صفحه 3 از 32

ارسال شده: شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶, ۳:۳۶ ب.ظ
توسط noora
renger تو گفتي

noora:زماني که چيزي مي خواهي تمام هستي دست به دست يکديگر مي دهند تا تو به آن برسي
اي کاش اين در مورد من هم صدق کنه... اي کاش


من کاملا به این جمله اعتقاد دارم و برام بار ها اتفاق افتاده البته براي همه اتفاق می افته ولي ميزارن به حساب شانس و..........

البته من اين جمله را از کتاب کيمياگر نوشته پائولو کوئيلو برداشتم اين کتاب خيلي چيزا به من ياد داد خصوصا اينکه در برابر مشکلات بايد محکم بود و اون را تحت کنترل خودت در بياري. وهمينطور کتاب هاي ديگه اين نويسنده مثل کوه پنجم که عالي بود اگه وقت کردي حتما بخون .


و اما در مورد بيماري پدرت با اينکه تمام استاداي روان شناسي مون ميگن نبايد به کسي بگي که تو هم مشکل مشابه با اون را داشتي و اون را درک مي کني ولي من مي گم که واقعا مشکل تو را داشتم پدرم که عزيز ترين موجود زندگيمه رگ هاي قلبش گرفته بود وبايد عمل مي کرد بد ترين روز هاي زندگي بود ولي من بچه بزرگ خونه بودم بايد به کوچيکتر ها دلگرمي ميدادم همه مي يومدن پيش من درد دل مي کردن خواهرم برادرام مادرم همه ولي من کسي را نداشتم که باهاش درودل کنم بيش تر با خدا حرف مي زدم که البته اون هم جوابمو داد. کاملا درکت مي کنم که چه حالي داري ولي تو پسر خانواده هستي و بايد سعي کني به ديگران دل گرمي بدي .از ته قلبم دعا مي کنم که حال پدرت زود تر خوب بشه :AA:

و اما در مورد عشق . من خودم هيچوقت عاشق نشدم و همينطور با پسري دوست نبودم البته خودم نخواستم .ديشب که متنتو خوندم و يه لحظه خودم را جاي تو گذاشتم ديدم چه قدر سخته آدم همش احساس کلافگي داره و سر در گمه
من که هر راه حلي که به ذهنم رسيده بود قبلا گفتم سعي کن يه تصميمي بگيري که بعدا پشيمون نشي .محکم باش......... اگه قرار باشه آدم با اين جور مشکلات از پاي دراد واي به حال مشکلاتي که قرار در آينده براي آدم اتفاق بيفته .

و اين را هیچ وقت يادت نره که آدمهايي که قلب هاي پاک و مهربوني دارن و براي همه خوبي مي خوان .همه يعني( تمام هستي )هم براي اون خوبي مي خوان. روي اين حرف من شک نکن که به خود من ثابت شده

آرزو مي کنم که به بهترين چيز ها برسي برادر خوب من. :D

ارسال شده: شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶, ۶:۰۱ ب.ظ
توسط mahshid-banoo
درود
من يه راه حل تازه بگم؟

اصلا اگر اصولي پيش بري از همه بهتره :-o
بنظر من شما برو مستقيما موضوع رو با پدرش مطرح کن.
چون اينجوري هم خود دختر و هم خانوادش بيشتر روت حساب ميکنن.

اما خدايي قبل از اينکه دلت بيشتر پيش بره با خودت خلوت کن ببين اين خانوم واقعا بدردت ميخوره؟
از لحاظ سطح فرهنگي/مالي/اجتماعي/خانوادگي....
اگه بخوره که پس خانوادت مخالفتي نميکنن اما اگه تفاوت داشته باشين بايد بيشتر فکر کني

:razz: :razz: :razz:

ارسال شده: شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶, ۶:۲۶ ب.ظ
توسط Mohammad 1985
mahshid-banoo,
اما خدايي قبل از اينکه دلت بيشتر پيش بره با خودت خلوت کن ببين اين خانوم واقعا بدردت ميخوره؟
از لحاظ سطح فرهنگي/مالي/اجتماعي/خانوادگي....
اگه بخوره که پس خانوادت مخالفتي نميکنن اما اگه تفاوت داشته باشين بايد بيشتر فکر کني

كاملا با حرف شما موافقم .

