خاطره اي خواندني و جالب از حاشيه حمله آمريکا به عراق در سال 1382
ارسال شده: یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۷, ۱:۱۵ ق.ظ
به نام خداوند بخشنده مهربان
بروبچ سی سی همگی سلام.
امشب داشتم می خوابیدم که یکدفعه یاد اخرین روزهای سال 81 افتادم و بد ندیدم شم را هم در جریان بگذارم.
دوستان من الان 16 ساله آبادان زندگی می کنم و در این سالها اتفاقات عجیب و غریب و باورنکردنی و گاهی وحشتناک زیاد دیدم که اگر قصد تعریف در این سایت را داشته باشم سایر به یک مرکز طنز تبدیل خواهد شد که زیبنده نیست.
ولی یادی از روزهای خاطره انگیز حمله امریکا به عراق خالی از لطف نیست.
یادمه اون روزا کلاس سوم دبیرستان بودم در مدرسه معروف و قدیمی ابن سینا آبادان که بسیاری از مسئولین آبادانی مملکت ما نیز از آنجا دیپلم گرفته اند.
ترم دوم شروع شده بود و هر روز تو اخبار از حمله می گفتند.اون موقع تو بسیج هم یک سری فعالیتهای محدود داشتم.پایگاه که می رفتم همه از اماده باش بسیج سپاه ارتش می گفتند و..
من اون موقع زیاد این چیزا حالیم نبود فقط از بس مجله صنایع هوایی می خریدم و الان حدود 80 تا از قدیمی هاشو آرشیو دارم عشق دیدن جنگنده های آمریکایی-آواکس وتفتگداران دریایی امریکا منو کشته بود.
روزشماری میکردم حمله شروع بشه از بس الجزیره نگاه کردم عرب شده بودم.از همون موقع ها عربی یاد گرفتم و الان خیلی به دردم خورده.
شورای امنیت پشت سر هم تشکیل جلسه می داد و فرانسه و روسیه مخالف حمله بودن.
تا اینکه اواخر اسفند 81 رسید.از مدرسه برمیگشتم که مجری الجزیره که دختر خانم خوشکلی هم بودند گفت آمریکا-انگلیس و اسپانیا جلسه ای سری تشکیل دادند و تا ساعاتی دیگر خبر مهمی پخش خواهد شد.
از خوشحالی پریدم هوا.رفتم با بچه های کوچه فوتبال بازی و گل کوچیک یک سر هم با اهل و عیال رفتیم سینما.
عشقم برنامه حصادالیوم ساعت 11:30 بود تا گرفتم گفت جورج بوش تا لحظاتی دیگه سخنرانی داره.
هر چی انگلیسی دست و پاشکسته بلد بودم جمع و جور کردم و نشستم پای سخنرانیش.اول پرت و پلا های همیشگی شو گفت که انگار مالک کره زمینه و همه باید گوش به فرمانش باشن.
تا اینکه گفت صدام 48 ساعت وقت داره تسلیم شه و گرنه حمله می کنیم.
صدام قضیه رو شوخی گرفت و اهمیت نداد.
آماده باش ارتش در مرز آبادان با عراق به بالاترین سطح رسید و جنگنده های نیروی هوایی ایران بر فراز آبادان ظاهر شدند.که جوری که من یادمه اف 5 و اف 14 بودند و در ارتفاع پایین پرواز می کردند.
همه آبادانیا ترسیده بودند و فکر می کردند مثل سال 59 آبادان دوباره خراب می شه و...
بازار شایعات داغ بود.ماسک ضد شیمیایی تو شهر به قیمت گزاف خرید و فروش می شد.همه می گفتن صدام شیمیایی میزنه.
همه آبادانیا چسب به صورت ضربدری روی شیشه خونه هاشون زدن.
تا اینکه در ساعت 6 صبح 29 اسفند 1381 با صدای وحشتناک بمباران و موشکباران همه از خواب پریدیم.
