صفحه 6 از 10

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱, ۱۱:۱۴ ب.ظ
توسط Erratic
  تصویر   
پیش این عمری که ما داریم
مرگ را باید عروسی خواند .

اخوان ثالث
 

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱, ۱۲:۱۱ ق.ظ
توسط sghanbare1
اینی که میگم باورش خیلی خیلی سخته ولی خب از اونجایی که الان 6 ساله سنترال بهترین سایت برام بوده میگم.اکانت قبلیم sghanbare بود که الان بسته شده.
من از 3 ماه گذشته 1 ماهشو تویه کما بودم!...1ماهشم حافظمو از دست دادم بعدشو الان تازه حدود 1 ماهه همه رو می شناسمو حافظم برگشته شاید باورتون نشه ولی الان دنیا یه جور دیگس برام اینو واقعا فهمیدم خدا خیلی خوب میدونه کی چی کاری کنه این واقعا برای من لازم بود..
نکته ی خیلی عجیبش اینجاس ما 3 تامون رفتیم کما و خدارو شکر هر 3مون نجات پیدا کردیم ولی ماشین مقابلمون یه فوتی داد خدا بیامرزدش... اینو کاملا میدونم باوره اینی که گفتم خیلی سخته ولی نمیدونم چرا یهو دلم خواست بگم عکسای تصادفمونو تویه سایت 125 همین شهری که هستم زدن اگه دوستان بخوان آدرسو میزارم براتون...
از همه چی گذشته خیلی چیزارو فهمیدم ایشالا این اتفاق دیگه واسه کسی پیش نیاد..
موفق باشین.

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱, ۳:۳۱ ب.ظ
توسط Erratic
  تصویر    ام بايد کوتاه باشد، ساده باشد،
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مينويسم؛
حال همۀ ما خوب است،
اما تو باور نکن... 

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱, ۱۱:۵۰ ب.ظ
توسط anga2009
من الان ناراحتم بخدا خیلی ناراحتم :lol: :lol: :lol:
من ناراحتم از این که هروز که به انجمن سر می زنم یه تاپیکی است که مضمونش حمله امریکا به ایرانه
اخه اصلا چه فایده ای داره این تاپیک ها را بزنیم بابا به جای اینکه از صلح حرف بزنیم....
واقعا ناراحتم :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol:
اون از تلوزیون که بجای پرداختن به مشکلات مردم ...میگه اخ مردم اسپانیا از قشنگی مردن پرتغالی شورش کردن ...
این از ماهواره که همه چیز شده سیاسی و ضد فرهنگی و اخبارش شده سیاه نمایی ...
اینم از این جا...
تصویرتصویر

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱, ۶:۱۹ ب.ظ
توسط zzvf
من الآن چون مسکینی هستم که پس از خوردن غذا در خانه ی بی نیازی به نام الله و خوابیدن در رخت خوابی که او پهن کرده بود،بدون تشکر از او با قدر نشناسی تمام گذاشتم و رفتم و حال برای جبران براب بندگی وی باز گشته ام...ولی چه حیف که به او نمی توان رسید بجز با بندگی فرستاده ی فرستاده اش...

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ ب.ظ
توسط AGeNiS1
اعصاب خورد!
فک کن از سفر برگردی خوشحال بهت بگن مغازه دامادتو اتیش دادن تمام وسایل سوخته!
بعد طرفم بشناسی و عمدی باشه!
از همه بدتر
فیلمشو که توسط دورببین مغازه گرفته شده رو ببینی همراه دامادت و در عرض 2 دقیقه فیلم قطع شه و همه چیز تو اتیش بسوزه!
حسی که بهت دست میده یا نگاه های ...
اخه ادم چقدر باید پست باشه؟چقدر؟سر یک چیز الکی و مسخره .... زندگی یکو اتیش بزنه!چیزی که به سختی به دستش اورده باشه!
چی بگـــــــــــــــــــم؟هههههییییییییی
خدایا شکرت همین!

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۴ ب.ظ
توسط Solver
آنقدر متعادل شدم که خانواده و اطرافیان احساس میکنند با یک ربات طرف هستند و گاه بسیار خرسند از این تعادل و گاه بسیار گلایه مند از این بی حسی عدم هیجان.

در کار نسبتا موفق بودیم (به همراه پسر دایی عزیز :razz: ). هیچ وقت فکر نمی کردم تو مسائل فنی آبم با کسی در یک جوب بره ... اما به نظر ما مناسب هم هستیم و دقیقا نقاط قوت و ضعف مکمل داریم. فقط افسوس این میان عده ای از این همیت ما ناخشنود و ترجیح میدهند با سست شدن اراده ما رفته رفته کار نیز متوقف شود تا مثلا ثابت شود آنها نظرشان درست بوده است.

یادش بخیر روزهای اول ما می گفتیم دفتر ... شرکت ... اونها می گفتند مغازه ... و یا با پوزخند شرکت ...

البته قبول داشتند دانش ما را اما باورشان این بود ملاک نیست و فقط ثروت است و از همین دیدگاه های فئودالی که کم نداریم تو خود سنترال هم ازشون. افرادی که باور دارند جز با سرمایه نیست که کار به موفقیت خواهد رسید و اساسا همت و تلاش، تفکر و دقت و دانش خیلی محترمانه ... کشک ...

به چشم ایشان من الان اینجوریم: مشغول سابیدن کشکم ... :::P

اما من الان اصلا افسوس نمیخورم چرا بیشتر پول ندارم یا ... بیشتر افسوس میخورم چرا بیشتر بلد نیستم و شرایط یادگیری برخی چیزها را ندارم. دلم میخواست دانش بیشتری داشتم حتی در بین همین آدم هایی که برای سواد ارزش و احترامی قائل نیستند.

اما وضع روحی ..

تلفن همراه فقط کاری ... حتی در رده اس ام اس هم شخصی نیست . . . تلفن خانه و دفتر هم تقریبا همینطور . اما 4 تن از ش همان دوستان بهتر است گفت در این زمان واقعا همراه من هستند و آنقدر کنار من هستند که حس میکنم کافی است صدایشان کنم تا جواب بشنوم. جای شما خالی هفته پیش صبح رفتیم کوه . . . نکته جالب این بود من با دمپایی بودم و قرار بود دوستان کفش بیارن ... وقتی برگشتیم پایین دوستم در صندوق ماشین را زده که میلاد بیا کفش آوردم برات ها نمی خواستی ! :-?

یک آقا محترمی در سنترال پیام عجیب و غریبی داده که مو به تن آدم سیخ میشه ::sa آخه دوست عزیز با این پیامی که شما دادی آدم جرات نمیکنه جواب بده فکر کنم زیاد فیلم جمیز باند تماشا کرده است.

در آخر به قول داریوش:

نه در زمین نه در زمان جای درنگ است ... بیا که وقت تنگ است ... مرا فاصله تنگ است ...
...
هر کسی هم نفسم شد ... دست آخر قفسم شد ... رسیده ام به ناکجا ... خسته از این حال و هوا ...
...
من را طاقت من نیست ...

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱, ۸:۰۶ ب.ظ
توسط FREE MAN
هیچ و هیچ و هیچ .
دچار دور باطل روزمره گی ، اداره ، خونه ،خونه ، اداره ... مداوم و پیوسته ، بدون هیچ آرزویی ...

خدایا هیچ کس رو دچار بی آرزویی نکن که اگه این طور بشه ، چون همه سالهاش مثل هم هستن میشه از تمام سالهای زندگیش فاکتور گرفت . اونوقت معادله عمرش میشه : { عمر = یک سال*n }

