائی حمید  همراه با دختر و خانمش  که طبقه بالای خانه ما  بودند نیز به جمع می‌پیوستند ، من موضوع خواستگاری سینا را به مادر بزرگ و خاله فخری گفتم و آنها با شادمانی به پدربزرگ اطلاع دادند، 
پدربزرگ گفت انشالله بعد از پایان دانشگاهت همراه با خانواده بیایند تا آشنا شویم،  صبح روز اول هفته که به دانشگاه رفتم ، در حیاط سینا را که به انتظار ایستاده بود ، دیدم ، او اهل اصفهان بود و دیر به دیر به خانواده اش سر میزد و در خوابگاه مستقر در دانشکده زندگی میکرد .  فورا جلو آمد ضمن حال واحوالپرسی ، گفت:  به خانواده گفتی؟ چه جوابی دادند ؟ ،
مرا قبول دارند ؟ ، ایراد نگرفتند ؟ ، تو را بخدا زود بگو .
راستش از دیدن سینا من بیشتر از او به وجد آمده بودم و احساس میکردم که دلتنگ دیدن دوباره اش شده ام و این موضوع کاملا در چهره ام مشخص بود . سینا گفت : تو بد جفا بر من کردی و شماره تلفنت را دریغ نمودی ، ولی پیداست خبر خوش بهمراه داری ، درست میگویم یا چشمان عاشقم بد بینا شده است .
برای خلاصی از رنجی که در پی انتظاری طولانی داشته است ، بلافاصله گفتم ، همگی خوشحال شدند و پدر بزرگ گفت بعد از پایان دانشگاه خانواده ها بهتر است همدیگر را بینند. لبخند زیبای سینا و خوشحالیش را آنروز دیدم.
باید بگویم  که مثل سینا دانشجوی باهوش و درسخوانی بودم،   چهارسال دانشگاه را به سه سال تبدیل کردیم.  سینا همچون من عاشق بود و مانند قناریهای محبوس در دو قفس برای هم آواز میخواندیم گاهی سینا مرا  برای خوردن غذا در رستوران دعوت میکرد، و در آن زمان زیر گوشم شعرهای عاشقانه خود ساخته اش را زمزمه میکرد، دوریم برایش طاقت فرسا شده بود، و اصرار به این داشت که زودتر عقد شویم،  بناچار  او را به آرامش و انتظار و امیدواری تا رسیدن به یک زندگی خوب و مطلوب دعوت میکردم. با این حال و احوال ، پیشرو و همپای هم در  تمام کردن درسها بودیم و بالاخره ترمها را در عرض سه سال پاس کرده و گذراندیم و  دفتر دانشگاه نیز گواهی موقت جهت پیدا کردن کار  به هر دوی ما داد،  جدا شدن از سینا که میخواست به اصفهان برود ، توام  با دل تنگی هر دو ما بود ، ولی خوشحال بودیم که بوسیله موبایل میتوانیم با هم تماس داشته باشیم .
 هنوز یکهفته ای از  دوریمان نگذاشته بود، که سینا به کرج آمد و فورا  مدارک من و خودش را به مسئول آموزش پالایشگاه تهران جهت شرکت در آزمون استخدام تحویل داد، همین امر باعث گردید که مجددا دیداری با هم داشته باشیم.  مقرر شده بود که دو هفته دیگر  آزمون جهت استخدام برگزار نمایند و افرادی که نمره قبولی را کسب میکردند بلافاصله جهت آموزش جذب و بصورت قرار دادی بلند مدت استخدام کنند، سینا گفت : فعلا من میروم واگر در آزمون قبول شدیم بخانواده ام میگویم بیایند خواستگاری و کار را یکسره کنند، چون از آشوب ندیدنت دل توی دلم نیست، با تکان دادن سرم حرفش را تایید کردم .
ناراحتی و غم دل تنگی وقتی ایجاد میگردد، نمیدانم که چه اندازه یا چه مقدار هست که اینگونه سخت روی دل سنگینی میکند، و این حالت چندین بار پس از دوری سینا برایم بوجود آمده بود، بالاخره  او که رفت، وقتی به منزل رسیدم  رنج خداحافظی با سینا را به فخری گفتم، روزهای پر مشقت از پی هم  میگذشت، ولی طولی نکشید که زمان آزمون فرا رسید، صبح روز برگزاری آزمون همدیگر را دیدیم، از شادی گل خنده از چهره مان هویدا بود، سینا مرا تا نزدیک ماشینش برد، و گل و شیرینی و گز اصفهان که سوغاتی خریده بود تحویلم داد، آزمون را دادیم و قرار شد آخر هفته جوابش را بدهند، هر دو از امتحان راضی بودیم. نهار را با هم صرف کردیم، در حین غذا خوردن حرفهای نوید بخش  و عاشقانه زیادی از او شنیدم، البته اوایل آشنائی زوجین ،  زنها بجای پاسخهای زبانی ، با لبخند و چشمهایشان که بر گرفته از شادی درونیشان است ، حرف دلشان را میزنند، و اینگونه مانند آهویی رمیده هستند که صیاد دل را از کمینگاه خارج و بدنبال خود میکشانند، و سینا در دام من اسیر بود، بعد از دیدار ،  او به اصفهان و من نیز به کرج برگشتم .
پدر بزرگم پیر و کم بنیه و لرزش اندام  گرفته بود، و بخاطر پارکینسون کمتر از منزل خارج میشد ، گاهی که برای لحظاتی فکرم به دور دستها میرفت و مانند فیلمی با دور تند  ، زمانی را می‌دیدم که آقای معیری قوی و جوان بود و چگونه در عرصه زندگی برای خانواده و دخترش نازی میجنگید ، او پشت دخترش را هیچ وقت خالی نکرد ، و با همتی بزرگ و مردانه ، با عهدی که سر مزار مادرم بسته بود ، تا آخرین پرده های نمایش عمرش از نوه اش بخوبی نگه داری کرد، و الان دلم بدرد می آمد که  اینگونه زار و ناتوان او را می‌دیدم ، گذر عمر چه بر سر انسانها که نمی آورد ، پدر بزرگ بیشتر روزها روی کاناپه لمیده و پوست چروکیده  آویخته از بازوانش به وضوح دیده میشد ، در اواسط هفته بعد نتایج آزمون را اعلام کردند، و خوشبختانه هر دو برای استخدام در پالایشگاه تهران پذیرفته شده بودیم، و این خوشحالی ناشی از لطف و احسان بیکران خداوند بود ، چون احساس می‌کردیم ،  بعد مسافت و فاصله وصل ، بزودی کوتاه میگردد و آشیانه خوشبختیمان کامل و آباد میشود.
برای تکمیل مدارک استخدامی و مصاحبه و معاینه پزشک صنعتی ،  سینا که از اصفهان به تهران آمده بود ، آنشب بمنزلمان دعوت شد و به مادر بزرگم گفت ؛ اگر پدر و شما اجازه بدهید ، خانواده ام پنجشنبه هفته آینده میخواهند برای مراسم خواستگاری از باران خانم ، به کرج  بیایند. 
از روز بعد به تمیز کردن خانه با کمک خاله فخری پرداختیم ، آقای معیری کارت پولش را به دائی حمید داد تا لوازم و مایحتاج و کمبودهای پذیرایی از مهمانان را تهیه نماید،  روز و ساعت موعود فرا رسید ، خانواده سینا با دسته گل و شیرینی به خانه ما آمدند، نهار مفصلی برای مهمانان تدارک دیده بودیم ، شب که از راه رسید درباره رسم و رسومات و موعد عقد و ازدواج و تعیین مهریه ، بزرگترها صحبت کردند ، و به توافقی که برای ما توام با  لحظاتی شیرین و دلهره آور بود رسیدند . دائی حمید و زن و بچه اش ، طبقه بالا را در اختیار مهمانها گذاشتند و شب را نزد ما خوابیدند ،  
صبح روز بعد برای سرعت عمل در کارها همراه با سینا ، بنا به توصیه دائی حمید ، به آزمایشگاهی که دوستش در آنجا مسئول بود ، جهت آزمایشات پیش از ازدواج مراجعه کردیم ،  با نگرانی به سینا گفتم ؛  اگر مشکلی ژنتیکی وجود داشت و اصطلاحا خونمان بهم نخورد چکار کنیم ؟! پاسخ داد نگران نباش ، اینقدر علم پیشرفته کرده که با چند دانه قرص این موضوع برای ما که دارای شرایط خاص استثنائی نیستیم ، به راحتی رفع و حل میشود .
جواب آزمایش مسرت بخش و مثبت بود ، برای خرید لباس نامزدی با خاله فخری و پریسا خواهر سینا به تهران رفتیم ،  دو روز طول نکشید که آرزوهایمان محقق شد، و پیوند خود را با حضور بزرگان فامیل و جاری شدن خطبه عقد در محضر ، تا ابد بستیم  و کلبه زیبای زندگیمان را در ذهن و در رویاهایمان ترسیم و تزیین کردیم ، از اینکه دیگر کسی نمیتوانست سینا را از من جدا کند ، چنان ذوق زده بودم که حد و تصوری برای بازگو کردن آن با زبان غیر دل وجود نداشت ،  پدر سینا همانشب اعلام کرد که هدیه اش برای ما ، پرداخت کامل مبلغ خرید آپارتمانی نقلی و کوچک در تهران هست ، پس از آن هردو مانند مرغان عاشق هر بعد از ظهر با  پایان یافتن تایم کار از شرکت ، بدنبال پیدا کردن آشیانه خود برای سکونت میگشتیم.
و  با ترنم دیکلمه های عاشقانه و یا در جمع با چشمهای مشتاق خود ، لذت و احساس وصف ناپذیر عشق را در سکوت به یکدیگر هدیه میدادیم و فارغ از مردمان دور و اطرافمان ، نه در روی زمین ، بلکه در ٱسمان قرار داشتیم و پر گشوده بدنبال هم ، در پی یافتن لانه خود میگشتیم ، و برای رسیدن به آرزوهایمان تلاش مضاعف جستجو را پیشه کار خود کرده بودیم، 
بالاخره آپارتمانی مناسب برای ما پیدا و خریداری شد و جهیزیه ام را به آنجا منتقل کردیم . اواخر شهریور بود که تدارک ازدواج را با کارت دعوت به دوستان و آشنایان اعلام نمودیم، عاقبت عروس زیبا و داماد خوش تیپ ، در شبی رویائی ، بنظر می‌رسید که سوار بر اسب سفیدی هستند که رد سمش بر مسیر سرزمین خوشبختی با گامهایی استوار بجا میماند ، در میان هلهله و شادی و با بدرقه نگاههای محبت آمیز راهی خانه بخت شدم ، 
آنشب در بین مشایعت کنندگان ، بناگاه چهره پدر و مادرم را دیدم که در پس سایرین نظاره گر رفتن ما بودند ، این صحنه چنان برایم وضوح داشت که آنرا غیر احساسی و واقعی پنداشتم ، به سمت سینا که برگشتم تا به او بگویم آنجا را نگاه کن ، دیگر وجود نداشتند و بناچار سکوت کردم .
شروع زندگی مشترک عالی و خوبی داشتیم ، با رفتنم از منزل حس تنهایی شدیدی در پدر ومادر بزرگ ایجاد گردیده بود، و آنها چاره ای جز دعای خوشبختی و سپردنمان به دست سرنوشت نداشتند. تهران بودیم و تعطیلات آخر هفته به خانه پدربزرگ سر میزدیم. با گذشت ایام ، آقای معیری ناتوانتر از قبل شده بود . روزهای اوایل ازدواجمان وقتی نزدش میرفتیم او دست به دعا بر میداشت و شاکر خدا میشد و میگفت ؛ اگر بمیرم هیچ غصه ای ندارم چون آرزویم خوشبختی دخترم باران بود که آنرا هم دیدم. 
روزهای زندگی برای جوانان بخوشی و سرمستی میگذرد ولی برای پیران بسختی ،  در یک روز سرد زمستانی پدر بزرگ در کنار بخاری شومینه بر روی مبل بخواب ابدی رفت و با خبر کردن دائی حمید توسط 
مادر بزرگم بلاخره او را با شکوه و احترام در نزد دخترش بخاک سپردند، بعد از فوت پدر بزرگ ، حال بی پدری و بی کسی را در خود احساس کردم، و داغ نبودش بخاطر فداکاریهای بی حد و حصرش برایم سنگین بود. 
در آن ایام باردار بودم و شوهرم مرا دلداری میداد، هر دو تصمیم گرفتیم که مادر بزرگ را برای همیشه نزد خودمان ببریم و با تولد پسرم فرنام ،زندگیم در مرحله دیگری قرار گرفت و خوشبختی مان با وجود مراقبت مادر بزرگ از فرزندمان ، بخوبی آشکار و عیان شده بود.
پایان 
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

الیاس

پست توسط جعفر طاهري »

خاطره - الیاس
سال 1365 آموزگار نهضت سواد آموزی بودم و در روستای گرگر ، تایم صبح درس میدادم و بعد از ظهر ها برای درس دادن ميرفتم به روستای مشراگه ، در کلاسهایم دانش آموزان بصورت مختلط و دختر و پسر بودند. آنروز ظهر با همراهی شاگردم الیاس ، بسوی مشراگه براه افتادیم . پلی برای عبور از رودخانه جراحی بین روستای مشراگه و گرگر بود ، زیر سایه پل و زمین نمناک کنار آب ، سگهای ولگرد و درنده استراحت میکردند. منزل
الیاس گرگر بود ، او پسری کم سن و سال اما قد بلند بود و چون درسش خیلی ضعیف بود ، علاوه بر حضور در مدرسه گرگر ، گاهی بعنوان مستمع آزاد او را که میتوانست بادیگاردم نیز باشد با خود به سر کلاسم در مشراگه نیز میبردم . صبح آنروز در گرگر از شاگردی درس پرسیدم و بلد نبود . با انگشت اشاره به الیاس کردم و به او گفتم : تو هم که مثل الیاس تنبلی ، هر و از بر تشخیص نمی دهی.!!!
الیاس بد جورِ نگاهم كرد و هیچی نگفت .
بعد از کلاس با الیاس بطرف گرگر حركت كردیم. سرپل که رسیدیم الیاس با صدای خاصی سگها درنده را بسوی من کشاند و خودش فرار کرد و رفت و دور نشست و نگاه میکرد.
من بدو ، سگها بدو . من بدو ، سگها بدو ، با الیاس کمک کمک ، التماسش میکردم، و جیغ ميزدم ، در حال کله پا شدن و نصف جان شدن بودم که سگی آمد و گوشه چادرم را به دندان گرفت و میکشید و سگهای دیگر هم یا دوره ام کرده و یا بطرفم میدویدند .
همچنان که میدویدم و قلبم داشت از جایش کنده می شد.
دیدم الیاس با سنگ زدن به سگها و صدا در آوردن مرا نجات داد.
وقتی به در مدرسه رسیدیم الياس گفت : خانم معلم دیگه نگو الیاس تنبله .
و من تا آخر سال اسم الیاس را بعنوان تنبل نگفتم .
فاطمه اميری كهنوج
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

اختر

پست توسط جعفر طاهري »

((اختر))
برایم اینگونه تعریف کرد که چگونه یک دختر باعث شد ، عاشق دیدن فیلمهای وسترن و کابوئی شوم .
بچه بزرگ خونه بودم و امتحانات آخر سال کلاس پنجم دبستان ، تازه تمام شده و تعطیلی فصول گرم سال فرا رسیده بود . صاحبخانه مان ، کارگر شرکت نفت گچساران و راننده وانت لندرور شاسی کوتاه سبز رنگی بود ، ما که جمعا شش نفر میشدیم در منزل شرکتی سه اتاقه اش ، داخل یک اتاق حدود دوازده متری کرایه نشینشان بودیم ، صاحبخونه دو پسر خیلی کوچکتر از من و یک دختر بزرگ حدود پونزده ساله داشت ، اون دختر عاشق پسری شده بود و وعده گاهشون سینمای روباز تابستونی ناحیه کارگری شرکتی گچساران بود . روزهایی که پدرش شیفت عصر کار بود ، مادرشو گول میزد و بهانه‌ میکرد که میخوام امشب سینما بروم و برای داشتن بادیگارد در هنگام برگشت که هوا تاریک میشد و در واقع برای رفع ظن ، مرا نیز با خود میبرد و در مسیر حالیم میکرد که شتر دیدی ، ندیدی . راز نگهدار باش تا دفعه بعد هم مجانی ببرمت سینما سه ریالی .
بعد عبور از کنترلچی بلیط ، میرفتیم اولین ردیف بالا و آخرین صندلیهای سمت چپ مینشستیم . معمولا بعلت اینکه احتمالا یک فیلم را بیش از یکهفته پشت سر هم اکران میکردند ، و هنوز یک عده زیادی دیدن فیلم را گناه میدانستند، سینما همیشه کامل از جمعیت پر نمیشد و تماشاچیان اندک نیز ، برای بهتر دیدن پرده نمایش ؛ صندلیهای ردیفهای میانی را انتخاب میکردند . با تاریک شدن آسمان ، و خاموش کردن لامپهای روی پایه های بلند فلزی اطراف جایگاه تماشاچیان ، فیلم شروع میشد و اختر با دیدن پسره که بسمت ما می آمد به من میگفت از پلکانها برو پائین و ردیف جلو جلو بنشین ، دیدن فیلم سینمائی عریض و اصطلاحا تمام پرده و رنگی ، با پروژکتور بر روی دیوار سفید گچی ، برای من که مجانی فیلم را نگاه‌ میکردم حال میداد و خودم را در میانه میدان تیراندازی با تفنگ کابوی ها خشن و کمان اندازی سرخپوستان میدیدم و با تمام شدن فیلم ، وقتی به منزل بر میگشتیم ، گاهی مادر اختر در حیاط به گوشه ای میبردم و شروع به سوال و پرسم میکرد و بدروغ میگفتم : پیش هم نشسته بودیم و کسی نیز در اطراف صندلیمان نبود . حتی اگر مادر خودم نیز در خلوت از من میپرسید ، بخاطر رفتنم به سینما ، اختر را لو نمیدادم .
تقریبا سه ماه بعد، یکشب پدرش رفتن ما را به سینما ، در هنگام غیاب خود ، از خبر چینی با تلفن شنید و در حیاط منزل با کمربند بدن او را کبود و سیاه کرد .
اختر دست بردار از عاشقش نبود و در موعد دیگر ، اما اینبار بدون من در هنگام عصر کاری پدرش به سینما رفت و همانشب در برگشت ، پدرش ناغافل و سرآسیمه از سر کار آمد و اینبار بر سر و صورتش هم شلاق زد و بدنش را از شدت ضربه ها چنان زخم کرد که تا مدتی ، مادرش که اجازه بیمارستان بردنش را نداشت مرحم روی جراحاتش میگذاشت . اختر ممنوع شد که از منزل خارج نشود و حتی دیگر به دبیرستان نیز نگذاشتند برود ، ششم دبستان را که تمام کردم از منزل آنها نقل مکان‌کرده و به شهرستان رامهرمز رفتیم ، چند سال بعد یکروز بعد از ظهر ، پدر و مادر اختر که با ماشین شخصی شان میخواستند به ایذه بروند و آدرس منزل ما را داشتند برای یکی دو ساعتی مهمانمان شدند ، مادرم از آن خانم ، یواش و در گوشی از حال دخترش پرسید ، و او با تاسف و غمگینانه گفت : سختگیری های شوهرم ، عاقبت باعث شد که اختر از منزل فرار کند و سالهاست که از وجود او بیخبریم ، بعد از کمی مکث غمگینانه گفت ؛ نگاه کن ببین موهای پدرش از پشیمانی چقدر زود سفید شده اند .
فاطمه امیری کهنوج
شهریور ۱۴۰۰
آخرین ويرايش توسط 2 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

(( دو خاطره از یک سرباز ))

پست توسط جعفر طاهري »

((دو خاطره یک سرباز ))

از حمله عراقیها و سپس ضد حمله سنگین ما به آنها ، یک شبانه روز گذشته بود و دیگر از صدای انفجار خمپاره ها و رگبار چیزی شنیده نمیشد ، بعلت پیشروی بدون نگاه کردن به عقب ، در بین انبوهی از درختان نخل ، تک و تنها بدون همقطارانم ، راه گم کرده و در نخلستانی بی سر وته گیر افتاده و جهت جبهه خودی را پیدا نمیکردم ، چند ساعتی بود که در این شرایط
قرار گرفته بودم و کم کم غروب آفتاب نزدیک میشد و آسمان رنگ خود را به سیاهی میباخت.
برای پرهیز از رودرویی ناگهانی با دشمن، گلنگدن اسلحه را کشیده و از ضامن خارج کرده و آماده شلیک به هر جنبنده ایی بودم ، با قدمهایی نرم چنان گام بر میداشتم که شکستن صدای علفی خشک نیز باعث نشود که در کمین بیفتم .
برای دیده نشدن ، بیشتر در میان گودی آبراه های بین درختان حرکت میکردم ، آلونکی گلی و نیمه مخروبه که سقف آن با شاخه های نخل درست شده بود را دیدم و با احتیاط بیشتری بسمت آن برای انتخاب جان پناه و اقامت در شبی که در پیش رو بود رفتم .
تا فاصله دومتری اطراف و پشت آن محل ، خوشبختانه علف خشکی نبود که شکستنش در زیر پوتینهایم ، صدا ایجاد کند . سر اسلحه را بالا آورده و انگشتم را روی ماشه گذاشتم ، با رسیدن به پشت دیوار و گردش بسمت بغل آلونک ، برای سکوت بیشتر ، ابتدا پاشنه پا را بر زمین میگذاشتم ، بمحض پیچیدن به مقابل درب مخروبه ، ناگهان با سربازی عراقی که اسلحه کلاش او با فاصله زیاد تکیه بر دیوار داشت و پشت به من روی زمین نشسته بود ، روبرو شدم ، بعلت اینکه در تیررس کاملم بود ، آرامشی بر من مستولی گردید که از عکس العمل ناگهانی و شلیک غافلگیرانه ام جلوگیری کرد . سرم را بالا آورده و دهانه اسلحه را بسمت مهره های کمر او گرفتم تا بتوانم ببینم چه میکند ، کیف جیبی چرمی در دستش داشت و خیره به عکسی که یک زن و دو بچه در پشت طلق شفاف آن بود نگاه میکرد ، موهای ژولیده سر و لباسهایش آلوده و آغشته به گل خشک شده میان جویبارهای نمدار نخلها بود ، مشخص بود که او نیز در حمله شب قبل حضور داشته و اینک همچون من از میدان اصلی نبرد بدور افتاده بود ،
سر بدون کلاه خود آهنیش را با تطبیق مگسک نوک لوله تفنگ ، نشانه گرفتم و با انگشتم فشار بر ماشه را بیشتر کردم ، عکس پشت طلق کیفش را تا بوسید ، کیف از دستش به پهلو و روی زمین افتاد ، برای برداشتن آن سرش را چرخاند و مرا که آماده شلیک بودم دید ، رنگ از روی نداشته اش پرید ، چون تک و تنها بودم ، فهمید که عنقریب بدون اسیر شدن کشته خواهد شد ، بلافاصله با چشمانی پر از التماس و گفتن دخیل الرجل ، شروع به کمک خواستن از من ، برای زنده ماندنش نمود و لای کیف را باز کرد و تصاویر زن و بچه اش را نشانم داد . حدود دو دقیقه در همان وضعیت بودیم ، وقتی بدنش را بسمتم گرداند ، پای راستش از قسمت بالای ران خونی بود ، سر اسلحه را پائین آوردم و وقتی متوجه شد که قصد ندارم به او شلیک کنم ، بسختی بلند شد و لنگان بسمت نخلستان روبرو رفت .



سربازی در گردان خود داشتیم که بشدت از کشته شدن در خط مقدم جبهه میترسید و باعث تضعیف روحیه سایر سربازان شده بود ، بنا به تشخیص مسئولان به عقبتر منتقل و کار کمک به توپچی های توپخانه را انجام میداد ، با اینحال همچنان بر خلاف دیگران ، وحشت از مرگ داشت و کم کم روی اطرافیان تاثیر ناخوشایندی برای داشتن تهور و بیباکی مردانه می نهاد ، مجددا ایشان را پس تر و به محل استقرار آشپزخانه منتقل کردند تا از تیر رس گلوله های توپ با گرای صحیح نیز در امان باشد ، ولی متاسفانه همچنان از بودن حتی در پشت جبهه نیز سخت هراسان بود ، بطوریکه مشخص بود قصد حقه بازی را ندارد و از بودن در محل روانپریش شده بود ، این موضوع باعث گردید عاقبت طی صورتجلسه ایی به محل یگان خود که پادگانی در بهبهان بود منتقل شود ، دوست ما چون منشی گردان بود از وقایع متعدد انتقال ایشان با گزارشاتی که بدستش برای بایگانی نمودن میرسید هر بار مطلع میشد و متعجب از قضیه ترس بیش از حد و خنده دار او بود .
روزی نامه ای آمد که موضوع آن ، همان سرباز وظیفه همیشه وحشتزده و ترسو بود . ایشان در حین نگهبانی با اسلحه خودش ، بعلت کشیدن گلنگدن برای آماده بودن دفاع از خود و پادگان ، در مقابل دشمن فرضیش ، آنهم در نقطه ای امن و دور از جبهه ، برگه ضامن تفنگ را بر روی آماده به شلیک گذاشته بود و ضمن بازی با ماشه ، بطور غیر عمد به زیر فک و صورت خود شلیک کرده بود و ساعاتی بعد در بیمارستان بعلت شدت جراحت وارده فوت نموده بود . بقول معروف بسمت محلی که عزرائیل تعیین کرده بود که جانش را در آنجا بگیرد با اصرار و تضرع به فرماندهانش، به پیشواز مرگ رفته بود .
فاطمه امیری کهنوج
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

غریبه

پست توسط جعفر طاهري »

