در سال ۲۰۰۵ من ايران رفته بودم. نزديك مشهد، پليس راهِ است كه مسافرين را خصوصا افغانها را بسيار سخت تلاشى (بازرسى) ميكند. من خواب رفته بودم و يك دفعه موجه شدم كه پليس با لگد مىزند و صدايم مىكند: افغان، چقدر ترياك با خودت آوردى؟ بيا بينم چه دارى، پاشو، هرچه دارى با خودت بگير و بيا.
برخورد پليس آنقدر اهانتآميز بود كه من يك لحظه احساس كردم در سرزمينى هستم كه يا در آن انسان است انسانيت نيست و يا انسان است اما از انسانيت خبرى نيست. من را به غرفهاى انتقال داد و در آنجا تمام جانم را پاليدند. در غرفه دو نفر بودند يك مرد و يك زن. من يك دوربين عكاسى كوچك و لبتاپ و چند تا كتاب با خودم داشتم كه در راه مىخواندم. يك دفعه متوجه شدم كه دوربينم نيست. همان لحظه چيزى نگفتم، صبر كردم كه انجامش چه خواهد بود.
افسر پليس با خشونت گفت: هرچه دارى بيرون بريز. من دانه دانه وسايلم را بيرون مىكردم. وقتى چشمش به لب تاپم خورد گفت اين چيه؟ آها، كامپيوتر هم بلدى ها؟ كجا ياد گرفته، تو افغانستان كه چيزى نيست. حتما از جايى كش رفتى، ها؟
ادامه داد: ميدانى حمل كردن لب تاب بدون جواز ممنوع است. من اين را نگه ميدارم تا از يك مرجع قانونى براى حمل لب تاپت جواز بيارى.
ديدم هيچ چارهاى ندارد، مجبور شدم با جسارت با افسر برخورد كنم. من پاسپورتم را از جيبم درآوردم و ويزا را نشانش دادم، گفتم همه اين چيزهاى را كه من با خودم دارم مال شما من همين لحظه از همينجا برمىگردم و در كابل آن كسى كه در سفارت ايران به من ويزا صادر كرده از يخنش گرفته به مطبوعات مىكشم. نميدانم دو سه تا گپ قلمبه سلمبه ديگر هم برش گفتم و يك دفعه آن زن كه ظاهر او هم افسر پليس بود دخالت كرده گفت: آغا فكر ميكنم بار اول شماس كه ايران اومدين، اين همكار ما هميشه اينطورى با افغانها شوخى ميكنه، جدى نگير، بگير جمع كن برو به سفرت.
تا آن زمان از كمرهام خبرى نبود. وقتى گفتم دوربينم نيست، افسر پليس حرفی نزد. به من گفت برو بيرون نگاه كن شايد جلو اين غرفه از دستت افتاده. مرا خنده گرفت و فهميدم كه منظورش چيست. من رفتم بيرون غرفه و دوباره آمدم داخل. ديدم دوربينم را در گوشه چوكى گذاشته و به من ميگه، آغا مواظبت باش، دوربين به اين بزرگى را نمىبينى، ميترسم تو تهران زير ماشين نشوى.
من پاكستان زياد رفتم اما تحقير و اهانتى كه در ايران شدم در پاكستان نشدم. البته در ايران هم آدمهاى خوب و بد دارد. آدمهاى خوب شان حرف نمىزنند، خاموشند، آدمهاى بد شان وقتى حرف مىزنند، حرف شان دشنامند. مردم پاكستان به افغانها هرگز نمىگويند افغان يا افغانى، مىگويند كابلى. اما در ايران به افغانها، افغان هم صدا نمىكنند، پسوندى هم به آن اضافه مىكنند: پدر سوخته افغان. اين پدر سوخته افغان، كلمه بسيار ساده و روانى است كه بر سر زبان شان است.
دليلش هم واضح است. خون پاك ايرانى در رگهاى اين مردم نرفته. در ايران وقتى يك بيمارى شيوع پيدا مىكند، مىگويند اين اپيدمى را افغانها از كشور شان آوردند. نميدانم تا چه حد حقيقت دارد ولى جنبه تبليغى و بار منفى اين قضيه بىحد زياد است.
در ايران سريال تلویزیونی مىسازند، نام بازيگرهاى شان را از مسخرهگى مىگذارند: جمعه، دوشنبه، چهار شنبه. شايد فيلم "چهار خونه" در ایران، بیشترین بیننده را به طرف خود کشانیده باشد. اما اين براى كسانى كه آن فيلم را در ايران ساختهاند و از تلويزيونهاى شان مىبينند محسوس نيست كه اين فيلم چقدر باعث ايجاد نفرت و بدبينى در افغانستان نسبت به مردم و فرهنگ ايران خواهد شد. متاسفانه به جايى اينكه آنها بكوشند از اين طريق، همدلى و همسويى ايجاد كند باعث ايجاد نفرت و تفرقه ميان مردمان دو كشور مىشوند. آنها فكر نمىكنند كه روزى خود شان يا يكى از نزديكان شان به افغانستان سفر مىكنند و انتظار دارند افغانها ازش استقبال و برخورد خوب كنند.
منبع: افغان میتینگ
من هم به عنوان یک ایرانی برخوردهای اهانت آمیز رو با برادران افغانمیون محکوم میکنم اما گویی اینها فقط در ایران علیه افغانها انجام میشه و در هیچ گوشه ای از این کره خاکی چنین برخوردهایی با اونها نشده و مسخره کردن و رفتارهای اهانت آمیز تنها و تنها مخصوص ایران و مردم ایران هست باز هم میگم رفتارهای اهانت آمیز رو به شدت محکوم میکنم و اگه بی احترامی هایی هم شده من از طرف خودم و همه ایرانی ها معذرت میخوام و طلب بخشش دارم اما با ایرانی ها هم در کشورهای غربی چنین رفتارهایی میشه آیا باید ما هم ماتم بگیریم که چرا با ما اینطور برخورد میکنند؟
به امید رفع سوء تفاهم های به وجود آمده بین افغانها و ایرانی ها




چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد





