صفحه 87 از 121
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱, ۲:۳۷ ب.ظ
توسط FREE MAN
انسانیت
وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش گفتن 40 تومان من هم چونه زدم کردمش 30 تومان
رفتیم ساختمان و توی هوای گرم بهمن ماه بندر وسیله ها رو بردیم بالا امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون
یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی
صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید
گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه
من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم
تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن
داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم
نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱, ۲:۳۹ ب.ظ
توسط FREE MAN
سیاست انگلیسی
آورده اند روزی سفیر دولت بریتانیا در تهران با درشکه به جایی می رفت
در راه مدام درشکه چی به سفیر بریتانیا و دولتش زیر لب بد و بیراه می گفت.
همراه ایرانی سفیر معذب از گستاخی درشکه چی به سفیر می گوید:
شما که متوجه الفاظ توهین آمیز این مرد می شوید پس چرا سکوت کرده و هیچ واکنشی نشان نمی دهید؟
سفیر بریتانیا چنین پاسخ می دهد:مهم نیست چه می گوید! مهم آن است که ما را به مقصد می رساند!
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱, ۹:۱۳ ق.ظ
توسط SORENA
شتر مرغ را گفتند : بار بردار . گفت : من مرغم .
گفتند : پرواز کن . گفت : من شترم!
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱, ۳:۴۰ ب.ظ
توسط SORENA
ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﻼ ﻧﺼﺮ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ، ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ ﺍﻻﻍ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﺑﺒﺮﺩ .
ﺍﻻﻍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺖ .ﻣﻼ ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﺵ ﺍﻻﻍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺑﻄﺮﻑ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﮐﺮﺩ . ﻣﻼ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﺮ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ .
ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﺍﻻﻍ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﯿﺂﻣﺪ .
ﻣﻼ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ، ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﺪ . ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﯾﺪ ﺍﻻﻍ ﺩﺍﺭﺩ ﺭﻭﯼ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﭘﺮﺩ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﺭﻓﺖ ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺳﻘﻒ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺍﻻﻍ ﺍﺯ ﺳﻘﻒ ﭼﻮﺑﯽ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺷﺪﻩ، ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻻﻍ ﺍﺯ ﺳﻘﻒ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﻣﻼ ﻧﺼﺮ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﮔﻔﺖ :
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺭﻓﯿﻊ ﻭ ﭘﺴﺖ ﻣﻬﻤﯽ ﺑﺮﺳﺪ ﻫﻢ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ !!!
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱, ۹:۴۰ ب.ظ
توسط FREE MAN
کارمندان گمرک
نزدیکیهای ساعت ٩ صبح بود که تقریبا همه اعضای گمرک برای بازکردن و تفتیش چند صندوق چوبی خوش ظاهر گرد یکدیگر جمع شدند.
پیشخدمتها با تیشه و تبر به کندن میخ و تختههای روی جعبه مشغول شدند و پس از آن که پوشال روی صندوقها را پس زدند بوی خوشی برخاست که همه مطمئن شدند صندوقها محتوی شکلات میباشند.
طبق معمول در یک قوطی باز شد و یکی از کارمندان برای خود و رفقایش از آن شکلاتها مقداری برداشت.
یک ساعت بعد صندوقها میخکوب و برای تحویل شدن به صاحب جنس آماده بود.کارمندان نیز در پشت میزهای خود مشغول کار شدند ولی گاهگاهی صدای زنگ بلند میشد و کارمندان به پیشخدمتها ارد آب خوردن میدادند.
صدای قار و قور شکم اعضای دله گمرک از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقیقه هجوم عمومی به طرف مستراح شروع شد
ولی بدبختانه یا خوشبختانه عمارت گمرک بیش از یک آبریزگاه گلی و یک آفتابه حلبی نداشت.
در این گیرودار رئیس بیچاره دفعتا متوجه خود شد و دید که شلوار خود را مظفرانه کثیف کرده است! خواست به گوشهای برود و شلوار خود را عوض کند که ناگهان اتومبیل شیک آخرین سیستمی جلوی عمارت گمرک ترمز کرد و یکی از بازرسهای معروف گمرک جنوب که مامور سرکشی گمرک بود پیاده شد.
از پلهها بالا رفت، هیچکدام از اعضا را ندید. از درون اتاقها هم صدای نفسکشی شنیده نمیشد. بدبخت با عصبانیت به طرف اتاق رئیس رفت. رئیس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رویش پرید و از این که به علت اشکالات فنی! نمیتوانست از جا بلند شده و تعارف بکند بیاندازه شرمگین شد با این حال با لکنت زبان خیر مقدمی گفت و اضافه نمود که به علت رماتیسم و درد پا قادر به تکان خوردن نیستم و بعد هم زنک زد تا فراش آمده و برای مهمان تازه وارد چای و شیرینی بیاورد ولی هیچکس در راهروهای عمارت وجود نداشت تا به زنگ رئیس پاسخ دهد!
بازرس در حالی که از این قضیه در فکر فرو رفته بود چند دور با عصبانیت طول اطاقها را طی نمود و در این اثنا یک مرتبه چشمش از پنجره به بیرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرک به مستراح بیاختیار خندهاش گرفت. مخصوصا چندنفری که طاقت نیاورده و دولادولا در گوشههای حیات، پشت درختهای نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بیشتر جلب کرده و بر تعجبش افزوده بود! بوی تعفن گیج کنندهای فضای گمرک را معطر ساخته بود!
تمام این جریانات که باعث رسوایی کارمندان گمرک گردیده بود شاهکار یک جوان ارمنی بود که مرتبا از آمریکا شیرینی و شکلات وارد میکرد و چون هر دفعه بیش از نصف هر صندوق را آقایان محض تبرک! میچشیدند و طبق معمول هیچ مرجعی هم برای شکایت نداشت، حقهای به کار زده و یک بار سفارش داده بود که برای او شکولاکس یعنی شکلات مسهل بفرستند و به طریقی که ملاحظه شد به بهترین وجهی انتقام خود را از شکمهای دله کارمندان گمرک گرفت!
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ ب.ظ
توسط FREE MAN
گام بعدی
مرد جوانی که می خواستراه روحانی را طی کندبه سراغ کشیشی در صومعه استکا رفت.
کشیش گفت:"تا یک سال به هر کس به تو حمله کرد پولی بده"
تا دوازده ماه هر کس به جوان حمله میکرد جوان پولی به او میداد
آخر سال باز به سراغ کشیش رفت تا گام بعد را بیاموزر. کشیش گفت:"به شهر برو و برایم غذا بخر
همین که مرد رفت پدر خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میان بر به کنار دروازه شهر رفت
وقتی مرد جوان رسید پدر شروع کرد به توهین کردن به او.
جوان به گدا گفت: عالی است!!!!
یک سال تمام مجبور بودم به هر کس به من توهین میکند پول بدهم اما حالا میتوانم مجانی فحش بشنوم بدون انکه خرج کنم
پدر روحانی وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داد و گفت : برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفته ای به روی مشکلات بخندی
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۳۷ ب.ظ
توسط FREE MAN
زن اگه زن باشه
در بصره امیری بود و روزی در باغ خود چشمش به زن باغبان افتاد و آن زن بسیار با عفت و پاکدامن بود.
امیر باغبان را برای کاری بیرون فرستاد و به زن گفت: برو درها را ببند.
زن رفت و برگشت و گفت: همه ی درها را بستم غیر از یک در که نمی شود بست.
امیر گفت: آن کدام در است؟
زن گفت: دری که میان تو و پرورگار توست و با هیچ سعی و تلاشی بسته نمی شود .
امیر وقتی این سخن را شنید استغفار کرد و از کار خود توبه کرد
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۱۲ ب.ظ
توسط FREE MAN
مقام دولتی از خود ممنون
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟"
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:
" نشان. نشانت را نشانش بده !"
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۳۴ ب.ظ
توسط FREE MAN
ترازوی مرد فقیر
مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ب.ظ
توسط Ghost Rider
بوی کباب
فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشتها را روی آتش نهاد و باد میزد طوری كه بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس به راه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست او را گرفت و گفت: کجا میروی؟ پول دود کباب را که خوردهای بده! از قضا شیخی از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند که او را رها کند.
ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که او خورده است بگیرد. شیخ دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. شیخ پس از رفتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حالی که آنها را یکی پس از دیگری روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر.
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: جمعه ۹ فروردین ۱۳۹۲, ۱۲:۵۸ ق.ظ
توسط FREE MAN
وصیت خردمندانه
روزي پدري هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصيت دارم و اميدوارم که در زندگي به اين چهار توجه کني:
اول اينکه اگر خواستي ملکي بفروشي ابتدا دستي به سرو رويش بکش و بعد بفروش
دوم اينکه اگر خواستي با فاحشه اي همبستر شوي سعي کن صبح زود به نزدش بروي
سوم اينکه اگر خواستي قمار بازي کني سعي کن با بزرگترين قمار باز شهر بازي کني
چهارم اينکه اگر خواستي سيگار يا افيوني شروع کني با آدم بزرگسالي شروع کن
...
مدتي پس از مرگ پدر او تصميم گرفت خانه پدري که تنها ارث پدرش بود را بفروشد پس به نصيحت پدرش عمل کرد
و آن ملک را با زحمت فراوان سروسامان داد پس از اتمام کار ديد خانه بسيار زيبا شده و حيف است که بفروشد پس منصرف شد.
مدتي بعد خواست با فاحشه معروف شهر همبستر شود .طبق نصيحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت.
اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرايش کند ديد که او بسيار زشت است و منصرف شد.
مدتي بعد نيز خواست قمار بازي کند.پس از پرسوجوي فراوان بزرگترين قمار باز شهر را پيدا کرد.
ديد او در خرابه اي زندگي ميکند و حتي تن پوش مناسبي هم ندارد.وقتي علتش را پرسيد قمارباز بزرگ گفت همه داراييم را در قمار باخته ام .....در نتيجه از اين کار هم منصرف شد.
اما زماني که دوستانش سيگار برگي به او تعارف کردند که با آنها هم دود شود بياد وصيت پدر افتاد و نپذيرفت تا با مرد پنجاه ساله اي
که پدر يکي ازدوستانش بود شروع کند ولي وقتي او را نزديک به موت يافت که بر اثر اين دود کردنها و مواد مخدر بود
خدا را شکر کرد که او آلوده نشده و به پدر رحمت فرستاد
Re: داستانک (داستانهای کوتاه)
ارسال شده: جمعه ۹ فروردین ۱۳۹۲, ۱:۱۹ ق.ظ
توسط FREE MAN
لویی شانزدهم شیطون
روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟
سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی که شاهد این صحنه بود او را صدازد وگفت من علت را میدانم، زمانی که تو سه سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!
فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!