صفحه 2 از 2

Re: اعتراف های خنده دار(بیا تو خستگی یه روز کاری رو به در کن

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۷:۵۶ ب.ظ
توسط ASHKAN95
اعتراف میکنم...

اعتراف میکنم بچه که بودم تو اتوبوس از یه اقایی دستمال کاغذی گرفتم و بعد از اینکه محتوای بینیمو توش خالی کردم ، دستمالو بهش پس دادم :grin: بچه بودم دیگه

اعتراف میکنم وقتی به دنیا اومدم دکتر و پرستاری نبود که روش جیش نکنم ، بالاخره بچه بودم دیگه :grin:

اعتراف میکنم همون نوزاد که بودم ، بیماری زردی کودکان داشتم.به همین دلیل منو گذاشته بودن توی دستگاه و بغل دسته منم یه نوزاد دیگه بود.از اونجایی که اندامم بزرگ بود(4 کیلو بودم) و اون بیچاره هم کمی ریزه میزه ، داشتم در بدو تولد یه قاتل میشدم.اخه افتاده بودم روش ، داشت خفه میشد :? :grin: بچه بودم دیگه

اعتراف میکنم وقتی معلم زبان با کلاس ما لج افتاده بود ، اومد سر کلاس و گفتش کلاس تعطیله ، خودش هم بیکار نشست سرجاش ، همه هم ساکت نشسته بودن تا پاچه خاری کنند ، من و دو تا از دوستام داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم و در سکوت کلاس بلند بلند میگفتیم ، استوووووووپ ، اشغال دیگه ننویس و ...(اینجا دیگه بچه نبودم ، کاملا نره غول بودم) تصویر


همینقدر بسه ، واسم دعا کنید.فردا کنفرانس تاریخ دارم :sad: :?

Re: اعتراف های خنده دار(بیا تو خستگی یه روز کاری رو به در کن

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۹:۴۲ ب.ظ
توسط super flanker
اعتراف می کنم...
یه بار تو دوران راهنمایی زنگ تفریح تموم شده بود اومدم کلاس دیدم همه مثل بچه آدم نشستن...ساعت قبل معلم ریاضی چرخش اجسام و شکل بدست آمده از اون رو درس می داد... یه عکس از یه آدمک ناجور کشیدم با صدای بلند داد زدم بچه ها این بچرخه چی میشه؟؟؟؟ دیدم همه دران می خندن خوب که گوشه کلاس رو نگاه کردم دیدم ناظم نشسته تو کلاس :grin: :grin: :grin: :grin:

Re: اعتراف های خنده دار(بیا تو خستگی یه روز کاری رو به در کن

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ ب.ظ
توسط Cloor Master
همین امروز سر کلاس تحلیلی به معلم گفتیم خوب یک خاطره بگو از جبهه بینیم گفت همین را بگم که من به مراسم خودم رسیدم اقا منه نر غول درست حسابی نفهمیدم منظورش چی بود گفتم یعنی می خوایی بگی به عروسیت رسیدی بدبخت منظورش عذاش بود چند وقت پیش هم یهو رفتم تو کلاس بنا کردم به رقصیدن و ناهید خوشگله را خوندن دیدم همه عکس العمل متاوتی نسبت به قبل نشون دادند نگو مدیر از قبل کنار پنجره با بچه ها داشته حرف می زده

Re: اعتراف های خنده دار(بیا تو خستگی یه روز کاری رو به در کن

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۴:۵۳ ق.ظ
توسط SA@M
اعتراف میکنم:

اعتراف میکنم که تو بچگیم همیشه می خواستم بابام رو بمیره!!! آخه دوست داشتم با سختی بزرگ شم...‏!‏
اعتراف می کنم بچگیم از رمبو متنفر بودم آخه فکر میکردم از من قویتره!‏ (مطمئنن نبودم که هست یا نه!!!)
اعتراف میکنم که دوران بچگیم با تفکر اینکه من باید جای خدا باشم چون خدا بلد نیست بابای خوب و سالم درست کنه! گذشت...
اعتراف می کنم توی دانشگاه وقتی که پایان ترم الکتریسیته و مغناطیس کنسل شد مثل اسب دویدم سمت کلاس و خودم رو پرت کردم وسط تا همرو سورپرایزکنم!‏ داد زدم امتحان کنسل شششششششدددد!‏ یهو دیدم رئیس دانشگاه با متانت گفت آقای .......... خودتونو معرفی کنید حراست تا من بیام!! (کلاسو اشتباه رفتم و به جرم اغتشاش نزدیک بود اخراج شم!‏)
اعتراف میکنم توی دستشویی دانشگاه وقتی که استاد رفت دستشویی من درش رو از بیرون قفل کردم بعد در کل دستشوئی ها رو هم قفل کردم تا نتونه بیاد بیرون که کلاس ریاضی مهندسی پیشرفته (هنوز ازش بدم میاد)‏ تشکیل نشه، نیومده بودم بیرون بلندگو گفت آقای ........ حراست!!! بدبختی تو توالتم مدار بسته گذاشته بودن!
اعتراف میگنم که تو بچگی یکی از آرزوهام دیدن آقای "وی"‏
 بود چون تو اخبار هی میگفت "وی همیچنین گفت...‏"‏ یا "وی فرمود...‏"‏ یا "وی سالهای سال زندگی کرد...‏"‏
اعتراف میکنم اولین دختر مورد علاقه ام عمه بابام بود!!! آخه خیلی نرم و بزرگ بود.

عذرخواهی میکنم اگر خارج از عرف حرف زدم. :razz: