صفحه 23 از 32
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۱:۳۴ ب.ظ
توسط esijoon
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۲:۵۲ ب.ظ
توسط nodet
رنجر عزيز!
ما دخترا کم عاشق ميشيم(حداکثر 2 بار) و اگه عاشق شديم محاله فراموش کنيم اما اگه به طرف هم نرسيديم هيچوقت نفرت جاي عشقمون رو نميگيره به طور کلي کنار مياييم!مجبوريم کنار بياييم!
ببين به عقيده ي من دوستتون راس ميگه،من دخترم شما پسر!
من فکر کردم شما ميخواهيد تشکيل خانواده بديد برا همين گفتم فردا صبح بريد شايد شريکتون رو پيدا کرديد!
اما اگه به اين زوديا نيست،و اگه طرفتون دختري نيست که باهاتون دوستي سالم داشته باشد،به نفعتونه که فراموشش کنيد.

حالا منم بايد در اين غم شريکتان باشم يا نه!
اما اگه فردا بريد و صراحتآ بهتون جواب رد بده،شايد چند روزي دلتون گريه کنه اما بعد مدتي خود به خود فراموشش ميکنيد اما هميشه تا آخر عمرتون دوسش خواهيد داشت.
اين بهتر از اون است که الان عشقتون رو يک طرفه و در سکوت!

نسبت به دختر خانم بيشتر کنيد و بعد مدتي که جواب رد شنيديد عشقتون تبديل به يک کينه بشه،مطمئنم ميشه!
چون شما ميخواستيد جواب اين عشقتون رو بده که شايد اون موقع نداده باشه!
همه ي اينها حدسياتي بيش نيست،دوس دارم تو زندگيت واقع بين باشي
ما آدما هميشه به اون چيزاييکه دلمون ميخواد نميرسيم و ممکنه به چيزاي ارزشمندي تو زندگي برسيم که اصلآ فکرشو نمي کرديم!
گمان ميکنم که طرفتم زياد نشناختي؟درسته؟
چون فقط تونستي ازش دي وي دي بگيري!
اما هر چه زودتر اقدام کن و نذار که بيشتر از اين داغون بشي که در آينده حسرت ميخوري که سودي ندارد!
توصيه ميکنم که هيچوقت پنهاني عاشق کسي نشيد چون عذابتون ميده
شما بايد واسه اينکه جواب دل خودتون رو بديد،جواب دل طرفتون رو هم بشنوید،پس رنجر عزيز براي نجات خودت زودتر اقدام کن!
پيروز باشي دوست من

ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۵:۰۷ ب.ظ
توسط renger
esijoon, متاسفانه هيچکي ندارم که بتونم بهش بگم. نه خواهر نه دختر خاله نه دختر عمو. هيچکي.
من تازه 19 سالمه دانشجوام دستم تو جيب بابام وگرنه اگه شرايطم مناسب بود خيلي وقت پيش رسما خواستگاري ميکردم. من چون تک پسرم خانواده ام رو من خيلي حساس هستن.
nodet_68, مسلم که ميخوام تشکيل خانواده بدم. من اگه ميخواستم دوست بشم خيلي وقت پيش با خيليهاي ديگه دوست بشم. وهيچوقت اينطور خودم به آب و اتيش نميزدم. من شرايطم مناسب نيست. ميدونم زود عاشق شدم. اي کاش 3-4 سال بعد ميديدمش نه الان. ولي چاره چيه؟ دلم ديگه گرفتارش شده و روز به روز بيشتر علاقه مند ميشم. من قبلا دو بار رفتم جلو و بهش گفتم. تو صفحات قبل هست ميتونين بخونين و هيچ وقت هم جواب درست و حسابي بهم نداد. نه گفت نه و نه گفت آره.
اون با زبانش چيزي به من نگفت ولي با حرکاتش خيلي چيزها رو رسوند. با نگاهش ، با رفتارش، با حرکاتش. فقط اميدوارم اشتباه نکردم که ميدونم نکردم.
فقط تنها چيزي که داره من عذاب ميده اينه که اون يه وقت دچار سوتفاهم نشه که چون من تو اين يه ماهي ديگه نرفتم مغازشون پس يعني ديگه دوستش ندارم. چون من آخرين باري که ازش دي وي دي گرفتم 6 تا دي وي دي قبلي به علاوه 3 تا ديگه. ميترسم پيش خودش فکر کنه من آخرين بار به خاطر دي وي دي ها رفتم مغازشون و حالا ديگه نميرم. خدا کنه شنبه يه فرصت پيش بياد بتونم برم. خداااااااااااااااااااااااا
از اين نظر هم مطمئنم که نه نامزد نه دوست پسر و نه هيچ چيز ديگه اي نداره. بنده خدا اصلا تو اين خط ها نيست و همينش من بيشتر جذب کرد. من دنبال يه دختر نجيب و سنگين ، با ادب ، با حجاب، و البته زيبا بودم که شکر خدا پيدا کردم ولي نميدونم چه جوري بهش برسم.
فقط ميخوام خدا کمکم کنه. خدا
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۵:۲۲ ب.ظ
توسط dr_mehdi57
باز هم ميگم:
عشق يعني زندگي را باختن * * * * چند سالي بي دليل با هر الاغي ساختن

ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۵:۳۰ ب.ظ
توسط esijoon
اگه قسمت تو باشه بهش میرسی.ولی یه نصیحت برادرانه بهت میکنم.چون عاقبت این موارد رو در فامیل خودم دیدیم.
اگه تازه 19 سالت هست و دستت تو جیب بابات هست بهت توصیه میکنم یا هرچه زودتر اون رو فراموش کن حتی اگر به قیمت ضربه شدید روحی بهت بشه و یا هرچه سریعتر مسئله رو با مادرت در میون بزار.پدرت نه فقط مادرت.
راستی دختره چند سالشه؟با این حرفات به نظر میاد از تو بزرگتر باشه یا همسنت باشه.درسته؟
در اخر هم حرفهای قبلی خودم و
nodet_68 رو دباره بهت گوش زد میکنم.خیلی مواظب باش.در این سن هم تو بی تجربه و حساس هستی و هم اون.حتما با کمک یک بزرگتر برو جلو.مادرا خوب بلدن چیکار کنن در این مواقع.اگه به مادرت بگی و مادرت هم ازش خوشش بیاد و باهاش موافق باشه حتما تا اخر سال دسته جمعی با دختر ها و پسر های انجمن میایم جشن نامزدیت.مادرا خوب بلدن ضربتی کار کنن.
اگه دوستش داری و از اون و از خودت مطمئن هستی بجنب.چون با توصیف های شما یه همچین خانم خوشکل و با وقاری زیاد تو خونه باباش نمیمونه.رو هوا میبرنش.اگه مادرت بره جلو قول میدم 1 هفته بعدش دستش رو بگیری و بشینین پای این تاپیک و از صفحه اول تا اخرش رو با هم بخونین و برو بکس رو دعا کنین.
بجنب.تنها مرحله سخت کار در میون گذاشتن مسئله با مادرت هست.اون خودش خوب بلده چطور همه چیز رو راست رو ریس کنه.
اگه کارت شد حتما خبرمون کنیا.مخصوصا
nodet_68, چون تو این چند صفحه اخر که میخوندم,میدیدم خیلی کمکت میکنه.من رو هم یادت نره دعوت کنی.می خوام بیام تو جشن نامزدیت ......... .
در پناه مرتضی علی موفق باشی.

ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۵:۳۲ ب.ظ
توسط esijoon
dr_mehdi57,دید هرکس به زندگی و عشق به نوع زندگیش و درکش از نعمت عشق بستگی داره.
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۵:۳۵ ب.ظ
توسط renger
esijoon, سريال ترانه مادري ميبيني؟ مادر پويا چه جوريه؟ حالا ضبدر 3 کن به توان 16 برسون ميشه مامان من.
اميدوارم خونه باباش بمونه تا من بيام.
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۵:۵۲ ب.ظ
توسط esijoon
renger,اگه اینطوری هست که باید بری یه کوزه گنده سفارش بدی و به مقدار زیاد سرکه.کارش رو هم خودت میدونی

.
شوخی کردم.به هر حال هر مادری خوبی بچش رو می خواد.یه امتحانی بکن.ولی بهت پیشنهاد میکنم فعلا به بابات چیزی نگی.ولی حتما سعی کن یه جوری با مادرت در میون بزاری.اخه بالاخره هر کسی یه رگ خوابی داره.
راستی میگی مادرت مثل مادر پوپا هست نکنه اون دختره هم مثل نغمه هست؟از نظر قیافه عرض میکنم.
به هر حال نمیتونی که خودت بری جلو بگی من میخوامت.باید یه بزرگتر پیش قدم بشه.بهترین شخص مادرت هست.ولی با توجه به خصوصیات پدر میشه به بعضیاشون بیشتر از مادر اعتماد کرد.اگه میبینی میگم به پدرت نگو و اول با مادرت در میون بزار به این دلیل هست که من اخلاق پدرت رو معمولی تجسم کردم.نه خیلی احساسی.البته فکر کنم خودت به این درک رسیده باشی که بفهمی کدوم راه برات بهتره.ولی بز هم میگم کمک مادرت رو فراموش نکن.به خدا مادرا در این موارد معجزه میکنن.فقط کافیه به مادرت اعتماد کنی.
یا علی.بای.
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۸:۵۳ ب.ظ
توسط renger
آره مامانم معجزه ميکنه از يه هيکل 80 کيلويي 20 گرم خاکستر درست ميکنه.
esijoon, فعلا از خودم نميبينم که درباره اين مسئله با خانوادم وارد مذاکره بشم چون چندين دور تحريم ميخورم اساسي.
فقط و فقط ميخوام مطمئن بشم که اون هم به من علاقه داره، دوستم داره و برام صبر ميکنه.
ميخوام سريع دانشگاه تموم کنم برم يه کاري دست و پا کنم بعد. ميترسم تو اين 3-4 سالي از دستش بدم.
الانم که دپسرده ام اساسي
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۹:۲۵ ب.ظ
توسط esijoon
والا من خودم تا حالا عاشق نشدم.هیچ تجربه ای هم ندارم.اگر هم میبینی همش میگم با خونوادت در میون بزار برای اینه که بلایی که سر داییم اومد سر تو نیاد.همین.
والا دیگه از اینجا به بعد باید اونایی که تجربه عاشقی داشتن کمکت کنن.
امیدوارم به مرادت برسی و اینو همیشه در نظر داشته باش که هر اتفاقی حکمتی داره.
یا علی.
ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۹:۳۵ ب.ظ
توسط nodet
داري اشتباه مي کني!
تو الان يه پسر 19 ساله اي هستي که فکر ميکني دوس داشتن با يک ماه دوري فراموش ميشه!!!!!!
يه شب کلآ نخواب فکر کن رنجر عزيز!
موفق باشي
درکت رو در اين مسائل بالا ببر

ارسال شده: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷, ۱۱:۰۳ ب.ظ
توسط renger
esijoon, ممنونم ازت انشالله تو هم به خواسته قلبت برسي. مطمئنم که حکمتي داره وقتي يه شهرک بالا پايين کني بري تو 8 تا مغازه دي وي دي گير نياري دست بر قضا بري اونجا ببينيش. آره مطمئنم حکمتي داره.
nodet_68, فقط تنها ترسم اينه. چيکار کنم دست خودم نيست.
شما ميگي يه شب. به قرآن من الان 6 ماهه که شب و روز ندارم. نصفه شب از خواب ميپرم. هميشه هم خوابش ميبينم.
شبها با يادش چشمام ميبندم و صبح هم اولين چيزي که به ذهنم مياد اونه.
نميدونم اون هم به من فکر ميکنه يا نه.
يعني من اگه دوباره برم مغازشون اون هنوز مثل گذشته است؟؟؟ با هام سرد برخورد نميکنه؟ به من اعتماد داره؟ دوستم داره؟
اينها چيزهايي که فکر من به خودش مشغول ميکنه.