گزارش از کلاس های رقص سماع در تهران
ارسال شده: سهشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۱۸ ق.ظ
راست، چپ، راست، چرخ!
مزدک علی نظری- همه چیز سفید است؛ زمین سفید، آسمان سفید، دیوارها، پردهها و حتی آدمها. همه سفید، سفید و روشن. نور، نور، نور...
اینجا یك كلاس رقص است ولی برخلاف موارد مشابه، فضا كاملا روشن و پرنور است. حرف هم حرف نور است و پاكیزگی، حرف چرخ و پریدن.
اینجا یك كلاس رقص است اما نه از آن رقصها كه آدم رویش نمیشود یا رویش میشود و میترسد بنویسد! اینجا كلاس آموزشی رقص سماع است؛ با تمریناتی كه به صورت خلاصه توسط استاد اینطور تعریف میشود: «آموزش هنرهای مقدس؛ پرورش جسم، تربیت نفس، تلطیف و تكامل وجود.» و سماع: «حركات وجدآور و تمرینات جاودانساز.»
استاد وارد میشود
مكان: ویلایی در منطقه لواسان، لواسان كوچك.
یك روز برفی آفتابی، اما پرسوز و پر از ماجرا. دو-سه اتومبیل توی حیاط بزرگ ویلا پارك كردهاند. خانم مرتضوی (مسوول كلاس) هم میرسد، درحالی كه استاد «جواد تهرانیان» با آن شال و كلاه پشمیاش كنار او نشسته و برای مستقبلینی كه من و چند نفر از شاگردها و یك شانه به سر خال قرمز باشیم، دست تكان میدهد. دیگر از این چیزها توی تهران نمیبینیم، بنابراین خوب نگاهش میكنم و توی دلم صدایش را تقلید میكنم: «كوكو... كوكو...» شانه به سر را میگویم!
چه پوشیدند؟
تعداد بچهها زیاد نیست. این بچهها كه میگویم، اكثرا سن و سالی برای خودشان دارند البته!
با آقایان میروم به اتاقی كه از آن به عنوان رختكن استفاده میشود.
- شما لخت نمیشوید؟
- جانم؟!
- لباس تمرین ندارید؟
به این آقای سبیلوی مهربان توضیح میدهم كه فقط برای تماشا آمدهام و تهیه گزارش. استاد تهرانیان هم میگوید: «كاش با ما تمرین میكردید، ضرر ندارد.»
لباسهای تمرینشان یكدست نیستند. اما ویژگی همهشان راحتی و البته رنگ سفید است. لباسی كه همان آقای سبیلو میپوشد با بقیه فرق دارد، روفرمتر است. میگوید لباس مخصوص یوگا است: «500/5 تومان. فروشگاههای لوازم ورزشی دارند. جنس متقال باشد بهتر است، توی تن راحتتر است.»
یادم رفت بنویسم: شال هم به كمر بستند. حالا نه شال شال، چیزی بود كه روی كمر محكم كردند.
چند نفر بودند؟
چند نفر؟ هشت نفر بودند، چهار زن و چهار مرد، به علاوه استاد. كه بعد یك نفر دیگر با اسفنددودكن و چند تا شمع روشن پیدایش میشود. حالا ده نفرند.
آن كه اسفنددود دستش است، توی جمع كه دایرهوار ایستادهاند میچرخد و همه را دود میدهد!
همانطور كه قبلا عرض شد، فضا كاملا روشن و پرنور بود؛ سفید سفید. از پنجرههای طبقه اول میشد كوههای برف نشسته را دید و حیاط سفیدپوش را، آسمان روشن روشن را.
توی اتاق وسیع هم وحدت رنگ بیداد میكرد...
موزیكشان چه بود؟
یك ضبط صوت دوكاسته، مدل آن روزها كه چنین ضبط هایی برای خودشان «بزرگ» به حساب میآمدند، پخش موزیك را انجام میدهد. استاد نواری را Play میكند؛ شبیه موسیقی زورخانهای است، نه اصلا خود خودش است. اولش آرام است و بعد كه گروه گرم میشوند، ریتم تندتری را در پیش میگیرد. بعد هم به نسبت فضای دلخواه استاد، ریتم عوض میشود. جایی از كار، استاد تهرانیان به موسیقی اشاره میكند و در مورد نوازنده هایش توضیح می دهد: «بچه درویشهای نیویوركاند ها!»
چرخش، پرش
شاگردانی كه بیشتر كار كردهاند و قدیمیتر به حساب میآیند، به استاد نزدیكترند. پشت سر او قدم بر میدارند و حركات او را تكرار میكنند.
تمرینات ابتدایی غالبا مثل نرمشهای معمول است اما شباهت غیرقابل انكارشان به ورزش باستانی را نمیشود نادیده گرفت. خصوصا وقتی چرخششان به دور خود شروع میشود كه دیگر با چیزی قابل مقایسه نیست جز همان حركات باستانیكارها.
استاد راه میرود و شاگردان را به نظم میخواند. ازشان میخواهد كه با ریتم، پا بگیرند و در آخر بپرند: «راست، چپ، راست، چپ، راست، چرخ!»
حالا همگی در آسمانند...
وقتی جوانها كم میآورند
كمكم دستها هم رو به آسمان بلند میشود؛ كف دستی به سوی آسمان و دست دیگر رو به زمین. در حال چرخ، حركت تكرار میشود. بعد دوباره دستها گشوده میشود و بعد دوباره همان حركت معروف اشاره به آسمان و زمین. لا به لای تمرینات، گروه شروع میكنند به شنا رفتن. این تمرین حدود چهار – پنج دقیقهای طول میكشد تا آنجا كه همه از نفس و جان میافتند. اما استاد مسن همچنان مشغول است: «یك، دو، یك، دو، یك...!»
باور كنید هزار تا شنا میرود و در این وضعیت، چهره جوانهای از تك و تا افتاده جالب توجه است. استاد بلند میشود و از جمع صلوات میخواهد.
چند لحظه بعد گروه با دستهای گشوده، چرخ میزنند. این زیباترین بخش ماجراست.
در وصف نیامد
تمرینات سماع مفصلتر، جدیتر و هیجانانگیزتر از این است كه در خطوط بالا نوشتم و شما خواندید. آن دست بر سینه چرخیدنها و «هوالظاهر، هوالباطن، هوالحق» گفتنها، آن تمركزها و سكوتهای خردكننده، آن «هندسه مقدس» اعجابآور، «هو» كشیدنها و از خود بیخودشدنها... همه و همه!
اما نكتهای كه حتما باید ذكر شود، زمان طولانی تمرین است؛ گروه از ساعت 30/10 صبح تا 3 ساعت بعد كار كردند. ولی در چهره هیچكدام از این ده نفر اثر رنج و خستگی دردآوری دیده نشد. بچهها میگفتند استاد در دورههای قبلی گاهی تا هفت ساعت یكضرب و بدون استراحت، شاگردان را تمرین داده. جالب اینكه بچهها آخ هم نگفتهاند!
عجیب است اما باید میبودید و میدیدید تا باورتان شود.
استاد مرموز
اما همه اینها را گفتیم، نگفتیم این استاد پیر و کوتاه قامت كیست؟ «جواد تهرانیان» تمایلی برای معرفی خود ندارد. میگوید قرار است كتاب بیوگرافیاش در خارج منتشر شود و تا آنوقت چیزی را لو نمیدهد. قضیه را خیلی جدی گرفته! میگوید: «همه دنیا منتظرند بدانند من كی هستم!»
فقط این را میگوید كه: در «كلرادو» آمریكا شروع به تدریس سماع كرده و حالا در اروپا مشغول آموزش و نمایش است. تا به حال در فستیوالهای آیینی و نمایشی بسیاری شركت كرده و این اولین بار است كه به دعوت علاقهمندان داخلی لبیك گفته و برای آموزش به دوستداران ایرانی به وطن آمده. البته همه این اطلاعات را میشد در كاتالوگها و برگههای تبلیغاتی كه همراه دارد، یافت. ضمنا شركتكنندگان در كلاسهای او كه سخت هوادار سماع مینمایند و به نظر میرسد میخواهند اصالت ایرانی سماع را به همگان ثابت كنند، به عكاس ما اجازه كار نمیدهند. آنها راضی نشدند برای این كار «مقدس»شان حتی یك عكس ناقابل بگیرند!
خبرنگاران صلح
مزدک علی نظری- همه چیز سفید است؛ زمین سفید، آسمان سفید، دیوارها، پردهها و حتی آدمها. همه سفید، سفید و روشن. نور، نور، نور...
اینجا یك كلاس رقص است ولی برخلاف موارد مشابه، فضا كاملا روشن و پرنور است. حرف هم حرف نور است و پاكیزگی، حرف چرخ و پریدن.
اینجا یك كلاس رقص است اما نه از آن رقصها كه آدم رویش نمیشود یا رویش میشود و میترسد بنویسد! اینجا كلاس آموزشی رقص سماع است؛ با تمریناتی كه به صورت خلاصه توسط استاد اینطور تعریف میشود: «آموزش هنرهای مقدس؛ پرورش جسم، تربیت نفس، تلطیف و تكامل وجود.» و سماع: «حركات وجدآور و تمرینات جاودانساز.»
استاد وارد میشود
مكان: ویلایی در منطقه لواسان، لواسان كوچك.
یك روز برفی آفتابی، اما پرسوز و پر از ماجرا. دو-سه اتومبیل توی حیاط بزرگ ویلا پارك كردهاند. خانم مرتضوی (مسوول كلاس) هم میرسد، درحالی كه استاد «جواد تهرانیان» با آن شال و كلاه پشمیاش كنار او نشسته و برای مستقبلینی كه من و چند نفر از شاگردها و یك شانه به سر خال قرمز باشیم، دست تكان میدهد. دیگر از این چیزها توی تهران نمیبینیم، بنابراین خوب نگاهش میكنم و توی دلم صدایش را تقلید میكنم: «كوكو... كوكو...» شانه به سر را میگویم!
چه پوشیدند؟
تعداد بچهها زیاد نیست. این بچهها كه میگویم، اكثرا سن و سالی برای خودشان دارند البته!
با آقایان میروم به اتاقی كه از آن به عنوان رختكن استفاده میشود.
- شما لخت نمیشوید؟
- جانم؟!
- لباس تمرین ندارید؟
به این آقای سبیلوی مهربان توضیح میدهم كه فقط برای تماشا آمدهام و تهیه گزارش. استاد تهرانیان هم میگوید: «كاش با ما تمرین میكردید، ضرر ندارد.»
لباسهای تمرینشان یكدست نیستند. اما ویژگی همهشان راحتی و البته رنگ سفید است. لباسی كه همان آقای سبیلو میپوشد با بقیه فرق دارد، روفرمتر است. میگوید لباس مخصوص یوگا است: «500/5 تومان. فروشگاههای لوازم ورزشی دارند. جنس متقال باشد بهتر است، توی تن راحتتر است.»
یادم رفت بنویسم: شال هم به كمر بستند. حالا نه شال شال، چیزی بود كه روی كمر محكم كردند.
چند نفر بودند؟
چند نفر؟ هشت نفر بودند، چهار زن و چهار مرد، به علاوه استاد. كه بعد یك نفر دیگر با اسفنددودكن و چند تا شمع روشن پیدایش میشود. حالا ده نفرند.
آن كه اسفنددود دستش است، توی جمع كه دایرهوار ایستادهاند میچرخد و همه را دود میدهد!
همانطور كه قبلا عرض شد، فضا كاملا روشن و پرنور بود؛ سفید سفید. از پنجرههای طبقه اول میشد كوههای برف نشسته را دید و حیاط سفیدپوش را، آسمان روشن روشن را.
توی اتاق وسیع هم وحدت رنگ بیداد میكرد...
موزیكشان چه بود؟
یك ضبط صوت دوكاسته، مدل آن روزها كه چنین ضبط هایی برای خودشان «بزرگ» به حساب میآمدند، پخش موزیك را انجام میدهد. استاد نواری را Play میكند؛ شبیه موسیقی زورخانهای است، نه اصلا خود خودش است. اولش آرام است و بعد كه گروه گرم میشوند، ریتم تندتری را در پیش میگیرد. بعد هم به نسبت فضای دلخواه استاد، ریتم عوض میشود. جایی از كار، استاد تهرانیان به موسیقی اشاره میكند و در مورد نوازنده هایش توضیح می دهد: «بچه درویشهای نیویوركاند ها!»
چرخش، پرش
شاگردانی كه بیشتر كار كردهاند و قدیمیتر به حساب میآیند، به استاد نزدیكترند. پشت سر او قدم بر میدارند و حركات او را تكرار میكنند.
تمرینات ابتدایی غالبا مثل نرمشهای معمول است اما شباهت غیرقابل انكارشان به ورزش باستانی را نمیشود نادیده گرفت. خصوصا وقتی چرخششان به دور خود شروع میشود كه دیگر با چیزی قابل مقایسه نیست جز همان حركات باستانیكارها.
استاد راه میرود و شاگردان را به نظم میخواند. ازشان میخواهد كه با ریتم، پا بگیرند و در آخر بپرند: «راست، چپ، راست، چپ، راست، چرخ!»
حالا همگی در آسمانند...
وقتی جوانها كم میآورند
كمكم دستها هم رو به آسمان بلند میشود؛ كف دستی به سوی آسمان و دست دیگر رو به زمین. در حال چرخ، حركت تكرار میشود. بعد دوباره دستها گشوده میشود و بعد دوباره همان حركت معروف اشاره به آسمان و زمین. لا به لای تمرینات، گروه شروع میكنند به شنا رفتن. این تمرین حدود چهار – پنج دقیقهای طول میكشد تا آنجا كه همه از نفس و جان میافتند. اما استاد مسن همچنان مشغول است: «یك، دو، یك، دو، یك...!»
باور كنید هزار تا شنا میرود و در این وضعیت، چهره جوانهای از تك و تا افتاده جالب توجه است. استاد بلند میشود و از جمع صلوات میخواهد.
چند لحظه بعد گروه با دستهای گشوده، چرخ میزنند. این زیباترین بخش ماجراست.
در وصف نیامد
تمرینات سماع مفصلتر، جدیتر و هیجانانگیزتر از این است كه در خطوط بالا نوشتم و شما خواندید. آن دست بر سینه چرخیدنها و «هوالظاهر، هوالباطن، هوالحق» گفتنها، آن تمركزها و سكوتهای خردكننده، آن «هندسه مقدس» اعجابآور، «هو» كشیدنها و از خود بیخودشدنها... همه و همه!
اما نكتهای كه حتما باید ذكر شود، زمان طولانی تمرین است؛ گروه از ساعت 30/10 صبح تا 3 ساعت بعد كار كردند. ولی در چهره هیچكدام از این ده نفر اثر رنج و خستگی دردآوری دیده نشد. بچهها میگفتند استاد در دورههای قبلی گاهی تا هفت ساعت یكضرب و بدون استراحت، شاگردان را تمرین داده. جالب اینكه بچهها آخ هم نگفتهاند!
عجیب است اما باید میبودید و میدیدید تا باورتان شود.
استاد مرموز
اما همه اینها را گفتیم، نگفتیم این استاد پیر و کوتاه قامت كیست؟ «جواد تهرانیان» تمایلی برای معرفی خود ندارد. میگوید قرار است كتاب بیوگرافیاش در خارج منتشر شود و تا آنوقت چیزی را لو نمیدهد. قضیه را خیلی جدی گرفته! میگوید: «همه دنیا منتظرند بدانند من كی هستم!»
فقط این را میگوید كه: در «كلرادو» آمریكا شروع به تدریس سماع كرده و حالا در اروپا مشغول آموزش و نمایش است. تا به حال در فستیوالهای آیینی و نمایشی بسیاری شركت كرده و این اولین بار است كه به دعوت علاقهمندان داخلی لبیك گفته و برای آموزش به دوستداران ایرانی به وطن آمده. البته همه این اطلاعات را میشد در كاتالوگها و برگههای تبلیغاتی كه همراه دارد، یافت. ضمنا شركتكنندگان در كلاسهای او كه سخت هوادار سماع مینمایند و به نظر میرسد میخواهند اصالت ایرانی سماع را به همگان ثابت كنند، به عكاس ما اجازه كار نمیدهند. آنها راضی نشدند برای این كار «مقدس»شان حتی یك عكس ناقابل بگیرند!
خبرنگاران صلح