صفحه 1 از 1

عنايات قمر بني هاشم عليه السلام به كليميان

ارسال شده: جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷, ۱:۲۷ ب.ظ
توسط حسن2568
عنايات قمر بني هاشم عليه السلام به كليميان




شفا يافتن دكتر كليمي:


جناب مستطاب،‌ذاكر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، آقاي نورالله مرتضايي تويسركاني، ساكن شهر مقدس قم، در تاريخ 30/9/77 شمسي مرقوم داشته‌اند:


دكتر ميرزا ابراهيم كليمي كه در شهر تويسركان مطب داشته است، در شب شهادت حضرت ابوالفضل العباس عليه اسلام به سال 1335 شمسي به دل درد شديدي دچار مي‌شود، به طوري كه هر چه دوا و درمان مي‌كند كمتر نتيجه مي‌گيرد، بلكه درد او به شدت افزايش مي‌يابد وي خادمي مسلمان داشت. به خادم مي‌گويد: كاري براي من انجام بده، والا الان از دنيا مي‌روم!


خادم در جواب مي‌گويد‌: شما خود دكتر هستي و مريضها را جهت مداوا نزد تو مي‌آورند و تو برايشان مي‌نويسي. وقتي خود نتواني براي خويش كاري انجام بدهي، من چگونه مي‌توانم برايت كاري انجام بدهم؟


مابقي داستان از خادم بشنويد:


خادم مزبور تعريف مي‌كرد: در اين اثنا ناگهان به ذهنم خطور كرد بروم به مسجد باغوار كه روضة ابوالفضل العباس عليه السلام در آن برقرار بود و يك استكان آبجوش با چند حبة قند آورده، به خورد دكتر بدهم، شايد شفا حاصل كند.


به مسجد باغوار رفته، مقداري آب جوش و چند دانه قند در ميان آب جوش حل كردم و آوردم و به خورد دكتر دادم. كم كم رو به بهبودي نهاد و خوب شد. دكتر بلند شد و به من گفت چه چيزي به من خورانيدي كه مانند مهري كه به روي كاغذ زده شود اثر گذاشت و درد مرا خوب كرد؟!


در جواب گفتم: مقداري آب جوش با چند دانه قند از مجلس روضة قمر بني هاشم حضرت عباس عليه السلام (كه در مسجد باغوار برقرار بود) آوردم و به شما خورانيدم. دكتر سؤال كرد: ابوالفضل چه شخصيتي بوده است؟


گفتم: او برادر امام حسين سالار شهيدان عليه السلام است. امام حسين عليه السلام با 72 تن از ياران خود براي دفاع از اسلام در كربلا به شهادت رسيدند و زنها و فرزندان آنان بعد از شهادت مردان، اسير گشتند، و حضرت عباس عليه السلام نيز يكي از آن 72 تن بود كه در كنار نهر علقمه به شهادت رسيد و دو دستش را از تن او جدا كردند. از آن تاريخ تاكنون نزديك 14 قرن مي‌گذرد و هر ساله ما مسلمانان براي احترام به آنان در ماه محرم عزاداري مي‌كنيم.


دكتر گفت: اكنون من هم سالي 3 كيلو قند و يك كيلو چاي، نذر حضرت عباس عليه السلام مي‌كنم.


باري ، دكتر كليمي فورا روي نذري كه مي‌كند، پولي به خادم مي‌دهد كه قند و چاي خريده و به مسجد باغوار ببرد. خادم هم طبق دستور قند و چاي را به مسجد مي‌برد. مسئول آبدارخانه پس از اطلاع از ماجرا، به خادم دكتر مي‌گويد:‌ من اينها را قبول نمي‌كنم، چون ايشان كليمي است، مگر اينكه حاكم شرع اجازه بدهد.


خادم، نزد حضرت آيت الله تألهي مي‌رود كه در آن زمان از طرف حضرت آيت الله العظمي بروجردي (ره)، عازم آن ديار شده بود و قصه را از اول تا به آخر براي ايشان بيان مي‌كند. ايشان هم مي‌فرمايد: اشكال ندارد و قند و چاي را قبول كنيد.


از آن پس، هر ساله دكتر ميرزا ابراهيم قند و چاي را به مسجد باغوار مي‌فرستاد و اين كار تا زماني كه زنده بود،‌ ادامه داشت.




[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷, ۲:۵۷ ب.ظ
توسط mohammad tomcat
عجب آدمی بوده هرکی جای این بابا می بود سریعاً مسلمان میشد ولی این بابا مسلمان نشده :x :?