صفحه 121 از 121

مرد چشم آبی

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۳, ۱۱:۳۰ ب.ظ
توسط جعفر طاهري
"مرد چشم آبی"
مردی با قد متوسط، پوستی چروکیده آفتاب سوخته با لباسهای خاکی و موی ژولیده روی موتور نشسته، سمت مقصدی که از آن بی خبر بودم می‌رفت. چشمهای آبی براقی داشت، احتمالا سختی زندگی اینک از فروغ آنها کم کرده بود.
با دست های پینه بسته اش، مشخص بود از جایگاه اجتماعی بالایی برخوردار نیست.
و اما من، تماشاگر توی ماشین نشسته به این فکر می کردم. <<چقد زندگی می‌تونه متفاوت باشه! اگه این مرد تو محیط بهتری متولد می شد، شاید امروز انسانی برتر، از توانایی های فردی و رفاه بهتری برخوردار بود.>>
آخه، ظاهر به شدت زیبایی داشت!

"هوشی"

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳, ۹:۲۴ ب.ظ
توسط جعفر طاهري
"هوشی"
غلا داره، دده هوشیه
گناه داره، خواهر هوشنگه
هشت سالش بود اما مدرسه نمی رفت. اغلب بغل درب حیاط منزلشان می نشست. بجای بازی با ما بچه ها، یه دختر یکساله که خواهر ناتنی اش می شد همیشه تو بغلش داشت. زن بابا برا استراحت یا انجام کار تو خونه، دخترشو می داد دست هوشنگ. ما می گفتیم: <<هوشنگ تو هم بیا بازی کن، برو بچه رو بده ننش.>> می دونست نمی شه بچه رو ببره داخل. با تو کوچه بودن باید اونو ساکت و سرگرم می کرد تا گریه زاری نکنه. برای مجاب کردن ما که دست از سرش برداریم می گفت:
<< غلا داره، دده هوشیه.>>
بازیهامون که تمام می شد پیش او می نشستیم. هوشنگ هم که نمی خواست تنها باشد برای ما "ربیت" می کرد.<<بابام برا هواپیماها جاده می سازه.>> آسمانه نگاه می کردیم. <<کو، هیچی نیست، کو جاده هوشی؟>> با انگشتش توده های ابر را نشان می داد <<اوناهاشن شما نمیبینید. خیلی بالا بالا می سازه.>> پدر هوشنگ نظافتچی "رمپ" فرودگاه بود. لابد به پسرش اینها رو می گفت. او هم مثل ما باور داشت، "جاده های ناپیدای تو آسمان را باباش ساخته."
ربیت کلمه ی خوزستانیه = غلو- زیاده گویی- چاخان
رمپ= محوطه پارکینگ، بار و مسافرگیری هواپیما
فاطمه امیری کهنوج

"مامور پست"

ارسال شده: شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵, ۱:۲۰ ق.ظ
توسط جعفر طاهري
"مامور پست "
پیامک: بابا این روزا پست میاد اگه اومد اصلا جواب نده میخام پسش بفرسته، حواسم نبوده پس کرایه زدم، ۱ میلیون شده پول پستش. اصلا جواب نده تا بره
*************************
_ الو آقای طاهری؟
- نه، من طاهری نیستم.
_ سلام مامور پستم، فرهمند بجا میارید؛ کاکو هر چه زنگ آیفون رو زدم، در رو باز نکردین؟
- من که منزل نیستم.
_ آیا همین نزدیکی ها هستین؟
- چرا؟
_ آقای طاهری من موتور زیر پامه، میخوام اگه معالی آباد هستین، بسته پستی آقازاده تون رو بدم خدمتتون.
- نه نیستم. شهرستانم، آباده هستم.
_عذر میخوام چرا اول دفعه گفتین طاهری نیستین؟
- ها، چی، من، من گفتم؟
_بله آمو، خودتون گفتین!
-والا چی بگم، گوشام نمیشنوه. وزوز داره.
_صبر کن، همسایتون امیری داره میادش، بسته رو بدم دسشون پس کرایه رو بگیرم، بعد با هم حساب کنین؟
- نه، نه، نه ه ه ه، ندید بشون.
_ ببخشین آقای امیری در ساختمون رو برام باز کردن، دارم زنگ آپارتمان شما رو میزنم، میشنوین، میشنوین؟
- نه، آقای فرهمند، کسی زنگ نمیزنه.
_الان کوبه رو دارم میزنم، میشنوین؟
- نه، صدای کوبه در نمیاد!
_ الو آقای طاهری، اذیت نکن، صداتو از پشت در که باهات حرف میزنم میشنوم!
-گفتم که، آباده پیش نوه ام هستم؛ شیراز نیستم.
_پس چرا صدات میاد؟
-ها، صدام، چمیدونم، من که خونمون نیستم.
_ گفتین طاهری نیستین، معلوم شد که هستین، میگید منزل نیستین، صداتونو دارم از پشت در میشنوم.
- آهای جناب مامور پست، دیدی اشتباه کردی، میدونی مامور پست قبلی آقای یزدانی کاملا منو میشناخت، خدمتت عارضم موسی تبادلیم، طاهری نیستم، اشتباهی گرفتی.
_ خب جناب تبادلی، بذار بهتون بگم، شماره تلفن شما رو بنده از یزدانی گرفتم؛ گفتمش تلفون طاهری ساختمان مهر رو میخوام، شماره شما رو داد.
_ آقای فرهمند مامور عزیز، گفتم که، من تبادلی هستم، مووووسی تبادووولی، شیر فهم شدین.
- گوشی دستون باشه بدم به آقای امیری باهاتون صحبت کنه.
_ سلام، امیری هستم، آقای طاهری مشکلی دارین نمیتونین در رو باز کنین؟
- نه آقای امیری، من آباده ام.
_آقای طاهری صداتون تا سر کوچه هم میاد، چطور آباده اید، اما اینجائید؟
- ها، مگه صدام میاد؟
_آره میاد. خیلی زیادم میاد.
- خب میرم تو اون اتاق آخری که صدام نیاد.
_والا چی بگم، شما همیشه زحمت میکشین بسته های پستی ما و همسایه ها رو میگیرین؛ شرمندتون هستیم؛ بسته رو از آقای یزدانی براتون‌ بگیرم؟
- نه، نه، پسرم آریا گفته نگیر؛ بذار مامور خسته بشه بره.
_ آقای طاهری ببین، با اینکه گوشیم دست آقای امیریه، ماشالا انگار بلندگو قورت دادین، هم از پشت تلفن، هم از اتاق آخری حرفاتونه شنیدم.
- خب من اینجا نیستم آباده ام، پیش نانام. _نانا دیگه کیه؟
- نوه کوچول موچلومه. میخوای صداشو بشنوی؟
_باشه آقا گوشیو بده دس نانوا.
- نانوا نه، نانا خانم. اسمش ویاناست، خودش بلد نیست بگه، میگه نانا.
_ نانا چطوری، جوجه ملوجه، بابا بزرگت پیشته؟
- ها، ایو، سیام، بابا بوس، میو میو، گوبه، هاپو، هاپ هاپ، توتو، جیک جیک. زنبو ویز ویز، موچه ریزه. بابا پیزا بخله بخولم، آمه بای بای، بوس.
- آقای طاهری، امیری هستم، خدای نکرده مشکلی براتون پیش اومده! چرا صدای بچه در میارین؟ میشه در رو باز کنین بیام داخل!
- نه ه ه ه، باید پس کرایه بدیم، یه ملیون تومن، بذار مامور خسته بشه بره.
_ والا چی بگم، هر طور میلتونه!
<< قابل توجه دنبال کنندگان، اینک پانزده دقیقه گذشته، اغلب همسایگان ساختمان مهر مطلع، دم درب آپارتمان واحد ۱ واقع در لابی، تجمع کرده اند. مامور پست، روی یکی از مبلها با بسته پستی مستاصل نشسته، گوشیش دست آقایون همسایه برای مجاب شدنم و باز کردن درب آپارتمان است. خانمها پچ پچ کنان توام با اشاره چشمو ابرو، به همدیگه دارن میگن: آها، خوب شد مچ این پیرمرد زن مرده رو گرفتن، همیشه وانمود به سربراه بودن داشت، دیدین یه کاسه، زیر نیم کاسش بود!>>
- الو الو صدامو داری، محدثی مدیر ساختمانم، اتفاقی برا درب آپارتمانتون افتاده؟ کلید تو درب گیر کرده، خار اهرم دسته در ول نشده، قاب درب تاب برداشته نمیذاره درب باز بشه، ...؟
- نه، نه.
_ آقا جان بنده هم سلام عرض میکنم، عزیز دلمی، خوشتیپ، علیزاده ام، مخلصتم، چاکرتم، ناقلا میگما شنگولی، ها، روبراهی، خراب که نیستی، درنگی، آم یه چیزی بگم، چیزیت نیست، چیز میزی نخوردی، چیزی از اون چیز میزات واسه ما مونده؟ گوشیت دست باشه میخوان باهات صحبت کنن.
_ ها آمو چطوری، کرامتی هستم، بجا میاری، طبقه سه میشینیم، خوبه حالو احوالت، اصل حالت چطوره، بچهاتم خوبن، خونواده محترم چطورن، نوه های عزیز چطورن، خودت چطوری، سر کیفی، در خدمتتیم، اگه امری داشتی رودربایستی نکن، میگما انشالا بلا بدور، گوش شیطون کر، بلا برده، یواش میخوام بگم، گوشت با منه، میشنوی، میگما نکنه تنها نیستی؟ آقا تلفن دست باشه، از ما خدافظ.
_ سلام‌ بر هالوم جناب طاهری ی ی ی خان بزرررگ، خان گپو، خان مونگینون، نوکرتم، خاک پاتم، سرورمی، دکتر مجدمم، همسایه بالا سریتون، ایگوم برنو نه منه دسته، ترسوم بزنی خینین مالینمون کنی، ببقشین بد نباشه آقا، ایگوم نه پا منقلی؟
- نه!
_ ناراحت که نشدی آقا، ایدونم اهلش نیسی، هیچ بوئی زتون بالا نییاد؛ آقا همه همسایه ال دم در هونتون جمع اوبیدن، جناب مهندس محبوبی هم با اشاره دارن عرض ارادت ایکنن. آمو در خدمتتیم، امر بفرما، هر کاری ایگی با سر و کله انجام ایدیم؛ لطف کن یه خورده از پشت در برو عقب، ایخوام یه تنه بزنم در باز اوبه.
- ای خداااا، ای خدا، لعنت بر این آریای بیفیوز.
_ چی فیوز! گفتین فیوز، فیوزتون پریده؟
_ آقایون محترم لطفا برید کنار بعنوان مدیر ساختمون از ایشون بپرسم.
_ جناب طاهری فیوزای مشاع که نپریده؟

"راننده های کاریزماتیک"

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵, ۱۲:۳۰ ق.ظ
توسط جعفر طاهري
"راننده های کاریزماتیک"
با دیدن یه تصویر خیلی قدیمی مربوط به سال ۱۳۵۵ از محوطه اتوبوسهای پتروشیمی شیراز، به یاد سال ۱۳۵۸ که سرویسهای رفت و آمد کارکنان پتروشیمی رازی ما رو در محوطه جلوی مین آفیس پیاده و سوار می کردن افتادم. اتوبوسهای ما دو نوع بودن، کولر دارها دیزل و مونتاژ شرکت "ون هول" اسپانیا با موتور و آرم "ولوو" + اتوبوسهای دماغدار بنزینی "جمس" آمریکائی از نوع مشابه مدل مدرسه ایی، بدون کولر با بدنه آلومینیومی به رنگ سبز روشن. از نظر من تازه شاغل، چند تا از راننده های استخدام رسمی اتوبوسهای "جمس"، کاریزماتیک بودن. ولوو رانها رو نمیدونم چون با ولوو ما رو به منازل سازمانی کارگری شرکت نمیبردن.
گاراژ و تعمیرگاه اتوبوسها و سایر خودروها، در ناحیه منازل سازمانی، با فاصله ای حدود سی کیلومتر از کارخونه واقع شده بود. در دفتر گاراژ، هد اسپکتور، نقش متصدی ارائه انواع خدمات نقلیه رو داشت، او بود که تعیین می کرد کدام راننده با اتوبوسش، کارکنان رو از چه ایستگاههایی از منازل به مقصد کارخانه ببرد یا پس از اتمام کار به ناحیه بازگرداند.
یکیشون انگار استاد دانشگاهی بودش که از بد روزگار، شده بود راننده، خشک، شق و رق، اصلاح سه تیغه، عطر و ادوکلن زده با لباس تمیز و اغلب روشن اتو دار که ممکن بود خط اتوش دست آدمو ببره، موها بدقت شونه و تافت زده شده مثل ویگن خواننده. رانندگیش با رعایت حداکثر استاندارد، برا حداقل سرعت روندن! نگاه کاملا رو به جلو. کارگر دونده برا رسیدن به ایستگاه، بخاطر دسیپلین زمانبندی ثانیه ای حرکت، از اتوبوس این آقا، جامانده و وامانده می شد. با احدی بجز اسپکتور و متصدی و رئیس گاراژ نه صحبت می کرد و نه دمخور می شد. پاسخ سوال هیچ یک از ما رو نمیداد، گوئی ما رو اصلا آدم حساب نمی کرد و نمی دید. من که فکر میکردم احتمالا قبلش راننده شاه بوده.
یکی دیگشون دائم الاعصاب خراب از نوع عصبی کاملا بیهوده، این بابا گاهی حتی حرف اسپکتور را هم برای تغییر مسیر سرویس نمی پذیرفت. پیش میومد که همه اتوبوسها حتی اتوبوس استندبای، از کارخونه میرفتن و ما تو محوطه سوار شدن بخاطر تغییر ابلاغ مسیر، جا میموندیم! بلاخره جمع نفرات با همراهی اسپکتور با چند بار تلفن زدن به گاراژ، و تائید تغییر سرویس، عاقبت به اتفاق آقای سرخ شده، عرقکرده، بیخود عصبی شده، راهی منزل میشدیم. مسیر ما ایستگاه اول، سر راست و کمترین ایستگاه بعدی رو بسمت گاراژ داشت، یعنی خیلی زود می تونست ما رو پیاده و اتوبوس رو به گاراژ برای تحویل دادن ببره. بدا بحالمان اگه یه کارگر بخاطر شکستی که راننده از همکاری اسپکتور و متصدی گاراژ در تغییر سرویس خورده، توی راه خنده اش میگرفت؛ مطمئنا می ایستاد، خاموش می کرد و از اتوبوس پیاده می شد. حسب وظیفه کارگران بزرگسال با فرد خاطی مجادله می کردن، با ریش سفیدی دل راننده را بدست آورده او را مجاب به حرکت در جاده ایی که اون موقع برهوتی از بیابان، دریا و گرما با کمترین تردد خودرو بود، می کردند.
یادم میاد یه روز غرق انجام کاری بودم، متوجه گذر وقت نشدم، با چند دقیقه تاخیر خودم رو به محوطه اتوبوسها که اینک در حال خروج از درب کارخونه بودن رساندم؛ اتوبوس استندبای و ماشین اسپکتور نیز آماده حرکت بودند. از شانس بدم این جناب آقای همیشه عصبانی، اینبار راننده اتوبوس استند بای بود؛ ایستگاه منزلمان نوپاژ در مسیر گاراژ قرار داشت، یعنی هیچ دردسری برای راننده بدون سرنشین وجود نداشت الا یک ترمز گرفتن دم ایستگاه برای پیاده شدن من. اسپکتور اشاره کرد مرا سوار کند. با پوزخند و بی محلی آقا گاز اتوبوسو گرفت و رفت. با پاترول اسپکتور به سمت منازل براه افتادیم، اسپکتور به من گفت واقعا نمیدونیم با این عصبیت عجیبش چکار کنیم، مرد مسن و خانواده داری هست، رفتار غیر عادیش رو تحمل و رعایتش می کنیم. باورت میشه هد اسپکتور که رئیسش محسوب میشه، بسختی اونهم با تملق فقط حریفش میشه. مثلا قراره سه هفته راننده استندبای باشه، در پایان سه هفته، نگران کلنجارهاش برا اعلام سرویس جدیدش باید باشیم، صراط مستقیم نیست، همیشه فکر میکنه بهش دارن زور میگن، اصلا کار اشتباه خودشو درک نمیکنه.
یکی دیگشون انگاری نمی دید! همیشه هنگام حرکت از سمت منازل به کارخونه، با درب کشوئی اتوبوس که پس از ورود به جاده آن را می بست، دائم سمت راست خیابون میروند، همش میگفتیم الان این عابر کنار خیابونه میزنه یا اون عابرو میزنه. نفرات صندلی جلو مدام راهنمایش میکردن تا کمی به چپ، میونه خیابون برونه، چرا که اغلب شمشادهای منازل از فنس ها بیرون زده، مسیر پیاده روی عابرها رو، پوشونده بودن.
آخرش یکی رو یه روز، با لبه در کشویی اتوبوس زدو پرتش کرد توی جوب، خدائیش شانس آورد که سرعتش کم و لبه لاستیکی در به کتفش خورده بود. راننده چشم عقابی، عینک ته استکانی، بدیش این بود که همش ادعاش میشد، میگفت: میبینم؛ با این وجود یک مسیر هزاران بار رفته رو مثل ایستگاههای منازل و حتی آخرین تقاطع سه راهی منتهی به درب کارخونه رو گاهی بدون پیچیدن، اشتباهی مستقیم میرفت. در اینجور مواقع با هوار کشیدن ما، به راه صحیح برمیگشت. فکر میکنم بیست، سی متر جلوش رو فقط می دید. اون یکی رانندمون به تنبلی معروف بود؛ از اتوبوس "جمس" چهار دنده رو به جلو، فقط دنده یک و چهار رو میشناخت، ماشین رو با نیم کلاچ تو دنده چهار از پیچهای ال شکل منازل کارکنان با لرزشی شبیه به رقص بندری میروند؛ عجیب اینکه موتور بنزینی آمریکائی آخ نمیگفت. لامصب انگار زورش میومد دستشو از رو فرمون برداره یه دنده عوض کنه.
یکی دیگشون انگاری تو رالی اتوبوسرانی شرکت کرده بود. اگه از منازل شرکتی آخرین اتوبوس بودش که وارد مسیر خارج شهر برا رفتن به کارخونه می گردید، بی شک و تردید، اولین اتوبوس می شد که جلو محوطه دفتر مرکزی، مثل کره تو مشک دوغ زده شده، ما رو سرافراز پیاده می کرد. یادم نمیره بعدها همین راننده که احتمالا باجناغ مایکل شوماخر بود، شدش راننده نیسان پاترول چهار درب. کارشم شد بردن ماموریت کارمندها. سه نفر بودیم که یه سفر پتروشیمی اصفهان باهاش رفتیم؛ تا برا ایستادن فرصتی پیش می اومد، از داشبرد پیچ گوشتی بر میداشت، کاپوتو میزد بالا، سر دلکو رو باز میکرد، دهانه پلاتین رو برا تنظیم سک سک می کرد. بهش گفتیم ماشینی نبود که تو گردنه و پیچهای ایذه، دهدز و شهرکرد نگیری، ولش کن دستش نزن. در جوابمون میگفت: موتورش شش سیلندره ولی اون جونی که میخوام نداره. همکارا گفتن خدا کنه جون نگیره، آمو دهن ما رو گچی کردی، آب تو گلمون با هر سبقتی که تو پیچ میگیری، خشک شد. داری نیسان پاتروله مثل جت میرونی، مگه میخوای موشکی برونیش؟
**************************
مین آفیس= ساختمان دفتر مرکزی
اسپکتور= هماهنگ کننده حرکت و کنترل رانندگی ایمن، مسئول برقراری سرویس و جایگزینی اتوبوس از کار افتاده در مسیر
هد اسپکتور= سر اسپکتور، سرپرست اسپکتورها، متصدی گاراژ، تعیین کننده محل انجام خدمت دهی سایر خودروها و اتوبوسها و ارجاع دهنده خودروهای خراب به بخش تعمیرات گاراژ
اتوبوس استندبای= اتوبوس آماده و خالی از سرنشین در صورت از کار افتادن یکی از اتوبوسها
نوپاژ= نیو فاز، فاز جدید، منطقه جدید سازمانی
فنس= حصار سیمی

"زلزله"

ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵, ۱:۵۵ ب.ظ
توسط جعفر طاهري
"زلزله"
خونه هامون اتاقهای کوچک درازی بودند به عرض ۴ متر در ۳ متر، ۴ متر در ۶ یا ۱۲ متر؛ دیوارها خشت خام، با روکش کاهگل از بیرون و گچ در داخل؛ سقف منزل نیم گنبد با چینش پله وار از خشت پخته بجای مقعر بودن در میان، مستطیلی صاف رو تشکیل می داد.
این روش سقف زنی محکم و نیاز به تیرچه چوبی نداشت.
عرض دیوارها اگر در ابتدا ۳۰ سانت بودند، چند سال بعد در هر بار کاهگل کردن، عرض آن بیشتر و بیشتر شده، باعث استحکام آن اتاقهای کم ارتفاع می گردید. زلزله بر چنین ساختاری تقریبا بی اثر بود. ما هیچ باکی نداشتیم.
اینک در آپارتمانی واقع در همکف با مهندسی به اصطلاح بهینه، بر مبنای حداقلها هستم،
به سقف می نگرم، آن بالا دهها تن آجر، سیمان، کاشی، تیر آهن و لوازم منازل همسایگان قرار گرفته که باعث وحشتم اگر آوار بر سرم شوند، می گردد؛ اینجا ژاپن نیست.

"پاسخگوئی در فضای مجازی"

ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵, ۶:۱۴ ب.ظ
توسط جعفر طاهري
"پاسخگوئی در فضای مجازی"
چرا گاهی بعد از ارسال یه متن در گروه های مجازی اشتباها مورد شماتت و... قرار می گیریم؟
هنگام نوشتار به فارسی در گروه های مجازی یا پیامک، چون در صفحه کلید اکثر گوشی ها، گزینه فارسی، فاقد اعراب( فتحه، کسره، ضمه، مد، و تشدید ) هست، همچنین بخاطر تند نویسی غالبا از علائم مثل[ ! ؟ ، . : ] نیز استفاده نمی کنیم؛ مانند گفتار نمی توانیم خصوصا از لحجه برای کنایه، گله مندی، سوال، تعجب، مکث، کشدار کردن صدا و... آنچه مورد نظرمان هست را به مخاطب ارائه کنیم. البته انتقال نظر، خواسته و... بدون برداشت اشتباه، هنگام گفتمان حضوری، بخاطر اشارات دست و بدن، چشم و ابرو در چهره، کاملتر و کمتر اتفاق می افتد.
مثال می نویسم : ای چای نمی خوری.
اینجا نمی شینی. نمیای خونه.
در نوشتار میتونه مخاطب برداشت کنه نویسنده داره دستور میده چای را نخور یا سوال میکنه آیا این چای رو، چرا تو نمی خوری یا داره می پرسه چای داریم، بیارم چای بخوری. یا داره میگه اگه این چای رو نمیخوری یه چیز دیگه برات بیارم.
بنظر من سوای موضوعات کاملا مشخص و ایراد دار، بهتره سعی کنیم، دلخور نوشته هایی که لنگ؛ صوت، اعراب، اشارات بدن و چهره هستند نشده و سکوت اختیار کنیم‌ یا با تاخیر پس از فروکش شدن هیجان، عصبانیت یا خوشحالی پاسخ دهیم.