صفحه 2 از 2

Re: سوتی های بر و بچه های سنترال*لطفا بفرمایید تو*

ارسال شده: جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۹۰, ۴:۴۳ ب.ظ
توسط AGeNiS1
اقا
ی بار سر کلاس بودیم
معلم نیومده بود
بچه ها به ترتیب ادای معلم ها رو در میوردن
شانس ما
به ما که رسید
دقیقا وقتی تکه کلامشو گفتم یدفعه دیدم هیچکی نخندید
فهمیدم که.....بعدش گفتم ولی دمش گرم معلم طلاییه :grin:
بعد دیدم پشت سرم وایساده
هیچی نگفت
فقط اخر زنگ بهم گفت برو بازیگر طنز بشو نونش بیشتر برات :grin:

Re: سوتی های بر و بچه های سنترال*لطفا بفرمایید تو*

ارسال شده: جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۹۰, ۵:۴۴ ب.ظ
توسط ASHKAN95
سوتی یکی از دوستان ما این بود که:

اقا این دوست با قبل عروسی و موقعی که با خانم دوست بودندگه گاهی میرفت خونه خانمش اینا(چه باحال گفتما)
اون دوران هنوز خانواده خانم ایشون هیچ شناختی نسبت بهش نداشتن و در کل مثل یک غریبه بود.
یک روز که تو خونه ی خانمش بوده(مادر خانمش برای کاری بیرون بودن) و خلاصه ...(از گفتن ان معذوریم)
خلاصه کار که تموم شده بلند میشه از خونه بره بیرون که موقعی که در رو باز میکنه با مادر خانمش که داشته کلید رو وارد سوراخ در میکرده رو به رو میشه.
به نظر شما بهش چی گفته:
گفته:ببخشید من پسر همسایه بالایی هستم،اشتباهی اومدم.
...................................................
فکر کنید تو خونه ی طرف بوده بعد گفته من پسر همسایه بالایی هستم.اقا ما 42 دقیقه و 20 ثانیه به این میخندیدیم. :???:

Re: سوتی های بر و بچه های سنترال*لطفا بفرمایید تو*

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۰, ۳:۵۶ ب.ظ
توسط ASHKAN95
یه روز خونه یکی از دوستام بودم، خونه خالی بود.فقط من بودم و اون.پدر و مادرش رفته بودن سفر.خلاصه این دوست بیشعور ما رفت و لو داد که خونشون خالیه...
اقا جاتون خالی 120 نفر یهویی باهم ریختن تو این خونه.همونطور هم که میدونید هیشکی جنبه نداره.اینا داشتن همه جور کثافت کاری میکردن.دوست صمیمی نبودن، بچه محل بودن.خلاصه گفتیم چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟ :?
دوستم گفتش که تو 10 مین دیگه گوشیتو بردار، الکی صحبت کن و طوری وانمود کن که مادرت زنگ زده میگه شب رو بیاید اینجا که تنها نباشید.
خلاصه همه ی نقشه به خوبی و خوشی پیش رفت و ما اینارو بیرون کردیم و گفتیم خودمون تا یه ربع دیگه میریم.
خلاصه خودمونم سریع رفتیم تو اتاق که مثلا سر و صدایی نباشه که بگن خالی بستین و ...(اون ادمای محترم هم، همگی اخر خلاف بودن ماشاالله)
بازهم تاکید میکنم، این دوست "بیشعور" من، چراغای خونه رو خاموش نکرده بود و چشمتون روز بد نبینه...
تا صبح فقط داشتیم میلرزیدیم تو خونه، هر 5 دقیقه یکی زنگ میزد میگفت دستم بهتون برسه میکشمتون.شاید باورتون نشه ولی اون موقع دلم میخواست دوستمو خفش کنــــــم :grin:

Re: سوتی های بر و بچه های سنترال*لطفا بفرمایید تو*

ارسال شده: جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۹۰, ۶:۳۹ ب.ظ
توسط W W 3
با سلام پیشاپیش از بی مزه بودن عذر خواهی میکنم.موقعی که سال سوم دبیرستان بودم معلم تاریخ با حالی داشتیم.میخواستم به یکی از دوستام بگم کاشکی هفته ای هشت ساعت تاریخ داشتیم گفتم کاشکی ساعتی هشت هفته تاریخ داشتیم. :shock: :grin:

Re: سوتی های بر و بچه های سنترال*لطفا بفرمایید تو*

ارسال شده: شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ ق.ظ
توسط airplane
ASHKAN95 نوشته شده:یه روز خونه یکی از دوستام بودم، خونه خالی بود.فقط من بودم و اون.پدر و مادرش رفته بودن سفر.خلاصه این دوست بیشعور ما رفت و لو داد که خونشون خالیه...
اقا جاتون خالی 120 نفر یهویی باهم ریختن تو این خونه.همونطور هم که میدونید هیشکی جنبه نداره.اینا داشتن همه جور کثافت کاری میکردن.دوست صمیمی نبودن، بچه محل بودن.خلاصه گفتیم چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟ :?
دوستم گفتش که تو 10 مین دیگه گوشیتو بردار، الکی صحبت کن و طوری وانمود کن که مادرت زنگ زده میگه شب رو بیاید اینجا که تنها نباشید.
خلاصه همه ی نقشه به خوبی و خوشی پیش رفت و ما اینارو بیرون کردیم و گفتیم خودمون تا یه ربع دیگه میریم.
خلاصه خودمونم سریع رفتیم تو اتاق که مثلا سر و صدایی نباشه که بگن خالی بستین و ...(اون ادمای محترم هم، همگی اخر خلاف بودن ماشاالله)
بازهم تاکید میکنم، این دوست "بیشعور" من، چراغای خونه رو خاموش نکرده بود و چشمتون روز بد نبینه...

تا صبح فقط داشتیم میلرزیدیم تو خونه، هر 5 دقیقه یکی زنگ میزد میگفت دستم بهتون برسه میکشمتون.شاید باورتون نشه ولی اون موقع دلم میخواست دوستمو خفش کنــــــم :grin:





اقا ASHKAN95 شما چرا اینهمه خاطرات از خونه های خالی داری برادر من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Re: سوتی های بر و بچه های سنترال*لطفا بفرمایید تو*

ارسال شده: شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۰, ۷:۳۰ ق.ظ
توسط ASHKAN95
سلام

اقا فقط دوتاست.بعدشم اون بالایی برای من نیست که، واسه دوستمه. :grin: بعدشم نیست که بچه با جنبه ای هستم و اهل هیچ رقم ناپاکی نیستم، ابنا تا خونشون خالی میشه و تنها میشن زنگ میزنن شروع میکنن التماس کردن :grin: