Re: من احسان.یک بنده گناهکار خدا
ارسال شده: شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰, ۶:۰۸ ب.ظ
پست صفحه قبل را بدلیل رد شدن صفحه از دست ندهید.(زود به زود آپ میشم)
بنام خدای هرچی عاشقه
27/6/
من احسان امیراعتصام 27 ساله .بزرگ شده بالا شهر هستم .رفیقام میگن رفتار و مرامت به بچه های بالا نمیخوره .پای هر سفره ای هستم الی نامردی.از وزیر گرفته تا یک کارگر ساده افغانی دوست و آشنا دارم .کارم خرید و فروش زمینهای بزرگ و استراتژیک است.در کل کار چاق کن پروژه های پدرم هستم.
از نونهالی رفیق باز و شر بودم.نزدیک به 7-8 بار چاقو خوردم و 2-3 دفعه هم زدم.دیعه دادم ولی تا حالا نگرفتم.ظاهرم بقول خیلیا بچه خوشگل است ولی کل هیکلم وجود و معرفت میباشد.همه اینها بود تا وقتیکه طعم رفاقت و محبت واقعی رو چشیدم.4 گوشه دنیارو بوسیدم و گذاشتم کنار.چسبیدم به رفیق واقعیم و از زندگی برای خودم و یارم به کمک حاکم بزرگ بهشتی ساختم.
تو زندگی بسیار جنگیدم و از وقتی پشت لبم سبزشد بخاطر نیمه زندگیم با همه عزیزانم سرشاخ شدم.وضع مالیم خوب و دست و دلباز هستم .بسیار زخم خوردم ولی تا جاییکه عقلم قد میده دلی نتوستم بشکنم.توی زندگیم همه کاری کردم الی دختر بازی و خیانت ......پشت همه رفیقام تا تونستم ایستادم.تو هرکاری اول نام خدارو آوردم و عاشق امام حسین هستم.به کمک آقام حسین عاشق اولین و آخرین عشقم شدم و تا آخر پاش ایستادم.به همه دوستام راه عاشقی و پاک زیستن را پیشنهاد کردم و تا جایی که توانستم در این راه کمکشان کردم.عاشق دو زوج خوشبخت هستم و همیشه از شنیدن ازدواج دوستام شاد میشدم.
اکنون بدلیل سنگینی و دوری از مکافات دنیا تصمیم گرفتم تا بنویسم شاید کسی خواند و لبخندی زد.
امیدوارم بعد از اتمام خاطراتم کمی سبک شوم.نیازمند دعاهای خیر شما هستم.
من احسان امیر اعتصام کسی که یک منطقه از دست خودش و رفیقاش عاسی بودند الان همانند یک بچه تازه راه افتاده با سر خوردم زمین و روزگارم همانند یک قطار از جلوی چشمانم هر لحظه رد میشود.
یاعلی
.....................................................
شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد
کوچه شهر دلم
از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزای دور
عابر این کوچه خیالیه
گفتم شاید بخاطر من اومده و تماس گرفتم وای دلم داره میترکه میخوام چشامو باز کنم و ببینم همش یک رویا بوده ولی حیف واقعیتی بود که من یک سر ان بودم و این رویا چه زود کابوسی شد که تمام منو سوزاند............
بقول مهدی عزیز و رامین جان عیار آدما تو سختی تعیین میشه و بعدش رسیدن به مقصود که همانا آرزوی من است.
میگفت وقتی دیدم اومدی سر کوچه مدرسه چون میدونستم اهل دختر و این چیزا نیستی فهمیدم یک کاری داشتی و گفتم یک تماس بگیرم اگر دنبال من بوده که هیچ اگر هم نبوده یک حالی پرسیدم.
کاره هر روزم این بود از شب تا صبح بشینم پای گوشیم و منتظر تماس گرفتن بشم.یکروزی 2-3 بار زنگ میزد یکدفعه چند روز نمیزد .در کل یک پدری داشت که خیلی مراقبش بود و همه جوره زیر نظر بود.
منم از طرفی کیف میکردم میگفتم دم پدره گرم پس دخترش آفتاب مهتاب ندیدس و این بدرد من تعصبی خر غیرتی میخوره.
روزها یکی پس از دیگری گذشت و کم کم آلوده تر میشدم تا اینکه یکروز گفت عمه پدرم داره از امریکا میاد و شب میریم فرودگاه تا اینو گفت گفتم من میام اونجا و تو به یه بهانه ای بپیچون و بیا بیرون تا ببینمت قبول کرد.4 صبح رفتم فرودگاه و تو ترمینال گشتم تا دیدمشون رفتم بغل پدرش وایسادم و نگاهش کردم .غرق نگاه بودم که پدرش بدجوری به من زل زد و گفت کاری دارید گفتم نه و دور شدم .هرچی صبر کردم دیدم نه کاری نمیکنه پدرش چسبیده بود بهش .این لحظه لحظه ای بود که دل من برای اولین بار تو زندگیم بخاطر یک دختر ریخت غزال منو نگاه کرد بهم میگفت برو برو با یک لحنی که همیشه تو ذهنمه و جلوی دیدگانمه همینطور که این کلمه را تکرار میکرد من فقط داشتم نگاهش میکردم و قلبم داشت از تو سینم میزد بیرون بله من عاشق شدم.نمیدونم چجوری بگم ولی حالت گفتنش رعشه به تنم مینداخت و بعد از اینکه عمه خانم اومد .توی فضای اطراف تاکسی سرویس مثل یک مجنون راه میرفتم و سیگار میکشیدم .ماشین گرفتم و رفتم خونه.
اصلا خوابم نمیومد فقط لحظه برو برو میومد جلوی چشمام و ......................
از اون لحظه تا همین الان همیشه دلم نصف و نیمه خوش بوده و یا همیشه غمگین.نمیدونم تا بحال عاشق شدید (هوس نه عشق واقعی) یا نه ولی سوزنده ترین آتش ..آتش عشق میباشد البته اگر دو طرفه باشد و در راه خدا و پاکی دیگر واویلاست.مکتب عاشقی هیچوقت پایان خوشی ندارد اینرا مطمئن باشید .همیشه میسوزاند و داغ میگذارد تا ابدی شود.متاسفانه رسم عاشقی سوختن است و بس.........بگذریم
مجنون من بودم و شدم درویش .تنها دوستم احسان بود دلم شده بود دریا و همه بدیها توش گم میشد و از طرفی نازک و حساس طاقت ناله یک گربه در شب را هم نداشتم.اشکم در مشکم بود و کافی بود تا یک سوژه گیر بیارم دریایی از غم و اندوه بپا میکردم.کم کم خانه نشین شدم و کمتر به بیرون میرفتم شاید هفته ای یکبار ریشمو میزدم یا شایدم بیشتر از یک هفته.همه فهمیده بودن و به عشق پاکم حسادت میکردند.هر چی هرکی میگفت میگفتم چشم .تماسهای غزال کم شده بود و من همیشه چشم انتظار بودم تا اینکه یکروز شماره خونشونو داد و من خوشحال از این کارش.....
یک هفته ای شد که ازش خبری نداشتم (عجیب پدری گیر داشت) دوباره زدم به کانال خریت و یکروز صبح زنگ زدم خونشون .مادرش تلفنو برداشت حال و احوال کردم و خودمو معرفی کردم .گفتم جسارتا همانطور که یکروز جناب ... از خانوادتون شمارو خواستگاری کرد من هم با اجازتون میخوام از دخترتون خواستگاری کنم.سکوتی سنگین حاکم شد و مادرش گفت جان یادم نمیره گفتم جانتون بی بلا .میخوام برای غزال خانم با خانوادم خدمتتون برسم.گفت چند سالته گفتم 16-17 .بنده خدا مونده بود گفتم مگر سنت خدا و پیغمبرش نیست من هم پیرو سنت هستم و ...........
بهم گفت من روزها میرم پیاده روی و فردا ساعت 8 بیا پارک کوروش تا ببینمت .گفتم چشم و تا فردا ساعت 8 صبح پلک نزدم ...
7:30 تو پارک سر قرار بودم تا 10 وایسادم هیچ خبری نشد.دوباره با منزلشون تماس گرفتم مادرش برداشت بعد از احوالپرسی گفتم من منتظر شما هستم چیزی شده ..گفت نه من با پدرش صحبت کردم و ایشون به هیچ عنوان استقبال نکردن و غیره.....تهدیدهای پدرش و........
بسم الله آقا احسان زره و کلاه خودتو بردار که جنگ باید کنی.دیگر هیچ خبری از غزال نداشتم همان 2-3 روز یکبار هم تماس نمیگرفت و من داغتر و دیوونه تر میشدم تا اینکه رفتم دم مدرسش و دیدم یک ماشین که راننده آن یک جوان تنومند بود آمد دنبالش .غزال منو دید و تا جاییکه تو دیدرس هم بودیم به هم نگاه کردیم.
باز همان ساعت فرداش و فرداهای دیگر میرفتم سر قراری که بصورت دلی گذاشته بودیم.کم کم مسیر رفت و آمدش دستم اومد .ساعت 3 سر دولت وای میستادم و برای 30 ثانیه و اگر چراغ قرمز بود 1-30 دقیقه همدیگرو میدیدیم.تا 3-4 ماه کار من این بود .نه تماسی نه حرفی .واقعا دل به دل راه داشت هر روز ساعت 3
دعا
در بی خدایی بواسطه یک فرشته خدا را من عاشقم باش
12/11/
بنام خدای هرچی عاشقه
27/6/
من احسان امیراعتصام 27 ساله .بزرگ شده بالا شهر هستم .رفیقام میگن رفتار و مرامت به بچه های بالا نمیخوره .پای هر سفره ای هستم الی نامردی.از وزیر گرفته تا یک کارگر ساده افغانی دوست و آشنا دارم .کارم خرید و فروش زمینهای بزرگ و استراتژیک است.در کل کار چاق کن پروژه های پدرم هستم.
از نونهالی رفیق باز و شر بودم.نزدیک به 7-8 بار چاقو خوردم و 2-3 دفعه هم زدم.دیعه دادم ولی تا حالا نگرفتم.ظاهرم بقول خیلیا بچه خوشگل است ولی کل هیکلم وجود و معرفت میباشد.همه اینها بود تا وقتیکه طعم رفاقت و محبت واقعی رو چشیدم.4 گوشه دنیارو بوسیدم و گذاشتم کنار.چسبیدم به رفیق واقعیم و از زندگی برای خودم و یارم به کمک حاکم بزرگ بهشتی ساختم.
تو زندگی بسیار جنگیدم و از وقتی پشت لبم سبزشد بخاطر نیمه زندگیم با همه عزیزانم سرشاخ شدم.وضع مالیم خوب و دست و دلباز هستم .بسیار زخم خوردم ولی تا جاییکه عقلم قد میده دلی نتوستم بشکنم.توی زندگیم همه کاری کردم الی دختر بازی و خیانت ......پشت همه رفیقام تا تونستم ایستادم.تو هرکاری اول نام خدارو آوردم و عاشق امام حسین هستم.به کمک آقام حسین عاشق اولین و آخرین عشقم شدم و تا آخر پاش ایستادم.به همه دوستام راه عاشقی و پاک زیستن را پیشنهاد کردم و تا جایی که توانستم در این راه کمکشان کردم.عاشق دو زوج خوشبخت هستم و همیشه از شنیدن ازدواج دوستام شاد میشدم.
اکنون بدلیل سنگینی و دوری از مکافات دنیا تصمیم گرفتم تا بنویسم شاید کسی خواند و لبخندی زد.
امیدوارم بعد از اتمام خاطراتم کمی سبک شوم.نیازمند دعاهای خیر شما هستم.
من احسان امیر اعتصام کسی که یک منطقه از دست خودش و رفیقاش عاسی بودند الان همانند یک بچه تازه راه افتاده با سر خوردم زمین و روزگارم همانند یک قطار از جلوی چشمانم هر لحظه رد میشود.
یاعلی
.....................................................
شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد
کوچه شهر دلم
از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزای دور
عابر این کوچه خیالیه
گفتم شاید بخاطر من اومده و تماس گرفتم وای دلم داره میترکه میخوام چشامو باز کنم و ببینم همش یک رویا بوده ولی حیف واقعیتی بود که من یک سر ان بودم و این رویا چه زود کابوسی شد که تمام منو سوزاند............
بقول مهدی عزیز و رامین جان عیار آدما تو سختی تعیین میشه و بعدش رسیدن به مقصود که همانا آرزوی من است.
میگفت وقتی دیدم اومدی سر کوچه مدرسه چون میدونستم اهل دختر و این چیزا نیستی فهمیدم یک کاری داشتی و گفتم یک تماس بگیرم اگر دنبال من بوده که هیچ اگر هم نبوده یک حالی پرسیدم.
کاره هر روزم این بود از شب تا صبح بشینم پای گوشیم و منتظر تماس گرفتن بشم.یکروزی 2-3 بار زنگ میزد یکدفعه چند روز نمیزد .در کل یک پدری داشت که خیلی مراقبش بود و همه جوره زیر نظر بود.
منم از طرفی کیف میکردم میگفتم دم پدره گرم پس دخترش آفتاب مهتاب ندیدس و این بدرد من تعصبی خر غیرتی میخوره.
روزها یکی پس از دیگری گذشت و کم کم آلوده تر میشدم تا اینکه یکروز گفت عمه پدرم داره از امریکا میاد و شب میریم فرودگاه تا اینو گفت گفتم من میام اونجا و تو به یه بهانه ای بپیچون و بیا بیرون تا ببینمت قبول کرد.4 صبح رفتم فرودگاه و تو ترمینال گشتم تا دیدمشون رفتم بغل پدرش وایسادم و نگاهش کردم .غرق نگاه بودم که پدرش بدجوری به من زل زد و گفت کاری دارید گفتم نه و دور شدم .هرچی صبر کردم دیدم نه کاری نمیکنه پدرش چسبیده بود بهش .این لحظه لحظه ای بود که دل من برای اولین بار تو زندگیم بخاطر یک دختر ریخت غزال منو نگاه کرد بهم میگفت برو برو با یک لحنی که همیشه تو ذهنمه و جلوی دیدگانمه همینطور که این کلمه را تکرار میکرد من فقط داشتم نگاهش میکردم و قلبم داشت از تو سینم میزد بیرون بله من عاشق شدم.نمیدونم چجوری بگم ولی حالت گفتنش رعشه به تنم مینداخت و بعد از اینکه عمه خانم اومد .توی فضای اطراف تاکسی سرویس مثل یک مجنون راه میرفتم و سیگار میکشیدم .ماشین گرفتم و رفتم خونه.
اصلا خوابم نمیومد فقط لحظه برو برو میومد جلوی چشمام و ......................
از اون لحظه تا همین الان همیشه دلم نصف و نیمه خوش بوده و یا همیشه غمگین.نمیدونم تا بحال عاشق شدید (هوس نه عشق واقعی) یا نه ولی سوزنده ترین آتش ..آتش عشق میباشد البته اگر دو طرفه باشد و در راه خدا و پاکی دیگر واویلاست.مکتب عاشقی هیچوقت پایان خوشی ندارد اینرا مطمئن باشید .همیشه میسوزاند و داغ میگذارد تا ابدی شود.متاسفانه رسم عاشقی سوختن است و بس.........بگذریم
مجنون من بودم و شدم درویش .تنها دوستم احسان بود دلم شده بود دریا و همه بدیها توش گم میشد و از طرفی نازک و حساس طاقت ناله یک گربه در شب را هم نداشتم.اشکم در مشکم بود و کافی بود تا یک سوژه گیر بیارم دریایی از غم و اندوه بپا میکردم.کم کم خانه نشین شدم و کمتر به بیرون میرفتم شاید هفته ای یکبار ریشمو میزدم یا شایدم بیشتر از یک هفته.همه فهمیده بودن و به عشق پاکم حسادت میکردند.هر چی هرکی میگفت میگفتم چشم .تماسهای غزال کم شده بود و من همیشه چشم انتظار بودم تا اینکه یکروز شماره خونشونو داد و من خوشحال از این کارش.....
یک هفته ای شد که ازش خبری نداشتم (عجیب پدری گیر داشت) دوباره زدم به کانال خریت و یکروز صبح زنگ زدم خونشون .مادرش تلفنو برداشت حال و احوال کردم و خودمو معرفی کردم .گفتم جسارتا همانطور که یکروز جناب ... از خانوادتون شمارو خواستگاری کرد من هم با اجازتون میخوام از دخترتون خواستگاری کنم.سکوتی سنگین حاکم شد و مادرش گفت جان یادم نمیره گفتم جانتون بی بلا .میخوام برای غزال خانم با خانوادم خدمتتون برسم.گفت چند سالته گفتم 16-17 .بنده خدا مونده بود گفتم مگر سنت خدا و پیغمبرش نیست من هم پیرو سنت هستم و ...........
بهم گفت من روزها میرم پیاده روی و فردا ساعت 8 بیا پارک کوروش تا ببینمت .گفتم چشم و تا فردا ساعت 8 صبح پلک نزدم ...
7:30 تو پارک سر قرار بودم تا 10 وایسادم هیچ خبری نشد.دوباره با منزلشون تماس گرفتم مادرش برداشت بعد از احوالپرسی گفتم من منتظر شما هستم چیزی شده ..گفت نه من با پدرش صحبت کردم و ایشون به هیچ عنوان استقبال نکردن و غیره.....تهدیدهای پدرش و........
بسم الله آقا احسان زره و کلاه خودتو بردار که جنگ باید کنی.دیگر هیچ خبری از غزال نداشتم همان 2-3 روز یکبار هم تماس نمیگرفت و من داغتر و دیوونه تر میشدم تا اینکه رفتم دم مدرسش و دیدم یک ماشین که راننده آن یک جوان تنومند بود آمد دنبالش .غزال منو دید و تا جاییکه تو دیدرس هم بودیم به هم نگاه کردیم.
باز همان ساعت فرداش و فرداهای دیگر میرفتم سر قراری که بصورت دلی گذاشته بودیم.کم کم مسیر رفت و آمدش دستم اومد .ساعت 3 سر دولت وای میستادم و برای 30 ثانیه و اگر چراغ قرمز بود 1-30 دقیقه همدیگرو میدیدیم.تا 3-4 ماه کار من این بود .نه تماسی نه حرفی .واقعا دل به دل راه داشت هر روز ساعت 3
دعا
در بی خدایی بواسطه یک فرشته خدا را من عاشقم باش
12/11/
گیر بدم.
)