صفحه 1 از 1

يک روز زندگي

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۵۶ ق.ظ
توسط big-man
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روزتنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
فریاد زد خدا سکوت کرد
جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد
کفر گفت خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و
گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت
تمام روز را به جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است ، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن .

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید، اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد ، بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد / بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید . و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند ، می توانداو درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود
______________

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۶, ۴:۵۵ ب.ظ
توسط Palang mah gerefteh
اين داستان «يک روز زندگي» منرا به ياد فوست اثر گوته مي اندازد که تقريبا در تباین با اين داستان قرار مي گيرد.