غریبه
رعب و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود، بطوریکه مرتب دست به سوی آسمان برمی داشتم و هر آنچه دعا و آیه ، چه درست و چه غلط بلد بودم در دلم میگفتم ، همسر بیچاره ام ، استرس رو به افزایشش را در  پیاده رو خیابان و مقابل درب ‌کلینیک با راه رفتن تکراری ،  در یک مسیر کوتاه ، کنترل و برطرف میکرد ، و گاهی بسمت من که از پنجره طبقه سوم دیده میشدم ، برمیگشت تا بفهمد آیا تغییری پیش آمده و یا اینک نیاز به وجودش در بالا هست ، ساعت نزدیک به نه شب بود و طبق اعلام قبلی سر پرستار به من ، متوجه شدم موعد انتظار به پایانش نزدیک میشود ، لذا به لبه پنجره نزدیک شدم و هنگامیکه برگشت و نگاهم کرد ،  با اشاره دست به او فهماندم، که خودش را به اتاق بستری و نزد من برساند. 
 با آمدن او ، لحظاتی بعد خانم پرستار ، از لای درب نیمه باز اتاق ، به همسرم  رو کرد و گفت :  مامانش را بگو بیاید تا برویم بخش جراحی. 
از ساعت پنج  عصر پسرم در اتاق عمل بود، سریع  خودم را به پرستار رسانده و گفتم : آیا شوهرم میتواند بیاید؟ موافقت نکرد .  بهمراه پرستار با آسانسور به طبقه بالاتر رفتیم و پشت در اتاق عمل برای انتظار خروج او حاضر شدم.
 مهره کمر پسر بیست ساله ام که در سالن ورزشی ، بر اثر خطا ، هنگام بلند کردن میله هالتر با وزنه های بیش از حد مجاز نسبت به قوای جسمانیش  ، آسیب دیده و از محل خود جابجا شده بود . لحظاتی بعد او را بر روی برانکارد چرخدار ، بحالت نیمه هوشیار توسط آقائی که لباس سبز رنگ جراحی بر تن داشت از اتاق عمل خارج کردند و تحویل پرستار بخش گردید ، در حین باز شدن درب ، چشمم به دکتر جراح افتاد و او با دستش علامت اوکی بودن موفقیت در کارش را بمن رساند و من نیز  با گذاشتن دستم بر سینه و تعظیم ، مراتب قدردانی و  تشکر خود را به او نشان دادم  ، سپس با کمک پرستار ، برانکارد را به آسانسور برای انتقال به اتاق بستری شماره هفت که قبلا در آن محل منتظر پایان عمل بودم ، بردیم و با کمک  شوهرم ، سه نفری او را روی تخت گذاشتیم ، از شوق سلامتی و رفع خطر عوارض جسمانی ناشی از آسیب به نخاع ، که باعث تشویش خاطر ما شده بود، پیشانیش را که  زرد رنگ بود ، بوسیدم ، دقایقی بعد چشمانش را باز کرد و نگاه بی فروغش را در اتاق  گرداند و بعد بمن دوخت . گفتم :  مامان جان ،  آیا حالت خوبه؟ با صدای آرامی که انگار از ته چاه برمیخواست گفت : مامان خیلی سردمه ، بدنم داره میلرزه ،  به صورت و روی دماغش دست کشیدم، انگار گوشت یخ زده بود، با اشاره به پدرش گفتم که کف پاهایش را ماساژ بده و من هم دستها و صورتش را ، بعد دو پتو بر رویش انداختیم، گرچه اواخر شهریور ماه و کلینیک در منطقه خوش هوای تهران بود ، اما هنوز آنقدر هوا خنک نبود ، پسرم عرشیا بعلت خونریزی و ضعف شدید بعد از عمل ، بشدت میلرزید، خانم پرستار مهربان جوانی آمد و در بطری پلاستیک سرمش با دو سرنگ متفاوت داروهایی را تزریق کرد  و با خوشرویی به بیمار دلگرمی بهبود زود هنگام را داد و بعد پنجره و دریچه های کولر آبی اتاق را بست و رفت ،  با وجود اینکارها ، باعث جلوگیری از لرزش بدن پسرم نشده بود، دقایقی بعد با ظرف سوپی آمد و گفت ، دو ساعت دیگر از این سوپ بخوردش بدهید و یکساعت دیگر نیم لیوان آب بخورد ، با استمداد مجدد و همیاری همان پرستار خوش مشرب، جهت گرم شدن بدن سردش، بخاری دمنده برقی کوچکی را آورد و روشن کرد، و سپس  رو بمن نمود و گفت : قبل از ساعت دوازده شب ، لطفا همسرتان اتاق بستری را  ترک کند، و فقط شما پیش او بمانید، صادقانه بخاطر زحماتش  از او تشکر کردم و سری بعنوان قبول دستور تکان دادم.  آنشب مرتب قربان و صدقه بچه ام میرفتم و او پس از اینکه بدنش از لرزش افتاد ، از درد ناله میکرد، همسرم جهت رفتن به سوئیتی که کرایه کرده بودیم ، کلید ماشین را برداشت و پسرش را بوسید و قبل از ترک اتاق ، سفارشات خرید صبحانه را به او دادم و گفتم که فردا ساعت نه صبح بیاید. 
آنشب عرشیا از درد جراحت چاقوی دکتر تا دیر وقت ناله میکرد، به خانم پرستار شیفت شب ، از حال بد پسرم گفتم و او داروی مسکن قویتری را در سرمش تزریق کرد، نزدیک روشنائی سپیده صبح ، بعد از تعویض سرم خوابش گرفت و بخاری برقی را خاموش کردم  ، آنشب از خستگی زیاد ، تقریبا بعد از او بر روی صندلی خوابم برد ،  زمانیکه از خواب پریدم، دکتر و شوهرم همزمان وارد اتاق شده بودند، دستی به موهایم که ژولیده بود کشیدم، و بعد جلو دهانم را برای پرهیز از بوی بد ، بعلت نخوردن شام و صبحانه گرفتم و از حال بد دیشب پسرم با دکتر جراحش حرف زدم، دکتر او را معاینه کرد و گفت: خدا را شکر بیمار وضعیت مناسبی دارد و بعد از تمام شدن این سرم ، قبل از ساعت یک بعد از ظهر مرخص است و دستورات نوع تغذیه و تحت فشار قرار ندادن بدنش تا بهبودی کامل و تاریخ باز کردن پانسمان در مطب دکتر برای رویت و معاینه محل جراحی را به ما گفت.  
طی حدود سه ساعتی که فرصت برای ماندن در کلینیک را داشتیم ، صبحانه ام را خوردم و همسرم نیز به عرشیا صبحانه اش را داد . ما از شهرستان برای عمل پسرم به تهران آمده بودیم و احساس میکردم که یک دوست را باید در اینجا ببینم و با او حرف بزنم تا سبک شوم ،  یادم به عاطفه افتاد، گوشی را برداشتم و به راهرو رفته و شماره او را گرفتم و بعد از حال و احوالپرسی ماجرای آمدنمان به تهران و انجام عمل پسرم را تعریف کردم ، در پایان صحبتهایمان، عاطفه وقتی آدرس کلینیک را از من پرسید ‌،  گفت : اتفاقا منزلمان در همین نزدیکی ها میباشد ، سپس از هم خدا حافظی کردیم. در دلم گفتم حتما الان میاید بدیدنم ، بعد از یکربع ساعت به گوشیم پیامک داد که ببخشید ، فعلا وقتم کم و گرفتار هستم ، انشالله در فرصت بعدی میبینمت و آرزوی بهبودی پسرت را دارم ! .  سری با افسوس تکان دادم و در دلم گفتم ؛ عاطفه چه آدم عجیب و غریبی هست ،  من که از دیروز تا به امروز بعلت نگرانی آرام و قرار نداشتم و مانند مرغی سرکنده پر پر میزدم ، نیاز داشتم که با او حداقل در این محل دیدار کرده و گپ بزنم  تا از این حس بد ، بی حمایتی خالی شوم،  اینک با  سردی و بی توجهیش ، بدتر افکارم را مغشوش و خط خطی کرده بود،  ساعت نزدیک یک ظهر کارهای ترخیص پسرم را انجام دادیم و بهمراه همسرم که صندلی جلو ماشین را کاملا خوابانده  و با گذاشتن پتو ، بستری نرم درست کرده بود ، عرشیا را در ماشین جا دادیم، و با سرعت کم ، برای آزار ندیدن او از دست اندازهای خیابان به سمت محل اقامتمان حرکت کردیم ، پس از رسیدن با آسانسور به طبقه دوم و اتاقمان رفته و کمک کردیم که عرشیا بر روی تخت در وضعیت مناسب بخوابد .
همسرم برای خرید غذای بیرون بر ، هتل آپارتمانمان را که نزدیک پارک دانشجو بود ترک کرد ، و من هم کنار تخت عرشیا که هنوز از درد اذیت بود نشستم و او را نوازش میدادم. شوهرم نهار را که آورد همگی خوردیم. دکتر گفته بود که بیشتر سوپ و آبمیوه های طبیعی به بیمار بدهیم و بر همین اساس ، لیست خریدی را به دست پدر عرشیا برای تهیه مایحتاج دادم و او نیز بدنبال خرید آنها رفت، پسرم لحظاتی بعد از فرط خستگی خوابش برد، برای تجدید قوای فکری حدود نیم ساعتی به حیاط رفته و روبروی باغچه گلکاری زیبائی روی نیمکت نشسته و مجددا به اتاق برگشتم.  شوهرم با مواد غذایی که خریده بود وقتی آمد ، آنها را در یخچال جا دادم .
دو روز بعد وقتی ناهارمان را خوردیم ، روی اجاق گاز کوچک موجود در اتاق ، با ظروفی که همراه خود از منزل آورده بودم ، سوپی را که شامل مرغ و جو پرک شده و گوجه سرخ کرده و چاشنی و نمک و لیمو ترش طبیعی بود ، برای عرشیا آماده نموده و وقتی آتش اجاق زیر قابلمه را کم کردم به همسرم گفتم ؛ دو ساعت دیگر اجاق را خاموش بکن ، شما نزد بچه بمانید، من میخواهم بروم سمت پارک دانشجو و کمی بنشینم  ، بعد ظهر به عاطفه پیامک داده بودم که امروز از ساعت پنج تا هفت برای دیدنت در پارک دانشجو هستم ، اگر فرصت داری در صورت تمایل بیا تا در آنجا همدیگر را ببینیم ، درضمن من آدرست را بلد نیستم  وگرنه خودم سمتت می آمدم. ساعت پنج پیام داد ؛ ببخشید عذر میخواهم ، بعلت طرح ترافیک نمیتوانم بیایم ، به امید بهبودی پسرت و بسلامت رسیدن به شهرتان . ! پیامش را که دیدم خیلی ناراحت شدم ، طی تماس قبلی در کلینیک بمن گفته بود ؛ منزلمان نزدیک محل جراحی پسرت هست و در همان محل ایستگاه مترو وجود داشت و همچنین در پارک دانشجو نیز ایستگاه مترو را میدیدم و قرار نبود که من منزلش بروم و دوست داشتم او را فقط از نزدیک ببینم .
پیش خود گفتم ؛ عجب ! و یاد این کلام از مادرم افتادم که میگفت:  غریبه ، غریبه هست . 
برای عدم تحرک و معاینه دکتر ، مجبور به ماندن در تهران شده بودیم ، هشت روز گذشته بود ،  شوهرم خودش محتویات سطل زباله را بیرون میبرد و مرتب سطح حمام و سنگ توالت اتاق را که یکی بود ، با مایع شوینده تمیز میکرد و نمیخواست خدمتکاری به اتاق بیاید و با این شرایط به عرشیا  انتقال بیماری بدهد .
نهار خورشت قیمه ریزه ، بهمراه چلو که پسرم خیلی دوست داشت درست کرده بودم ، به همسرم گفتم ؛  بخاطر پخت و پز ، در پای اجاق گاز عرق کرده ام ، تا سفره و غذا را ، آرام آرام در بشقاب و کاسه ها بکشی ، من  دوش گرفته و پای ناهار آمده ام ، پس از دوش گرفتن ، هنگام خروج بخاطر عجله و همچنین همکف نبودن حمام با سطح اتاق ، بمحض اینکه از سکوی سرویس بهداشتی بسرعت پائین آمدم ، بخاطر خیس بودن کف پایم با دست چپ ، در حالیکه وزن بدنم روی آن بود روی سرامیکهای کف اتاق افتادم و دستم بشدت بدرد افتاد . 
همسرم به عرشیا کمک کرده و او روی صندلی و پشت میز در حال غذا خوردن بود ، اما خودش منتظر نشسته بود تا من سر سفره به او بپیوندم .
فورا مرا از روی زمین بلند کرد و روی صندلی نشاند و شروع به بررسی موضع درد نمود ، مشخص بود که‌ کوفتگی نیست و احتمالا استخوان ساعد دستم شکسته ، از درد اشکهایم سرازیر شده بود، همسرم به پسرم گفت :  غذایت را که خوردی ، لازم نیست ظرفی را بشوئی یا دست بچیزی بزنی و میروی روی تخت ، تا ما برویم دست مامانت را دکتر ببیند ،  لباسم را بر تنم پوشاند و وقتی رفت پائین تا از هتلدار آدرس یک کلینیک نزدیک را بگیرد ، دوباره به یاد عاطفه افتادم و با دست راست ، پیامی با واتساپ برای او و اتفاقی که برایم افتاده بود فرستادم و از او خواهش کردم  که چون آگاهی به محل درمانگاهها نداریم ما را راهنمائی کند .
با وجود رویت پیام ، اصلا هیچ جوابی از او دریافت نکردم ، همسرم آمد و مرا به کلینیکی که در همان حوالی بود برد ، پس از عکسبرداری با اشعه ایکس ، مشخص شد که یکی از دو استخوان ساعد ترک برداشته و دستم  را  گچ گرفتند ، چند روز بعد ، پس از معاینه دکتر جراح و تجدید پانسمان عرشیا ، او را با هواپیما فرستادیم و به اتفاق شوهرم با ماشینمان به منزلمان برگشتیم .
با عاطفه بارها تلفنی قبلا حرف زده بودم و اظهار صمیمیت و ارادت خالصانه میکرد ، بدون اینکه بهانه قابل توجیهی بیاورد ، بدیدنم نیامد.
و  همیشه بخود میگویم ؛ از غریبه هم  غریبه تر بود .
اینک متوجه شده ام که بعضی از دوستان و آشنایان ، فقط زبان باز هستند و موقع نیاز  ، کامل تو را رها می کنند  و عاری از عواطف انسانی میباشند .
الان که این ماجرا را بازگوئی میکنم ، عرشیا سی ساله هست و دارای و زن و فرزند‌ میباشد و من هم زنی پنجاه ساله ام که  در کنار خانواده ام با خوشی و خرمی  زندگی میکنم ، ولی این خاطره تا ابد در ذهن من باقی مانده است. 
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۴۰۰
آخرین ويرايش توسط 1 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

هوو

پست توسط جعفر طاهري »

هوو
تمام روز در دستانش جای دارد، با او میخندد، و یا سرگرم است، بدقت نگاهش میکند، در روز هیچ کاری برایم انجام نمیدهد، گویا اینجا نیست، تا صدایش میکنم، بر سرم داد میزند، پرخاشگر شده،  بیشتر از من دوستش دارد، حاضر نیست برای یک لحظه او را از خودش دور کند، تا مرا می بیند پنهانش میکند، شبها تا نزدیک روشنایی صبح در بغلش است، در زیر پتو ریز ریز میخندد، دلم میخواهد با چکشی توی سرش بزنم، با خود دوباره میگویم استغفرالله، خسته شده ام از بس به او می پردازد، تصمیم گرفته ام هر دو را از خانه بیرون کنم، حالم ازش بهم میخوره، احساس میکنم که همسرم را از من گرفته است،  باید همین روزها کارش را یکسره کنم یا او بماند یا من. انگاری هوویم شده، آره درست فهمیدید موبایل را میگویم، زندگیم را سیاه کرده، از بس سرش توی گوشی هست، چند بار بهش تذکر دادم که خوردش میکنم، مگر اینکه درست از آن استفاده کند، فعلا قول داده است که رعایت کند. 
فاطمه امیری کهنوج
مرداد1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

ساختمان گلها

پست توسط جعفر طاهري »

ساختمان گلها
 در حیاط رو به باغچه را که باز کردم غنچه های گلهای محمدی سفید و نارنجی و قرمز به رویم لبخند میزدند و شادابی و نیرو عجیبی با دیدنشان میگرفتم، از پله ها پایین آمدم و روی صندلیهای فلزی شبکه ای نشستم. از درز بین لوله ها که نقش دیوار  منزل ما را دارند ساختمانهای روبرو دیده میشوند، صدای جر و بحثی به وضوح شنیده میشد و بناچار گوش به آن سپردم،  لحظه ای نگاه سطحی به محلی که صدا از آن می آمد انداختم و سپس رویم را برگرداندم بطوریکه انگاری نگاهی نکرده بودم، مدیر ساختمان که مردی حدودا چهل پنج ساله بود در حال پرخاش به خانم سرایدار جوان بود، گاهی آن آقا صدایش را با عصبانیت تصنعی بالا میبرد و بعد با ملایمت برخوردی متفاوت از خود نشان میداد، حدود نیم ساعتی این مکالمه طول کشید، پس از آن مدیر از او جدا شد و  بطرف خیابان رفت، سرایدار مرا که از پس لوله های دیوار دیده بود، نزدیک آمد و سلامی به من کرد،  در را که به رویش باز کردم روی یکی از صندلیها نشست، و گفت: نمیدانم چه شری میخواهد ما را بگیرد؟! خدا بخیر کند، شنیدی که مدیر ساختمان بیخودی  بهانه میگرفت. 
من راهرو و پله ها را بموقع با پارچه و تی تمیز می کنم و هر روز برگهای ریخته شده را جمع و حیاط را جارو و باغچه را آب میدهم، با این وجود باز مدیر ساختمان پیله کرده و گیر الکی میگیرد ، میدانم دردش چه است، درسته که ما روستا زاده هستیم اما هدفهای یک مرد زن طلاق داده مجرد را میفهمم، از کودکی مادرم یادم داده بود که از مردهای نامحرمی که نظر بد دارند فاصله بگیرم، میدونی که پنج ساله که ازدواج کرده ام و بچه دار نشده ام، همینطوری پام رو پوست گردو هست و شوهرم بداخلاق و بد عنق شده، تو این گیر و دار  وای اگر بداند کسی نظر بدی بمن دارد، آنوقت خون و خونریزی بپا میکند، با او اظهار همدردی کردم و چاره کار را با تحمل و احتیاط به او گوشزد کردم، نگاهی بگوشیش انداخت و گفت ببخشید ساعت پنج است و باید بروم چای آماده کنم الان تورج از سر کار می آید، بعد خداحافظی کرد و رفت، در حین رفتنش در کوچه با مامان مهدی که  سرایدار ساختمان نبوت بود روبرو شد و با هم سلام و تعارف کردند، مامان مهدی که مرا در حیاط دید بطرفم آمد و روی صندلی کنارم  نشست وکمی با هم حرف زدیم. 
خرداد ماه بود و روزها برایم طولانی بودند، گاهی عصرها برای عوض کردن روحیه ام از آپارتمان به  حیاط می ‌‌‌آ‌مدم ،و دو درخت ازگیل و شلیل و نارنجها و گلهای باغچه را آب میدادم ، سپس برای مدتی روی صندلی می نشستم و از درز فراخ دیوار لوله ای، رفت و آمدها داخل کوچه را تماشا میکردم. گاه گداری که مامان مهدی می آمد از او احوال اشرف سرایدار جوان ساختمان گلها را می پرسیدم، او میگفت از دست مدیر ساختمان که رفتار ناشایست و چشمهای هیزی دارد خسته شده، این آقای احمق فکر میکند آدمهای دست تنگ، حیا و حیثیت و شرف خود را برای دریافت اندکی پول از دیگران به تاراج میدهند، آنها نمیدانند نجابت و شرافت یک امر ذاتی است. 
پایان فصل تابستان فرا رسیده بود، صدای داد و فریاد بلندی از کوچه شنیده میشد ، سراسیمه به حیاط رفتم و متوجه شدم که دعوا بین همسر اشرف و مدیر ساختمان گلها است، آنها دست به یقه شده بودند ، شوهر اشرف کشیده محکمی به مدیر ساختمان زد و گفت : قاطر بی عقل اگر یک کلام حرف زیادی بزنی قسم میخورم که میکشمت. پس از اینکه سر و صدای دعوا به واسطه یکی از آقایان خوابید، مامان مهدی کنارم آمد و اشرف نیز بما پیوست، اشرف گفت: مرتیکه هر روز که من حیاط را تمیز میکنم، می آید و بربر نگاهم میکند و یا به بهانه ایی شروع به حرف زدن مینماید. الان که شوهرم سر رسید و او را در نزدیکیم دید،  با او گلاویز شد.  تورج گفته امشب کلیدها را بهش تحویل میدهم  و جمع کن تا از  اینجا به ولایت خودمان برویم، توی محل خودمان اگر عملگی کار کنم بهتر است که زیر دست نامردانی که شکلشان شبیه به مرد است و بوی گند هرزگیشان، امثال ترا تا مرز جنون آزار میدهند، بمانیم، باید چشم همچنین مردهایی را از حدقه بیرون آورد، بعضی از اینها آدم نمیشوند تا کشته شوند. 
همان شب اشرف و همسرش با اندک اسباب و اثاثیه ای که داشتند از ساختمان گلها رفتند. و مامان مهدی با افسوس بمن گفت: ببین هر چه سنگه مال پای لنگه و این بدبختیها بیشتر مال زنهای طبقه ما هست. 
فاطمه امیری کهنوج 
خرداد 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”