ارسال شده: شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶, ۹:۵۵ ب.ظ
توسط renger
سلام دوست هاي خوبم بهتره بگم برادرا و خواهرهاي مهربونم . نميدونم چي بگم از اين همه محبت فقط ميتونم بگم... مرسي
يه چيز جالب بگم(فقط بهم نخندينااااا) حدود نيم ساعت پيش از طرف دانشگاه رفتم مغازشون شلوغ بود يه خورده صبر کردم خلوت شه رفتم تو تا سرش پايين بود داشت با لپتاپ يه دختره کار ميکرد گفتم سلام سرشو بالا کرد منو که ديد خنديد جدي ميگم خنديد :) :grin: داشتم بال در مي اووردم( خدا بگم شما دختر هارو چي کار کنه) چون دستش بند بود خواهرش اومد گفتم DVD ميخوام گفت دو جور داريم capin و melody کدومو ميخواين تا اومدم بگم خودش گفت ملودي بهشون بده به حر حال سرتونو درد نيارم از مغازه اومدم بيرون رفتم توي يه کوچه چشم هام بستم .نميدونم 10 دقيقه اي تو همون حال بودم بعد ديگه هيچي ديگه اومدم خونه فقط مثل اينکه يادش رفت با هام خداحافظي کنه يا من نشنيدم :eek:


mahshidجان خواهرم برم به پدرش چي بگم؟ يه جوون18 ساله که تازه رفته دانشگاه ، يه لا قباي آسمون جل بگم چي؟ دخترت رو ميخوام؟ دوسش دارم؟ شما خودتونو بذارين جاي باباش با هام چي کار ميکنين؟ نقص عضو حداقلش :sad:
noora جان من جز شما ها کسي رو ندارم که باهاش درد دل کنم يه خواهر بزرگتر از خودم دارم و بس. که الان شدن شکر خدا چند تا خواهر و برادر خوب دارم که ميتونم راحت باهاشون درد دل کنم و اين برام خيلي ارزش داره واقعا مرسي و ممنونتونم

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۳:۳۸ ق.ظ
توسط essi10
خوب بچه ها مثل اينكه موضوع داره قشنگ ميشه


mahshid banoo : با حرفت موافقم كه اگه واقعا كسي رو مي خواي برو مستقيم به پدرش بگو اما اخلاق اون دختر خانم رو چه جوري به دست بياري الا اينكه دو سه باري با هم رفته باشن بيرون يا صحبتي كرده باشن تا اونوقت هر دو بشينن و فكر كنن كه آيا همه چيزشون با هم بر ابره يا نه .


renger جوون عزيزم امروزه عشق افتاده تو جوونها هم سن و سالهاي تو و اكثر پسرها هم شرايط يكسان دارن اينا دليل نميشه اينا بهونه است يه پسردايي دارم كه هنوز ديپلمش هم نگرفته اما زن داره اون 17 سالشه اصل به دل تو كاري رو مي كني كه دلت ميگه



داستان عشق من غمنگيزه من يه چيزي حدود ده ماه عاشقي بودم كه خودش هم نمي دونست و من هم نميدونستم كه آيا اون اصلا بهم توجه داره يا نه بعد از اون شروع كردم به انجام راههايي رو كه يكيش رو بهت گفتم هر راهي رو كه امتحان مي كردم به بن بست مي خوردم تا رسيدم به اين راهي كه بهت گفتم من يك هفته مدام جلوي چشم طرف بودم آخه خونه ي اونها درست روبروي خونه ي ما بود هر روز يا بهتره بگم هر دقيقه به يه بهونه اي مي رفتم دم خونشون رو مي زدم البته وقتهايي كه مي دونستم اون مياد در رو باز مي كنه بعد از يك هفته دو روز نرفتم در خونشون و اصلا تو كوچه هم پيدام نميشد بعد از دو يا سه روز در زدن در خونمون روفتم در رو باز كردم ديدم خودشه بهم گفت چيه چرا ديگه پيدات نيست و يه نامه بهم داد و گفت تا ده دقيقه ي ديگه بايد جوابشو بدم و رفت .
اون موقع (جاي همه عاشق ها خالي ) من و ميگي انگار دنيا رو بهم دادند تو دلم عروسي بود نميدونم چهطوري نامه رو خوندم
تو نامه برام نوشته بود( آيا منظوري داري كه اين كارها رو ميكني؟) همين و بس اينقدر ناراحت شدم كه اين چرا فقط اين رو نوشته
كه همون موقع يكي از دوستام اومد دم در چون جريان رو ميدونست و دختره رو ديده بود كه اوماه در خونمون من هم اينو بهش نشون دادم اون گفت برو كاغذ و قلم بيار كه من بهش گفتم بريم ت وخونه تو جوابش بود كه براش نوشتم كه من چند وقتيه كه عاشق تو شدم طوري شده كه حتي نفسم تو شدي تو برام همه دنيايي و از اين حرفها يه ربع طول كشيد تا تموم شد اومدم برم در خونشون كه ديدم خودش ايستاده دم در خونمون نامه رو ازم گرفت و رفت تا فرداش البته نميدوني كه از اون موقع تا فردا من چه حالي داشتم درست مثل ديوونه ها بودم صبحش زنگ زد خونمون آبچيم گوشي رو برداشت من خواب بودم كه خواهرم اومد بيدارم كرد و گفت تلفن بهش گفتم كيه تلفن رو داد دستم و رفت تا گفتم الو ديدم خودش پشت خط بهم گفت سلام صبح بخير من براي چند لحظه زبونم گرفت و نتونستم حرف بزنم بعد كه احوالپرسيش تموم شد بهم گفت ساعت 3 ظهر بعد از كلاسم بيا پارك آخه مدرسشون جفت پارك بود و اونها اونروز امتحان داشتن و زود تعطيل ميشدن سرتون رو درد نيارم بعد از اين ما بيشتر با هم بوديم و عشقمون به نهايتش رسيده بود و نتونستيم جلوش رو بگيريم كه يهو از هم پاشيد



renger جوون من ميگم كه فردا باز برو طرفش و بگو كه dvd خراب بود اگه ميشه عوضش كنيد . ببين چي ميشه

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۳۴ ب.ظ
توسط renger
هيچي باباش یکی ميزنه تو سرم شوتم ميکنه بيرون هر روز برم ضايع نيست؟

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۳۶ ب.ظ
توسط noora
essi10 عزيز

بعد از اين ما بيشتر با هم بوديم و عشقمون به نهايتش رسيده بود و نتونستيم جلوش رو بگيريم كه يهو از هم پاشيد


مگه عشق بادکنک که به اوجش رسيده و از هم پاشيده . :???: شما پسرا همه چيز را به شوخي مي گيريد حتي عشق را :K:L

بعدشم عشق واقعي که به اوج رسيده يعني يه حالت عرفاني خودش رسيده که از هم پاشيده شدنش محاله :x

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۴۳ ب.ظ
توسط renger
فکر کنم حق با noora من خيلي دوست دارم که اين عشق به حالت عرفانيش برسه جدا ميگم بايد چيکار کنم؟
ديگه تحمل اين همه تشويش و اضطراب رو ندارم فقط نگين برو به خودش يا باباش بگو که مي ترکم

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۵۲ ب.ظ
توسط naghme
سلام خدمت دوستان... :D
جالبه واقعاً خوندن اين پست ها آدم رو حسابي مشغول و به جواب وا مي داره

renger جان
اولين چيزي که مايلم و خيلي جالبه برام که بدونم اينه که واقعاً چه چيزي در يک ديدار مي تونه شما رو اين چنين
يک دل نه صد دل عاشق کرده باشه ( اينو تا حالا از خودت پرسيدي ) البته اگر مايل بودي پاسخ بده
نا اميدت نکنم
ولي من جاي اون دختره باشم در وهله اول مي خوام بدونم که چرا اين چنين علاقه مند شدي ( تا حالاش يه لحظه فکر کردي پيش خودت که پدرش يا خود اين دختر اگه اين سوالو ازت پرسيد چه جوابي براي دادن داري ) اون موقع هستش که من اگه جاي اون دختره باشم تازه نه پدرش و با دليلي که از حرفات حدس مي زنم ( فقط يه بار ديدن ) نمي پذيرمت هيچ تازه پشت دسمو داغ مي کنم که تو مغازه به روي هيچ پسري هم ديگه نخندم

مي دوني renger جان
من از ديد خودم و با توجه به حرف هايي که در اين مورد شنيدم اين طرز و با اين سرعت مثل شما عاشق شدن که خواب و خوراکشو بگيره البته فکر مي کنم که بيشتر مي تونه يه هوس باشه ( خواهش مي کنم که جبهه نگير و منطقي فکر کن )

حالا نظرت چیه؟؟ :-( :-(

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۵:۰۴ ب.ظ
توسط noora
يه چيزي بگم من تا به امروز فکر مي کردم که اين دختران که تا از يکي خوششون مي ياد ديگه زندگي شون مي شه اون و همش مثل خولا به اون فکر مي کنن . نمونش تو دانشگاه ما پوره و هميشه فکر ميکردم هيچ پسري عاشق واعقعي نميشه وهمش از روي غريزش اما تو به ثابت کردي که هنوزم فرهاد و سياوش و شهريار وحود داره البته من قصه شهريار را خوندم فکر مي کنم تو بيش تر شبيه اون باشي آخهههههههههههه :D :D :D :smile: :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۵:۰۷ ب.ظ
توسط renger
نه به خدا نغمه خانوم منم خيلي روي اين موضوع فکر کردم دقيقا تمامي اين سوالات رو هم از خودم پرسيدم ولي جوابي که قانع کننده باشه براي اطرافيانم يا همون دختر ندارم ولي براي خودم چرا.
ببينيد من نه تا حالا عاشق شدم نه با هيچ دختري ارتباط داشتم و اصلا هم انتظار ندارم که اون دختر يک دل نه صد دل عاشقم بشه و حق هم به شما ميدم. ولي پيش خودم گفتم همين که روزي يک بار ببينمش برام کافيه و اگه غير از اين بود مطمئنا تا حالا تمام راههايي که دوستان گفته بودن رو امتحان ميکردم.
در جواب شما که گفتين پشت دستتونو داغ ميکنين ديگه به هيچ پسري نخندين به من حق بدين. براي من حتي پلک زدن و راه رفتن معشوق هم جذاب نميدونم تا حالا عاشق شدين يا نه ولي اگه يه روز به اين فيض نايل شدين اميدوارم حال منو درک کنين

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۵:۰۹ ب.ظ
توسط noora
naghme دوست خوبم :razz:

شهريار هم با يک نگاه عاشق شد :razz: