صفحه 2 از 2

Re: هنرنمایی بر و بچه های مدرسه عموئیان در یک کار فرهنگی!!!

ارسال شده: جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰, ۳:۲۸ ب.ظ
توسط ASHKAN95
   جان سعی نکن

وقتی تاپیک از صبح تا الان 200 تا بازدید داشته و 4 تا تشکر که تازه 3 تاش از روی رفاقت زدن ، انتظاری نیست.

اقا رامین و مدیران محترم هم که نزدند.پس این حرف رو بیخیال شو.خودمون فقیر فقرا باشیم حله :-)

Re: هنرنمایی بر و بچه های مدرسه عموئیان در یک کار فرهنگی!!!

ارسال شده: جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰, ۳:۵۸ ب.ظ
توسط AGeNiS1
با عرض سلام خدمت همه
topic-t78874.html
تو این تاپیک باشه بهتره از نظر من

Re: هنرنمایی بر و بچه های مدرسه عموئیان در یک کار فرهنگی!!!

ارسال شده: جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰, ۴:۱۲ ب.ظ
توسط typhoon
سلام
خدمت هم یک جور مدرسه است دیگه:

دوره کد 17120 ،نشانه رو توپخانه صحرایی،پاییز 1387 ، گروه 33 توپخانه،تهران ،پرندک

یک از آشناهای من توی همون پادگان سرباز باشگاه ورزشی بود.یک روز عصر که من توی پارک موتور گردان نگهبان بودم ،دیدم داره میاد.گفت یک تردمیل خریدیم و نمی تونیم راه بندازیم و مشکل زبان انگلیسی و از این حرفها.رفتیم با گروهبان نگهبان هماهنگ کردیم و رفتیم باشگاه و برنامه هاش رو براشون توضیح دادم و سیستم رو راه انداختم.از قضا یکی از درجه دارهای گردان ما هم اونجا بود.بعد از یک هفته یک روز صبح من رو صدا کرد و رفتیم انبار گردان و یک سری جعبه لوازم توپهای 130 میلی متری اونجا بود.توی در جعبه یک صفحه فلزی بود که می گفت در بخشهای مختلف جعبه که به وسیله خانه های چوبی از هم جدا شده بودند و هرکدام یک عددی داشتند چه وسیله ای قرار بگیرد.گفت می تونی ترجمه کنی؟گفتم آره فقط باید برم خونه و برسم به کامپیوتر.

خلاصه از صبح تا فردا یک مرخصی گرفتیم و لباس شخصی و درنهایت خونسردی صفحه فلزی رو زیر پیراهن قایم کردم و یا علی!!!!!
رسیدم خونه و شروع کردم و بعد هم توی نرم افزار Word یک جدول مثل همون و هم انگلیسی و جلوش هم فارسی.بعد هم بردم و چند تا پرینت از همشون گرفتم.فردا هم بردیم پادگان و با صفحه فلزی تحویل دادیم.مرخصی 48 ساعته پنج شنبه و جمعه رو زدیم تو رگ.بعدا که رفتم لشگر 23 فهمیدم اون درجه دار کلی تشویق شده واسه اون جریان.ما هم که یک مرخصی چهل و هشتی!!!!

Re: هنرنمایی بر و بچه های مدرسه عموئیان در یک کار فرهنگی!!!

ارسال شده: شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰, ۳:۰۲ ق.ظ
توسط Solver
بر خلاف انتظار من هم یک زمان شیطنت های جالب توجهی داشتم که شاید بازگویی برخیش دوستانی را که فکر میکنند من را می شناسند هم متعجب کند!

از شما چه پنهان در سال نخست دبیرستان فراغت خوبی در ساعات آخر 3 روز پایانی هفته داشتیم. ما نخستین دوره آزمایشی شیفت میان هفته (3 روز اول صبح، 3 روز دوم عصر) بودیم و به شکل نادری سه شنبه ها قرآن، چهارشنبه ها برنامه ریزی و پنج شنبه ها هم ورزش کلاس ساعت آخر ما بود. نکته مهم این بود من به خاطر سوابق حضور در مسابقات حفظ قرآن به راحتی آب خوردن از کلاس قرآن جیم بودم و شاید فقط چند دقیقه سر کلاس از روی یک سوره روخوانی می کردم و بعدش با کسب اجازه از معلم به همراه یکی از دوستان به اصطلاح پایه کلاس را ترک می کردیم. کلاس برنامه ریزی هم که کل بچه ها با حیله و نیرنگ حاضر نمی شدند. کلاس ورزش آن هم ساعت آخر روز پنج شنبه هم خودش به حد کافی ظرفیت جیم شدن را دارد چه برسد برای بنده، چرا که معلم ورزش ما رشته اصلیش بسکتبال بود و من هم اون روزها در لیگ بسکتبال!

