داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

ویلون - قسمت دهم

پست توسط جعفر طاهري »

ویلون - قسمت دهم
از آشنائیم با "هرمان" ، سه ماه گذشته بود، مادرم پی به شعفی که هنگام رفتن به کلاس موسیقی داشتم برده و نگاه و لبخند دزدکی او را در آینه وقتی آرایش میکردم دیده بودم.
بنابراین وقتی با پرسش او که میخواست امتحانم کند روبرو شدم، پاسخ مناسب را برای در تردید ماندنش داشتم.
مادر پرسید: "روشنا" عزیزم، ممکن است که بعد از پایان تحصیلاتت در اینجا ماندگار شویم ؟ در آنصورت جواب برادرم "رحمان" را که دارد تلاش میکند نظر مدیر شرکتشان را پس از دریافت کارشناسی تو برای استخدامت جلب کند چه بگویم؟
بنظر میرسد علاقمندی تو به موزیسین شدن بیشتر از آرشیتکت بودن است.  نگرانم که آلمان نرویم، البته هر جا که تو دوست داری باشی برای من هم قابل قبول هست. 
مدتی میبینم که خیلی کم با "سلن " بیرون میروی در حالیکه برای کم شدن فشار درس خواندن نیاز به تفریح نیز داری!.
سپس با نگاه مستقیمش منتظر جوابم ماند.
گفتم تا ببینیم تقدیر برایمان چه رقمی را میزند.
زحمات و درس خواندنم و گرفتن نمرات خوب همراه با تشویق از طرف دانشکده و استادان، آیا نشان نمیدهد که علاقمند علوم مهندسی ساختمان هستم؟!.
دروس این دو ترم را به بهترین وجه ممکن پاس کردم ، مامان موسیقی و نواختن ساز، بخشی از ماهیت وجودیم برای احساس برتر بودن و لذت از زندگی هست و الان فکر نمیکنم بعنوان شغل اصلی، جایگزین مهندس شدنم باشد.
شما و پدر مرا با ساز آشنا کردید و در زیبا شناختی ترنم و آهنگ، مثل گل شناسی شده ام که میتواند بهتر از سایرین، زیبایی گلهای کاشته شده بدون ایراد در نگهداری،  باغچه بان را ببیند.
اگر دقت کنی متوجه میشوی که اخیرا "سلن" بیشتر بعد از ظهرها را بعنوان کارمند موقت، ساعات خاصی را در بخش اطلاعات هتل "پالاس "برای کار میرود.
من "سلن" را قبل از رفتن روی سن نمایش میبینم و گرفتاری هر دوی ما باعث شده فعلا دور تفریح را اینروزها خط بکشیم.
با وجود پیچاندن مادر،  از بوی عطر جدیدی که به دور گردنم زدم، او پی به
مکنونات قلبیم که آنرا فعلا قصد نداشتم آشکار کنم برد و با لحن کشداری گفت؛ خدا کند اینچنین باشد.
"هرمان" یک جنتلمن واقعی، صادق ، بدون ریا و راستگو و
حسابدار دستمزد کارکنان اداره کل امور مالیاتی واقع در بخش ازمیر بود .
حقوقی که میگرفت، تا حدودی کفاف مخارج او و خواهر مطلقه و مادرش را میداد.
چهار سال قبل خواهرش پس از متارکه تاسف برانگیزی با همسرش، دچار افسردگی و پریشانی احوال گردیده و دیگر سرکار نرفت و همراه مادر، خانه نشین شده بود.
علت اینکه "هرمان"  با وجود دخترانی که اطراف او به خودشیرینی و ناز و غمزه میپرداختند و تاکنون مجرد مانده و دل به کسی نداده بود، آیا
نگهداری خانواده اش بود؟.!
 شاید پایبندی به اخلاق اجازه نمیداد از دختران تمتع همچون از هر دم از این باغ بری میرسد، حظی را ببرد که منتهی به فلاکت آنها میشد .
"هرمان" مقید به پاکی و نجابت ذاتی مردانه ائی بود؛ اثرات محیطی نمیتوانست بر غریزه ریشه دارش، که منطبق بر جوهره انسانیش عمل میکرد غلبه کند.  این خوی خدادادی پاک حیوانیت، او را مصون از انحراف نگهداشته و با سفسطه عقل و قیاس، راه کجی را که دیگران با عناوین مختلف و تمسک به سلف خود برمیگزیدند، انتخاب نمی نمود.
آیا نیاز روحی و جسمی من، اینک که دژی استوار را که نوید دهنده امنیت بود را در مقابل خود میدید، باعث جذب ابهت آن مرد برایم شده بود؟.!
مردی که میبایست حامی خانواده اش باشد، آیا میتوانست بعدها بنا به درخواست من، راهی آلمان شود؟.!
آیا ممکن بود حدس مادرم برای ماندگار شدن در ترکیه رخ بدهد؟
اینها سوالاتی بودند که این اواخر مدام ذهنم را درگیر نموده و باعث رنجش روحیم میشدند.
کلاس "پیانو" تمام شده بود ، بنا به پیشنهاد "هرمان" ساز "کلارینت" که بجز آهنگهای ترکی میتوانستم آهنگهای غربی را نیز با آن بنوازم با نیم بها بمن معرفی شد. 
استاد، انتخاب آموزش این نوع ساز آلمانی شبیه به "فلوت" را برای اجرا در ارکستر هتل، بخاطر کسب درآمد بیشتر بمن اعلام و معرفی نموده بود.
واقعیتی پنهان وجود داشت، از اینکه ساز "کلارینت" غربی پسند و در آهنگهای ترکی کاربرد زیادی داشت شکی نبود، اما موضوع فراگیری و تسلط بر خوب نوازی آن چون نیاز به آموزش طولانی داشت، بهانه و فرصتی به "هرمان" میداد که مرا از دسترس خود خارج نکند.
نواختن ساز جدید و مورد پسند مشتریان شام هتل "پالاس" با موافقت مادر برای خرید ساز و ادامه کلاس موسیقی بدون حس ظن او عالی بود.
اگر مادر میپرسید که نام استاد جدید آموزش "کلارینت" چیست، آیا باید نام "هرمان" را میگفتم و باعث تشویش او میشدم؟.
بهتر نبود هنگام رفتن به کلاس موسیقی مثل رفتن به دانشگاه، چهره پردازی نمیکردم و بدون دوش گرفتن با عطر، ساز را که در پوششی برزنتی با تسمه برای بدست گرفتن قرار داشت برداشته و تنها اکتفا به آرایش مو و تن پوشی مناسب برای حضور در نزد خاطرخواهم مینمودم؟. 
 به اینصورت احتمال پرسیدن نام استاد جدید که بنظرش باید "هرمان" نباشد، شاید کم میگردید.
من در همان روزهای ابتدای ورود به موسسه نام استادم و بخشی از خصوصیات و زندگی شخصیش را که مطلع بودم، برای مامان "گیسو" تعریف کرده بودم.
مردی که هنوز از نگاه مستقیم به چشمانم پرهیز میکرد و کلمه ای خارج از عرف بین شاگرد و استاد نگفته بود، اما با تمام وجود، هنگامیکه در نزد او بودم، مسخ ساحره ایی که بدون بساط رمل و اسطرلاب بود، میشد.
او  بی پروا، کماکان گاهی شاگردان منتظر کلاس ساعت بعد را دقایقی معطل میکرد و هنگام خروجم از موسسه در راهرو، اینک که کمی ترکی یاد گرفته بودم، میشنیدم که شاگردان میگفتند، یکدانه مهره مار هم به ما بده خانم دلربای ایرانی. 
تعطیلات تابستانی دانشکده آغاز شده بود، یکروز بعد از ظهر  "هرمان" پیشنهاد داد که دوست دارد با همراهی یکدیگر جمعه ساعت پنج عصر سواحل اژه را با موجهایی موزون که در پس حرکت یک کشتی بزرگ ایجاد میشدند و طبیعت زیبای محل را نشانم دهد و در کافه ایی نزدیک پلاژ موضوعی که نمیتوانست در کلاس آنرا بگوید برایم توضییح دهد.
پیشنهادی برای تنها بودن و ایجاد شرایط خصوصی برای گفتن حرف دل.
مسلما هراس و رویابافی توام با غرق شدن در لذتی وصف ناپذیر مرا از همان لحظه در بر گرفت و شادمانی زایدالوصفی که نمیتوان آنرا تشریح کرد، روحم را دستخوش لذتی نمود که در آن گذر لحظات و زمان، نقشی نداشتند. طبیعت زن بودنم، باعث میگردید که ارزش هر کلمه را که چون تیری از چله کمان معشوق به قلبم پرتاب میشد، بیش از تصور ذهنی دیگرانی که در حصار این عشق گرفتار نبودند، درک کنم.
تا نیمه های شب، پس از خاموش نمودن چراغ و در بستر رفتن به دیواری نگاه میکردم که با نور تابیده مهتاب از پس پرده گلدار توری سفید و پنجره باز، در پی حرکت پرده بر اثر باد، نقشهای خیال انگیزی برایم ترسیم میکرد و قلبم را به طپش در تمنای عشق واداشته بود. 
صبح دیر وقت از خواب پا شدم، مامان همراه مادر "سلن" برای خرید خواربار، بیرون رفته بود. 
تصمیم داشتم به او بگویم که جمعه همراه "هرمان" خواهم بود و نظرش را کم کم برای پذیرفتن شرایط جدیدم آماده کنم.
هنگام آماده کردن صبحانه در ذهنم چگونگی شروع گفتگو را مرور میکردم و تمایل داشتم شرایط به گونه ایی پیش برود که مخالفت صریح وجود نداشته و بجای آن از راهنمایی هایش بهره ببرم.
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۰
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

ویلون - قسمت یازدهم

پست توسط جعفر طاهري »

ویلون - قسمت یازدهم
نیم ساعت بعد صدای مامان از پشت در که با مادر "سلن" خداحافظی میکرد شنیده شد. پا شدم و کیسه های نایلونی در دستش را گرفتم.
علاوه بر خریدهای دیگر، سبزی خوردنی نیز آورده بود. بهانه خوبی بود که هنگام پاک کردن سبزیها، رو در رو، با او حرف دلم را بزنم.
 وسایل را که در یخچال و گنجه های آشپزخانه چیدیم، سبزیها را با یک آبکش پلاستیکی بر سینی و روی میز گذاشتم.
هنگامیکه رو در روی هم نشستیم، ناخوداگاه دلهره ایی بجانم افتاد.
مادر که هم راز و همواره ناجی ام محسوب میشد، نمیدانم چرا برای گفتن مطلبی که باید او از آن آگاهی پیدا میکرد، ناگهان مثل غریبه ایی که برای درد دل گفتن با او ابا میکنیم برایم تداعی شده بود. 
ما دختران بر خلاف پسرها با پدر؛ صمیمیت و نزدیکی بیشتری برای صحبت کردن حتی بر خلاف تابو های اجتماعی، با مادرانمان داریم و از گفتن مطالب خصوصی نیز گاهی پرهیز نمیکنیم، میدانیم که ممکن است مادر از شنیدن مطلبی برآشفته شود اما دقایقی بعد همسوئی و راه حلهای گشودن گره کار ما در او، که نشات از خصایل زنانه اش دارد، باعث میگردد کمتر نگران بازگو کردن مسائلی باشیم که احتمال مخالفت در آن باشد.
علت این امر در ما داشتن شکیبائی برای تحمل ضدیت با خواسته هایمان میباشد که بمرور از کودکی به تناسب فرهنگ خانوده مقدار کم و یا زیاد آنرا پذیرفته ایم.
اما موضوع عشق گاهی راهگشائی ندارد و گره ائی است که سفتی آنرا جدائی از خانواده، و ترس والدین به آن دامن میزند ؛ علت این معضل عدم پذیرش بلوغ عقلی ما، مطابق با طرز اندیشه والدینمان که طبعا با چند دهه تفاوت سنی،  میباشند هست.
از دیدگاه آنها ایده آل موجود، علاوه بر نداشتن مشکلات مالی و معیشتی، فرهنگ خانواده فرد مقابل نیز میباشد. آنها تجربیاتی از اطرافیان و یا بر خودشان گذشته را دارند که باعث اضطرابشان در اینگونه مواقع میگردد.
در جوامع توسعه یافته با رسیدن فرد به سن قانونی، بخاطر نیاز به نیروی کار، بعلت مشاغل متنوعی که وجود دارد؛ و همچنین حمایتهای دولت برای قوانین حداقلی کار، با تامین رفاه نسبی، نیاز جوان خارج شده از خانه پدر و مادر را برطرف مینماید و عامل ترغیب برای ترک آنها از منزل میشود.
این جوانها بجای استفاده از تعقل و کارآمدی والدین، بدنبال بخت خود و یافتن استقلال میروند و طبعا اگر فهمیده و دوراندیش باشند، از امکانات موجود برای ارتقا خود استفاده مینمایند و بخشی نیز با قرار گرفتن در شرایط بد، وارد منجلابی میشوند که قانون شکنان مال اندوز، از آنها بهره میبرند.
به اینصورت پیدا کردن زوج برای تشکیل خانواده، بدون مشورت با پدر و مادر اتفاق می افتد و گاهی ممکن است چند بار ازدواج های ناموفق را تجربه کنند و عاقبت، فرد مورد نظر که ممکن است مناسب و ممتاز و یا متوسط و ایده آل نیز نباشد، بخاطر گذشت شرایط سنی،  بعنوان همسر دائمی برای تشکیل خانواده انتخاب نمایند. 
گرچه جوان ازدواج نوع غیر سنتی را بخاطر، اختیار انتخاب میپذیرد؛ و از نظر عقلانی صحیح بنظر میرسد ، اما واقعیت این است که چنین شیوه ایی ناشی از درماندگی، سرمایه داران بخشهای خدماتی برای یافتن نیروی کار ارزان میباشد و فرهنگی را ایجاب نموده اند که بجز خوش شانسها، اغلب تشکیل خانواده در سنین بالا رخ میدهد.
"روشنا " تحصیلکرده و در خانواده ایی بزرگ شده بود که تلفیق سنت و مدرنیست را درک میکردند و به عبارتی همچون ناظری فهیم بر راس دیوار تفکیک کننده آنها قرار داشت و او نمیخواست بین سنت و مدرنیست فقط یکی را انتخاب نماید.
برای تردیدی که او را دچار نگرانی حرف زدن با مادر کرده بود، تصمیم گرفت که ابتدا باید دید آیا توافقی بین او و "هرمان" صورت میگیرد؟  در مرحله بعد نظر خانواده "هرمان" چیست؟.
به اینصورت مثل بازنده ایی نمیشد که بدون احتساب نیاز به بیش از یک داور،  با توهم تصور برنده شدن، رویاهای خود را بر باد رفته میدید.  
تا نیمه های شب " روشنا " در رختخواب غلت میزد و همراه با تصاویر افتاده بر دیوار، دچار هذیانی با افکار بیهوده دارای تارهای دست و پا گیر عنکبوتی شده بود. 
رنج بخاطر عقل، رنج بخاطر گریز از غرایز خدادادی، رنج برای گذر از بحرانی که برای جوان، تحملش سخت و عذاب آور است.
با یادآوری برخوردهای متین و کلمات گوشنوازی که چون نوای موسیقی از دهان "هرمان" هنگام تدریس خارج میشد، عاقبت بخواب رفت تا رویائی زیبا آفریده شود و او را از تارهای چسبنده برهاند.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۰
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

گره کور

پست توسط جعفر طاهري »

"گره کور"
بیشتر از ده سال با مجید زندگی نکردم، همسرم در چهل و یک سالگی بعلت سرطان صعب العلاج، دارفانی را وداع گفت و رفت.
بدون مستمری و داشتن شغل برای درآمد مالی، با دو پسر هشت و پنج ساله در منزل رهنی که زندگی میکردیم تنها ماندم. 
شغل همسرم اغذیه فروشی با وانت در معابر بود. بجز ماشین فرسوده که بخشی از پول فروش آن بابت بدهی مراسم ترحیم خرج شد،  مبلغ زیادی برای ما باقی نماند. ناگفته نماند هزینه کفن و دفن، مراسم هفته و چله مجید را با کمک آشنایان و خانواده اش پرداخت کردیم.  
دو برادر شوهرم که گاهی به ما سر میزدند، مبالغ ناچیزی به دست بچه ها میدادند. 
پدرم معلم بود و چهار فرزند داشت، برادر بزرگم و  یک دخترش که من باشم ازدواج کرده بودیم. دختر و پسر بعدی مجرد و دانشجو بودند. 
سی و دو ساله با ظاهر مناسب و نسبتا بر رویی داشتم. نزدیک مهرماه بود که پسرم باید به مدرسه میرفت. 
نمیتوانستم از کسی پول قرض کنم؛ نگران بودم چگونه بدهی را پرداخت نمایم.  قبلا برای مخارج زندگی النگوهایم را فروخته و اینبار مجبور شدم حلقه ازدواج را هم بفروشم. 
میخواستم منزل دوست قدیمیم بروم،  با خود فکر میکردم باید کاری بعنوان نظافتچی در بیمارستان یا هتل دست و پا کنم. 
از مترو که پیاده شدم نزدیک آپارتمان آنها چشمم به هتل الیزه خورد
 در دلم گفتم، قبل از اینکه بخانه مهرناز بروم، بهتر است از نگهبان سوال کنم آیا هتل نظافتچی نمیخواهد؟ 
به اتاق نگهبانی که رسیدم، گفتم: << کاکو سلام، اینجو نظافتچی نمیخوا؟>> برگشت و با نگاهی طولانی وراندازم کرد بعد گفت:<<برو از دفتر مدیریت بپرس>> 
پس از عبور از حیاط  بسوی جائی که اشاره کرده بود رسیده و در زدم، صدائی آمد که میگفت: بفرما.
لباس و سر و وضعم بخاطر مهمانی شیک و مرتب بود.
با ادب سلام کردم و گفتم: << جناب اومدم بعنوان نظافتچی اگه نیاز هس کار کنم>>  
مدیر پس از طرح تعداد زیادی سوال و پاسخ از طرف من گفت:<< خوشبختانه موقع مناسبی اومدی، خدمتکار قبلی قراره پنج روز دیگه بره، فردا ساعت نه صب با شناسنامه و کارت ملی واسه آموزش نظافت و مرتب کردن راهرو و اتاقها، همچنین چگونگی نحوه برخورد و رفتار با مهمانها اینجا باش >> . 
با تشکر از اتاق مدیر خارج شده و بخانه دوستم رفتم، پس از سلام و احوالپرسی به مهرناز گفتم:<< خانوم دیگه هر روز ای از پنجره اتاقت نیگا کنی کاسه منه ببینی، خدمتکار هتل الیزه شدم >>.
با خوشحالی و تعجب گفت: :<< آمو راس میگی؟ >>. سرم را برای تاکید تکان دادم.
بخانه که رفتم موضوع را به پسرانم سام و سروش گفتم.
سام گفت :<<من کلیدو ر میبرم، تا یک کلاس هسم وقتی اومدم خونه ناهار میخورم مشق و درسمم میخونم>> من هم گفتم:<<به خاله شهلات میگم بیاد کاکاته ده صبح ببره خونه مامانوم اینا>>
روز بعد یک ربع مانده به ساعت نه، درب هتل بودم. آقای جمشیدی دستیار مدیر، مدارکم را موقتا گرفت. پس از خواندن برگه حاوی دستورالعمل نحوه کار، آنرا امضا کرده و تحویل دادم.
بسته کفش، یونیفرم و روپوش را بدستم داد و نکاتی از آداب برخورد با مهمان ایرانی و خارجی را تذکر داد. 
او گفت:<< بخاطر تسلط بزبان انگلیسی که داری، مسئول گردگیری راهرو و نظافت اتاقهای طبقه ششم و سوئیتهای چهارم تا ششم هستی، مواظب باش اگه چیزی از مسافران گمشه، تو گیر میفتی،  شروع و پایان کار نه صب تا سه بعد ظهر هس، لباسای شخصیتو ببر اتاق خدمه ته راهرو طبقه سه، داخل کمدی که اسمتو رو درش نوشتیم بزار، بعدم سمیرا خانمو پیدا کن تا کارا رو قبل از رفتنش یادت بده >>.
سمیرا زن خوش برخورد و مهربان،  بخاطر انتقال محل کار شوهرش به شهرستان، در حال ترک کار هتل بود.
او پس از خوش آمد گوئی، به من یاد داد چگونه و چه زمانی تابلوها و مجسمه ها و دیوارها را گردگیری نمایم. 
باید در ساعت خاصی که مهمان در اتاق نبود، شیشه و قاب پنجره، میز و مبل، گلدان، آباژور، تلفن، تلویزیون، و هر آنچه از وسایل رفاهی موجود بود بعلاوه فرش و سرامیک های کف را پاکیزه مینمودم.
حوله، ملحفه و روبالشتی های شسته اتو شده یا نو را از رختشوی‌خانه که تحویل میگرفتم، جایگزین و تختخوابها را آنکارد میکردم.
سرویس بهداشتی را تمیز و ضدعفونی و لوازم مصرف شده را تکمیل و زباله ها را تخلیه مینمودم. در پایان قبل از ترک اتاق یا سوئیت، پس از چیدن نوشیدنی در یخچال و اسپری خوشبو کننده، کلیدها را تحویل متصدی پذیرش میدادم.
چند روز بعد در مراسم  قدردانی از سمیرا خانم، بین سایر خدمه هتل هنگام خداحافظی او حضور داشتم و رسما خدمتکار هتل که در اغلب اوقات مختص توریست‌های خارجی یا افراد متمول و سرشناس ایرانی بود شدم.
ساعت دوازده و نیم تا یک و نیم وقت نهار و نماز بود، در این فرصت با توران خانم، خدمتکار طبقه پنج و چهار و یا مهین خانم که خدمتکار طبقه سه و دو بود ضمن غذا خوردن گفتگو میکردیم. 
 الیزه جزو هتل های چهار ستاره شیراز در منطقه ائی ساکت و خوش آب و هوا هست،  علاوه بر توریست‌های خارجی، مسافران ایرانی که در سفر بعدی به هتل مراجعه میکردند، بخاطر برخورد مناسب پرسنل و وجود امکانات رفاهی مکفی در هتل بود.
با دریافت حقوق و انعامی که بعضی افراد میدادند مشکلات زندگیم رفع و دیگر نیازمند کمک مالی نبودم. 
شهریه دانشگاه را پرداخته و در حال گذراندن امتحانات ترم آخر رشته پرستاری بودم. 
از طرف صاحب خانه ام دو ماه مانده به پایان قرارداد،  پیامی برایم رسید که باید پول رهن را زیادتر کنید، در غیر اینصورت آپارتمان را خالی نمائید. 
حقوقم کفاف خورد و خوراک و مانده آن برای مخارج مدرسه پسرم و دانشگاه خودم بود، قبوض آب،گاز و برق را با انعامهای دریافتی میپرداختم  و پس اندازی برایم نمیماند. خیلی ناراحت بودم میدانستم که پدرم پول ندارد و از کسی حتی دوستم مهرناز بخاطر عدم بازپرداخت نمیتوانستم قرض کنم. 
فکرم دوباره مشغول شده بود، آنروز که با توران و مهین نهار میخوردم آنها حرف میزدند و من در عالم خودم بود، توران گفت: «میگم مرجان کاکو سر علی بوگو چت شده کجویی! بلا نسبت آمو ما داریم حرف میزنیم ها» گفتم: «یه ذره حواسم هه چی میگفتی؛ آخه صاحب خونوو پول رهنو زیاد کرده، وُلو (والله)نمیدونم چیکار کنم؛ آمو به مولا» 
مهین گفت: «آمو فکرشو نکن خدا کریمه» 
مدتی گذشت همچنان مسافران می آمدند و میرفتند، و زمان مهلت قرار داد منزل ما به پایان خود میرسید. 
آنروز اول هفته یک اتوبوس پر از مسافر خارجی وارد محوطه هتل شدند. همه اُتاقهای طبقه بالا و همچنین سوئیت های طبقات چهار تا شش برای آنها از قبل رزرو شده و تمیز و مرتب و خالی بودند.  مسئول پذیرش کلید اتاقها را بترتیب تحویل آنها میداد و چمدانها را خدمه ائی با آسانسور باربر به بالا میبرد. چون مسئول راهنمائی امکانات سوئیت، کار فوری برایش پیش آمده و مرخصی بود، بناچار در راهرو طبقه مورد نظر از مسافران استقبال کرده و نحوه استفاده از لوازم را انگلیسی یا با اشاره دست تشریح میکردم. 
وجود بیست و دو مسافر مسن که نیم بیشتر آنها خانم بودند، کار مرا بیشتر کرده بود. به خواهرم زنگ زدم و گفتم دیر وقت به منزل بر میگردم یا پیش بچه ها بماند یا اینکه آنها را منزل مامان ببرد.
از همان بدو ورود اتاق سه و پنج و یازده، اتیکتی را که نوشیدنی گرم میخواهیم را بلافاصله پس از جاگیری به دسته درب گذاشتند.  فورا برایشان انجام دادم.  سپس اغلب مسافرین اتاقهای دیگر نیز بدون رفتن به کافی شاپ، تقاضای بالا آوردن قهوه یا غذا به اتاق خود را داشتند و به خدمه رستوران اطلاع دادم. 
آنهائی که انگلیسی بلد نبودند به پاس خدماتم با لبخند، و تکان دادن سر از من تشکر میکردند یا چند دلار انعام بدستم میدادند. 
این افراد از آلمان بوسیله تور مسافرتی آمده بودند، از نظر سنی اکثرا بالای شصت سال داشتند، یک خانم راهنمای اتریشی که سی و هشت سال داشت نیز همراهشان بود. 
هر روز با رفتن آنها برای بازدید از مناطق تاریخی، اتُقاقها را نظافت و ملحفه ها را تعویض مینمودم. 
اگر روی زمین برس سر یا ساعت و دلاری افتاده بود، یا انگشتر طلایشان زیر تخت غلطیده بود، روی میز توالت برایشان میگذاشتم. یخچال را از نوشیدنیهائی که مسئول تدارکات میداد پر میکردم، محل استراحت را به نحو احسنت تمیز و مرتب تحویلشان میدادم. در مواردی که خانمها نیاز به کمک برای پوشیدن لباس داشتند مرا بعنوان یاور با باز کردن درب اتاق بر روی مبل راهرو میدیدند. با اشاره دست آنها به یاریشان میشتافتم.
در دلم میگفتم بگذار تا بدانند که ما ایرانیها مهمان نواز هستیم. 
روزها با اتوبوس برای دیدن تخت جمشید یا ابنیه تاریخی، بازار وکیل، سعدی و حافظ و باغ ارم و ... میرفتند. 
در برگشت با ساکهای پر شده از صنایع دستی مینا کاری، خاتم و منبت کاری؛ سوغاتیها شیراز؛ مسقطی، نان فسایی و ... هر کدامشان با یک دستبند مسی که بدست داشتند، با خوشحالی به هتل برمیگشتند. 
خوشبختانه امتحاناتم تمام شده و نیاز نبود به دانشگاه بروم، چون بچه ها نیز منزل نبودند، بنا به پیشنهاد مدیر برای اضافه کار ماندن و صبح زود آمدن به هتل مشکلی نداشتم. 
توریستها و راهنمای آنها از اینکه میدیدند خدمه هتل، خصوصا من تمام وقت برای سرویس دادن آماده هستیم با ایما و اشاره همراه لبخند، صمیمانه از ما تشکر یا سلام و احوالپرسی میکردند.
هر شب ساعت ده بخانه میرفتم، چون بچه ها نبودند، پول رهن آپارتمان، فکرم را بشدت مشغول کرده و نمیدانستم چه خاکی بر سر کنم.
صبحها که جلو آینه برای مرتب کردن سر و وضعم می ایستادم به خود میگفتم اگر ما را از این منزل بیرون کنند کجا برویم؟ چکار کنیم؟ و هزاران سوال بی جواب در ذهنم می آمد.
طوری شده بودم، که از رنج بی پولی حواسم به سر و سامان دادن به روحیه ام نبود، و این چه کنم چه کنم ها آزارم میداد و در صورتم اثر غم را در محیط کار نیز نشانده بود.
روز سه شنبه با توران ‌و مهین درد دل کردم و پیشنهاداتی دادند.
 گفتم «نمشه برم پیش مامان و بابام اینا باهاشون زندگی کنم، بچه هام کوچیکن. اونا سنشون زیاده آسایش میخوان؛  دیگه طلا ملا هم  ندارم که بوفروشم» 
توران « آهی کشید و گفت هنو ده روز وقت داری تا اونموقع خدا بزرگه»
به او گفتم «یعنی تا ده روز دیگه گنج پیدا میشه! خدا را صدا زدم! یا خدا» 
مسافران خارجی آخرین روزهای خود را در ایران سپری میکردند.
روز شنبه که فرا رسید متوجه شدم در حال جمع کردن وسایل خود هستند.
داشتم لوازم راهرو طبقه ششم را گردگیری میکردم، آنها با چمدانهایشان در حال خارج شدن از اتاقها و رفتن بسمت آسانسور بودند و با تکان دادن دست از من خداحافظی مینمودند.
خانم راهنمای اتریشی به اتفاق پیرمردی آراسته که یک بسته با کاغذ کادو پوشش شده در دستش بود بسمتم آمد و با تشکر از خدماتم به انگلیسی گفت:  «این آقای جنتلمن دیتریش نام دارند، ایشان به پاس زحمات بیدریغ شما، تشکر نموده و هدیه ایی از طرف خود و همسرشان تقدیمتان میکنند» 
از آقای دیتریش و خانمش که کنار درب سوئیت ایستاده بود با چند بار تکان دادن سر تشکر کردم.
پس از رفتن خارجیها بسته را داخل کمدم گذاشتم. 
وارد اتاقهای خالی که برای نظافت شدم، با حس خوب دریافت انعام از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم،  خدا خدا میکردم که مشکل رهن آپارتمان حل شود. 
موقع غذا خوردن چیزی به توران و مهین نگفتم. پس از پایان کار در راه منزل، پوشش بسته را که در کیفم بود باز کردم. باورم نمیشد، چهارصد دلار بود، در واقع انعام نبود، کمک مالی بود! بجای منزل مستقیم به صرافی رفتم. 
آن دلارها در آن موقعیت حساس،  مشکل مرا حل کرد. 
خواستم بگویم:  انسانیت کاری به مذهب، رنگ و پوست و زبان ندارد. 
یک پیرمرد خارجی با کمک کردن، مسیر زندگیم را تغییر داد و گره کور فقر مرا گشود.
انسانیت مرز و بوم، زن و مرد نمیشناسد. کاش همه اینچنین بودند.
الان پرستار پنجاه ساله ائی هستم. پسر بزرگم ازدواج کرده و به خانه خودش رفته است.‌ من نیز بهمراه پسرم سروش زندگی خوبی داریم . 
 بقلم:فاطمه امیری کهنوج 
سال1401
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

