صفحه 1 از 1

مروري بر شگرد تبليغاتي سازمان مجاهدين خلق در ايران

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱۰:۱۲ ق.ظ
توسط hedayat.m
اینو تو سایت
[External Link Removed for Guests]
دیدم بد نیست دوستان بخونن
عکس هم داره که می تونید به لینک مراجعه کنید.
[hr]

ابتدا با يک تلفن آغاز شد. از من خواست بر روي مسنجر ياهو با او تماس داشته باشم. با آيدي سپيده. او که خودش را در مکالمه مهناز معرفي کرد، از من خواست که در مورد برنامه‌اي براي يادمان خواهر مرحومش به او کمک کنم...

اين شروع ماجرا براي مدير يک شرکت تبليغاتي و بازرگاني در ايران بود. او نمي‌دانست که به زودي توسط دادگاه انقلاب به جرم تبليغات عليه جمهوري اسلامي و همکاري با گروه‌هاي الحادي محاکمه خواهد شد. اما داستان را از زبان خود او بشنويد. نامش علي اکبر «خ» است:
«اسمش را گذاشته بود مشهدي‌زاده. تلفن زد و خواست که اگر ممکن است بر روي چت با هم تماس داشته باشيم. ظاهرا شماره‌ام را از روي وب سايت شرکت برداشته بوده. راستي فکر کنم اسم کوچکش بود.
گفت که: من در سوييس دانشجو هستم. خواهرم چند سال قبل در يک تصادف رانندگي، فوت کرده. ما مي‌خواهيم براي سالگرد او، در سطح شهر مثلا دور و بر حرم امام رضا، بلوار وکيل آباد و يا خيابان آبکوه عکس و پوستر بزنيد و خرما برايش خيرات کنيد. البته پوسترها را در سر کوچه‌ها بچسبانيد به طوري که اسم آن مشخص باشد و عکس بگيريد و براي من بفرستيد، مادر من الان در حال احتضار است، دارد مي‌ميرد و اينها را مي‌بيند و خوشحال مي‌شود.


من هم عِرق ايراني‌گري‌ام، گل کرد. يک هموطن در آن سوي آب، دلش براي ايران يک ذره شده، دسترسي هم ندارد که بيايد يا به هر دليلي نمي‌تواند بيايد حتي سياسي هم که باشد برايم مهم نيست. با خودم فکر کردم اگر تراکت يادبود فوت خواهرش را بچسبانيم به ديوار، مگر چه اشکالي دارد.
راستش پاي اينترنت که داشتم چت مي‌کردم، يک لحظه بغض گلويم را گرفت. دلم برايش سوخت که چرا آنقدر وضعيت ناجوري دارد که نمي‌تواند به ايران بيايد. مي‌گفت:... وضع مالي‌ام خوب نيست، من اينجا دانشجو هستم. درآمدم هم خوب نيست. کل پس‌اندازي که کردم، حدود ۳۰۰-۴۰۰ دلاري است که مي‌خواهم براي شما بفرستم تا اين‌کار را بکنيد...

من هم به او گفتم که من براي خودم سود نمي‌خواهم ولي شرکت بازرگاني ما طوري است که نمي‌شود گفت مجاني کار کنند بنابراين حداقل را از شما مي‌گيرم. شما ۲۰۰ دلار بدهيد.
البته از او خواستم که عکس خواهرش محجبه باشد که وقتي فرستاد ديديم با حجاب است. ما گفتيم که يک کار انساني انجام مي‌دهيم، تازه سنگ تمام هم گذاشتيم. رفتيم جعبه خرما گرفتيم، عکس او را گرفتيم و روي قاب و سيني گذاشتيم و داديم دست يک نفر تا دور حرم توزيع کند و براي شادي مادرش هم، همانطور که گفته بود فيلم و عکس گرفتيم و برايش فرستاديم. او هم تشکر کرد.


چندي بعد گفت که يک کار ديگر هم مي‌توانيد براي من انجام دهيد؟ گفتم چه کاري؟ گفت تولد يک عده را مي‌خواهم برايم تبريک بگوييد. برايم خيلي مفهوم نبود، اما چون چيز خاصي نبود باز هم پذيرفتم. مثلل چند تايي را برداشتيم برديم کنار خانه رفيقمان چسبانديم. يکي دو تا عکس گرفتيم فرستاديم.
اما قضيه که ادامه داشت يک روز نيروي انتظامي يکي از پرسنل ما را که مشغول چسباندن عکس‌ها بود، دستگير مي‌کند. مرا هم احضار کردند به اين نيرو. ماموري که با من صحبت مي‌کرد گفت: آقا شما مي‌دانيد اين چه کسي است؟ گفتم: نه. چه کسي بوده؟ گفت: اين خواهر مسعود رجوي است، اين يکي ديگر خود مسعود رجوي است و يا اينکه عکس سرش بالاي اين بدن مونتاژ شده، فلان آدم در سازمان مجاهدين است».

در يکي از تراکت‌هاي تبريک که به سفارش شرکت Orient advertising studio که توسط خانم مهناز و با آدرسي در سويس است و براي عيد قربان تهيه شده، عکس مسعود رجوي با لباس احرام ديده مي‌شود. علي‌اکبر مي‌گويد: تاکنون عکسي از رهبر اين سازمان نديده و کسي را هم از آنها نمي‌شناسد. او با تفهيم اتهام در دادگاه انقلاب به جرم تبليغ عليه نظام، به سفارش دهنده براي اين رفتارش اعتراض مي‌کند که در پاسخ نامه‌اي را دريافت مي‌کند که در بخشي از آن اشاره شده:
منظورتان چيست؟ شما بنا بوده از تراکت‌ها فيلمي كوتاه بفرستيد ولي ار فيلمي كه خودتان تهيه کرديد هم دريغ كرديد. اين کار اصلا سياسي نبوده و هر کس گفته به شما دروغ گفته است. مگر چه كارخلافي كرده‌ايد؟ اين تقريبا آخرين نامه‌اي است که بدست او از طريق خانم مهناز در سوييس مي‌رسد. چرا که ديگر پاسخ نامه‌هاي او را نمي‌دهد.


علي اکبر ادامه مي‌دهد: «از اين‌که ما را دور زدند خيلي ناراحت شدم. روز اول مي‌گفت، آقا، ما مي‌خواهيم اين عکس مسعود رجوي را ببريم بزنيم در خيابان، آيا مي‌رويد بزنيد يا نه؟ يا من مي‌گفتم مي‌روم ولي ده ميليون بده يا اين‌که مي‌گفتم نمي‌روم. با عقل تصميم مي‌گرفتم که آيا اين‌کار را بکنم يا نکنم. نه اين که از سر دلسوزي بروم و انجام بدهم،‌ بعد فردا نيروي انتظامي مرا بگيرد و پرونده تشکيل دهد؛ در ۳۲ سال عمري که از خدا گرفته‌ام، هنوز پايم به پاسگاه باز نشده. بعد به دروغ مي‌گوييد، مادرم در حال مرگ است. تو بيا، عکس تراکت تسليت خواهر مرحومم را آماده کن و به من بده، تا آن را به مادرم نشان بدهم تا ياد ايران بيفتد.

به هر صورت سازمان مجاهدين خلق در سايت خود در بخش‌هايي اشاره به عکس‌ها، تصاوير و فيلم‌هايي مي‌کند که در آن هواداران داخل ايران با نصب پوستر و تراکت و پوشيدن لباس با آرم سازمان از آنها حمايت کرده‌اند.
از سويي ديگر سايتي موسوم به «ايران ديده‌بان» با استناد به اظهارات برخي از اعضاي اين سازمان که بريده‌اند، به روش‌هاي تبليغاتي اين سازمان در داخل کشور اشاره مي‌کند.
اما اين تنها مورد نيست. در طول ماههاي گذشته چندين نفر از سوي عوامل انتظامي و امنيتي در ايران به دليل اين کار دستگير شده‌اند. اگرچه که اين دستگيري‌ها نشان از اين دارد که روش سازمان براي آنها لو رفته است اما سازمان و يا طرفدارانش حاضر به تغيير استراتژي تبليغات خود نيستند.


اکثر دستگير شدگان کساني‌اند که عکس‌هاي مجالس ترحيم، تبليغ شامپو، تراکت بازگشت از حج و مواردي از اين دست را نصب مي‌کرده‌اند و اساسا نمي‌دانستند کارشان بخشي از پروسه تبليغاتي سازمان در داخل ايران است. به هر صورت عکس‌هاي جواني مسعود رجوي يا مريم يا موسي خياباني که براي بسياري از نسل جوان‌ها، تقريبا ناآشنا است، بخش لاينفکي از اين تصويرها، پوسترها و عکس‌هاي روي شامپوها بوده است.

در جايي نقل مي‌شد که در يکي از تظاهرات‌هاي دانشجويي، خانمي از يکي از سي‌دي فروش‌هاي ميدان انقلاب تهران مي‌خواهد با گرفتن چهل هزار تومان عکس خواهر دانشجوي مرحومش را در اين تظاهرات بالا ببرد. او نيز با گرفتن اين عکس در ميان دانشجويان اقدام به بالا بردن عکس مي‌کند که با حمله دانشجويان مواجه مي‌شود و در نهايت حين تحويل به ماموران نيرو انتظامي اظهار مي‌کند که نمي‌داند اين عکس کيست. او تاکنون نام مريم رجوي را هم نشنيده است.

کاظم «ک» يکي ديگر از کساني است که با اين موضوع دست به گريبان شده، او مدير بازرگاني يک شرکت تبليغاتي است: «... حدود يک ماه و نيم يا دو ماه پيش، يک تماس تلفني داشتيم که از ما خواستند اطلاعات ريز را راجع‌ به برپا کردن يک بالن بادي تبليغاتي در يک نقطه سطح شهر، در حد يک تا سه روز را قيمت‌دهي کنيم.

اين تلفن از سوئد با نام سرکار خانم آلاله اشرفيان زده شد. کمي جدي‌تر که شد ايشان به اين‌ صورت که يک خانواده‌اي ايراني، مقيم سوئد هستند و در ايران کسي را ندارند، يک فرزند خردسالي دارند که حدود دي ماه به دنيا آمده و بعد از مثلا پنج ـ شش سال زندگي، دچار سرطان شده، که باز در سي‌ام دي ماه، شفا پيدا کرده و حالا مي‌خواهند به همين مناسبت براي شادي‌اش بالني را در ايران هوا کنند. البته تناقض‌هايي هم داشت. يک بار اين خانم مي‌گفتند شوهر من مرده. يک بار ديگر مي‌گفتند من از شوهرم جدا شده‌ام و دوست دارم که پسرم فکر کند، خانواده شوهر من در ايران به فکر او هستند، مي‌خواهم يک بالن با متن تبريک براي او آماده کنم، هزينه‌اش را مي‌دهم تا شما در ايران آنرا بالا بفرستيد و فيلمبرداري بکنيد. من مي‌خواهم به عنوان کادوي تولدش، اين فيلم را به او بدهم.


«سي‌ام دي‌ماه، بازگشت مسعود عزيزمان، مبارک باد». اين جمله‌اي بود که خانم اشرفيان از ما مي‌خواست تا بر روي بالن بزنيم. ما هم با توجه به برآورد، حدود ۳۵۰۰ دلار قيمت داديم. طبق قرار، مرحله اول ۵۰ درصد هم واريز شد. در اين مرحله ايشان علاوه بر آن که آن متن را دادند، زير آن اضافه کردند، تقديم به اشرفيان عزيز، دي ماه ۸۶. دو تا عکس هم براي ما فرستادند، عکس يک پرنده آبي رنگ و يک شير. توجيه او نيز اين بود که؛ پرنده آبي رنگ اولين طرحي است که بچه من زده و دوست دارم روي آن باشد و شير نماد مردانگي پدرش است.

پس از تاييد و آماده سازي روز ۲۷ يا ۲۸ ديماه بود که همکاران ما به پارک کوه سنگي مشهد مراجعه کردند و قصد اجراي کار را داشتند. همان روز صبح ايشان به من زنگ زدند و خواستند سريع‌تر فيلم‌ها را بگيرم و برايشان بفرستم. آمدم شرکت، ديدم که شرکت حالت درستي ندارد، مدير عامل ما هم نيست. همکاران نمي‌دانستند چه اتفاقي افتاده. نيروهايي که رفته بودند پارک کوه سنگي دستگير شده بودند و از نيروي انتظامي زنگ زده بودند که مدير‌عامل ما هم برود.
من را هم خواستند. رفتم و به من هم تفهيم اتهام شد. جرممان اين بود که به عنوان هوادار سازمان، فعاليت سياسي انجام مي‌دهيم. انکار کرديم اما به ما يکسري اسناد نشان دادند که نتوانستيم خودمان را تبرئه کنيم.

ما بي‌خبر بوديم. به ما پرده‌هايي را که در سطح شهر زده شده بود نشان دادند، نمي‌دانم مشهد بود يا تهران، ولي همين بازگشت را تبريک گفته بود. شايد از سال‌هاي پيش بود يا مال همين امسال بود و البته به نام همان اشرفيان. بعد عکس مسجدي را به ما نشان دادند و گفتند اين خارج از کشور است، يک مسجد سبز رنگ بود که جلوي آن حوضي بود و سردرش نوشته شده بود اشرفي‌ها.
بعد يک‌سري عکس‌هايي به ما نشان دادند از آقاي مسعود رجوي و خواهرشان که مانند همين را هم از من خواسته بودند تا در مجلات من چاپ کنم. ما خودمان آنجا قانع شديم که داشتيم براي اين‌ها، کار مي‌کرديم.
به هر حال بعد در دادگاه انقلاب طي حکمي، هشت ميليون تومان جريمه شديم. خب ديگر حالا شما قضيه‌اي سوء‌پيشينه را ببينيد، من هم موقعيت خودم در شرکت را از دست دادم، يک مدتي معلق بودم؛ حالا که تازه برگشتم سر کار، سمت قبلي‌ام را ندارم، اعتماد قبل را نسبت به من ندارند. سه چهار نفري هم که بندگان خدا، آنجا گرفتار شده بودند، هنوز در شوک هستند، سه تا کارگر معمولي که در جريان نيستند اصلا چه کرده‌اند».

يک کارشناس انتظامي که مايل نبود نامش آورده شود اشاره مي‌کرد: «جمهوري اسلامي چندي است که از اين روش سازمان مطلع شده. به همين دليل به تمامي عوامل در اين خصوص آموزش‌هاي لازم نيز داده است. اکثر دستگيرشدگان کاملا از موضوع بي‌اطلاع هستند و بخشي نيز از طريق سر‌پل‌هاي سازمان بنابر نياز و اضطرار مالي روي به اين کار مي‌آورند. بي‌شک جمهوري اسلامي هم بنابر لزوم با اين افراد برخورد مي‌کند و اين قاعدتا بيش از آن که به ضرر ما باشد به ضرر آبروي سازمان است. چون سازمان افرادي را به کار گرفته که هيچ گونه انگيزه مبارزاتي ندارند».
در اين برنامه‌ها عمده مانور‌هاي اين سازمان پيرامون قرارگاه اشرف، آزادي مسعود رجوي در سي‌ام دي از زندان شاه و معرفي مريم رجوي است.
در ماه دسامبر به نقل از سايت بي‌بي‌سي فارسي در مورد آخرين وضعيت نيرو‌هاي اين سازمان آورده شده: «طي چهار سال گذشته شماري از جداشدگان از مجاهدين خلق به ايران بازگشته‌اند که دفتر مطبوعاتي نيروهاي تحت فرماندهي آمريکا در عراق، تعداد آنان را ۳۸۰ نفر اعلام کرده است.

جواد فيروزمند، سخنگوي انجمن آريا مي‌گويد که اين افراد در شهرهاي مختلف ايران به کار و زندگي آزاد اجتماعي مشغولند و خود او با تعدادي از آنان در تماس است.
به گفته وي، در داخل قرارگاه اشرف نيز که سازمان مجاهدين خلق اداره آن را همچنان در دست دارد، عده اي حدود دويست نفر از جداشدگان از مجاهدين هستند که حاضر نشده‌اند به اردوگاهي که نيروهاي آمريکايي براي جداشدگان احداث کرده‌اند منتقل شوند و در مکاني جداگانه در داخل قرارگاه از آنها نگهداري مي‌شود».
فيروزمند مي‌گويد اين افراد نيز خواهان پناهندگي به کشورهاي غربي هستند.
قرارگاه اشرف در سال ۱۹۸۶ و با انتقال رهبري مجاهدين خلق از فرانسه به عراق تأسيس شد و اعضاي اين سازمان با امکانات نظامي که حکومت صدام حسين در اختيار آنها قرار داد به مبارزه مسلحانه با ايران مي‌پرداختند و در عمليات نظامي عليه ايران که در آن زمان با عراق در حال جنگ بود شرکت مي‌جستند.

به نقل از اين سايت، اين قرارگاه در شهرستان خالص واقع در استان دياله در شرق عراق قرار دارد و ائتلاف تحت فرماندهي آمريکا، تازه ترين آمار افرادي را که همچنان در آن به سر مي‌برند حدود ۳۳۶۰ نفر اعلام کرده است».

در نهايت گزارش با اين هدف تهيه شده که جدا از اهداف ايدئولوژيک و يا سازماني مجاهدين خلق در جهت مبارزه‌اي که براي خود با جمهوري اسلامي ايران فرض مي‌دانند به معضلي بپردازد که گريبان‌گير افرادي شده است که اساسا هيچ نقشي در اهداف اين سازمان ندارند. آنهايي که بي‌آنکه بخواهند قرباني مي‌شوند.

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱:۳۶ ب.ظ
توسط machkol
حسن زبل

پرده اول

مکان اتاق کار خواهر اقدس در اروپا یک اتاق با یک میز تاشو که روی میز عکس مریم و مسعود رجوی قرار دارد و مقداری کاغذ و کتابهای سازمان گوشه اتاق یک ضبط صوت قدیمی قرار دارد.

زمان ساعت ده صبح

تلفن زنگ میزند خواهر اقدس که از اعضای شورای رهبری مجاهدین در خارج کشوراست بطرف تلفن میدود ، یادش میافتد که صدای موزیک زیاد است و حدس میزند که ممکن است تماس از عراق باشد ، برمیگردد و صدای موزیک را قطع میکند واز ذهنش میگذرد که چه خوب که تلفنها تصویری نیستند .

اقدس:الو بفرمائید

پشت خط: سلام اقدس خودتی ؟ من رقیه هستم از اشرف ؛ چه خبر؟

اقدس:سلام خواهر رقیه ؛ خبری نیست بچه ها همه رفتند کارمالی تبلیغاتی من هم تو پایگاه داشتم برنامه پیش برد مسئولیت هام را مینوشتم باضافه گزارش بحث های اخیر ( زیر چشمی به ضبط صوت نگاه میکند که نسبت به خاموش بودنش مطمئن شود)

رقیه :اون کار تبلیغات داخله را چه کار کردی ؟ تعهدت تا آخر همین ماهه ها ! قرار شد یه فیلم به ما بدی که هواداران تو داخل کشورعکس خواهر مریم و برادر مسعود را پخش کردند ! چی شد ؟؟

اقدس:خواهر من دارم دنبال میکنم با چند تا کانال صحبت کردم ممکنه یه کم دیر بشه ....

رقیه :دیر شدن نداریم ؛ تا سه روز دیگه ما فیلم را میخوایم مثل اینکه خبر نداری اینجا چه خبره میخوای همه رزمندگان برن کمپ آمریکایی ها ؟ ما داریم به اینها میگیم ببینید هواداران سازمان از شما بیشتر تلاش میکنند بعد تو نمیدونم پشت چی موندی ؟ خوبه نگفتیم خودت بری داخل عکس و تراکت پخش کنی؛ زودهرکارمیخوای بکنی بکن، سه روز دیگه فیلم را با اینترنت بفرست . این از گزارش بحث ها هم مهمتره همه کارهات را به نفع این کار تعطیل کن !

اقدس:باشه چشم همین الان تلفن شما را قطع کردم به یه شرکت زنگ میزنم تا بره دنبالش .

رقیه :باشه مواظب حرف زدنت با شرکت های داخلی باش طوری حرف بزنی که جذبشون کنی تا کار را انجام بدن ها !خداحافظ

اقدس:چشم من همه آموزشها و تجارب را خواندم ، مو به مو به همه عمل میکنم ،به رزمندگان سلام ما را برسانید بگید که ما همه آرزو داریم توی اشرف میبودیم .

رقیه :بسه دیگه خودت را لوس نکن بجاش برو کاری را که گفتم انجام بده به بچه ها اینو بگم هم همه میگن بیا جا عوض کنیم .

رقیه تلفن را قطع میکند و اقدس با عجله میدود دفتر تلفنی را می آورد و همزمان از توی لیوان آب دندانهایش را در آورده در دهانش میگذارد و جلوی آینه چند بار کلمه سین را تکرار میکند ، با خودش میگوید خوبیش اینه که از صدای من اصلا معلوم نیست که سنم چقدر است ؛ او با خودش سنش را نمیگوید اما شصت و پنج سالی دارد، تلفن را برمیدارد.

اقدس:الوووو سلام حمید جون توئی من ناز عسل گلم که قبلا بهت زنگ زده بودم .

پشت خط: ببخشید خانوم من همکار حمید هستم ؛ حمید اینهفته نیستند بهشون میگم شما زنگ زدید.

اقدس:وای نه بلا !خب الان که حمید نیست با خودت حرف میزنم اسم شما ؟

پشت خط :من ... من قاسم هستم خانم

اقدس:وای چه اسم قشنگی قاسم ، اسم من ناز عسله تو خونه بهم میگن ناز عسل گل.

قاسم :بله خانم بفرمائید امری هست در خدمتم.

اقدس:ببین قاسم جوون من یه دختر نوزده ساله مجرد و تنها هستم تو اروپا زندگی میکنم و همه اموال بابائی هم به من ارث رسیده ، روز سی ام مهر هم روز تولدمه ؛ من به بچه هام گفتم که کلی فامیل تو ایران دارم الان میخوام شما یه پارچه تبلیغاتی بنویسید " سی ام مهر روز مریم مبارک باد " بزنید تو خیابان بعدش عکس بگیرید که من به بچه هام نشون بدم بگم ببینید تو ایران چقدر فامیل دارم؛ هرچی هم پولش شد عیب نداره.

قاسم :خانم فضولی نباشه اما شما گفتید و نوزده ساله مجرد هستید, این بچه ها که گفتید از شوهر سابقتونه؟

اقدس:وای نه من هنوز ازدواج نکردم چیزه بچه ها که گفتم اِاِاِ چیزه آها بچه های محلمون رو میگم آخه همه تو محل منو دوست دارن منم به همه شون میگم بچه ها .

قاسم :ببخشد اما شما گفتید اسمتون نازعسله نه ؟

اقدس:آره ناز عسل گل اسم قشنگیه نه ؟ تو میتونی منو ناز گل هم صدا بزنی

قاسم :خب آره بد نیست اما فرمودید که تو تابلو بنویسم سی ام مهر روز مریم درست شنیدم ؟

اقدس:ااااا وای من گفتم مریم اااا ؟؟؟؟؟ نه همون ناز عسل گل را بنویس ااا نه صبر کن چی دارم میگم من ؟ همون مریم را بنویس مریم چیزه آخه اااا .....آها!!!!! آخه نه اینکه من خیلی به گل مریم علاقه دارم همه برام روز تولدم گل مریم میارن به همین دلیل اصلا روز تولدم روهمه میگن روز مریم ، فهمیدی قاسم جوون یه وقت فکر نکنی مریم رجوی منظورمه ها ؟

قاسم :مریم رجوی؟ این خانوم دیگه کیه ؟ من که نمیشناسمش .

اقدس:ااا ا تو چطورخانم رجوی را نمیشناسی ؟ الان از هر دانشجویی بپرسی بهت میگه .

قاسم :من خودم فوق لیسانس علوم اجتماعی دارم ولی اسمش به گوشم نخورده ولی الان اون مهم نیست مهم اینه که شما میگید تولدتون سی ام مهره درسته ؟؟

اقدس :خب آره مگه چیه .

قاسم :مشکلی نیست اما الان تو ماه بهمن هستیم فکر نمیکنید یه کم دیر شده برای تابلو نوشتن.

اقدس :ااا خب دیر که نشده شاید یه کم هم زود باشه ، سال دیگه استفاده میکنیم اما بگذار ببینم تو ماه بهمن چه مناسبت های سازمانی هست الان بهت میگم ، آخه من از مهر تا الان دنبال اینکار هستم برای همین گفتم سی مهر خب آها سی دی برادر مسعود از چیز چیز شده .... این خوبه

قاسم :ببین خانم من کاری به این کارا ندارم تو بگو من چی رو تابلویی که میگید بنویسم .؟ بقیه اش اصلا مهم نیست لااقل برای من مهم نیست.

اقدس:وای چطور مهم نیست الان همه دنیا به برادر مسعود و خواهر مریم چشم دوختن بعدتو میگی مهم نیستند نگی این حرفو این حرفهای بریده مزدورهای خائن از خدا بی خبره.

قاسم :خانم عزیز بهتره بریم سر درخواست شما ؛ شما یه تابلو میخواهید که روش تولدتون رو تبریک بگیم که هم محله ای هاتون ببینند درسته ؟

اقدس:احسنت درسته .

قاسم :خب باشه من رو یه پارچه مینویسم "ناز عسل گل جان نوزده سالگی ات مبارک" خوبه؟

اقدس:ااا میخوای خواهر رقیه پوستم رو بکنه ؟ این جمله به چه درد بچه های اشرف میخوره نه اسم خواهر مریم توشه نه اسم برادر مسعود .

قاسم :برادر مسعود دیگه کیه ؟

اقدس:مسعود رجوی دیگه نکنه اینم نمیشناسی؟

قاسم :نه نمیشناسم من که قرار نیست همه فامیل های شما را بشناسم .! اصلا نمیدونم تو تبریک تولد شما چرا باید اسم برادرتون باشه ؟

اقدس:اااااا نمیشناسی نشناس ،کار منو راه بنداز اصلا تولد خودمه میخوام اسم برادرم را هم بنویسم ؛مشکلی داره؟

قاسم :نه هیچ مشکلی نیست من هرچی شما بخواهید مینویسم شما یه جمله بگید من یادداشت میکنم برای درشت نویسی روی پارچه خوبه؟

اقدس:خب باشه بنویس : درود بر شیر همیشه بیدار مسعود رجوی و رئیس جمهور برگزیده خانم مریم رجوی و همه گوهران بی بدیل و شیر زنان و شیرمردان شهر شرف اشرف ایران زمین در انتظار قدوم مبارک شما شیردلان است باشد که سال نو را در میدان آزادی در مقدم ورود شما عزیزان جشن بگیریم ......

قاسم :خانم یه لحظه صبر کنید قرار است که این هم جمله را که دارید میگید رو پارچه بنویسیم ؟

اقدس:خب آره.

قاسم :خب این که تا همینجاش میشه صد وبیست متر پارچه ؛ صدبار تو جمله ای که گفتید شیر بود از شیر بیدار و شیر دل و شیر زن و شیر مرد و من نفهمیدم اصلا جشن تولده یا افتتاح باغ وحش.

اقدس:فاس چه فسول تو هرچی فی ( خواهر اقدس دندان مصنوعی اش را سرجایش محکم میکند و ادامه میدهد ) وای چه فضول تو کارت رو بکن خب من پول هر صد و بیست متر پارچه رو بهت میدم دیگه ؟

قاسم :آخه من برا خودتون میگم خانوم این چه جمله ای بود شما گفتید؟

اقدس: اینو باش تازه جمله های سیمای آزادی و اطلاعیه های شورا را ندیده ، پس اون جمله خوب بود تو گفتی "ناز عسل گلم نوزده سالگی ات مبارک " اصلا میشه اونو به پارلمانترها نشان بدیم بگیم نگاه کنید ما تو ایران هوادار داریم ؟

قاسم :خانم شما که میگید تو همون خارجه تو محلتون کلی بچه محله ها هوادارتونند دیگه اینکارا چیه ؟

اقدس:خب باشه تو نصف همین جمله را هم برام بنویسی خوبه.

قاسم :نه خانم من میترسم کار خلاف شرع از توش دربیاد به یه جای دیگه زنگ بزن.

اقدس :نه صبر کن کار خلاف شرع چیه ؟ اصلا تولد را ول کن باشه ! من چیزم چیز شده یعنی خواهرم رفته حج منتظر برگشتنش هستیم نه نه خواهرم قهر کرده از خونه رفته یه تابلو میخوام بنویسی که مریم جون ، اسم خواهرم مریمه آخه ، نه ننویس مریم جون بنویس خواهر مریم ما منتظر مقدمت هستیم خوبه جمله اش هم کوتاه شده همونی که میخوای .

قاسم :خب این تابلو را کجا بزنم که مریم ببینه .

اقدس :فرق نمیکنه تو یه کوچه پرت بن بست هم بزنی یه عکس ازش بگیری من پیش مسئولم دیگه شرمنده نیستم .

قاسم :آخه مگه این خواهر مریم شما تو کوچه های بن بست قدم میزنه که این نوشته رو ببینه .

اقدس :نه لازم نیست اون ببینه بچه ها تو اشرف عکسش را ببیند کافیه .

قاسم :من که نفهیمدم ، مگه شما نمیخواهید که خواهر مریمتون راضی بشه برگرده به خونه .

اقدس :اون بنده خدا که سیزده ساله راضیه کسی ازش دعوت نمیکنه .

قاسم :من که نفهیمدم عسل ناز گل خانم فکر کنم همه اش سرکاریه نه ؟؟

اقدس :خب آره همه اش که سرکاری هست ...ااااا نه سر کاری که نه باور کنید من تابلو رو میخوام هر چه زودتر هم بنویسی بهتر پولش هم اصلا مهم نیست

قاسم :خودتون که الان گفتید سرکاریه

اقدس :بابا من این ادا اطوارهای مریم و ارتش آزادیبخش و این چیزها را گفتم .

قاسم :خب اگه اینا سر کاریه شما چرا دنبالش هستید؟ شما هم ول کنید دیگه .

اقدس :ول کنم ؟ چه حرفها میخوای تو نشست کچلم کنن

قاسم :(عصابی ) ببخشید خانم تا دیونه نشدم تلفن را قطع میکنم ، اصلا میدونی چیه شرکت ما خدماتیه ، شرکت تبلیغاتی نیست . ما برای مراسم تزئینات و این کارها را انجام میدیم

اقدس :ااا چه بهتر اگه میشه یه دسته گل درست کنید روش بنویسد نثار قدم مریم

قاسم :با خودش : نه بابا ول کن نیست ببین خانم تخصص شرکت ما تو مراسم تشیع جنازه و این چیزهاست اگه نیاز بود بعدا حتما به ما زنگ بزنید ( تلفن را قطع میکند)

اقدس پکر و ناراحت قدم میزند و مجددا گوشی را برمیدارد

اقدس: الو آقا من سپیده هستم ......

نیم پرده بعدی

قاسم توی مغازه نشسته که همکارش وارد میشود

حبیب : قاسم هفته قبل یه کاسبی کردم که نگو و نپرس یه دختره به اسم آلاله از اروپا زنگ زد که برای روز مادر به اسم مادرش رو یه پارچه بنویسم مریم روزت مبارک راستش دختره چشمم رو گرفته

قاسم : مگه دیدیش ؟

حبیب : نه اما اسمش که آلاله است پولدار هم که هست تو اروپا هم که هست از همه مهمتر چه عاطفی چقدر مادرش رو دوست داره ببین دیگه برای شوهرش چه کارا که نمیکنه

قاسم : فقط یه جای کارش مشکل داره اونم عقلشه

حبیب : اا چطو مگه

قاسم : آخه هیچ حساب کردی چند ماه مانده روز مادر؟

حبیب : یعنی میگی سرکاریه