خلاصه تقریبا می توان گفت 3 روز آخر هفته ساعت 4 به بعد وقت خوبی بود که به نوعی ما ضمن جیم از کلاس به شیطنت های تاریخی می پرداختیم. چند موردش را به سفارش دوستان ذکر می کنم ...

من دبیرستان نمازی شیراز (قدیمیترین دبیرستان شهر اگر اشتباه نکنم - الان چند سال هست که دیگر برقرار نیست) بودم ساختمان 2 طبقه که تقریبا غیر از مدیر کلاً 2 دسته پرسنل داشت. هر طبقه ناظم خودش، نظافتچی خودش و اتاق مدرسین هم جدا بود هر چند برخی مدرسین مشترک بودند.

ناظم طبقه بالا را همیشه وقت جیم زدن مد نظر داشتیم اما به ناظم طبقه پایین بی توجه چون عملا به ما نباید کاری می داشت. به همین خاطر ایشان بعد از 2 ماه از سال تحصیلی بنده و رفیقم را بدجور می شناخت و هر جا دستش میرسید سفارش میکرد به ناظم خودمان که اینها همش جیم هستند!

ما هم یک طرح ریخیتم، من و دوستم به جز یکی - دو مورد در کل این دوران هیچ گاه کار اشتباه یا ناپسندی نداشتیم. این را الان گفتم که فکر بد نکنید.

ما اون زمان بر خلاف دیگر دوستان اصلا در نزدیک مدرسه آفتابی نمی شدیم و بر خلاف اون رده سنی به تنها چیزی که بی توجه بودیم دختر بود و تازه مواردی هم بود که به سر کار گذاشتن دخترا می پرداختیم. مثلا یک مدت کارمون با اون رفیق پایه شده بود شماره نابه جا به دست دختران به خیال خودشان زرنگ دادن ::sa قصابی ... سردخانه و امثالهم :grin:

طرحی که ما برای مدیر ریختیم این بود:

یافتن سوژه مناسب، دادن شماره تلفن مدرسه و البته معرفی خودمان به دخترها با اسم ناظم پایین :o ضمنا درخواست تماس تلفنی درست ساعت زنگ تفریح که بتونیم واکنش ناظم را مشاهده کنیم... خلاصه سوژه در پارک شهر (آزادی) شیراز یافت شد، 2 دختر به خیال خودشان با جسارت و شجاع. پس از معرفی با نام دروغین و دادن شماره تلفن (اون زمان موبایل هنوز فراگیر نشده بود) گفتیم که اینجا محل کارمون هست و شما ساعت 3:20 تماس بگیرید و بگید ما را پیج کنند تا قرار بزاریم :zz: دخترها هم خوشحال و حسابی با انگیزه، اعتراف میکنم تو کل اون سال تنها باری بود که برای 2 تا دختر بستنی خریدیم :?

خلاصه ما که حسابی ذوق کرده بودیم از نقشه پلید سر ساعت آمدیم طبقه پایین پشت دفتر جناب ناظم که البته داشت تو حیات می چرخید... عجب دخترهای خوشقولی بودند درست سر ساعت زنگ زدند. البته ما با شنیدن صدای زنگ تلفن هر دو زدیم زیر خنده و تا پایان ماجرا که ناظم از بلندگو پیج شد و آمد پشت تلفن و رنگش عوض می شد نتوانستیم برای باقی دوستامون بگیم جریان چیست. خلاصه عکس العمل ناظم واقعاً در خور توجه بود. :m:a

خدا زیادش کند این رایانه ها را، اون زمان تو یک مجله راجع به اسب تراوا خونده بودم و به خیال خودم هکر، قربانی آزمایشات مخوف ما هم رایانه های مدرسه بود. البته از اونجا که رایانه های کلاس های رایانه چیز به درد بخوری برای دست یابی نداشتند ما میرفتیم سراغ رایانه های جناب ناظم و مدیر و اینها ... :grin:

اتفاقا روز 22 بهمن هم ما که اون زمان ها سرمان باد داشت یک شیطنت کردیم و عکس جناب مرحوم شاه را جایگزین عکس فلانی در قاب عکس کلاس کردیم و صداش هم در نیاوردیم تا یک هفته کسی ندیده بودش تا معلم عربی دید و ...

اوه چه طولانی شد ... ببخشید ^:)^

Re: هنرنمایی بر و بچه های مدرسه عموئیان در یک کار فرهنگی!!!

ارسال شده: شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰, ۲:۱۷ ب.ظ
توسط John rider
یادمه که هم کلاسی هایم مرا"جنازه متحرک"صدامیزدند،ولی درمقابل من به آنهاتوهینی نمیکردم.
ویکی ازدلایل اصلی ای که باعث شدتا تصمیم بگیرم که مدت هادرخارج ازایران زندگی کنم،کنارنیامدنم بابسیاری ازهمین عادات زشت،اطرافیانم بود.