داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 374
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

آه مادر بزرگ

پست توسط جعفر طاهري »

آه مادر بزرگ 
کمتر از یکسال با رضا زندگی کردم، او هنوز  در انجام دادن کارهای شخصی خودش بی عرضه و ناتوان بود ، چه برسد به اینکه حمایت مادی و معنوی از مرا نیز بعنوان همسر بعهده بگیرد،  تن پروری و بی مسئولیت بودنش ، عاقبت باعث درگیریهای مداوم و طلاق ما گردید، بخاطر در امان بودن از طعنه های پدر، نمیخواستم دوباره با خانواده ام زیر یک سقف باشم و تصمیم گرفتم در کنار  مادر بزرگم که تنها بود ، زندگی جدیدم را پس از شکست شروع کنم، البته اوائل از طرف مادر کمکهایی به من میرسید ، سعی کردم در آرایشگاهی ، فوت و فن و حرفه و هنر آرایشگری را یاد بگیرم تا استقلال کامل مالی داشته باشم ، برای مدتی صبح ها آموزش می دیدم و عصرها بعنوان وردست برای شخصی ، با حقوق کم کار میکردم، کارت  مستمری مادربزرگ دستم بود و مایحتاج  روزانه را با آن خریداری میکردم ، غذا های قدیمی مثل آبگوشت و خورشت آلو و تاس کباب و دیزی را مادر بزرگ می پخت، و غذاهای عصر جدید را که با ذائقه پیرزن نیز سازگار بود ، من درست میکردم. 
دو سالی به همین منوال گذاشت، برای خودم در آرایشگاهی معروف صندلی کرایه کرده بودم، و چندین بار برای آموزش و گرفتن مدرک از شهرستان به تهران رفتم‌ و‌ در آنجا نیز دوستان خوبی پیدا کردم .
اوائل بهمن ماه بود که دوست تهرانیم سولماز بهم زنگ زد و گفت مهتاب جان میخواهیم با چند نفر از خانمهای آشنا به ترکیه برویم ، اگرشما مایلی با ما باشی ، بگو تا برایت بلیط رزرو کنم ، برای پاسخ دادن کمی مکث کردم و چون مشکل خاصی وجود نداشت به او گفتم باشه، وقتی خبرم کردی پول بحسابت میریزم ، هفته بعد دوشنبه بهم اعلام کرد که جمعه در تهران باشم چون شنبه ساعت پنج عصر پرواز به ترکیه داریم.
از آنجائیکه میدانستم که هر وقت بخواهم جایی بروم، بهتر است مادر بزرگ را خانه دایی اسد بگذارم ، و کمتر از بودن با مادرم نق میزنه ، روز چهارشنبه بهش گفتم مادر جون میخواهم با دوستانم برای یک هفته ای به ترکیه بروم و شما را خانه پسرت اسد ، پیش اکرم میگذارم ، یکهو آتیشی شد و دادش بهوا رفت و هرچه فحش آبدار بود نثار اکرم کرد، که او زن بد جنسی است تا من میروم غذاهای چرب وچیله و خشک که دندان ندارم را درست میکند، اغلب  بادنجان و سیب زمینی با گوجه سرخ کرده بهم میده، یا میگه وقت دکتر داشتم بخاطر تو کنسلش کردم، اصلا من نمیروم همینجا میمانم ، نیم ساعت بعد که آرام شد گفتم : مادر بزرگ اینجوری تنها هستی و نمیشه ، اگه میخوای ببرمت پیش مامانم ، گفت : مرده شور مامانت را با داماد بد اخلاقم را ببره ، گفتم پس میبرمت پیش اکرم ، بخدا  زود از مسافرت برمیگردم، مادر جون گفت : انشالله نرفتنت شود و اکرم را ول کرد و مرا به باد ناسزا بست، هیچی جوابش ندادم. شب که شد گفتم فردا برای ناهار میبرمت منزل دائی اسد ، لباسهایت را جمع و جور کن، با غرولند و نفرین سرم را برد و با اکراه لباسهایش را یک گوشه اتاق گذاشت، پنجشنبه صبح مقداری بیسکویت و کشمش و پسته برایش گرفتم و بعنوان تغذیه همراه با قرص و داروهایش ، داخل ساک لباسیش گذاشتم، و چمدان اسباب سفر خود را کامل کرده و بستم ،  شب قبل با زن داییم اکرم خانم ، هماهنگ کرده و گفته بودم هفت روزه دیگه برمیگردم. مادر بزرگ که از خواب بیدار شد تا بساط رفتنمان را دید ، مثل رادیو از زبون نمی افتاد و یکروند بد و بیراه  میگفت و غرولند میکرد ، به تاکسی تلفنی زنگ زدم و همراهش سوار شدیم، تا خانه پسرش زیر لبی با نفرینهای ردیف شده عهد عتیق ، من و اکرم را بی نصیب نگذاشت، به طوریکه راننده نیز متوجه شده بود و میخندید ، به خانه دایی که رسیدیم، کرایه را حساب کرده و از ماشین خارج شدم و دست مادرجون را برای پیاده شدن گرفتم که یه وقت ناغافل  از من جدا نشود و خودرویی با او برخورد کند ، راننده ساکش را بهمراه چمدانم‌ از صندوق عقب ماشین در آورد و چند لحظه ای کنار لوازممان ایستاد تا زنگ در خانه را بزنم، نگین در را باز کرد و دست مادربزرگ را گرفت و به داخل منزل برد. اکرم خود را به حیاط رساند و صورت مادرجون را بوسید، با اکرم احوالپرسی کردم و یکربع تو اتاق نشستم و توضیح دادم که داروهایش را به چه تعداد و ساعتی به او بدهد، به زن دایی گفتم تغذیه برایش گذاشته ام، شما پفک و گاهی بستنی برایش بخرید در ضمن مقداری پول برای موارد اضطراری در جیب داخل ساک نیز هست. نگین از دیدن مادر بزرگش خوشحال بود و برایش شیرین زبانی میکرد و او را بخنده انداخته بود ، برای نهار خورشت قیمه با چلو روی اجاق گاز بود، به زن دایی گفتم ساعت یک باید سوار اتوبوس شوم، زن دایی اصرار کرد که برای غذا بمانم، ولی با توجه به وقت کم عجله داشتم، خداحافظی کرده و مجددا برای رفتن به ترمینال تاکسی تلفنی گرفتم، در حیاط منزل صدای مادرجون که متوجه رفتنم شده بود می اومد که میگفت الهی که به ترکیه نرسی.   از بوفه ترمینال ساندویچ و نوشابه گرفتم که داخل اتوبوس بخورم. چمدانم را برای گذاشتن در جعبه بغل، بدست شاگرد دادم و با کیف دستیم سوار اتوبوس شدم. بعد از خوردن نهارم، در تلفنم پیامها و کلیپهای ارسالی دوستانم را چک کردم، سپس با هدفون چند آهنگ گوش کرده و بخواب رفتم ، اتوبوس کنار کافه بین راهی برای نماز و شام توقف کرد اما میل بخوردن شام نداشتم، سوار که شدیم، راننده یک فیلم گذاشت و نصفه و نیمه آنرا دیدم و نمیدانم کی خوابم برد، صبح آفتاب طلوع کرده به تهران رسیدم و یکراست با تاکسی به هتلی که از قبل رزرو کرده بودم رفتم، ساعت یازده صبح به سولماز زنگ زدم، بعد از حال واحوال و تعارف اعلام کرد که طوری کارهایت را برنامه ریزی بکن که فردا حتما ساعت سه و نیم بعد از ظهر در فرودگاه بین المللی باشی تا به پرواز ساعت پنج برسی .
بعد از دوش گرفتن ، نهار را در رستوران هتل خوردم ، هتل نزدیک میدان ولیعصر بود، در خیابانهای نزدیک محل اقامتم چرخی زدم و نگاهی به اجناس مغازه ها و  فروشنده هایی که بساط روی زمین پهن کرده بودند انداختم، برای رفع خستگی و گذران وقت در پارک دانشجو روی نیمکتی نشستم. خانمی با یک ساک مسافرتی آمد کنارم و شروع به حرف زدن از هر دری با هم کردیم، او گفت ماموریت کاری داشته و از کرمان به تهران آمده و ساعت هشت شب باید در فرودگاه مهرآباد باشد، چندین بار فرزندش به ایشان زنگ زد و جویای حال و وضعیتش شد، ساعت هفت از کوچه مقابل پارک آژانس گرفت و با خدا حافظی از هم جدا شدیم، او که رفت من هم در سر راهم به هتل ، یک کاسه آش با نان گرم و از یک سوپری ، شیر پاکتی و بیسکویت کوچکی خریدم و به اتاقم رفتم، در اتاق را که قفل کردم،  مانتوم را با لباس راحتی تعویض نموده و دستهایم را شسته و تلویزیون را روشن کردم و بخوردن آش با نان مشغول شدم، بعد از شام لباسهایی را که فردا قصد پوشیدنشان را داشتم از چمدان بیرون آورده و به چوب رخت آویزان کردم ،  کفش شیک و پاشنه دارم را از چمدان بیرون آورده و کفش معمولیم را داخل یک کیسه نایلونی نهاده و در آن گذاشتم ، داخل گوشیم گشتی زدم و کلیپها و پیامهای  واتساپ را نگاه کردم، ساعت حدود دو شب بود، چون بعد از ظهر بیرون رفته و خسته شده بودم احساس میکردم که باید بخوابم، مسواکم را زدم، و ساعت گوشیم را برای ساعت ده صبح تنظیم نمودم، فردا با صدای زنگ بیدار باش تلفن از رختخواب پا شدم و دوش گرفتم و سشوار و اتوی مسافرتی که همیشه همراهم هست را از چمدان بیرون آورده و موهایم را با سشوار حالت داده و خشک کردم، چون تازه موهایم را رنگ زده بودم از براق بودنش حس خوبی گرفته و در دل به خودم آفرین میگفتم، شیر و بیسکوئیت را از یخچال بیرون آورده و خوردم، یادم آمد طبق برنامه ، حداکثر تا ساعت یک ظهر در رستوران هتل باید ناهارم را خورده باشم و بعد بسوی فرودگاه  بروم، مانتو جدیدم را اتو زدم و وسایلم که روی میز پراکنده  بودند را در چمدان گذاشتم، زیپ کیف آرایشیم را باز کرده و روبروی آیینه، آرایش ملایمی را روی صورتم انجام دادم، مانتو و شالم را پوشیدم و کفشم را به پا کردم، برگشتم نگاهی به کل اتاق انداختم، که چیزی را جا نگذاشته باشم، کیف دستیم را روی شانه چپم قرار داده و با دست راست چمدان چرخدار را به حرکت در آوردم ، در را قفل و از اتاق، بقصد رفتن به رستوران و سپس تسویه حساب با هتل و گرفتن کارت ملیم ، خارج شدم، در راهرو نگاهی به شماره انداز آسانسور کردم که مدتی نمره طبقه پنجم را با چشمک زدن نشان میداد، سپس پائین آمد و در طبقه سوم ایستاد، شاسی احضار آسانسور را فشردم، انگاری نمیخواست از من اطاعت کند چون دوباره به طبقه پنجم برگشت و چراغ نمره نشاندهنده طبقه آن ، خاموش و روشن میشد ،  احتمالا کسی اهمال کرده و پس از خروج متوجه نیمه باز بودن درب آسانسور نشده بود ، از صبر کردن خسته شدم و با توجه به عجله ام برای صرف غذا و بعد رفتن نزد مسئول پذیرش برای تسویه حساب ، چون رستوران در طبقه همکف بود و من نیز در طبقه اول معطل آسانسور شده بودم، تصمیم گرفتم از راه پله برای پائین رفتن استفاده کنم، اولین و دومین و سومین و چهارمین پله را با کشاندن چمدان بدنبال خود ، بدون مشکل پایین آمدم و در پله پنجم ، بند کیفم از روی شانه ام لیز خورد و نرده را برای تنظیم بند کیف رها کردم ، ناگهان سنگینی چمدان هلم داد و کفشم چون نو بود لیز خوردم و فریاد کشان تا انتهای پله ها مثل یک بشکه غلطان تاب خورده و به دیوار پاگرد مقابل پله ها خوردم و چمدان نیز محکم به پایم برخورد کرد و با ضربه آن، آه از نهادم بلند شد ، آقای قاسمی و همسرش که در اتاق روبرویم بودند و قصد خروج به بیرون هتل برای انجام کاری را داشتند، تا این صحنه را دیدند سراسیمه به کمکم آمدند، خانمش دست که به پایم میزد از شدت درد جیغم به هوا میرفت، مسئول پذیرش هتل و یک خدمتگزار بالای سرم حاضر شدند و با توجه به کبودی رو به افزایش مچ پایم، گفتند احتمالا پای چپش شکسته. 
خانم و آقای قاسمی که زن و شوهر جوانی بودند  لطف کردند و با ماشینشان مرا به یک کلینیک رساندند، بعد از معاینه و عکسبرداری و ظهور عکس که خیلی طول کشید ، دکتر گفت استخوان مچ پایتان ترک برداشته  و باید گچ گرفته شود ، در حین گچ گرفتن ، تلفنم دو بار زنگ خورد ، برای بار سوم که خانم قاسمی داخل اتاق گچگیری آمد از او خواهش کردم تلفنم را از کیف درآورده و جواب بدهد، صدای سولماز را شنیدم که میگفت: مهتاب کجایی؟ چرا گوشیت را جواب نمیدی ،  زودتر بجنب و تاکسی بگیر راه بیفت بیا فرودگاه تا دیر نشده، به خانم قاسمی گفتم ماجرا را لطفا به او بگوئید ، سولماز با شنیدن قضیه افتادنم خیلی ناراحت شد و اظهار تاسف و خداحافظی کرد ، ساعت سه بعد از ظهر به هتل برگشتیم، دکتر مسکن های قوی ضد درد برایم تجویز کرده بود، طاهره خانم زن آقای قاسمی کنار تختم نشسته بود، خدمتگزار با چای و بیسکویت در زد و وارد شد، وقتیکه آفتاب غروب کرد ، آقای قاسمی برای گرفتن شاممان از هتل بیرون رفت، خانم قاسمی علت آمدن مرا به تهران و بهم خوردن سفرم به ترکیه را که فهمید گفت : شاید مصلحتی در نرفتن تو بوده ، او هم شروع به تعریف کردن از وضعیت خودش نمود و گفت که سه ساله ازدواج کرده ولی بار دار نشده، و برای معالجه و تفریح از چند روز پیش به تهران آمده اند، قرصهای مسکنم خواب آور بودند و با صدای خانم قاسمی که میگفت شام حاضر است بیدار شدم ، عصایی را که دکتر گفته بود تهیه کنید ، قاسمی برایم خریداری نموده بود، زن و شوهر با صمیمیت وصف ناپذیر آنشب در کنارم شام خوردند، از آقای قاسمی خواهش کردم تلفن و کارت بانکیم را بردارد و بلیط پرواز برگشتم را برای فردا بصورت اینترنتی رزرو نماید، آنشب با تعویض اتاقهایمان خانم قاسمی کنارم ماند و خوابید  و برای رفتن به دستشویی کمکم کرد، صبحانه و نهار روز بعد را هم آنها تهیه نمودند، ساعت چهار بعد از ظهر مرا به فرودگاه بردند، در آنجا خانم قاسمی شماره تلفنم را گرفت، خدمه فرودگاه، با خودروی ویژه و صندلی چرخدار مرا به داخل هواپیما با کمک مهماندار روی صندلی نشاندند، وقتی به شهرمان رسیدم، خدمه فرودگاه مقصد مرا تا خودروی آژانس همراهی کردند، برای پرهیز از پرسشهای پدرم و عصبانیتهای بی دلیل او ،  یکراست به خانه دایی اسد رفتم، برای اینکه آنها مضطرب نشوند چیزی از مشکل پیش آمده نگفته بودم، وقتی اکرم مرا با عصای زیر بغل دم در دید ، خیلی تعجب کرد و نارحت شد، داخل اتاق که رفتیم گفتم  مادر بزرگ ببین ، آه و ناله و نفرین شما عاقبت اثر گذار شد و مرا گرفت، پیرزن دست خود را بالا برد و فکر کنم گفت : الهی شکر.! 
خانم قاسمی که اینک دوستم شده بود برای جویا شدن از سلامتیم  با من در تماس بود و هر بار که زنگ میزد در پایان از ته دل از خدا، درخواست برآوردن آرزویشان را مینمودم ، دو روز نزد اکرم ماندیم،  روز سوم زن دایی اصرار کرد که بیشتر بمانم، ولی ترجیح دادم برای راحتی او بهمراه مادر جون و نگین بخانه مان برگردیم.  سولماز برای شوخی و دلسوزاندنم تعدادی عکس با دوستانش که در ترکیه گرفته بودند و خود را لنگان نشان میدادند ، با واتساپ برایم فرستاد .
سال بعد طاهره خانم که به آرزویش رسیده بود ،  همراه شوهرش آقای قاسمی و کودک سه ماهه شان ، بمدت چهار  روز مهمانم بودند ، ما با هم مدام تماس تلفنی داشتیم ، شش ماه بعد از آمدنشان ، از من برای برادرش خواستگاری کرد و پس از  دیدار حضوری و توافق ، عقد کردیم .  
امشب که این داستان را مینویسم، در بندرعباس هستم و ساعاتی پیش منزل خواهر شوهرم طاهره و دختر یکساله اش بودیم و در برگشت به همسرم گفتم میخواهم ماجرای رسیدن به تو را بنویسم ، با لبخندی موافقت خود را اعلام کرد ، ناگفته نماند ، مادر بزرگم که با آه و نفرینش باعث خوشبختیم شد، چندی پیش به رحمت خدا رفت . 
فاطمه امیری کهنوج 
مهر 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 374
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

گربه و پسر

پست توسط جعفر طاهري »

<<گربه و پسر>>
یک روز عصر بهمراه دخترم برای خرید از منزل بیرون رفتیم. در راه به سونیا‌ گفتم: « مادر نزدیک عابر بانکی توقف کن، میخواهم مقداری پول برایم بیاوری» به اولین خودپرداز بانکی که رسید، ماشین را کنار جوی رو بازی متوقف کرد که آب آن برای باغهای پائین دست خیابان میرفت ، او پیاده شد و در صف عابر بانک ایستاد، داخل ماشین نشسته بودم، و نظاره گر بیرون بودم، آب جوی بهمراه خود ، گاهی آشغالهای ریخته شده عابرین بیفکر را میبرد و آنطرفتر در پیاده رو عریض، سطل زباله ای بزرگ برای پسماندهای مغازه ها وجود داشت، به عبور و مرور ماشینها نگاه میکردم، با برگشت سرم ناگهان متوجه درگیری پسر هفده ساله ایی با یک گربه شدم ، در کف جعبه مقوایی که باعث کش مکش آنها بود، تکه پیتزایی وجود داشت و گربه حاضر به رها ساختن جعبه از دندان خود نبود، بالاخره پسرک از عقل خود کمک گرفت و تکه پیتزا چسبیده را با دست دیگرش جدا کرد و جلو گربه انداخت و مقوای خالی را در کیسه نایلونی مشکی خود قرار داد‌ و با نگاه کردن به داخل سطل زباله ، یک بطری آب و دو قوطی لهیده نوشابه نیز پیدا کرد و برداشت و به راهش ادامه داد.
با دیدن این صحنه، غمی سنگین بر روی دلم نشست، سونیا که آمد بسوی بازار روز رفتیم، وقتی ماشین را در پارکینگ گذاشت ، با عبور از چند مغازه قیمتها را نگاه میکردم، از فروشنده ایی که اجناس و قیمتهایش مناسب بود شروع به خرید سیب زمینی و پیاز و خیار و گوجه فرنگی کردم، وقتی اقلام خرید شده را میخواستم به دست دخترم بدهم ، در پشت سرم سطل زباله ایی قرار داشت که داخل آن کارتن و میوه های له شده بود، پسر نه ساله ایی تا شکم در سطل فرو رفته بود و برادر کوچکترش را صدا میزد که پاهایم را بگیر، او میخواست که در سطل نیفتد ، سرش را که از میان زباله ها بیرون آورد، موهایش ژولیده و ابرو اطراف چشمهایش خاکی و کثیف بود، یک لنگه دمپاییش ، لبه جلویی آن کنده بود ، پنجه پای خاکیش با رطوبت بین انگشتان ، تبدیل به گلی ضخیم شده بود بطوریکه پوست آن‌ قسمت از پا و ناخنهایش دیده نمیشد، پیراهن تنش کثیف و سوراخ سوراخ بود، حال و روز برادر کوچکش از او بهتر نبود، بسمتش برگشتم و همچون شوک زدگان نمیدانستم از او چه بپرسم ، ناخودآگاه سوال کردم : <<مگر تو مدرسه نمیروی؟>> گفت نه . گفتم چرا ؟ گفت : «مادرم میگوید پول نداریم» ، سوال کردم «پدرت چکار میکند؟ » ، با بغضی نهفته در گلو جوابداد: «پدرم معتاد است و به مادرم خرجی نمیدهد، من و برادرم با جمع آوری قوطی نوشابه و پلاستیک و مقوا به مادرمان کمک میکنیم» ، سوال کردم چند نفرید؟ جوابداد : «دو دختر و دو پسریم» ، پرسیدم نهار خورده اید؟ . گفت: نه، ما شب به شب غذا میخوریم، ولی تو بازار اگر چیزی گیرمان بیاید میخوریم، ناراحت شدم و دستم را در کیفم کردم و نمیدانم چه مقداری پول به آنها دادم، آنروزم خراب شده بود ، به سونیا گفتم : برویم منزل ، او برگشت و به من گفت: مادر از این دسته کودکان زیادند، خودت را رنجور نکن، بقیه خریدهایم را انجام ندادم ، فکرم تا چند روز درگیر دیدن آن صحنه های تاسف برانگیز بود.
به امید روزی که تمام کودکان بجای جمع آوری ضایعات و کار در خیابان، در مدرسه یا در محلهای بازی دیده شوند، و فقر ریشه کن گردد.
فاطمه امیری کهنوج
آبان 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 374
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

جا مانده از کاروان

پست توسط جعفر طاهري »

جا مانده از کاروان 
بیشتر اوقات وقتی فرصتی بدست می آوردم بدیدنش میرفتم، از دخترهای کوچه قبلی خانواده پدریم بود ، دوستی قدیمی اما کم سن و سال تر از خودم و همیشه خوش برخورد و خوب و بی ریا ، خانواده شوهرش در منزل بزرگشان یک اتاق رو به حیاط به او اختصاص داده بودند و بقیه منزل در اختیار خودشان بود . 
روی لبه تختخواب دو نفره اش که با روتختی زمینه مشکی که مزین به ستاره و ماه زرد رنگ بود نشستم، اتاق درب قهوه ای ضخیم و محکمی داشت و دسته گیره لق و ضعیف آن ، مانند دندانی بود که بزودی می افتاد ، بجز موکتی ساده و روشن و بدون پرز در مقابل تخت ، قالی دست بافت کوچک شش متری پا خورده ایی نیز بود که رنگ و نقش و نگارش را، بصورت کمرنگ شده هنوز داشت ، بر مبنای فصل ، بخاری گازی سنگی و پنکه سقفی به نوبت کار تهویه را با کشیدن و یا بستن پرده و پنجره بالای سر تخت انجام میدادند .
کمدی دیواری و دو کشو پائین تخت ، محل نگهداری البسه و لوازم مختصر او بودند ، میز آرایش تک کشو چوبی ، با پایه های بلند خراطی شده و رویه هلالی شکل که با لاک و الکل شفاف ، پوشش براق و صیقلی داشت همراه با آئینه ایی که قابش با منبت کاری تزئین شده بود به اضافه نیمکتی فلزی گرد و کوتاه  با روکش چرم قهوه ایی ،  تنها وسایلی بودند که به اتاق روح و جلا میبخشدند . در طرفین میز آرایش دو شمعدان سه شاخه برنجی براق و دو گلدان چینی منقش کوچک و خالی ، سالها بود که بدون شاخه گلی خودنمائی میکردند ، اگر به درون کشو  نگاهی می انداختید  ، تعدادی لوازم آرایش کهنه را میدید ، که گویی  آنها را به امید استفاده نگه داشته است . در میانه میز  ، جعبه چوبی مینیاتور قلبی شکلی بود که در داخل آن ساعت قدیمی زنانه ظریفی خودنمائی میکرد و به بیننده یادآور مینمود که سالهاست که هیچکدام بجز برای تمیز کردن دست نخورده اند . 
 دو قاب عکس بدیوار آویخته از فیبر استخوانی سفید با اندازه متوسط ،  تصاویری متفاوت از جشن عروسی او را نشان میداد و بخاطر تمیز کردن قابها ، در قسمتهایی متمایل به زرد شده بودند. 
 یکی از تصاویر تمام قد و از نیمرخ، در حالیکه رویا و طاهر دست هم را گرفته و بهمدیگر نگاه میکردند و در پس زمینه میان آنها ، درخت کاج کوتاه باغچه منزل قرار داشت ، گرفته شده بود ، در این عکس رویا در لباس سفید عروسی و طاهر با کت و شلوار سورمه ایی بود ، در قاب عکس بعدی ، تصویر زوم شده و فقط نیم تنه و چهره آنها که به دوربین نگاه میکردند قرار داشت ، لبخندی معما گونه و خاص بر  لبان آن دو زوج که اگر خوب دقت میکردید ، پاسخش چیزی بجز شادی گذرا و کوتاهشان نبود ،  دل هر بیننده ایی را بدرد می آورد ، قرآن و سجاده و چادر سفید تا شده نمازش در طاقچه گچبری دیوار دیده میشد .
برای لحظاتی از آنچه که رویا با من میگفت ، روحم دور شد و ذهنم به یاد روزهای خوش او با همسرش افتاد .
گرچه در طول سه ماهی که عقد و از هم جدا بودند ، اما دلهای وابسته شان عاشقانه بهم مهر میورزید ، طاهر مرخصی کوتاه مدتی برای ازدواج میگیرد ، جشن پیوندشان بدون مشکل و بخوبی برگزار میشود و این اتاق  سقف بالای سرشان میگردد ،  هنوز رفتن به دعوت نزد فامیلها برای پاگشا تمام نشده بود که طاهر با تمام شدن مرخصیش ، به جنوب و برای نبرد به جبهه جنگ رفت .
رفت و دیگر برنگشت ، انتظار بی پایان و  بی پاسخی برای رویا و خانواده همسرش بجا گذاشت ،  جستجوها برای اسارت و یا شهادت او کاملا بی نتیجه ماند و کسی از فرماندهان یا همرزمان او نیز نتوانست بگوید طاهر چه شد . 
عاقبت خانواده ها از بنیاد شهید ، بخاطر اینکه پلاک جنگی او یافت نشد ، پذیرفتند که پسر و دامادشان مفقود الاثر شده ، اما رویا هرگز و هرگز نپذیرفت و همچون بجا مانده ایی در سرزمین برهوت ، همراه با کاروان رفتگان نشد و در خیمه گاه خود که این اتاق است ، هنوز به انتظار طاهر در منزلگاه موعود ، بدون هیچ انگیزه ایی بجز  وفاداری نشسته است . 
رویا از پیشم پا شد تا برود چای بیاورد ، فاتحه ایی برای طاهر و  شهیدان  در خاک خفته خواندم ، اشکهایم را که با آستین لباسم پاک کردم ،  رویا با سینی و دو لیوان چای و نبات برگشت . 
وقتی به عشق جوانهای امروزی می اندیشم و به عشق رویا به طاهر مینگرم ، متعجب از عدم درک معنی عشق نزد آنها میشوم ، عشق دیوانگیی هست که معشوق را با مستی شراب نابش ، از هر چه نیاز است دور مینماید.
فاطمه امیری کهنوج
آبان 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”