صفحه 26 از 32
ارسال شده: پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۷, ۱۱:۰۳ ب.ظ
توسط BLACK TIGER
ارسال شده: جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷, ۶:۵۴ ب.ظ
توسط Mohammad 1985
رنجر من که ديگه نمي دونم چي بهت بگم ! يکي بايد به خودم کمک کنه ! من توي 6 ماه گذشته 2 تا اتفاق برام اتفاق افتاده که بد جوري داغون شدم ديگه قاطي کردم اساسي
حالا این که یکی میاد میگه که اگه جواب رد بشنوی ازش متنفر میشی دیگه از اون حرفها بود !!!!! همین جوری از خودتون حرف در نیارین ! حتما بعذش هم رنجر میره اسید میپاشه توی صورت طرف !
ارسال شده: جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷, ۱۱:۲۷ ب.ظ
توسط renger
نه محمد جان هيچ وقت نفرت جاي عشق تو سينه من نميگيره. من اونو دوستش دارم. اگه بگن رو خودت اسيد بپاش اون خوشبخت ميشه يه لحظه هم شک نميکنم.
ارسال شده: شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۷, ۴:۱۴ ب.ظ
توسط FREE MAN
ارسال شده: دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷, ۱۲:۰۰ ق.ظ
توسط renger
FREE MAN, جان
مسلم کخ برنامه دارم. من اونو دوست دارم و حاظرم براي خوشبختيش هرکاري بکنم. گفتم که چون شرايطم مناسب نيست نميتونم حرفي بزنم و پا پيش بذارم. الان هم با جديت دارم درسم ميخونم ميخوام دانشگاه زودتر تموم کنم يه شغلي دست و پا کنم وضعم پدرم هم شکر خدا بدک نيست ميدونم کمکم ميکنه. اون هم دختر ساده و قانعيه.
ميدونم ممکنه بهتر از من هم براش پيدا بشه درش شکي نيست. من انتظار ندارم که حتما منو انتخاب کنه. اون آزاده که خودش براي سرنوشتش تصميم بگيره. شوخي نيست وقتي بله بگه بايد با تمام خوشي و غم ها بسازه نميدونم آيا در خودش همچين چيزي ميبينه يا نه.
هيچي نميدونم.
امروز داشتم رد ميشدم داخل نگاه کردم يهو با باباش چشم تو چشم شدم اينقدر خجالت کشيدم. نميدونم ولي فکر کنم باباش يه بوهايي برده.
ديروز با حال بود. 2 تا مغازه بعد از اينها يه فست فود داره. منو دوستم داشتيم از روبه رو ميومديم که يهو ديدم اينو خواهرش از مغازه اومدن بيرون. من که ديدم اون سرش انداخت پايين من هم همينکار کردم. با دوستم رفتيم فست فود که ديدم چند ثانيه بعد اون خواهرش هم اومدن تو و پيش چند تا دختر ديگه نشستن که بعدا فهميديم دوستاشون بودن. متاسفانه تمام مدت پشت به من بود. چشمام اشک ميومد از بس بهش خيره شده بودم.
دوستم داره؟؟؟
اين سوالي که تمام مدت ذهنم به خودش مشغول کرده. کاش جوابي براش پيدا ميشد. کاشششششششششششششش...
ارسال شده: دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷, ۱۲:۵۲ ق.ظ
توسط hermione
renger نوشته شده:FREE MAN, جان
مسلم کخ برنامه دارم. من اونو دوست دارم و حاظرم براي خوشبختيش هرکاري بکنم. گفتم که چون شرايطم مناسب نيست نميتونم حرفي بزنم و پا پيش بذارم. الان هم با جديت دارم درسم ميخونم ميخوام دانشگاه زودتر تموم کنم يه شغلي دست و پا کنم وضعم پدرم هم شکر خدا بدک نيست ميدونم کمکم ميکنه. اون هم دختر ساده و قانعيه.
ميدونم ممکنه بهتر از من هم براش پيدا بشه درش شکي نيست. من انتظار ندارم که حتما منو انتخاب کنه. اون آزاده که خودش براي سرنوشتش تصميم بگيره. شوخي نيست وقتي بله بگه بايد با تمام خوشي و غم ها بسازه نميدونم آيا در خودش همچين چيزي ميبينه يا نه.
هيچي نميدونم.
امروز داشتم رد ميشدم داخل نگاه کردم يهو با باباش چشم تو چشم شدم اينقدر خجالت کشيدم. نميدونم ولي فکر کنم باباش يه بوهايي برده.
ديروز با حال بود. 2 تا مغازه بعد از اينها يه فست فود داره. منو دوستم داشتيم از روبه رو ميومديم که يهو ديدم اينو خواهرش از مغازه اومدن بيرون. من که ديدم اون سرش انداخت پايين من هم همينکار کردم. با دوستم رفتيم فست فود که ديدم چند ثانيه بعد اون خواهرش هم اومدن تو و پيش چند تا دختر ديگه نشستن که بعدا فهميديم دوستاشون بودن. متاسفانه تمام مدت پشت به من بود. چشمام اشک ميومد از بس بهش خيره شده بودم.
دوستم داره؟؟؟
اين سوالي که تمام مدت ذهنم به خودش مشغول کرده. کاش جوابي براش پيدا ميشد. کاشششششششششششششش...
نمیشه گفت دوستت داره ولی در اینکه بهت فکر میکنه شکی نیست
رنجر جان از این به بعد دو تا کار رو انجام بده
1- فعلن آفتابی نشو حتا اگه غیر اتفاقی هم اونو دیدی اصلن به روی خودت نیار میدونم سخته ولی انجام بده
2- زیاد با دوستت به طرف اون نرو. همچنین این موضوع رو زیاد سر زبونا بین دوستات ننداز.بهتر بگم حرکتی خاستی بزنی یا خاستی از دم مغازشون رد شی خودت تنها برو.فکر نکنم زیاد خوشش بیاد
اینکه بخای درس رو با جدیت بخونی که زود تموم شه خیلی خوبه ولی فکر کردی توی این مدت درس خوندن و کار پیدا کردن شما ممکنه اتفاق ناخوشایندی مثل خواستگار دیگه پیش بیاد؟!
پیش هم درس و رو با جدیت بخون و هم دنبال این باش که اون رو سمت خودت بکشونی و اون به خودت غلاقمند کنی
البته این دو هم نباید روی هم تاثیر بزارن و اولی دومی رو خراب کنه و بر عکس
ارسال شده: دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷, ۲:۲۰ ب.ظ
توسط renger
hermione,
براي چي گفتي افتابي نشم؟ به خاطر خودش يا پدرش؟
در ضمن اين دوستم از اولين باري که اونو ديدم و از اول ماجرا تا حالا با من بود. پسر خوبيه. جز اون و شماها هيچي کي ديگه خبر نداره. منظورتون اينه که اون دوست داره من تنها ببينمش؟
خب خواستگار ديگه ممکنه بياد چيکار ميتونم بکنم؟ نميتونم مثل جاهل هاي قديم سر راهش بگيرم براش تيزي بکشم که. به هر حال اون حق داره خودش انتخاب کنه.
ارسال شده: دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷, ۴:۴۰ ب.ظ
توسط hermione
renger نوشته شده:hermione,
براي چي گفتي افتابي نشم؟ به خاطر خودش يا پدرش؟
در ضمن اين دوستم از اولين باري که اونو ديدم و از اول ماجرا تا حالا با من بود. پسر خوبيه. جز اون و شماها هيچي کي ديگه خبر نداره. منظورتون اينه که اون دوست داره من تنها ببينمش؟
خب خواستگار ديگه ممکنه بياد چيکار ميتونم بکنم؟ نميتونم مثل جاهل هاي قديم سر راهش بگيرم براش تيزي بکشم که. به هر حال اون حق داره خودش انتخاب کنه.
نه بخاطر اینکه جو کمی آروم شه و همینطور فک نکنه که خیلی دیونش هستی
میدونم این دوستت حتا اولین دفعه هم باهات بوده ولی پیشنهاد میکنم تنها بری. این دوست بیشتر جنبه یه روحیه دهنده و شارژر داره و دختر فکر میکنه که طرف میترسه یا کم میاره که همیشه یکی هم با خودش میاره. چون خودم هم تجربه داشتم میگم تنها برو. دیگه اینکه اون که دختر دبیرستانی نیست که با دوستت بری
ارسال شده: سهشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۷, ۷:۲۰ ب.ظ
توسط renger
hermione,
امروز تنها رفتم مغازشون بدنم مثل بيد ميلرزيد. همش فکر ميکردم باباش يه موقع برميگرده يه چيزي ميگه ولي هيچي نگفت. پيش خودم گفتم يه اخمي تخمي هيچي. اتفاقا خيلي هم خوب برخورد کرد. خنديد. نميدونم. خودش داشت با تلفن صحبت ميکرد پشت به من بود من هم نميتونستم جلو باباش برگردم دخترش ببينم. همون لحظه بابام هم زنگ زد کارم داشت. رفتم پول بدم دستم مثل چي ميلرزيد. فکر کنم باباش متوجه لرزش دستم شد.
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷, ۱۲:۲۰ ق.ظ
توسط hermione
زیاد تلقین نکن
دیگه بدتر از من نیستی که جلوی در خوابگاه خواستم با طرفم صحبت کنم نگو مسعول خوابگاه کنار در وایساده بوده و کلی باهاش حرفم شد!
اگه رفتی اونجا عادی برخورد کن
ارسال شده: پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۷, ۱۲:۵۴ ق.ظ
توسط hermione
رنجر جان جدیدن چه خبر؟
ارسال شده: پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۷, ۶:۴۱ ق.ظ
توسط dr_mehdi57
به عنوان کسي که چند سال بيتشر از شما زندگي کرده به همه شما عزيزان توصيه مي کنم جونيتون رو با اين مسايل حروم نکنيد. الان که جوون هستين قدر جوونيتون رو نميدونين و چون فکر مي کنيد عمر نامحدوده به همين خاطر راحت دارين اين گوهر گرانبها رو به پاي مسايل بيهوده ميريزين. اين کارو نکنيد که بعدا پشيمان خواهيد شد زماني که سودي نداره...