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۲ ب.ظ
توسط Cloor Master
همین حالا که دارم این پیام را می ذارم من در رشته کوه دنا، بزرگترین رشته کوه زاگرس هستم. آی اون وقت که ما تازه راه افتادیم برا کوه (صبح امروز) چقدر من و پسر عموم و دوتا از دوستام از این باغ های سیب، سیب دزیدیم و خوردیم (سیب های سمیرم و اطرافش مشهورند) یادم نیست که کی رسیدیم به کمپ قاش مستان اما همینکه........ همینکه راه افتادیم زانو دردم شروع شد!!! خدایا من کی زانو درد داشتم اونم سربالا؟ تو ذهنم اومد که خوب پسر تو یک ساله که دیگه سنگ و صخره نوردی کار نکردی حالا می خواهی بری قله مورگل را بزنی که سختره است از رشته کوه شاهان کوه و دری!!!! اسم دری که میاد تو ذهنم تمام این حوادث کوه نوردی که کشته دادند میاند جلو چشمم..... یعنی شانس آوردیم اونجا کشته ندادیم دو هفته پیش !!!!نه راه را بلد بودیم نه تجهیزات داشتیم و نه یک ادم متخصص؟ چرا فقط یک مغز خر.... که زیر پامون چهارصدمتر خالی و ما داریم تراولس(افقی) می ریم تازه خوبه بدونید تو طناب هم نبودیم .... نمی دونم چطور شد من بهترین کار عمرم را کردم گفتم اگه من ول شدم شما چیکار می تونید برام بکنید با کمال پرویی هیچی خوب کوفت هیچی ..... همین چیزا تو ذهنم بود که دیدم ها سرپرست می گد ما باید از بالای لوله اب بریم (این تو کوه دناست و همین امروز اتفاق افتاد) من از اینجا رفتم می دونم درسته.... یکی می گد نه از این راه درسته و می رد!!!! و افراد هم دنبالش می رند افرادی که بعدا سرپرست مجبور شد تا برا رد شدنشون طناب کشی کند. خدایا ما باید ۱۴۰۰ متر ارتفاع بگیریم بعد از کمپ اصلی اون بالا خودت رحم کن . سیصد متر از کمپ اومدیم بالا و از یک یخچال یا برف چال خیلی بزرگ رد شدیم و در ارتفاع ۳۳۱۲ چادر زدیم و یک جای مناسب و توپ امروز برا دیگر گروها درست کردیم . خوب پسر دولا شه چادرت را بزن ، نشده چنان تیری کشید کمرم که بیا و ببین . وای بدبخت شدم برگشتنه را چکار کنم . کف پام به خاطر بد بودن کفش های خانگیم یک میخچه زده گنده ، یک جفت جوراب هم که بیشتر نیوردی ، زانوتم که دیگه کاملا دکتری شد از همه بدتر انگشت های پاتم که گوشت و ناخونند دیگه ساعت هشت امشب به خودم گفتم شاید این همه درد به خاطر امروزه و فردا خوب بشد ولش کن بیخیال بعد دیدم نه یک جفت جوراب پوشیدم اونا هم پاره شدند. بدبختم فردا!!!! این انگشت های پاما چیکار کنم . رفتم ظرف هام را بشورم باید پایین می رقتم و می رفتم کنار یخچال ، انچنان فلاکتی کشیدم که بیا و ببین زانو درد ، پاشنه درد ، انگشت پا درد گفتم شاید سه جفت جوراب بپوشم درست بشد . راه افتادم تو چادر اینو اون می گم : جوراب اضافه دارید یک جفت بدید من.... از اون طرف سرپرست می گدوالله من تا حالا این قله را نرفتم نمی دونم راهش کدوم وریه فقط می دونیم خیلی سخت تره حتی از دری!!!! کوه دری اومد جلو چشمام کل سرزیری ها اومد جلو چشمم ..... کل داستان صعود به مانالسو یادم اومد.... مگه من دیوانه ام با اینا وخسم برم مورگل....شام را که خوردم گفتم من نمیام من انگشت های پام مشگل دارد و یک جفت جوراب ندارم و سریع رفتم تو چادر .... می شنفتم که می گفتند حالا بریم بینیم فردا چی می شد....!!!! تو چادر  دارد گریم می فتد از شدت درد زانوم درد می کند میخچه پام درد می کند شونهام انگشتام و...... حالا هم که دارم این پست را می ذارم تو چادر دونفر کنارم خوابند ولی من از شدت درد و فکر فردا به چنان غلط کردنی افتادم که نمی دونم چییکار کنم خدا خودش فردا را ختم به خیر کند

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱, ۳:۰۳ ق.ظ
توسط mahshid-banoo
حالت بدیه وقتی نه خوشحالی نه ناراحت!

حالت بدیه وقتی فقط به رنگ خاکستری اعتماد داری، انگار همه رنگ ها مصنوعی اند!

حالت بدیه وقتی نمیدونی چقدر از مسیر رو درست رفتی و چقدر اشتباه!

حالت بدیه وقتی میفهمی باید بین منطق و احساس، منطق رو انتخاب کنی!

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱, ۱۲:۱۱ ب.ظ
توسط Solver
حالت بدیه وقتی میفهمی باید بین منطق و احساس، منطق رو انتخاب کنی!


:smile: انتخاب شجاعانه ای است.

کاشک من هم هم اینقدر شجاع بودم. 8->

Re: من الان چجوریم؟

ارسال شده: یک‌شنبه ۹ مهر ۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ ق.ظ
توسط naghme
خدایا چقدر سخت هست وقتی که نمی تونی منظورتو به آدم هایی که براد اهمیت دارن درست برسونی :sad:
خدایا چقدر سخت هست وقتی بدونی حق با همه اونهایی که براد اهمیت دارن هست اما ندونی باید به کدومشون حق بدی تصویر
خدایا چقدر سخت هست وقتی که همیشه نیت و تمامی تلاشت جلب رضایت اونها است اما در آخر ببینی دلشون رنجیده تصویر
خدایا چقدر سخت هست وقتی بدونی دارن در موردت اشتباه قضاوت می کنن ولی هر چی تلاش کنی صدات بهشون نرسه تصویر
خدایا خدایا خدایا.............................................
خدایا تو این شرایط دستمو محکمتر بگیر :AA:
تصویر

........................................
تصویر
...................................