گاهى به نگاهت نگاه کن!
ارسال شده: سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۸, ۳:۳۴ ب.ظ
اينشتين مىگفت: «آنچه در مغزتان مىگذرد، جهانتان را مىآفريند.»
استفانکاوى (از سرشناسترين چهرههاى علم موفقيت) احتمالاً با الهام از همين حرفاينشتين است که مىگويد: «اگر مىخواهيد در زندگى و روابط شخصىتانتغييرات جزيى به وجود آوريد به گرايشها و رفتارتان توجه کنيد. اما اگردلتان مىخواهد قدمهاى کوانتومى برداريد و تغييرات اساسى در زندگىتانايجاد کنيد بايد نگرشها و برداشتهايتان را عوض کنيد.»
او حرفهايش رابا يک مثال خوب و واقعى، ملموستر مىکند: «صبح يک روز تعطيل در نيويورکسوار اتوبوس شدم. تقريباً يک سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرامنشسته بودند و يا سرشان به چيزى گرم بود و در مجموع فضايى سرشار از آرامشو سکوتى دلپذير برقرار بود تا اين که مرد ميانسالى با بچههايش سواراتوبوس شد و بلافاصله فضاى اتوبوس تغيير کرد. بچههايش داد و بيداد راهانداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب مىکردند. يکى از بچهها با صداىبلند گريه مىکرد و يکى ديگر روزنامه را از دست اين و آن مىکشيد و خلاصهاعصاب همهمان توى اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقيقاً درصندلى جلويى من نشسته بود، اصلاً به روى خودش نمىآورد و غرق در افکارخودش بود. بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقاىمحترم! بچههايتان واقعاً دارند همه را آزار مىدهند. شما نمىخواهيدجلويشان را بگيريد؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقى داردمىافتد، کمى خودش را روى صندلى جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست.واقعاً متاسفم. راستش ما داريم از بيمارستانى برمىگرديم که همسرم، مادرهمين بچهها٬ نيم ساعت پيش در آنجا مرده است. من واقعاً گيجم و نمىدانمبايد به اين بچهها چه بگويم. نمىدانم که خودم بايد چه کار کنم و ... وبغضش ترکيد و اشکش سرازير شد.»
استفان کاوى بلافاصله پس از نقل اينخاطره مىپرسد: « صادقانه بگوييد آيا اکنون اين وضعيت را به طور متفاوتىنمىبينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلى به جز اين دارد که نگرش شما نسبتبه آن مرد عوض شده است؟» و خودش ادامه مىدهد که: «راستش من خودم همبلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشيد.نمىدانستم. آيا کمکى از دست من ساخته است؟ و....» اگر چه تا همين چندلحظه پيش ناراحت بودم که اين مرد چطور مىتواند تا اين اندازه بىملاحظهباشد، اما ناگهان با تغيير نگرشم همه چيز عوض شد و من از صميم قلبمىخواستم که هر کمکى از دستم ساخته است انجام بدهم.
حقيقت اين است کهبه محض تغيير برداشت، همه چيز ناگهان عوض مىشود. کليد يا راه حل هرمسئلهاى اين است که به شيشههاى عينکى که به چشم داريم بنگريم. شايد هراز گاهی لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنيم و در واقع برداشت يا نقشخودمان را تغيير بدهيم تا بتوانيم هر وضعيتى را از ديدگاه تازهاى ببينيمو تفسير کنيم. آنچه اهميت دارد خود واقعه نيست بلکه تعبير و تفسير ما ازآن است که به آن معنا و مفهوم مىدهد.
دکتر کاوى با اين صحبتش آدم را به ياد بيت زيباى مولانا مىاندازد که:
«پيش چشمت داشتى شيشهى کبود لاجرم عالم کبودت مىنمود»
استفانکاوى (از سرشناسترين چهرههاى علم موفقيت) احتمالاً با الهام از همين حرفاينشتين است که مىگويد: «اگر مىخواهيد در زندگى و روابط شخصىتانتغييرات جزيى به وجود آوريد به گرايشها و رفتارتان توجه کنيد. اما اگردلتان مىخواهد قدمهاى کوانتومى برداريد و تغييرات اساسى در زندگىتانايجاد کنيد بايد نگرشها و برداشتهايتان را عوض کنيد.»
او حرفهايش رابا يک مثال خوب و واقعى، ملموستر مىکند: «صبح يک روز تعطيل در نيويورکسوار اتوبوس شدم. تقريباً يک سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرامنشسته بودند و يا سرشان به چيزى گرم بود و در مجموع فضايى سرشار از آرامشو سکوتى دلپذير برقرار بود تا اين که مرد ميانسالى با بچههايش سواراتوبوس شد و بلافاصله فضاى اتوبوس تغيير کرد. بچههايش داد و بيداد راهانداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب مىکردند. يکى از بچهها با صداىبلند گريه مىکرد و يکى ديگر روزنامه را از دست اين و آن مىکشيد و خلاصهاعصاب همهمان توى اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقيقاً درصندلى جلويى من نشسته بود، اصلاً به روى خودش نمىآورد و غرق در افکارخودش بود. بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقاىمحترم! بچههايتان واقعاً دارند همه را آزار مىدهند. شما نمىخواهيدجلويشان را بگيريد؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقى داردمىافتد، کمى خودش را روى صندلى جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست.واقعاً متاسفم. راستش ما داريم از بيمارستانى برمىگرديم که همسرم، مادرهمين بچهها٬ نيم ساعت پيش در آنجا مرده است. من واقعاً گيجم و نمىدانمبايد به اين بچهها چه بگويم. نمىدانم که خودم بايد چه کار کنم و ... وبغضش ترکيد و اشکش سرازير شد.»
استفان کاوى بلافاصله پس از نقل اينخاطره مىپرسد: « صادقانه بگوييد آيا اکنون اين وضعيت را به طور متفاوتىنمىبينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلى به جز اين دارد که نگرش شما نسبتبه آن مرد عوض شده است؟» و خودش ادامه مىدهد که: «راستش من خودم همبلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشيد.نمىدانستم. آيا کمکى از دست من ساخته است؟ و....» اگر چه تا همين چندلحظه پيش ناراحت بودم که اين مرد چطور مىتواند تا اين اندازه بىملاحظهباشد، اما ناگهان با تغيير نگرشم همه چيز عوض شد و من از صميم قلبمىخواستم که هر کمکى از دستم ساخته است انجام بدهم.
حقيقت اين است کهبه محض تغيير برداشت، همه چيز ناگهان عوض مىشود. کليد يا راه حل هرمسئلهاى اين است که به شيشههاى عينکى که به چشم داريم بنگريم. شايد هراز گاهی لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنيم و در واقع برداشت يا نقشخودمان را تغيير بدهيم تا بتوانيم هر وضعيتى را از ديدگاه تازهاى ببينيمو تفسير کنيم. آنچه اهميت دارد خود واقعه نيست بلکه تعبير و تفسير ما ازآن است که به آن معنا و مفهوم مىدهد.
دکتر کاوى با اين صحبتش آدم را به ياد بيت زيباى مولانا مىاندازد که:
«پيش چشمت داشتى شيشهى کبود لاجرم عالم کبودت مىنمود»