همه ریختن تو خیابون.من کلم خراب بود و رفتم رو پشت بام.مامانم گریه و...میلاد بیا الان خونمون بمبارون میشه و...من که بچه شری بودم حالیم نبود.با دو سه تا از بچه های تخص و مارمولک آبادان رفتیم لب شط ناگهان یک افسر ارتش بمون اخطار داد که از منطقه دور شید اینجا ممنوعه است.مخفیانه به محلی در نزدیکی مرز رفتیم.ناگهان صدای پرواز یک جنگنده فوق سریع آمریکایی را شنیدیم سرمان را بلند که کردیم دیدیم صدای انفجار شدیدی از پالایگاه آبادان شنیده شد.موتور را روشن کردن و با سرعت رفتم پالایشگاه.دیدم بله ملت جمع شده اند و صدای آمبولانس و اتش نشانی گوش کر کن بود.در این حادثه یک راکت به اشتباه به پالایشگاه اصابت کرد که 3 نفر از حراست انجا زخمی گردیدند.
صبح شد.رفتم لب شط هیچ خبری نبود صدا نمی امد.برگشتم خونه تلویزیون روشن کردم اخبار گفت فعلا به علت تغییر تاکتیک بمباران متوقف شده و از چند ساعت دیگه اغاز میشه.
شب شد یادمه جمعه بود.و جمعه بازار بر پا.شهرستانی و تهرانی ریخته بود تو آبادان.رفتم انتهای خیابان دبستان کنار اروند رود.ناگهان سکوت شکسته شد.نوری قرمز رنگ از سمت عراق فضا را روشن کرد.وصدایی مهیب به هوا برخاست.
زن و مرد جیغ و فریاد و فرار و دویدن به این سو و ان سو .
من حالیم نبود و داشتم کیف می کردم.ومیخندیدم به ترسو بودن ملت و اینکه چقدر سوسولن.دیدم شهرستانیا ماشیناشونو روشن کردن و دمو و دقیقه آدرس خروجی ابادان رو می پرسن هرکی دستم رسید بش گفتم و ته دلم می خندیدم که شهدای نترس زمان جنگ کجا و اینها کجا.
روی سر انها گلوله و خمپاره مثل باران می بارید وآنها زیر خمپاره باران زیارت عاشورا می خواندند و اینها...
ولش کن.
هیچی دیدم اوضاع شهر داره بی ریخت میشه.مامان بابا هم گیردادن یالا میلاد بلند شو بریم تهران.منم حوصله تهران رو نداشتم گفتم بابا تهران عید خلوته همشون میرن شمال حوصلمون سر میره.گفتن میریم اصفهان.دیدم گیر دادن بی خیال شدم.و نشستم یک گوشه دپرس
فرداش بابامو غال گذاشتم با بچه ها رفتیم اروند کنار و روبروی فاو.اگربه گوگل ارث دقت کنید می بینید این منطقه روبروی شهر فاو عراق است.هر کاری کردیم رامون ندادن.یواشکی از راه نخلها خودمون رو رسوندیم به مرز ولی باز هم دیدنمون و اخطار کردن.
برگشتم خونه دیدم به خشکی شانس شبکه خبر دوربین گذاشته این ور مرز و داره از سربازای آمریکایی تو فاو فیلم می گیره.محکم کوبیدم رو زمین.
دو سه روزی گذشت وآمریکا جنوب عراق را اشغال کرد و سر و صدا خوابید و جنگ به نزدیکی های بغداد رسید مسافرت اصفهان هم خوشبختانه کنسل شد.
مردم فراری هم یواش یواش برگشتند.
تنها حادثه مهم قتل یک پسر 15 ساله بر اثر شلیک خمپاره اشتباه در جاده خسروآباد بود که از پدر و مادرش در جشنواره فیلم فجر بیست و دوم تجلیل شد.
20 فروردین 82 سربازان امریکایی بدون مقاومت مهمی وارد بغداد شدند و مجسمه صدام فرو ریخت.مردم عراق نیز به جشن و شادی پس از 35 سال دیکتاتوری حزب بعث پرداختند.و جنگ تمام شد.