پنجره

پست توسط جعفر طاهري »

«پنجره» 
آپارتمانمان در طبقه چهارم قرار داشت، عقب ساختمان به کوچه ائی کم عرض آدم رو منتهی میشد.
منازل ویلائی پشت به آن کوچه بودند و حیاط و درب آنها به خیابان روبروئی شان باز میشد. 
پنجره اتاق خوابم مشرف به یکی از پنجره های منزل ویلایی مقابل بود که درخت بید بزرگی در پس اتاقها در حیاط آن دیده میشد .
روزی که اتفاقی پنجره را گشودم او را پشت میز بزرگی در حال کار روی نقشه های کاغذی دیدم. چند دقیقه بیشتر از حد معمول به پنجره منزل آنها خیره شدم.
نیم نگاهی به بالا انداخت، نمیدانم چگونه متوجه حضورم شد.
به اتاق پذیرائی برگشتم، ساعت سه بعد ظهر را نشان میداد. 
نیروئی درونم را برای رفتن دوباره بسوی پنجره بدنبال خود میکشاند.
هنوز پشت میز کارش نشسته بود. چند بار گوشه پرده را کنار زده و نگاهش کردم. احتمالا از وجود سایه ام در پشت پرده او نیز متوجه حضور مجددم شد، چون گاهی سرش را بالا می آورد و نگاهمان با هم تلاقی میگردید.
پرده را کشیده و لنگه پنجره را کامل باز نمودم. 
بعد از هر چند دقیقه کار بر روی نقشه ساختمانی، نگاهی همراه با لبخند بمن می انداخت. 
لحظاتی بعد با کرشمه و لبی خندان او را ترک و بر روی تختخوابم دراز کشیدم.
آنروز خوشم آمد، انگار حس خوب و سر خوشی در من ایجاد شده بود.
برای روزهای بعد عادت کرده بودم که سر ساعت پشت پنجره باشم.
او دستی برایم بالا میبرد و من سرم را تکان میدادم که موهای افشانم را پس بزند و با لبخندی ملیح پاسخ سلامش را با حرکت دادن انگشتانم میدادم.
حس و سرمستی خوبی تمام وجودم را در بر گرفته و حال دلم خوش بود. از این فاصله راضی به همین دست تکان دادنهایش بودم. 
پشت پنجره رفتن در موعد معین کار دائمی من شد.
بیشتر اوقات کنار دستش لیوان چای یا شربت بود. گاهی غرق در کشیدن تصاویری بر برگه های نقشه میگردید و مرا تا هنگامیکه جرعه ای از نوشیدنیش را میخورد فراموش میکرد.
این اواخر  پیامهائی را با ماژیک بر کاغذ مینوشت و با بلند کردن دست نشانم میداد تا آنرا بخوانم.
بین ما فاصله بود، نوشته ها برایم قابل رویت نبودند، با اشاره سر به چپ و راست و لبخند زدن میخواستم به او بفهمانم که چیزی از نوشته هایش را نمیبینم. 
دیگر به او وابسته شده و دیدنش برایم عادت همیشگی گردیده بود. 
این تماشا برای هر دوی ما خوشایند و لبریز از لذتی سکرآور بود . 
احساس میکردم عشق بدون رد و بدل کردن کلامی، با زبان سکوت راه خود را بین ما یافته است.
 قلبمان بوسیله فرکانس امواج های همسو و موازی با دیدن همدیگر به طپش می افتاد.
در دلم میگفتم باید به بهانه ائی بزودی از نزدیک او را ببینم و بپرسم آن پیامها که روی کاغذ برایم مینوشتی چه بودند؟ 
شاید او نیز منتظر دیدار با من است؟ 
نمیدانم چه زمانی فرا می‌رسد و این انتظارها که شرم مانع آن میباشد به پایان میرسد؟ 
آن روزهای نافرجام لعنتی از راه رسیدند و نمیدانم چه حکمتی بود که خداوند این فرصت زیبا را از من گرفت. 
طبق عادت سر ساعت معین پنجره را می گشودم، از او خبری نبود، پیش خود میگفتم، شاید لحظاتی بعد بیاید، اما پنجره بسته ماند. 
این بی خبری، و پس نزدن پرده و باز نکردن پنجره اش هر روز تکرار شد.  
کاسه صبرم از انتظار بی سرانجام لبریز شد.
اگر او نیز مانند من دلباخته شده بود، پس باید سر موعد می آمد و مرا چشم انتطار نمیگذاشت.
سوالات منفی زیادی به مغزم خطور و مثل خوره به جانم افتاد. 
ندائی از درونم برخواست که قضاوت بیخودی نکن.
تصمیم گرفتم، به درب خانه شان بروم، در آنصورت شاید جواب سوالاتم را بیابم. 
 آدرس خانه آنها همان بید مجنون بزرگی بود که در حیاط منزلشان آنرا می‌دیدم.
گرچه اسمش را بلد نبودم اما چهره اش در ذهنم حک شده بود.
از ساختمان بیرون آمده و با قدمهائی مصمم به راست پیچیدم و وارد خیابانی شدم که کوچه کم عرض در نبش آن بود، سپس بطرف اولین خیابان سمت راست رفتم.
کمی که به منزلشان نزدیکتر شدم چشمم پلاکاردهای مشکی که به دیوار نصب شده بود را دید. پاهایم سست شد و چشمهایم تار میدیدند. 
نمیخواستم با دیدن پلاکاردها حدسی را که زده بودم قبول کنم، با خود سخت کلنجار میرفتم. 
به جلوتر که رسیدم چهره او را بر کاغذ چسبیده بدیوار شناختم، نامش عزیز ارجمندی بود.
متن روی پارچه های مشکی حاکی از حادثه سقوط مهندس از ساختمان بود.
قطرات اشکم ناخودآگاه سرازیر و غم طاقت فرسای عجیبی بر دلم سنگینی کرد، روی زمین نشستم.
به خود گفتم: کاش زودتر همدیگر را می دیدیم. 
دختر خانم جوانی از درب خانه بیرون آمد و برای لحظاتی ایستاد و نگاهم کرد، غم در چشمانش موج میزد.
بلند شدم، لباسم را تکانده سلام کردم و با صدایی لرزان گفتم: << چه مدتیه که آقا عزیز از بین شما رفته؟ >>
در پاسخم با تاثر گفت: << پونزده روزی میشه که این اتفاق براش افتاده >>
آهی دردمند و سوزناک کشیدم، با سر آستین اشکهایم را پاک کردم و برگشتم که بروم.
دختر جوان دستم را گرفت و گفت: <<ببخشید شما کی هستین؟>> خطاب به او گفتم:<<یه دوست، یه دوستی که او را هرگز از نزدیک ندید>>
اصرار کرد << لطفاً نروید من خواهر آقا عزیزم؛ یه لحظه بایستید، داداشم یه دوستی داشت که مدتی از پنجره به تماشایش می نشست،  قرار بود که او را ببینه...، اما اجل فرصتش نداد،  نوشته هاش تو کشو میز اتاقش هست، ببینم خانم، شما همان دوستش نیستی؟ >>  
با تأسف سرمو تکون دادم. 
گفت:<<یه دیقه صبر کن الان میام>>
دوان دوان رفت، کاغذ نوشته های ماژیکی را آورد؛ بدستم داد، تشکر کردم، مطلب کاغذها با خطی خوش، پر بود از کلمات مهر آمیز. 
با خواندن دست نوشته هایش، توان ایستادنم در کنار منزل شان را گرفت.  با چشمهای اشکبار همراه برگه های کاغذ به راهم ادامه دادم.
 فاطمه امیری کهنوج 
1401
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

ژتون

پست توسط جعفر طاهري »

"ژتون"
سالها با خانواده جمالی همسایه و خانه یکی بودیم. فرزندانم کیمیا و متین با بچه های آنها ستاره و مهرداد همبازی و با هم بزرگ شدند؛
تا اینکه آقای جمالی به پست بالاتر ارتقاء و به پایتخت منتقل شد. وقتی این خبر را به ما دادند خیلی ناراحت و افسرده شدیم.
بطوریکه گریه میکردیم و بچه هایم میگفتند:<<بهترین دروان کودکیمون با ستاره و مهرداد سپری شد.>>
روز موعد که کامیون در خانه آنها ایستاد و کارگران در حال اسباب کشی بودند من و همسرم بهمراه بچه هایم نگران تنهائی و اشکریزان با آنها، آخرین گفتگوها را قبل از رفتنشان میکردیم. وقتی سوار ماشین شخصی خود شدند‌؛ خانم جمالی ضمن خداحافظی و روبوسی گفت :<<ناراحت نشید، هرسال عید هفته اول ما پیش شمائیم‌.>>
با بغض گفتم:<<قدمتون رو چشممون.>>
آنها رفتند‌ ولی ما با خاطراتشان همیشه یادشان میکردیم.
عید آن سال پذیرای خانواده جمالی بودیم، و هر بار سفره رنگینی برایشان پهن میکردم، یکروز ظهر که مرغ شکم پر با کلی مخلفات در سفره گذاشته بودم رو به جمالی کرده و گفتم:<<کیمیا امسال دانشگاه رشته شیمی میخونه، انشاالله درساشو که تموم کرد دستشو یه جائی بند کنید.>>
یکهفته عید نزد ما بودند. هر سال ‌قبل از آمدنشان، تهیه و تدارک آجیل، شیرینی و مرغ، ماهی، گوشت را انجام میدادم. عیدی بچه هایم را که میدادند‌، متقابلا عیدی مهرداد و ستاره را تقدیمشان میکردم.
پنجمین سال نو و آخرین روز برای رفتن آنها به تهران بود. سفره را با ماهی شکم پر، دو نوع پلو با ترشی و نوشابه تزیین کرده و تعارفشان کردم نهار میل کنید. از فرط خستگی گوشه سفره نشستم، لحظه ائی بعد سر صحبت را باز کردم <<آقای جمالی، کیمیا مدرکشو گرفته، مهندس شیمی شده، ممنون میشیم یه سفارشی کنین تا اونو استخدام کنن.>>
یکهو خانم جمالی برگشت رک و پوست کنده جوابمو داد
<<خانم جان، جمالی ژتونشو خرج ستاره و مهرداد باید بکنه، نه کیمیا.>>
انگاری یهو آب سردی روی سرم ریختن، بغض کردم و هیچی نگفتم.
بعد از رفتنشان به همسرم گفتم متوجه شدی خانمش چی گفت؟ او هم که ناراحت شده بود فقط سری تکون داد.
از سال بعد دیگه خانواده جمالی فقط در حد تلفن ارتباط با ما برقرار کردند و آرام آرام تلفن زدنشان هم قطع شد.
امروز کیمیا به اتفاق دختر کوچکش منزل ما آمد و یادی کرد از خانم جمالی، <<مامان یادت میاد خانم جمالی گفت ژتونمون رو خرج بچه های خودمون میکنیم؟ من شنیدم ستاره بعد از دیپلمش ازدواج کرده، اونا مهرداد رو هم خارج از ایران فرستادن. ماما میدونی بیشتر بچه های همسایه هامون به سفارش جمالی رفتن سرکار! نمیدونم آخه چرا فقط منو سرکار نبرد؟>>
چون پاسخی برایش نداشتم، آهی از نهادم از این بی وفائی بلند شد.
فاطمه امیری کهنوج
سال 1402
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

شفته پلو

پست توسط جعفر طاهري »

"شفته پلو"
همسرم باقلی پلو خیلی دوست داره. فصل بهار بازار که میره، دائم تو خریدهاش چند کیلو باقلی سبز هست. میشینه سر حوصله دو پوست پاکشون میکنه و اگه سه روز و سه شب دیگ رو اجاق، داخلش باقلی پلو مونده باشه، مطمئن هستم که ما اگه نمیخوریم او حتما میخوره.
طرز درست کردن باقلی هم براش اینه؛ اونقد باقلی داخل برنج باید باشه تا پلو باقلی وا بره و شفته بشه.
یه روز بعد تعطیلات عید نوروز از سرکار که اومد بهم گفت: دوستم که مجرده برای خوردن باقلی پلو میخوام دعوتش کنم. ماشالا یخدون یخچال هم پر از نایلونهای باقلی دوپوست کنده و رفیقش هم پسر توپولی خوبی برای لمبوندن بود. بهش گفتم، باشه این جمعه برای ناهار دعوتش کن بیاد.
جوان بودم و هر چه شوهرم میگفت جز چشم نمی شنید. وقتی یک بسته باقلی را داخل دیگ میریختم همسرم اعتراض کرد که این کمه. گفتم چشم و مقدار باقلی را در دیگ بنا به توصیه شوهرم بیشتر ریختم.
وقتی دوستش آمد و سفره را کشیدیم با دیدن دیس پلو چشمانش گرد شد و پرسید این چیه؟
بهمراه همسرم که تصور میکردیم اون ذوق زده شده یکصدا گفتیم باقلی پلوووو.
آنروز برای اینکه من ناراحت نشوم ناهار خورده شد.
دوستش روز بعد
معترض همسرم گفت: برووو با این دعوت کردنت، مجبور شدم بخاطر زنت که خجالت نکشه با اکراه شفته پلو مسخره تون رو بخورم.
فاطمه امیری کهنوج
۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

وعده های پوچ

پست توسط جعفر طاهري »

وعده های پوچ

دخترم گفت: «دوستم مهتاب به خانمی که پسرش آلمان کار میکنه و یه دختر خوب میخواد تا عروسش بشه، منو معرفی کرده.»  گفتم«انشاالله خیر باشه.» 
یک ماه بعد مهران از آلمان آمد. کیانا خوشحال از کار که برگشت گفت: « ساعت پنج وقت ملاقات برای دیدار اولیه داریم.» 
بیست و هفت ساله و زیبا بود، خواستگاران زیادی داشت که بعللی مورد پسند نبودند. بعد حمام، لباس پوشید، کلید ماشین را برداشت و برای موعد حرکت روی مبل به انتظار نشست. وقتی به پیامک ارسالی تلفن نگاه انداخت، ابروها را در هم کشید! پرسیدم «مادر چرا اخم کرده ایی؟» سرش را بالا آورد « نوشته دیرتر میاد.»
با حلقه موهایش چون دلهره داشت ور میرفت. «بهتره زودتر برم، نمیخوام گیر ترافیک و جای پارک بیفتم.»  در این نوع ملاقاتها بارها دیده بودم توی ذوقش خورده و تا چند روز حالش گرفته و کم حوصله و پرخاشگر می شد. از خدا خواستم این یکی همان فردی باشد که آرزویش را دارد. ساعت نه و نیم بخانه برگشت، اینجور مواقع از بدو ورود متوجه حال درونش میشدم. دسته گل روبان بسته را وقتی در گلدان میگذاشت، احساس رضایت در چشمهایش برق میزد.
«آقایی که دیدی چطور بود؟» جواب داد «خوش کلام، خوش برخورد و خوش قیافه، طرز حرف زدنش خیلی امید آوره، میگه وضع مالی خوبی داره. قراره تو این مدت که ایرانه، با رفت و آمد بیشتر آشنا بشیم.»
بعد از چند بار ملاقات در کافه و رستوران بلاخره مهران برای خواستگاری همراه خانواده به خانه ما آمدند و حلقه نامزدی در دست دخترم گذاشتند. یک شب از مهران پرسیدم «برنامه شما چی هست، چگونه دخترم را به آلمان میبرید؟» 
جواب داد «مدارک لازم کیانا را برای ویزا ازش میگیرم، کاراشو تکمیل میکنم، دعوتنامه را براش میفرستم.»
با آمدن عشق، تنها فرزندم روزهای زندگی خود را پر امید و درخشان میدید،  پیشنهاد داد «من که رفتم تو هم خونه و لوازم رو بفروش بیا آلمان.» از این ایده، چون خانواده و همدمی بجز کیانا نداشتم بدم نمی ‌آمد. 
مهران هنگام خداحافظی برای رفتن به آلمان گفت:«مادر نگران نباش، وقتی آخرین مراحل ویزای نامزدم آماده شد برمیگردم و عقد میکنیم و میریم فرانکفورت. بعد برای آمدن شما اقدام میکنم.» 
دلتنگی دخترم را آزار میداد و اشکهایی که از جدایی می ریخت را پنهان میکرد، اما چاره ای نداشت و تحمل را پیشه کرده بود.  
اوایل مهران دائم با کیانا در ارتباط بود، ولی بعد تماسهایش کم شد، این اواخر کیانا بود که به او زنگ میزد. به مادرش تلفن زدم، با توجیه غیر منطقی گفت: «هزینه مکالمه زیاده، احتمالا بخاطر همین نمیتونه تماس بگیره.»
دخترم سرگردان و بین دو راهی قرار گرفته بود، گرچه خودش را با کار زیاد سرگرم میکرد، ولی میدیدم مانند پرنده ایی درقفس گرفتار و چون نمیتوانست تصمیم جدیدی بگیرد، مردد و مستاصل شده بود.
در این ایام چند خواستگار مناسب پیدا شد اما او که هنوز چشم انتطار بود جواب رد میداد. آخرین نفر پسر خانواده دار خیلی خوب و متشخصی بود. گفتم «دختر لجبازی نکن، بگذار پسره بیاد، شاید خیلی بهتر از مهران که علافت کرد باشه.» به تندی جواب داد «حق نداره بیاد.»
دختر جوانم دل خود را به وعده های پوچ خوش کرده، گوشه گیر و منزوی شده بود؛ از منزل بجز برای رفتن به اداره بیرون نمیرفت.
یکروز کیانا گریان پیشم نشست:«مهتاب شنیده مهران هفته گذشته با نامزدش رفتن آلمان! مامان چرا با حرفاش معطلم کرد تا بهترین روزای زندگیم رو با وعده دروغین سپری کنم، اینو باید به کی بگم؟» بغض خفه کننده ایی گلویم را گرفت، برای اینکه اشکم سرازیر نشود سرم را بالا گرفتم. «به خدا. به خدا بگو تا تقاص معطل کردنت رو ازش بگیره.»
فاطمه امیری کهنوج۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

قهر

پست توسط جعفر طاهري »

قهر
مدتی بود مثل مرغ و خروس مامان و بابا بجان هم  می افتادند. آنها هر روز بی جهت و بدون منطق برای هم شاخ و شونه میکشیدند. وقتی میرفتم منزلشان، مامان اشک ریزان سر خود را بگوشم نزدیک میکرد.  «مریم از دست پدرت دیگه ذله شدم، کاش حالا که بازنشست شده سر یه کاری میرفت. تو بیا نجاتم بده، همش گیر میده به برق و آب، پرده، کولر، ظرفهای نشسته و صد زهرمار دیگه که مربوط به زن خونه هستش.» 
تا میخواستم نزد بقیه در سالن پذیرایی بنشینم، مادر آستین لباسم را می گرفت و به اتاق خلوتی می برد و التماسم میکرد  «ترا خدا منو ببر ترکیه، اونجا بذارم تا دور از بابات باشم، میخوام بقیه عمرم رو تنهایی زندگی کنم.» 
بالاخره از این وضعیت جر و بحث بی پایان والدینم و غرولندهای همیشگی حضوری یا تلفنی مامان، خسته شدم، با همسرم رامین تصمیم گرفتیم تا همدیگر را خرد و خاکشیر نکردند، بهتر است برای مدتی از هم جدایشان کنیم.
با مادر و بدون رامین، راهی سفر به منزلی که در آنکارا داشتیم شدیم. 
آپارتمان در محله ایی بود که اغلب ساکنین آنجا خانواده های ایرانی بودند. 
همسایه طبقه ما، محبوبه خانم دختری اجتماعی و خوش مشرب، به همراه مادرش چند سال بود که آنجا زندگی میکرد. 
با در نظر گرفتن شرایط آینده مادر، از همان بدو ورود، سعی نمودم با این دختر و مادر، بیشتر از سفرهای قبل، دوستی و رفت و آمد کنیم؛ بلیط بازگشتم به ایران برای بیست روز دیگر بود.
 مادر در ترکیه خوش و خرم و کبکش خروس میخواند. خوشبختانه مامان طی مدت حضورم، به هم صحبتی و مراوده با مادر محبوبه عادت کرده بود.
نانوایی و فروشگاه محله را به مادر شناساندم، به محبوبه نیز سفارش کردم، مواظبش باشد. 
موقع بستن ساک برای رفتن به فرودگاه، حضور مادر محبوبه که مونس همسن و سالش را یافته بود، باعث دلگرمی و رفع نگرانیم شد. 
«دست خدا به همرات، مریم خانم، غم و غصه بدلت راه نده، فکر کن خواهرم رو اوردی پیشم گذاشتی، برو بسلامت و خیر.»
در اولین فرصت وقتی نزد پدرم رفتم،  پس از گذاشتن قابلمه غذا در آشپزخانه با نکوهش و عصبانیت او روبرو شدم.
«دختر تو خجالت نمیکشی، آخرش با دوز و کلک از من شصت و اندی ساله مادرت رو جدا کردی، حالا تنها شدم خوبه؟» 
نمی‌تونستم بگویم نق زدن مامان، جان به سرم کرده بود و خودت در انجام این کار بی تقصیر نبودی. 
«بابا جان واقعا نمیدونم شما دو تا چطور این همه مدت زیر یه سقف بدون توافق داشتید با هم زندگی میکردین، مامانو برا یه مدتی بردم تا بیشتر قدر همدیگه رو بدونید.»
هنوز یک ماه از آمدنم به تبریز نگذشته بود که مادر یک روز بعد از ظهر زنگ زد.
«آخ که چقد حالم بده، قفسه سینه ام تیر میکشه، وای خدا، مریم به دادم برس.» 
فورا به گوشی محبوبه زنگ زدم، شنیدم در دسترس نیست. بدنم به لرزه افتاد و خیلی دست پاچه شدم. همسرم گفت: «آروم باش، خون سردیتو حفظ کن. به مادر محبوبه زنگ بزن.» به خودم لعنت فرستادم که چرا شماره تلفن مادر محبوبه را نگرفتم. 
«رامین هرچه زنگ میزنم مامان گوشیشو بر نمیداره، خدایا یعنی چی شده؟ ببین چه غلطی کردم.»
« مریم گوش کن، خوب فکر کن، مطمئنی هیچ شماره ای از کس دیگه ای نداری؟ مثلا یه همسایه یا همون فروشنده که یادمه ازش خرید میکردین.» 
حق با رامین بود، وقتی توی گوشی گشتم شماره تلفن سوپری سر کوچه را یافتم. زودی به او زنگ زدم و ماجرای اتفاق افتاده را تعریف کردم. آقای بایسان گفت: «مغازه رو دست شاگردم میدم و الساعه در خونه مادرت میرم.»
هر دقیقه انتظار برایم تبدیل به یکساعت شد. آقای بایسان بعد از مدتی زنگ زد.
«با همسایتون هر چه به در زدیم باز نکرد، سرایدار آمد پیچ و مهره قفل در رو باز کردیم رفتیم داخل، مادرت کنار تخت افتاده فقط صدای نحیفی از او بر میخواست. آمبولانس را خبر کردیم، الان با مادر محبوبه تو راه بیمارستانه. امدادگرا گفتن قلبش مشکل داره.» 
از فروشنده برای نجات مادرم تشکر کردم. وقتی بعدا توانستم با محبوبه تماس بگیرم، برایم شرح داد گرفتگی یک شریان قلب او را در اتاق عمل باز کرده اند، حالش خوب هست.
در فرودگاه آنکارا با تاکسی یکسر به بیمارستان رفتم. 
مادر در بخش عمومی روی تخت خوابیده، حالش خوب و منتظر آمدن بستگان برای ترخیص بود. 
پرستار گفت:«فعلا خطر از او رفع شده ولی باید تحت نظر دکتر متخصص قلب باشه.» 
علت اینکه آنروز گوشی محبوبه در دسترس نبود، رفتن او با دوستانش به خارج از شهر بود. 
مادر با میل خودش گفت: «دیگه قهر نمیکنم، برم گردون کنار بابات، میخوام زندگیمو از نو شروع کنم. اینبار حتی با غرولند او، با نق و نوق من.»
وقتی بهم رسیدند، بعد از قربان صدقه یکدیگر، هر دو گفتند که  سخت دل تنگ هم شده بودند. 
اینک که میان قبر مامان و بابا نشسته ام، به این فکر میکنم، آیا در آن دنیای دیگر، آنها بگو و مگو ندارند؟ 
فاطمه امیری کهنوج 
سال1402
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

خروس لجباز

پست توسط جعفر طاهري »

