با سلام خدمت همه عزیزان
vesta200 عزیز من هم از آرزوی موفقیت و خوشبختی در زندگی برای شما و همسرتان میکنم.
و از همه عزیزان دعوت میکنم که در این بحث شرکت کنند.
من خودم خاطرات جالب زیاد داشتم یکیشو میخوام مختصر بگم.
این خاطره شاید قشنگ نباشه ولی جالب و آموزنده برای من بود برای شما هم گفتم که تکمیل تو طبیعت برین.
رفته بودم شهرستان پسرخالم با دوستاش قرار گذاشت صبح زود بریم بیرون شهر تو یک دره کمپ بزنیم یکی از دوستای پسر خالم گفت من بلدم فردا صبحش ساعت 5 حرکت کردیم با آژانس رفتیم یک ماشین داغون بود کلی راه رفتیم بعد یک نفر روستا هموجا خونش بود آدرسو پرسیدیم گفت 5 کیلومتر عقب تره(این اولیش) بعد برگشتیم وسط راه ماشین طرف خراب شد(این دومیش) مجبور شدیم پیدا بریم تا دره من خوش حال بودم یکم راهه با خودم فکر میکردم روستا روبرو رو رد کنیم رسیدیم روستاٍ نزدیکم نبود زیاد 45 دقیقه پیدا رفتیم تا رسیدیم ما (من.پسر خالم.3 تا از دوستاش که 2 تاشون بزرگتر بودن) از ساعت 7 صبح تا 2 داشتیم پیاده راه میرفتیم(این سومیش) که برسیم و ای کاش مسیر صاف بود از یک کوه بالا میرفتیم میدیدیم یک کوه دیگه هست(این چهارومیش) فکر برگشت هم نداشتیم بالاخره رسیدیم به دره و تو دره گیر کردیم(این پنجمیش) به علت نداشتم وسایل و شب و تو دره خوابیدیم(ششومیش) خواب که نبودیم دراز کشیدیم بندای کفشامونو بهم گره دادیم کسی خوابید سر نخوره بعد کلی خار جمع کردیم تو شیب زیاد کوه آتیش زدیم کمک خواستیم ولی هیشکی نیومد(هفتمی)ساعت 4 بود که شوهر خالم یک پیر مرد روستایی رو 50 هزار تومن داده بود که بیان دنبال ما

و مارو میشه گفت نجات بدن اینجاش خنده دار بود که پیرمرد غر میزد و راه میرفت هر چند قدم خار آتیش میداد که ما پرت نشیم یک حرفش این بود با همون لهجش گفت اگه خٌرومو سیخ داغ بزنم این راهو نمیاد یعنی انقدر ترسناک بود.مثل فیلما شده بود وضعیتمون(شیب تقریبا 60 درجه سنگ تیز و صاف اندزه کف دست پا میزاشتی لیز میخوردی که ما قشنگ پامونو تکون میدادیم که هرچی میخواد سر بخوره سنگا که زیر پامون سفت بشه بعد پامونو میزاشتیم) بعد تو این وضعیت از خوشحالی میخندیدیم سختی صبح تا شب و خودتون حدس بزنید چی بوده تو دره برامون که به این میخندیدیم(ظهر تو دره همه بهم قول دادیم کسی پرت شد ندوییم و دنبالش نریم و کسی خواست بره بگیریمش(فکر کنم این نشون دهنده باشه چقدر وحشتناک بود اونجا)) وقتی رسیدیم پایین کوه تو رودخونه که بودیم از تشنگی سرمونو کردیم تو آب و آب خوردیم فکر کنم از 3 به بعد آب نداشتیم یک حالی که پیرمرده داد این بود فتیر (نون دست ساز خودشون) با یک کاسه بزرگ ماست چکیده آورده بود که از اون همه هیچی نموند شاید 20 تا فتیر بود هرکدوم اندازه یک بشقاب بعد هم 2 ساعت پیاده رفتیم تا رسیدیم به روستا و سوار ماشین شدیم تا خونه خوابیدیم وقتی بالا کوه بودیم با پسر خالم داشتیم ستاره هارو نگاه میکردیم و حرف میزدیم خیلی ناراحت بودیم و شک داشتیم زنده بمونیم.
من خودم از اون روز به این نتیجه رسیدم هرچقدرم شوخ باشی طبیعت شوخی نداره بدون وسال ایمنی راه نیفتیم تو دل طبیعت خوراکی خشک همراه داشته باشید یک وسیله روشنایی هم داشته باشید کسی که مسیرو بلده همراه داشته باشید قصد نصیحت ندارم من کوچیکتر از اینم شما رو نصحت کنم ولی فکر کنم فشار اون روزه سخت مجبورم کرد براتون اینو بنیسم.
اینم بگم پیرمرده گفت کسی تو این دره نمیره کمتر کسی میره و زنده بر میگرده گفت این دره طبیعتش وحشییه سالی چند کشته داره مردمی که نمیدونن مثل شما میانو...خدا رو شکر ما زنده موندیم.
خاطره وحشتناکی بود و خیلی درسا داد به همه ما امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه.
اسم اون دره هم دره کاویان در شهرستان اسفراین خراسان شمالی.
خوب نویت شما عزیزانه با یک دنیا خاطرات شیرین و آموزنده.