لبیک داعی الله
ارسال شده: شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۷, ۱۰:۵۱ ق.ظ
شخصی بود که او را عبیدالله بن حر جعفی می گفتند . از بزرگان عرب بود . از کوفه بیرون آمده بود , و در نواحی
.
شط منزل کرده بود . حضرت او را به یاری خود طلبید . اجابت نکرد .ء
.
پس آن حضرت فرمود : ما خود به منزل او می رویم . آن حضرت به خیمه او تشریف بردند . فرمودند : ای مرد !ء
.
تو گناه بسیار کرده ای بیا و یاری من کن تا کفاره گناهان تو شود . ء
.
عرض کرد : من مردی هستم صاحب مال و صاحب شرف و قبیله و عشیره , و نمی توانم از کوفه بیرون آیم که
.
گرفتار نصرت جناب تو شوم . حال اسب می دهم , نیزه می دهم . ء
.
فرمود : مرا حاجتی به اسب و مال تو نیست . حال که یاری نمی کنی , پس از این صحرا برو که صدای استغاثه
.
مرا نشنوی ....ء.
نکند امام حی بیاین دم خیمه دل ما , او را نشناسیم ؟ دعوتش را لبیک نگوئیم ؟ ...... ء
[External Link Removed for Guests]
.
شط منزل کرده بود . حضرت او را به یاری خود طلبید . اجابت نکرد .ء
.
پس آن حضرت فرمود : ما خود به منزل او می رویم . آن حضرت به خیمه او تشریف بردند . فرمودند : ای مرد !ء
.
تو گناه بسیار کرده ای بیا و یاری من کن تا کفاره گناهان تو شود . ء
.
عرض کرد : من مردی هستم صاحب مال و صاحب شرف و قبیله و عشیره , و نمی توانم از کوفه بیرون آیم که
.
گرفتار نصرت جناب تو شوم . حال اسب می دهم , نیزه می دهم . ء
.
فرمود : مرا حاجتی به اسب و مال تو نیست . حال که یاری نمی کنی , پس از این صحرا برو که صدای استغاثه
.
مرا نشنوی ....ء.
نکند امام حی بیاین دم خیمه دل ما , او را نشناسیم ؟ دعوتش را لبیک نگوئیم ؟ ...... ء
[External Link Removed for Guests]