وهنوز هم تمام نشده و تا عراق عراق شود.....
یا علی.
بروبچ سی سی همگی سلام.
امشب داشتم می خوابیدم که یکدفعه یاد اخرین روزهای سال 81 افتادم و بد ندیدم شم را هم در جریان بگذارم.
دوستان من الان 16 ساله آبادان زندگی می کنم و در این سالها اتفاقات عجیب و غریب و باورنکردنی و گاهی وحشتناک زیاد دیدم که اگر قصد تعریف در این سایت را داشته باشم سایر به یک مرکز طنز تبدیل خواهد شد که زیبنده نیست.
ولی یادی از روزهای خاطره انگیز حمله امریکا به عراق خالی از لطف نیست.
یادمه اون روزا کلاس سوم دبیرستان بودم در مدرسه معروف و قدیمی ابن سینا آبادان که بسیاری از مسئولین آبادانی مملکت ما نیز از آنجا دیپلم گرفته اند.
ترم دوم شروع شده بود و هر روز تو اخبار از حمله می گفتند.اون موقع تو بسیج هم یک سری فعالیتهای محدود داشتم.پایگاه که می رفتم همه از اماده باش بسیج سپاه ارتش می گفتند و..
من اون موقع زیاد این چیزا حالیم نبود فقط از بس مجله صنایع هوایی می خریدم و الان حدود 80 تا از قدیمی هاشو آرشیو دارم عشق دیدن جنگنده های آمریکایی-آواکس وتفتگداران دریایی امریکا منو کشته بود.
روزشماری میکردم حمله شروع بشه از بس الجزیره نگاه کردم عرب شده بودم.از همون موقع ها عربی یاد گرفتم و الان خیلی به دردم خورده.
شورای امنیت پشت سر هم تشکیل جلسه می داد و فرانسه و روسیه مخالف حمله بودن.
تا اینکه اواخر اسفند 81 رسید.از مدرسه برمیگشتم که مجری الجزیره که دختر خانم خوشکلی هم بودند گفت آمریکا-انگلیس و اسپانیا جلسه ای سری تشکیل دادند و تا ساعاتی دیگر خبر مهمی پخش خواهد شد.
از خوشحالی پریدم هوا.رفتم با بچه های کوچه فوتبال بازی و گل کوچیک یک سر هم با اهل و عیال رفتیم سینما.
عشقم برنامه حصادالیوم ساعت 11:30 بود تا گرفتم گفت جورج بوش تا لحظاتی دیگه سخنرانی داره.
هر چی انگلیسی دست و پاشکسته بلد بودم جمع و جور کردم و نشستم پای سخنرانیش.اول پرت و پلا های همیشگی شو گفت که انگار مالک کره زمینه و همه باید گوش به فرمانش باشن.
تا اینکه گفت صدام 48 ساعت وقت داره تسلیم شه و گرنه حمله می کنیم.
صدام قضیه رو شوخی گرفت و اهمیت نداد.
آماده باش ارتش در مرز آبادان با عراق به بالاترین سطح رسید و جنگنده های نیروی هوایی ایران بر فراز آبادان ظاهر شدند.که جوری که من یادمه اف 5 و اف 14 بودند و در ارتفاع پایین پرواز می کردند.
همه آبادانیا ترسیده بودند و فکر می کردند مثل سال 59 آبادان دوباره خراب می شه و...
بازار شایعات داغ بود.ماسک ضد شیمیایی تو شهر به قیمت گزاف خرید و فروش می شد.همه می گفتن صدام شیمیایی میزنه.
همه آبادانیا چسب به صورت ضربدری روی شیشه خونه هاشون زدن.
تا اینکه در ساعت 6 صبح 29 اسفند 1381 با صدای وحشتناک بمباران و موشکباران همه از خواب پریدیم.
همه ریختن تو خیابون.من کلم خراب بود و رفتم رو پشت بام.مامانم گریه و...میلاد بیا الان خونمون بمبارون میشه و...من که بچه شری بودم حالیم نبود.با دو سه تا از بچه های تخص و مارمولک آبادان رفتیم لب شط ناگهان یک افسر ارتش بمون اخطار داد که از منطقه دور شید اینجا ممنوعه است.مخفیانه به محلی در نزدیکی مرز رفتیم.ناگهان صدای پرواز یک جنگنده فوق سریع آمریکایی را شنیدیم سرمان را بلند که کردیم دیدیم صدای انفجار شدیدی از پالایگاه آبادان شنیده شد.موتور را روشن کردن و با سرعت رفتم پالایشگاه.دیدم بله ملت جمع شده اند و صدای آمبولانس و اتش نشانی گوش کر کن بود.در این حادثه یک راکت به اشتباه به پالایشگاه اصابت کرد که 3 نفر از حراست انجا زخمی گردیدند.
صبح شد.رفتم لب شط هیچ خبری نبود صدا نمی امد.برگشتم خونه تلویزیون روشن کردم اخبار گفت فعلا به علت تغییر تاکتیک بمباران متوقف شده و از چند ساعت دیگه اغاز میشه.
شب شد یادمه جمعه بود.و جمعه بازار بر پا.شهرستانی و تهرانی ریخته بود تو آبادان.رفتم انتهای خیابان دبستان کنار اروند رود.ناگهان سکوت شکسته شد.نوری قرمز رنگ از سمت عراق فضا را روشن کرد.وصدایی مهیب به هوا برخاست.
زن و مرد جیغ و فریاد و فرار و دویدن به این سو و ان سو .
من حالیم نبود و داشتم کیف می کردم.ومیخندیدم به ترسو بودن ملت و اینکه چقدر سوسولن.دیدم شهرستانیا ماشیناشونو روشن کردن و دمو و دقیقه آدرس خروجی ابادان رو می پرسن هرکی دستم رسید بش گفتم و ته دلم می خندیدم که شهدای نترس زمان جنگ کجا و اینها کجا.
روی سر انها گلوله و خمپاره مثل باران می بارید وآنها زیر خمپاره باران زیارت عاشورا می خواندند و اینها...
ولش کن.
هیچی دیدم اوضاع شهر داره بی ریخت میشه.مامان بابا هم گیردادن یالا میلاد بلند شو بریم تهران.منم حوصله تهران رو نداشتم گفتم بابا تهران عید خلوته همشون میرن شمال حوصلمون سر میره.گفتن میریم اصفهان.دیدم گیر دادن بی خیال شدم.و نشستم یک گوشه دپرس
فرداش بابامو غال گذاشتم با بچه ها رفتیم اروند کنار و روبروی فاو.اگربه گوگل ارث دقت کنید می بینید این منطقه روبروی شهر فاو عراق است.هر کاری کردیم رامون ندادن.یواشکی از راه نخلها خودمون رو رسوندیم به مرز ولی باز هم دیدنمون و اخطار کردن.
برگشتم خونه دیدم به خشکی شانس شبکه خبر دوربین گذاشته این ور مرز و داره از سربازای آمریکایی تو فاو فیلم می گیره.محکم کوبیدم رو زمین.
دو سه روزی گذشت وآمریکا جنوب عراق را اشغال کرد و سر و صدا خوابید و جنگ به نزدیکی های بغداد رسید مسافرت اصفهان هم خوشبختانه کنسل شد.
مردم فراری هم یواش یواش برگشتند.
تنها حادثه مهم قتل یک پسر 15 ساله بر اثر شلیک خمپاره اشتباه در جاده خسروآباد بود که از پدر و مادرش در جشنواره فیلم فجر بیست و دوم تجلیل شد.
20 فروردین 82 سربازان امریکایی بدون مقاومت مهمی وارد بغداد شدند و مجسمه صدام فرو ریخت.مردم عراق نیز به جشن و شادی پس از 35 سال دیکتاتوری حزب بعث پرداختند.و جنگ تمام شد.
وهنوز هم تمام نشده و تا عراق عراق شود.....
یا علی.