"خروس لجباز" داستانی برای کودکان
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. 
پیرزنی تنها،  بدون بچه، در روستای سر سبز قشنگی، زندگی میکرد. 
در انتهای زمین حیاط بزرگ خانه اش، درختان لیمو، نارنج، پرتقال، سیب، چند بوته انگور و باغچه ایی با انواع سبزیجات کاشته شده داشت.
گوشه دیگر حیاط، اتاقکی با سنگ و گچ، برای چهار تا مرغ و خروس درست کرده بود. ننه مقداری کاه، داخل صندوقی جای گوجه، در لانه گذاشته بود. مرغ گل باقلی، مرغ سفید و مرغ قهوه ایی، یک روز در میان می رفتند داخل صندوق می نشستند که تخم بگذارند. پیرزن تخمها را برای درست کردن صبحانه اش جمع میکرد. او گاهی به همسایگان خود، تخم مرغ مجانی میداد،  یا در عوض آن، نان گرم تنوری و ماست و شیر میگرفت.
خروس آوازه خوانش همراه با مرغها شب که می شد در آشیانه می‌خوابیدند. صبح زود ننه با "پیش پیش، پیش پیش" گفتن آنها را از لانه بیرون می آورد. زیر سایه درخت لیمو، مقداری دانه روی زمین می پاشید و در ظرفی آب می ریخت، جلوی رویشان قرار میداد. 
مرغها با آن خروس، در همه جای زمین خاکی، در محل کاشت درختان منزل، چرخ زده می گشتند، بال بال میزدند و دانه بر میچیدند. گاهی خروس برای پیدا کردن کرمهای خاکی و دادن آن به مرغها، بدجنسی میکرد، آنوقت از بالای حصار کرت سبزیها به داخل باغچه می پرید، با جلو و عقب بردن ناخن پاهایش، سبزی و کاهوهای پیرزن را خراب میکرد. یا با نوک زدن به سر مرغها، آنها را پخش و پلای حیاط کرده و باعث آلوده شدن موزائیکها از فضله مرغها می شد. به جز این، وقتی ننه به لانه برای برداشتن تخم مرغ می رفت، قایمکی پشت سرش می رفت، یکدفعه بر سر و کولش میپرید، با نوک زدن و فرو کردن چنگالها به تنش، آزارش می داد. موقع غروب ننه با گفتن "جاجا، جاجا" مرغها و خروس را به آشیانه شان برای استراحت و خواب میفرستاد و در آن را می بست. 
وسط دیوار اتاقک یک لوله آهنی جا داده بود. خروس مثل مرغها روی زمین نمی نشست، بیشتر مواقع روی همان لوله میرفت و سر پا می ایستاد، مغرورانه و سر به هوا، اطراف را از پنجره آشیانه نگاه میکرد. 
ننه قبل از تاریک شدن هوا، کثیفی حیاط را می شست.
هر روز صبح زود با صدای قوقولی قوقوی خروس پا می شد، در اتاقک را باز میکرد. "روز از نو، روزی از نو". 
یک روز قبل از غروب آفتاب، باد شروع به وزیدن گرفت، هوا ناگهان سرد شد. ابرهای سیاه، تمام آسمان را پوشاند. ننه از ترس بارش باران، در لانه را باز و شروع به "جاجا جاجا " گفتن کرد. 
مرغها سریع به داخل آشیانه رفتند ولی خروس لجباز و مغرور نرفت!
 ننه هرکاری کرد که خروس هم به اتاقک برود، نشد که نشد. بدتر از همه، خروس پرید روی دیوار‌‌‌!
 ننه رو به خروس گفت: «ببین هوا بادی و آسمون ابری هست، احتمال اینکه بزودی بارون بباره زیاده، خروس جان لجبازی نکن، برگرد برو تو آشیونت، تو رو خدا اینقدر منو اذیت نکن.»  خروس محل نگذاشت، ننه عاقبت خسته شد و رفت در اتاقک مرغها را بست.
پیرزن برای درست کردن شام داخل منزلش رفت، کم کم هوا تاریک و سردتر شد. بعد از شام دوباره ننه به حیاط برگشت در آشیانه را باز کرد. «خروس جان، قربانت بگردم، دست از غرور و لجبازی بی جایت بردار، بارون که شروع بشه، سرما هم بیشتر میشه. از رو دیوار بپر پائین تا بفرسمت پیش مرغها. تو اگه خیس و اذیت بشی من واست ناراحت میشم.»
خروس مغرور خم به ابرو نیاورد. همچنان به ننه کم محلی کرد و روی دیوار با لجاجت تمام ایستاد. ننه برای گرم شدن مرغها در لانه را بست و داخل منزلش رفت.
بعد که باران شروع شد، پیرزن به خواب عمیقی فرو رفت.
خروس که از شدت ریزش باران خیس شده بود، خود را پشت در خانه رسانده و محکم نوک به در میزد. صدای رعد و برق نمی گذاشت ننه متوجه صدای نوک زدن شود. نیمه شب ننه از خواب بیدار شد. «وای خدا مرگم بده، آخی نیگا کن بارون داره شلاقی میاد، ببینم خروسم در چه حالی هستش.»  در را سریع باز کرد، خروس خیس و مچاله شده پشت در، داخل خانه افتاد! 
ننه فورا با حوله خشکش کرد. کنار بخاری نشوندش، کمی دانه جلوش گذاشت.
وقتی کاملا هوا روشن و خورشید نورافشانی میکرد و مرغها در بیرون بودند؛ خروس را مقابل آفتاب، داخل حیاط قرار داد. مرغها به دور خروس آمدند. گل باقلی در صندوق درحال تخم گذاشتن بود. ننه به خودش گفت: 
«صد بار شکر خدا که خطر از سر خروسه گذشت، والا اگه دیر میرسیدم زبون بسته ممکن بود تلف بشه.»
عصر آنروز که ننه "جاجا جاجا " می کرد، خروس اولین بود که هولکی به داخل اتاقک رفت.
فاطمه امیری کهنوج
سال1402
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

"بچه گربه"

پست توسط جعفر طاهري »

"بچه گربه"
روی نیمکت پارک کنارم نشست،  بر خلاف من که با اشتیاق بازی کودکان را می نگریستم، از غرولندها و تکان دادن دستهایش مشخص بود دلهره دارد. شاید نگرانی و اضطرابش برای دویدنها، یا تند پائین آمدن بچه ها از پله و سرسرها  بود. 
«خانم نکنه ناراحت افتادن بچه تان از سرسره هستین؟»
«نه. فعلا اینجا بچه ندارم. اما یه نی تی تو راهی دارم. همیشه از بازیگوشی و بی پروائی کودکان برا رخ دادن یه اتفاق بد می ترسم. ببین همی الان چطوری دو دسته شدن، اونا سربه هوا هستن،  دور تاب روبروی هم میدوند! ممکنه سرشون محکم بخوره بهم، وای اگه پیشونیشون بشکنه، خونی بشه! بقیه اونا رو ببین، هر آن ممکنه از پله بیفتن. اون پسر بچه ها رو نیگا کن، چطور دارن وحشیانه آلاکلنگ رو بالا پائین می کنن. بچه شما هم بین اوناست؟»
«نه. بچم اینجا نیست.»
گربه ایی خیلی کوچولو بدون اینکه آن را ببینیم، از عقب آمد، رفت زیر نیمکت. دمش را به ساق پای آن خانم جوان مالید. 
ناخودآگاه لگدی به گربه زد. هر دو بلند شدیم، رفتیم سمت چمنها پیش گربه. کمر و شکمش را ماساژ دادم. گذاشتم روی چمن، نشست.
«وای خانم، نمیخواسم ایطور بشه، یه دفه ترسیدم. کاش یه صدائی قبلش میداد. آخی چه ریزه میزه ملوسه. میگم داره درد میکشه؟»
بچه گربه میو کنان بلند شد، سمت بته ایی که مادرش نشسته بود رفت. 
«کفشت کتونیه، شانس اورد، اگه نه، دل و روده شو پکونده بودی.»
«ببین مامان بچه گربه حالا که متوجه ما شده، چطور داره با غیظ نگامون میکنه!» 
وقتی برگشتیم و بر روی نیمکت نشستیم، ماجرایی را برایش تعریف کردم.
کلاس سوم دبستان بودم، از مدرسه که آمدم، فورا لباسهایم را عوض کردم؛ می خواستم برای بازی پیش دختر عمویم بروم.
وقتی زنگ درب خانه عمو را زدم، زن عمو در را باز کرد.
«سلام، دنبال مهسا اومدم.»
«علیک، با عموت برا خرید دفتر مشق، رفته فروشگاه، دختر بیا تو.»
منازل شرکت نفتی ها دو درب داشتند، از درب پشت ساختمان آمده بودم. کفش‌هایم را در دست گرفته از آشپزخانه و سالن پذیرایی گذشتم‌؛ به حیاط اصلی که دور تا دورش فنس، لا به لای فنسها شاخ و برگ بوته های شمشاد قرار داشت رفتم. منتظر برگشت مهسا روی تاب نشستم.
از درب دولنگه حصاری که محل ورود ماشین عمو به حیاط بود، عبور اتوموبیلها را در خیابان نگاه کرده، آرام تاب بازی میکردم.
چشمم به گربه ای همراه سه بچه اش که از آن سوی خیابان، به این سو می آمد، افتاد.
صدای ماشینی را شنیدم که با سرعت از خیابان عبور میکرد. گربه مادر با دو فرزندش رد شدند، اما بچه سومی را ماشین زیر کرد! 
ناگهان با دیدن این صحنه دلخراش، از جایم پریدم.
درب را باز کرده و بیرون رفتم.
صدای ضجحه گربه مادر بلند شد!  همچون آدمیان عزیز از دست داده، فریاد میکشید.
وای خدای من، انگار قطرات اشک گربه را دیدم که چگونه از گوشه چشمش سرازیر می گشت.
با دیدن این حادثه، غمی بزرگ بر روی دلم نشست. 
متوجه شدم گربه مادر به خیابان برگشت؛ حتما میخواست با دهانش بچه مرده را کشانده، به پیاده رو بیاورد.
در خیابان خودم را سد معبر کردم، ایستادم تا گربه مادر فرزند خود را به جای امنی ببرد؛ دو بچه گربه دیگر، دنبال مادر حرکت میکردند.
حال آن روزم خراب شد. 
مهسا که نزدم آمد. موضوع را برایش تعریف کردم، او نیز با دیدن گربه مرده زیر شمشادها، متاثر شد. خیلی حالمان گرفته شد و نتوانستیم بازی کنیم. 
من تا چند روز آن واقعه بد را فراموش نکردم.
«خانم، میبینی با چه شور و علاقه ایی بازی کردن بچه ها را نگاه میکنم!
بعد از قهر، مرا از فرزند دلبندم جدا کردند. خدایا چه درد سنگینی هست. به یاد مثال محلی مادرم می افتم "دایه، سگ ببه، مادر نبه." یعنی سگ بشو، اما مادر نشو!»
فاطمه امیری کهنوج
سال 1402
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

