بهترین شعری که موقع تنهایی به یادت میاد

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

بهترین شعری که موقع تنهایی به یادت میاد

پست توسط ganjineh »

بهترین شعری که موقع تنهایی به یادت میاد چیه ؟
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز

هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 48
تاریخ عضویت: جمعه 23 تیر 1385, 6:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 22 بار
سپاس‌های دریافتی: 33 بار

پست توسط ramtin7162 »

من اگه کسي رو داشتم ديگه در به در نبودم
با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نميکردم
تويه اين حصار پر درد با غمت سر نميکردم
من آن غريبه ديروز , آشناي امروز و فراموش شده ي فردايم.
در آشنايي امروز در اينجا امضا ميکنم تا در فراموشي فر دا يادم کني
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

خداحافظ همين حالا،

همين حالا که من تنهام خداحافظ

به شرطي که،

بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين،

به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که،

منو از چشم تو ميديد؛

اگه گفتم خداحافظ،

نه اينکه رفتنت ساده ست

نه اينکه ميشه باور کرد،

دوباره آخر جاده ست؛

خداحافظ واسه اينکه،

نبندي دل به روياها

بدوني با تو و بي تو،

همينه رسم اين دنيا

susan
:razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 2597
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 11 بهمن 1384, 12:27 pm
سپاس‌های دریافتی: 155 بار
تماس:

پست توسط Kingman_62 »

 مرا به ياد خواهي آورد
آنچنان که باران ، غبار را زا سنگ قبر کهنه اي مي شويد
تا نام فراموش گشته اي بدرخشد
از پس سالها
مرا به ياد خواهي ورد
 
 تصویر

تصویر
 
Major
Major
پست: 681
تاریخ عضویت: جمعه 28 مهر 1385, 1:51 pm
محل اقامت: تهران
سپاس‌های دریافتی: 104 بار
تماس:

پست توسط sir.mohammad »

[align=justify]بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام  
Captain
Captain
پست: 1086
تاریخ عضویت: دوشنبه 8 آبان 1385, 12:38 am
محل اقامت: هرکجا هستم باشم آسمان مال من است ! ! !
سپاس‌های ارسالی: 103 بار
سپاس‌های دریافتی: 117 بار

پست توسط osilatoria »

اين دل اگر کم تندي راه دلم کم زندي
راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا
 تصویر 
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 763
تاریخ عضویت: دوشنبه 8 خرداد 1385, 10:52 pm
محل اقامت: مشهد
سپاس‌های دریافتی: 196 بار
تماس:

پست توسط sohrab_poet »

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم



در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد



يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فريدون مشيري
:lol: :lol: :lol:
Novice Poster
Novice Poster
نمایه کاربر
پست: 60
تاریخ عضویت: شنبه 18 شهریور 1385, 7:07 pm
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط jupiter4 »

شب بودومن بودم وشمع وغم

شب رفت وشمع سوخت و

من ماندم وغم


sohrab pet
دمت گرم داغ دلمون رو تازه کردي :sad:
:razz:
New Member
پست: 10
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 13 مهر 1385, 2:32 am

پست توسط ليلا »

اين شعر بصورت ناقص يادمه:

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
زين يک دم عمر به غنيمت شمريم
فردا که از اين دير کهن در گذريم
با هفت هزار سالگان سربه سريم
Major
Major
پست: 681
تاریخ عضویت: جمعه 28 مهر 1385, 1:51 pm
محل اقامت: تهران
سپاس‌های دریافتی: 104 بار
تماس:

پست توسط sir.mohammad »

sohrab_poet
اين بيشتر شبيه يه ديوان شعر بود
[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

گویند به همه مردم عالم گله خویش
پیش كه روم من كه ز عالم گله دارم
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 763
تاریخ عضویت: دوشنبه 8 خرداد 1385, 10:52 pm
محل اقامت: مشهد
سپاس‌های دریافتی: 196 بار
تماس:

پست توسط sohrab_poet »

این شعر اسمش کوچه هست و توسط فریدون مشیری سروده شده است.
کجاش شبیه دیوان هست؟
درسته یکم طولانیه ولی خداییش شعر قشنگیه .مگه نه؟ :) :)
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”