گل کمرو

پست توسط جعفر طاهري »

گل کمرو

در باغچه باریک بغل حصار لوله ای آپارتمان ما، در گوشه ایی کم پیدا، بته ایی کوچک با برگهای سبز پر رنگ، روئید.
هنگام آب دادن به گلها و درختچه ها، وقتی نوبت آبیاری به آن باغچه باریک بغل حصار می رسید، انگار تا آن بته را نگاه میکردم، برگهایش را بیشتر درهم مینمود تا کوچکتر بنظر برسد و پنهان بماند.
بخاطر حالت گریز از نگاهش، جلب آن بته کم رشد شدم.
گل خجالتی باغچه آپارتمان را، همسایگان و رهگذران کوچه، نمی دیدند. دوستش داشتم. بابت این امتیاز، مقدار آب بیشتری نصیبش می شد.
روزها در پی هم آمدند و رفتند اما بته کمرو، گلی نداد.
چندی بعد که بزرگ شد، اگر کسی دقت می کرد آن را می دید.
گل شناس نیستم، اما محو زیبایی رنگ، تک تک زوایای گلبرگ، و ساقه و برگ آنها می شوم. حتی گل بی بو یا بد بو.
گل من گل نمی داد!
روزی کنارش ایستادم. احساس کردم شرمساری را میفهمد. نشستم تا راحت باشد.
- ببین، الان بحد کافی بزرگ شدی. نمیتوانی پنهان بمانی. چرا میخواهی گل نداده خشک بشوی و بمیری؟
پاسخش با بی زبانی نقش ذهنم شد.
- من نمیخواستم تا این حد بزرگ شوم، اصرار تو بود. آن همه درختچه و گل را نگاه کن. زیبا و سرزنده و دلفریب، می شنوی دارند صدا می زنند نزد ما بیا.
- تو را از کوچکی مراقبت نمودم. گویی نمی خواستی بجز من کسی تا این حد نزدیکت شود. از تو گل خواستن برای خودم نیست. باید سال دیگر نیز بمانی.
- برگ و ساقه های شکننده سبزم، زیبا و دلربا نیستند؟
- بله قشنگ و فریبایی. نکند تصور میکنی زشتی؟ اوائل فکر میکردم تو گل "تاج خروسی" هستی.
- نه نیستم. لطفا با من حرف نزن. بلند شو. حالا برو به پیچک و نارنجها آب بده.
بجای بر پا شدن، خم شدم، با دقت نگاهش کردم. در میانه برگهای نو رسته، جوانه های برآمده را دیدم. این کنکاش، ناخودآگاه ابروهایم را بالا انداخت و تبسمی بر لبانم نشاند.
- بسه برو. نگاهم نکن.
سه روز بعد، گل کمرو پر از غنچه بود.
روزها آمدند و گذشتند، غنچه های "سرخ آبی" باریک و دراز، باز نشدند!
نمی توانستم با بته حرف بزنم. شاید از چنین گلهایی که داشت، خجول و غمگین می گردید. آب که به او میدادم، سریع می رفتم.
نیمه شبی با صدایی از خواب بیدار شدم. وسواس قفل نکردن درب، من را به حیاط کشاند.
برای یک نگاه کوتاه به بته گل، نور چراغ گوشی را روشن کردم.
گویی از حضور ناگهانی من یکه خورد، با جیغی کوتاه آرام زبان گشود.
- وای تویی!
- آه.‌ بته گل خجالتی، چقدر پر گل و زیبایی. گلهایی برای شب! نمیخواهی روز گلهایت را ببینند؟
- برو. برو. خواهش می کنم، برو. من را نگاه نکن. برو.
- بدون اجازه فقط یک عکس می گیرم.
امروز از بته گل کمرو، دانه های رسیده اش را در قیفی کاغذی جمع کردم.
سال آینده بذرها را در باغچه میکارم. شاید گل بچه هایش، روزها باز شوند.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

آل برده

پست توسط جعفر طاهري »

آل برده
برای شش ماه، یک دبیر فیزیک تبعیدی در شهر "رامهرمز" هنگام کلاس دهم داشتم. احتمالا با ته لهجه ملایم خاصی که داشت، اصفهانی یا یزدی بود. نام آن دبیر اکنون به یادم نیست. در دبیرستان پهلوی تدریس می کرد.
بسیار کم حرف و بدون آنتراکت در کلاس برای خودمانی شدن. شیک و آراسته، عاری از چهره ایی با اثر لبخند یا خشم، او هر بار که می آمد فقط درس می داد بدون اینکه گپ با ما بزند. اما گاهی که سرخوش بود ناگهان با اشتیاقی پنهان، نکته ایی که در کتابها نبود را به ما یاد می داد. در اینجا من دو بحث خارج از درس را که هنوز از یاد نبرده ام نقل میکنم:
- یکروز دم در کلاس ایستاد و رو به دانش آموزان پرسید. << اگر من تا دیوار مقابل، هر بار مسیر را نصف بپیمایم، آیا عاقبت به دیوار می رسم؟>>
با توجه به مقدار فاصله اش با دیوار مقابل، بدیهی بود که با سه حرکت برای طی کردن هر بار نیمی از مسیر، حتما به دیوار می رسید.
وقتی نوک کفش او به قرنیز دیوار برخورد کرد گفت: <<بنظر می آید که رسیدم. از این لحظه به بعد با فرضی که عنوان کردم چون وارد دنیای ریز ذرات (کوانتومی) و اندازه های غیر مرئی میشویم؛ در واقع هرگز به دیوار نمی رسم. الکترونهای اتم بدن من با الکترونهای اتم دیوار، فاصله خود را
برای پایداری اتم، حفظ میکنند و امکان تماس کامل وجود ندارد.>>
خوب طبیعی بود که با گفتن چنین مطلبی، مخ ما هنگ کند. اما نمایش بخشی از علم فیزیک، توسط دبیر تبعیدی با قدم زدن تا دیوار، اثر خود را بر ذهن من که اینک آن را به یاد می آورم برجا گذاشت.
- یک روز دبیر فیزیک مرموز پرسید.<< تصور شما از یک اتم چیست؟>>
جواب دادیم کوچکترین جزء یک عنصر که هسته و یک یا تعدادی الکترون اطرافش دارد.
نگاهی متفکرانه بر ما انداخت که چگونه موضوعی علمی فراتر از فهم حاضرین کوچک را جوری بیان کند که درک شود.
دبیر گفت: << احتمالا تصور شما یک نقطه درشت بعنوان هسته است که الکترونها اطراف و در نزدیکی آن می چرخند.>>
میان کلاس آمد ایستاد و انگشتش را رو به زمین گرفت.<< اینجا یک گرده ریز از گچ وجود دارد. فرض کنیم این ریزه گچ هسته یک اتم و در مرکز شهرستان شما قرار دارد. فاصله الکترونها با این هسته، به اندازه فاصله حومه شهر با این نقطه می باشد. برای اینکه نمی توانند چنین شکلی را در کتابهای درسی شما بگنجانند، تصویر اجزای اتم را نزدیک یکدیگر ترسیم کرده اند.>>
ما مثل دوران دبیرستان پرفسور مریم میرزا خانی یا فیروز نادری و... نبودیم که بفهمیم چه میگوید. اما میدانستیم که او زیاد میداند و نمیتواند با زبان آدمیزاد حالی ما نماید.
به شوخی در خفا می گفتیم: بچیل، یو انگاری رفیق آلبرده انیشتین هسش.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
پانویس:
آنتراکت = استراحت - آزاد باش
گپ= سخن عامیانه
هنگ = قفل - قاطی کردن
بچیل = بچه ها
یو = این - این بابا - این آقا
آلبرده = استعاره نام آلبرت انیشتین
آل= موجودی افسانه ایی زائو ترسان
هسش = است
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”